رستاخیز دوباره
به نام حضرت دوست که هر چه داریم از اوست
مژده ای مرغ چمن فصل بهار آمد باز
موسم می زدن و بوس وکنار آمد باز
وقت پژمردگی و غمزدگی آخر شد روز آویختن از دامن یار آمد باز
مردگی ها و فرو ریختگی ها بشدند زندگی ها بدوصد نقش ونگارآمدباز
زردی از روی چمن بارفرابست وبرفت گلبن ازپرتو خورشید ببار آمد باز
اینک بهار تا دروازه های شهر رسیده و رستاخیز دوباره در گیتی دمیده و من در دعایی خاضعانه به درگاه مدبر هستی
احسن الحال را برای شما عزیزان همدل و همراه همیشگی ام آرزو میکنم و نوروز پیشاپیش مبارک باد.
" رنجنامه "
به نام حضرت دوست که چشم امیدمان به اوست
خسته ام از آرزوها، آرزوهاى شعارى
شوق پرواز مجازى، بال هاى استعارى
لحظه هاى کاغذى را روز و شب تکرار کردن
خاطرات بایگانى، زندگى هاى ادارى
عاقبت پرونده ام را با غبار آرزوها
خاک خواهد بست روزى، باد خواهد برد بارى
روى میز خالى من، صفحه باز حوادث
درستون تسلیت ها، نامى از ما یادگارى
(قیصرامین پور)
سلام بر عزیزان جان و محفل نشینان همدل و همراهم. دوستانیکه هفتۀ پیش در جمع محفل خاطره گوئی مان حضور داشتند،بیاد دارند که حکایت بازنشستگی مان چه سرانجامی داشت. بنا شد ، نامه ایکه بعنوان رنجنامه به مسئولین مربوطه ،درست 11ماه پیش نوشته بودم ، این هفته براتون بخونم.
بسمه تعالی
رنجنامۀ یک پزشک باز نشسته
حضور محترم ریاست نظام پزشکی شهرستان بناب
پس از سلام وعرض ادب وتبریک فرا رسیدن سال نو ،
بدینوسیله می خواستم چگونگی احساس تحقیر شدن خود را ، در آستانه سال نو خدمت مبارکتان عرضه بدارم.
پس از پایان تحصیلات پزشکی در کشور آلمان،به نیت خدمت به مام وطن، برلین غربی را با تمام زرق وبرق فریبنده اش رها و به زادگاهم تهران مراجعت کردم.پس از پنج سال طبابت در تهران به پیشنهاد عزیزی که درد محرومیت دردمندان را داشت ،زادگاه خود پایتخت را رها وبه بناب، که آن زمان فقط پنج مطب داشت ،هجرت کردم.وتمام طول عمر بازدهی مفیدم را به طبابت در این بلد ، درغربت گذراندم.
به توصیه یک همکار عزیز جان، خود را بیمه نمودم، تا در سنین کهنسالی از حقوق بازنشستگی استفاده کنم و باز توصیه شد که حق بیمه را دوبرابر حق بیمۀ کارگری بپردازم، تا حقوق بازنشستگی نیز دوبرابر حقوق کارگری شود ، به تعبیر دوستان، تاحدودی دندانگیر باشد.
به توصیه عزیزانم عمل کرده . حدود بیست سال حق بیمه را پرداخت نمودم.
حال که مرز 60 سالگی را گذرانده و دیگر آن توان کاری وشادابی جوانی از من رخت بربسته ، وچشمانم نور خود را از دست داده، برخلاف وعده و وعید های داده شده ، حقوق بازنشستگی در حد همان حقوق کارگری می باشد.یعنی ماهی حدود چهارصد وسی ونه هزار تومان.در مقابل سئوالم: مگر بنا نبود با پرداخت دوبرابر حقوق پایه، دوبرابر حقوق بازنشستگی دریافت کنم؟ کارمندان وبرادران عزیزم درسازمان بیمه، که آنها نیز مجبورند به قوانین وبند وتبصره و... عمل کنند.جواب دادند: با محاسبه ضرب وتقسیم وجمع و تفریق و کسردرصدها ی موارد مختلف، که در حد توان درک من نبود.بدین نتیجه رسیدند که حق بازنشستگی من، همین است وبس.در مقابل سئوالم :که اگر در نهایت چنین است پس چرا توصیه به دو برابر پرداخت کردن نمودید؟.پس چه فرقی کرد؟ بهتر نبود، همان مقدار پایه کارگری را پرداخت می کردم ! باز جوابی شنیدم با کلی بند وتبصره که خارج ازفهم ودرک من بود.
در هرحال، جناب آقای رئیس ! شما بفرمائید با حقوق بازنشستگی چهارصد هزار تومان، یک پزشک در اوضاع اقتصادی امروزه ، با شهریه های آنچنانی دانشگاه ها و توقعی که اطرافیان از یک پزشک دارند ومنبع درآمد دیگری نیز وجود ندارد،چه باید بکند؟ واز زیر بار این تحقیر چگونه بدر آید ؟ همین دیروز رفته بودم بانک ،برای گرفتن حقوق بازنشستگی،کارمند بانگ گفت :
خب آقای دکتر بسلامتی بازنشست شدید؟! ولی چرا حقوقتان این همه کم است اینکه حقوق کارگریست نه یک دکتر ! وبه شما فقط 132000 تومن عیدی ،پاداش داده اند.!!! ومن نمی دانستم چگونه رنگ رخسار تحقیر شده خود را از آن کارمند بانک و کارگرانی که برای گرفتن حقوق بازنشستگی و پاداش عیدی آمده بودند پنهان کنم.و تحقیر آمیز تر ازآن ،توصیه می شود به سازمان بهزیستی و به سایر مراکز مشابه مراجعه کنم و اقدام به گرفتن یارانه نمایم. یعنی با صدقه زندگی کنم.
بزرگی به مردی و فرهنگ بود...گدایی در این بوم وبر ننگ بود
چه کردیم کین گونه گشتیم خوار؟... خرد را فکندیم این سان زکار
(فردوسی)
آزموده های دینی، یادم داده بود که به سادات صدقه نمی رسد.ولی ظاهرا ارزشهای دینی این فقره هم ،مثل سایر مواردرنگ باخته است.
جناب آقای رئیس ! از شما انتظاری نمی رود که برای این حقیر،اولین بازنشسته زیر مجموعۀ خود اقدامی کنید،چون تصور می شود،این تدبیر خارج از محدودۀ اختیارات حضرتعالی باشد.فقط یک رنجنامه ای بود از ریش سفید مجموعه نظام پزشکی تحت مدیریت شما ، تا آینۀ آیندۀ شما و سایر خواهران وبرادران همکار شما باشم.
از اینکه در آستانۀ عید نوروز خاطرتان را مکدر نمودم پوزش می طلبم.
از خدای منان برایتان بهترینها را آرزو مندم.
با احترامات فائقه سید ....
رونوشت ارسالی به:
سازمان نظام پزشکی شهرستان بناب
سازمان بیمه اجتماعی شهرستان بناب
خبرگزاری مهر
23اسفند89
الهی !
عمری باعزت عطا کن وسکرات مرگ را بر من آسان و لحظه مرگم را،لحظه با سعادتی گردان !
پ.ن. :
از تمام عزیزانی که درطول این 115 هفته ،قدم رنجه نمودند،و محفل خاطره گوئی مارا مزیِّن کردند و با نظرات حکیمانه شان، مرا در ادامه نقل حکایتهایم دلگرمم کرده،و از دوران کودکی ،تا امروز دوران بازنشستگی ام ،از تهران تا برلین و از برلین تا بناب همراهم شدند، بینهایت سپاسگزارم. و دوستی های بی شائبه شما عزیزان جان را، هرگز فراموش نخواهم کرد. ولی در هرحال هر آغازی را پایانیست . ولی از آنجانیکه به تک تک شما عزیزان دل بسته ام ، باز اگر خاطره ای بیادم افتاد و یا اتفاق و خاطرۀ جدیدی پیش آمد و یا بقول شما جوانان ،دلنوشته ای دلم را قلقلک داد،باز در همین محفل انتظارتان را خواهم کشید.
و درنهایت سر تعظیم بر شما عزیزان جان فرود می آورم و به خدای منّان می سپارم تان.پایدار و سر بلند و سلامت باشید.
" بازنشستگی "
به نام حضرت دوست که هرچه داریم از اوست
ایکه پنجاه ورفت درخوابی مگر این پنج روزه دریابی
ملک الموت را به حیله و زور نتوانی که دست برتابی
سعدیا راستی زخلق مجوی چون تودر نفس خود نمی یابی
سلام بر سروران عزیز جانم و همراهان همدل و همرازم. اعیاد بزرگ ماه ربیع ، ماه بهارماهان ،برهمه شما بزرگواران ، مبارک باد.
یه روز از روزا ،یکی از دوستان و همکاران عزیزم،که در بیمۀ تامین اجتماعی شاغل بود،مرا راهنمائی و توصیه کردکه: "دکتر جان ! یخورده به فکر خودت باش ! حالا جوان هستی و میتونی مرتب و هر روز این مسیر تبریز به بناب و بالعکس را درگرمای تابستون و در سرما و برف بارون زمستون رانندگی کنی . ولی خدای ناکرده زبونم لال خب کاره، ممکنه پیش بیاد،تصادفی بشه و از کار افتاده بشی،بیمه که نیستی وکسی هم نیست که حمایتت کنه،یا اصلا تصادف هم نه، خب پیری و از کار افتادگی که در پیش هست ! چون حقوق بگیر نیستی و حقوق باز نشستگی نداری، ممکنه به زحمت بیوفتی،از اونجائی که تورو می شناسم، فقط در حد مایحتاج زندگیت کار میکنی. و سوداگر نیستی که پول انباشته کنی تا با آن در رفاه کامل برای تمام عمرت زندگی کنی. پس بیا خودت را بیمه کن. که لااقل در سن بازنشستگی ،حقوق باز نشستگی بگیری تا زیاد در فشار نباشی ."
به شوخی و با خنده گفتم: تا حالا در جاده ها نوشته های پشت کامیونها را خونده ای؟ که می نویسند" بیمه ابوالفضل " ! منم بیمه حضرت ابوالفضل هستم. دوستم خندید و گفت: درسته ! ما همه بیمۀ حضرت ابوالفضل هستیم. ولی بد نیست یه بیمه تکمیلی هم داشته باشیم.تو ماهانه یه پولی میدی،انگار داری پس انداز میکنی و در سن باز نشستگی باز پس میگیری. منتهی برای اینکه،حقوق بازنشستگی ات تا حدودی دندانگیر باشه ،بهتره که به حساب بیمه ،حق بیمه را دوبرابر حق بیمه کارگری واریز کنی ،تا دو برابر هم حقوق بازنشستگی بگیری." خلاصه اونقدر این دوست و همکار عزیز در گوشم خوند،تا منم خام شدم .
بالاخره آبان 1389 به سن بازنشستگی یعنی 60سالگی رسیدم. با یه کلاه شاپو و با یه عصای چوبی خراطی شده و قدی خمیده ، رفتم تا اولین حقوق بازنشستگی رو بگیرم.
(شوخی کردم،باور نکنید،نه قدم خمیده است،نه عصا بدستم و نه کلاه شاپوئی بر سر دارم،اما ناگفته نماند که کلاه سرم رفته !!
) . بله ! داشتم می گفتم که رفتم بانک ، تا اوّلین حقوق بازنشستگی ام را بگیرم، با کمال تعجب دیدم. حقوقم همان حقوق کارگری است.وقتی اعتراض کردم که چرا اینطور؟!! کلی بند و تبصره و نر ماده برام ردیف کردند. گفتم :خب مومن ! شما که اینهمه به این مواد قانونی اشراف دارید و میدانستید که بمن تعلق نمیگیره،پس چرا پیشنهاد پرداخت دوبرابر حق بیمه را بمن دادید؟؟!!باز جوابهائی دادند که سر درنیاوردم.گفتم :پس پولهای اضافی راکه بصندوق بیمه ریختم بمن برگردانید. گفتند:پدرآمرزیده! پولی که بصندوق دولت بره ؟؟ دیگه !! بر نمیگرده. والله! چی بگم؟ حالا هی میگید نباید اینجا رو با اروپا و کافران و مفسدان مقایسه کرد. ولی یادتون هست یه بار در خاطراتم از بیمه آلمان براتون تعریف میکردم،که چطور اشتباهی مدتی ازم دوبرابر بیمه گرفته بودند و من نیز خبر نداشتم،ولی وقتی خودشون به این اشتباهشان پی بردند،با عذر خواهی تمام پول هائی که حدود 1000 مارک می شد برگردوندند!
عزیزانی که این حکایتم را نشینیده اند ، و دوست دارن بخونن میتونند به آرشیو ( عناوین مطالب وبلاگ) به تاریخ چهارشنبه 8تیر 90 بعنوان " حق دادنیست یا گرفتنی؟ " مراجعه کنند. تا ببیند فرق از کجاست تا بکجا!!! خلاصه دیدم به جائی راه نمی برم. تصمیم گرفتم مثل خیلی از افرادی که دستشون بجائی بند نیست از روی ناچاری نامۀ سر بسته و سرگشاده می نویسند، منهم یه نامه ای بنویسم. که اگه حوصله اش را دارید و خسته نشدید،براتون بخونم . چون دیگه نمی خوام به هفته آینده حواله کنم. نه !! بذارید ببینم ! خود نامه ام حیلی طولانیست. خسته میشید،پس بمونه برای هفتۀ آینده. میخواستم این هفته نقل خاطرات را تموم کنم ولی نشد.
الهی !
با ددان بتوان به سر بردن، با دونان چه باید کرد ؟
" سرعین "
به نام حضرت دوست که جلا دهنده دلها اوست.
نه طریق دوستانست و نه شرط مهربانی که به دوستان یکدل، سر دست برفشانی
نفسی بیا و بنشین، سخنی بگو و بشنو که به تشنگی بمردم، بر آب زندگانی
مده ای رفیق پندم، که نظر بر او فکندم تو میان ما ندانی، که چه میرود نهانی
دل دردمند سعدی، ز محبت تو خون شد نه به وصل میرسانی، نه به قتل میرهانی
سلام بر عزیزان جان وهمراهان محفل خاطره گوئی مان.فکر کنم که اکثر دوستانی که درگیر امتحانات بودند،باید تاکنون با موفقیت امتحانات را پشت سر گذاشته باشند. نمیدونم دوستان تا کجا و چقدر این حکایت سفر نوروزی مارا به مشهد مقدس دنبال کرده بودند.ولی در هرحال اینهفته به آخرین قسمت سفرمان می رسیم.وقتی از اردبیل رد می شدیم،بچه ها پیشنهاد کردند،تا سرعین راهی نمونده تاحالا اونجا نرفتیم میشه یه سری هم به سرعین بزنیم ؟پیشنهاد به رای گذاشته شد،با اکثریت آرا تصویب شد .منم تا حالا سرعین نرفته بودم،ولی تعریفش را زیاد شنیده بودم،که از سراسر کشور میان اینجا برای آب درمانی.خب بد نیست ماهم بریم،واز آب معدنی آن استفاده برده وخستگی رانندگی بیش از سه هزار کیلومتری را هم برطرف کنیم.
تقریبا 25 – 30 کیلومتر بعد از اردبیل رسیدیم به سرعین.سرعین ، در یک دره کاسه مانند که از شیب های ملایم دامنه های سبلان تشکیل شده، قرار داره.گویا سرعین در ادوار گذشته نامهای مختلفی داشته،مثل ساری قیه،یا سارقین،سرائین و سرقین. سارقین می گفتند،چون یه زمانی دزدان در معبدهای تخریب شده آناهیتا،ودر آتشکده زرتشت برای خودشون جایگاهی،و پناه گاهی درست کرده بودند. بعلت آتشفانهائی که کوه سبلان داشته،حالا کی اتفاق افتاده نمی دونم.باعث شده که در این منطقه سنگهای زرد و خاکهای زعفرانی و سنگ گداخته های آتش فشان زرد رنگ زیاد به چشم بخوره. و قدم بقدم چشمه های جوشان آب معدنی بیرون زده. که مجتمع های آبدرمانی روی این چشمه هابرای توریست ها ساخته اند. که معروفترین آنها عبارت است از مجتمع آبدرمانی سبلان،بئش باجیلار،آبگرم معدنی گاومیش گلی،قره سو،ساری سو،گوز سوئی،بئش بولاغی وو....
این آب معدنی ها اکثرا از آنیونهای: بیکربنات کلرور،سولفات و کاتیونهای مهم آن از سدیم،پتاسیم و منیزیم تشکیل شده.از سرتاسر ایران و گاهی از کشورهای همجوار برای آبدرمانی میان اینجا. خلاصه ماهم از استخر سرپوشیده سبلان و استخر سر باز گاومیش گلی که دمای آبش حدود 46 درجه سانتی گراد بود،استفاده کردیم وهمینطور این آبگرم ها را لوله کشی کرده و به وان های انفرادی،جکوزی و دوشهای انفرادی تمیز و زیبا هدایت کرده اند.جاتون خالی حسابی در این وانها خوابیدیم و خستگی ازتنمون در آمد.
این سفر هرچند طولانی و با این پیکان مدل 54 مان خسته کننده بود ولی ارزش آنرا داشت. خیلی خوش گذشت،مخصوصا در ساعت تحویل در حرم امام بودن. لذا تصمیم گرفتیم هرسال ساعت تحویل را در خدمت امام باشیم،ولی توبه توبه !! که دیگه مزاحم عزیزان و دوستان نشیم،وهمیشه اطاق خالی و ویلائی پیدا میشد.و چنین نیز کردیم. ولی ناگفته نماند سالها بعد با یک خانوادۀ بسیار خوب و صمیمی از اهالی تنکابن آشنا شدیم که چندین سالست مزاحم آنها می شیم و یه خونه باغ کوچولوی با صفا ئی در یک باغ پرتقال و کیوی دارن،که همیشه اونجا میریم. فکر کنم سه الی چهار سالی این برنامه را داشتیم ولی بعدن به جای نوروز مدتیست که ایام تاسوعا و عاشورا را مشرف میشیم مشهد.
فکر کنم با این سفر نامۀ طولانی با اونهمه اتفاقات ، آنهم در این ایام امتحانات ،خستۀ تان کردم. خب تا هفتۀ آینده که شاید دیگه آخرین خاطراتم باشه شمارو بخدا می سپارم.
الهی !
بنده را از سه آفت نگاه دار :
از وسواس شیطانی ، از هوای نفسانی ، و از غرور نادانی .
" ماهیگیری "
به نام حضرت دوست که هرچه داریم از اوست
در این زمانه رفیقی که خالی از خللست صراحی می ناب و سفینۀ غزلست
جریده رو که گذرگاه عافیت تنگست پیاله گیر که عمر عزیز بی بدلست
نه من زبی عملی در جهان ملولم و بس ملالست علما هم زعمل بی عملست
هیچ دور نخواهند یافت هشیارش چنین که حافظ مامست باده ازلست
سلام بر عزیزان جان و همراهان همدل و همراهم.
رحلت خورشید غروب ناپذیر آسمان نبوت و شهادت جانسوز و جگر سوز امامان همام، امام حسن مجتبی و امام رضا (ع) را خدمت شما تسلیت عرض میکنم.
هفتۀ گذشته خدمتتون عرض شد،که پس از چهار پنج روز اقامت و زیارت در مشهد که جاتون خالی خیلی هم خوش گذشت، از همون راهی که اومده بودیم برگشتیم. هوا هم بهاری شده بود و بعضی از درختان جنگل گلستان شکوفه زده و گلهای زرد مینو دشت هم ازهر بینده ای دلبری میکرد. دختران و پسران ترکمنی با لباسهای رنگارنگ سوار براسب در مزارع، زیبائی خاصی داشت،یه جا نگهداشتیم تا ازشون اجازه گرفته و عکسی بگیریم. در کنار اینهمه زیبائیهادر مسیر راه که دقیقا یادم نیست کجا بود،فکر کنم یه روستائی در نزدیکی های جنگل "دلند" بود که درست در محل ورودی جاده روستا به جاده اصلی، یه جنازه ای پیچیده به چادر روی زمین درازکش قرار داشت و درست از کنار این جنازه، عروس ودامادی دست در دست یکدیگر با جماعتی از همراه هانشان با دایره و تمبک می گذشتند. صحنه ی عجیبی بود،یک تابلوی زنده از پایان زندگی مشترک یکی و آغاز زندگی مشترک دیگری، جلوی چشمانمان خود نمائی میکرد. یک تابلوئی ازاشکها و لبخندها......این صحنۀ ناراحت کننده تا مدتی در طول راه افکار ما رو در موردفلسفۀ زندگی بخودش مشغول کرده بود تا انکه رسیدیم به رودسر.
اگه یادتون باشه،هفتۀ گذشته عرض کردم که وقتی با حمید دوستم تلفنی صحبت کردم،گفت: "یه روز قبل از اینکه برسید به رودسر منم میام ،که باهم باشیم و دوروزی بیشتر بمانید تا بریم دریا ماهیگیری و در کنار ساحل ماهی کباب کنیم . لااقل تا حدی جبران بدقولی ام بشه و از شرمندگی دربیام." وقتی رسیدیم ویلا دیدیم، همه جای محله را آذین بندی کرده اند و جشن و مراسم عروسی برقراره.در ویلا را زدیم ولی کسی نبود. آقای سلیمانی همسایۀ دوست ویلا دارمان ،این بار مثل دفعه پیش نه در لباس کار از بین شالیزار ،بلکه با لباس نو و اطو کرده ،آمد به استقبال مان و گفت: "خوش آمدید،زیارت تان قبول باشه.خوب موقعی آمدید، مراسم عروسی داریم. ماشین را پارک کنید تشریف بیارید تو." عرض کردم: دفعه پیش خیلی مزاحمتان شدیم و شرمندۀ محبتهایتان گشتیم. از مشهد با حمیدخان صحبت کردم و بنا شد ایشون یه روز زودتر از ما بیاد و باهم باشیم . ولی ظاهرا نیستند و کسی جواب نمیده.
آقای سلیمانی گفتند: "هنوزکه نیامدند،خب اگه گفته میاد،لابد میاد، حالا تا بیاد ،شما پیاده بشید و برید منزل برادر خانومم،که در همین همسایگی ماست،تاخستگی تون در بیاد،حمید خان هم انشاالله میرسه."
ولی نشون به اون نشون که بازم حمید خان دوست نازنینم مثل دفعه قبل مارو سرکار گذاشت.چون آقای سلیمانی اینا مراسم عروسی داشتند،دیگه نمی شد مزاحم شان بشیم،لذا تصمیم گرفتیم بریم داخل شهرتا یه هتلی یا اطاقی در ویلائی برای یه شب پیدا کنیم. ولی باز نگذاشتند که بریم . و گفتند: "درسته که خونه ما بخاطر عروسی شلوغ پلوغه ،حالا یه امشب را خانه برادرخانومم بد بگذرونید.یه شب که هزار شب نمیشه. "
دلم می خواست زمین دهن باز میکرد و منو می بلعید و اینهمه خجلت زده نمی شدم.از خجالت نمیدونم شام عروسی اصلا چی خوردیم، به هرحال مقداری زعفران ، هل، زرشک ،آلو ، مهر وتسبیح و جانماز برسم سوغاتی به خانواده ی آقای سلیمانی دادیم، و به امید اینکه هروقت تبریز تشریف آوردند،در خدمتشان باشیم،صبح زود روز بعد ازشون خداحافظی کرده و به بسوی تبریز حرکت کردیم.
تا هفتۀ دگر وبا نقل ادامه سفر خدا یار و نگهدارتان باد
الهی
رسولست چه نیکو فرمود که: کورچشم سر،از مشاهده خلق محروم است و کورچشم دل،از رؤیت حق .
الهی مرا چشم سر بینا داده ای،چشم دل بینا نیز ده تا خلق بین حق بین شود !
" تحویل در حرم "
به نام حضرت دوست که هرچه داریم ازاوست
گر سوز عشق در دل ما رخنه گر نبود
سلطان عشق را به سوی ما نظر نبود
جان در هوای دیدن دلدار داده ام باید چه عذر خواست متاع دگر نبود
آن سر که در وصال رخ او به باد رفت گر مانده بود در نظریار،سر نبود
گر مرغ باغ قدس به وصلش رسیده بود
درجمع عاشقان تو بی و بال پر نبود
امام خمینی (ره)
سلام بر عزیزان جان و یاران همدل و همراهم. ضمن عرض خسته نباشید از امتحانات و کار و کوشش یکهفته،بدون مقدمه میریم به نقل ادامه سفرمان.
پس از سه روزرانندگی ازتبریزدرمسیر زیبای استانهای اردبیل،گیلان،مازندران،گلستان و خراسان، بلاخره غروب 29 اسفند74،رسیدیم به مشهد.بچه ها خسته و کوفته،نگران بودند،که مثل شبهای اقامتمان در " رودسر " و " گرگان "،اینجا هم باز کنف بشیم.و شب عید وچند ساعت مانده به ساعت تحویل نتونیم جائی پیدا کنیم.ولی من دلداری شون دادم و گفتم: درسته که کارها ،طبق برنامۀ از قبل تنظیم شده پیش نرفت.ولی مگه بهتون بد گذشت؟ درسته که شرمندۀ خانواده آقای سلیمانی شدیم، ولی از شما ها که خوب پذیرائی شد. ولی اینجا مشهده،میهمان امام رضا هستیم، امام زوّارش رو ،هرگز نا امید نمی کنه.مخصوصا زوِّارهای کوچولو و معصومی مثل شماها که بیش از 1600 کیلومتر با این پیکان زرد قناری، بقول شما ها "لگن" مدل 54 از تبریز بکوب اومده پیشش، و انشاالله بخوبی پذیرائی خواهیم شد. و همینطورهم شد.دوست جانبازمان"آقا کریم" در هتل آپارتمان پدرش که خودش هم در اونجا کار میکرد،یه سوئیت ترتمیز برامون نگهداشته بود. وپدر و مادرش اصرار داشتند در هتل نمانیم بریم خانۀ شان. ولی من گفتم: اگر ایام نوروز نبود می آمدیم. ولی عید است و شما دید وبازدید عید خواهید داشت و ما مزاحمتان نمی شویم. ولی با اصرار به یه ناهار مارو دعوت کردند. که خیلی بهمون خوش گذشت.بعد از ناهار هم پدر و مادر،و چند تن ازاقوام راخبر کرده بودند که یه دکتر از آلمان اومده وهمه با عکسهای رادیولوژی و برگه های آزمایش ،ردیف دور اطاق نشستند و به نوبت دردهایشان را گفتند، منهم ویزتشان کردم. و روز آخر هم که خواستم با هتل آپارتمان تسویه حساب کنم. ازم پول نگرفتند،و من هرچی اصرار میکردم،زیر بار نرفتند که نرفتند. و کریم دوست جانبازمان و پدرش می گفتند: امکان نداره،که ازتون پول بگیریم. ما در آلمان اینهمه به شما زحمت دادیم،در خانۀ دانشجوئی کوچکت به ماجا دادی، ودر بیمارستان،اونهمه زحمت مار اکشیدی،ما هرکار کنیم،عمرا بتونیم گوشه ای از محبت هایت، آنهم در غربت ولایت که زبان آلمانی ها را بلد نبودیم،جبران کنیم.منم که اهل تعارف نبودم و نیستم در مقابل تعارفات بیش از حد آنها کم آوردم و تسلیم شدم.
و اما زیباترین و عرفانی ترین لحظۀ این سفر که هرگز فراموشم نمیشه و من توان انتقال آن حال و هوا ی معنوی را به شما ندارم ، سر سفره هفت سین امام رضا (ع) بود . پس از جابجائی در هتل ودوشی و غسل زیارت کردن،همه باهم روانه حرم شدیم. هتل آپارتمان در فلکه آب ،خیلی نزدیک به حرم بود . جمعیت از فلکه برق تا حرم موج میزد.به صحن مسجد گوهر شاد نتونستیم نزدیک بشیم. خود را بسختی به صحن امام رساندیم. ماهم مثل سایر خانواده ها کنارهم رو به حرم نشستیم. و از بلند گوی حرم دعای توسل خوانده می شد. و همه باهم "یا وجیها عندالله اشفع لنا عندالله ..." را زمزمه می کردند.حیف که توان دیدن فرود و صعود ملائکه ها در این گوشه ای از بهشت را نداشتم.گیرندگی بینائی من فقط در حد دیدن پرواز کبوترهای امام بود.خوش بحال افرادی که اهل سلوکند و دارای کرامت،که توان دیدن ملائکه ها در این مکان مقدس را دارند. درست لحظه ساعت تحویل تمام چراغهای رنگین گنبد و مناره ها و صحنهای حرم ،برای چند لحظه خاموش و روشن شد. و همه خانواده ها که از سرتاسر ایران آمده بودند، همدیگر را درآغوش گرفته و روبوسی می کردند. و بعد دعای "یا مقلب القلوب و الابصار ..." خوانده شد. و بچه ها از پدر و مادر عیدی می گرفتند. و پدر مادرها و بزرگترها هم با چشمان پر از اشگ شوق از امام عیدی می خواستند......
پس از چهار یا پنج روز اقامت و زیارت ،دوباره ازهمان مسیری که آمده بودیم برگشتیم. ولی قبل از حرکت به دوستم " حمید "زنگی زدم، و گلایه که: آخه این چکاری بود که با ما کردی. گفتی کلید ویلا را زیر بشکه آب بغل فلان درخت گذاشتی در صورتی که اونجا نبود و ما شرمنده همسایه ات شدیم. دوستم کلی عذر خواهی کرد،و گفت: اشتباهی رخ داده ، ولی برگشتنه کی اونجا هستی ؟تامنم بیام که چند روزی باهم باشیم و بریم دریا ماهی گیری و در ساحل کباب کرده و بخوریم و قول می دم خوش بگذره و قصورات مو جبران کر ده ،تا حدی بتونم از شرمندگی دربیام .
خب تا نقل ماهیگیری مان تا هفتۀ آینده،خدا یار و نگهدارتان باد.
الهی !
بساز کار من، و منگر در کردار من !
دلی ده که طاعت افزون کند،طاعتی ده که ببهشت رهنمون کند !
علمی ده که در او آتش هوا نبود،عملی ده که دراو آب زرق و ریا نبود !
(خواجه عبدالله انصاری)
" در ادامه ی سفر "
به نام حضرت دوست که هرچه داریم از اوست
مرغ دل پر میزند تا زین قفس بیرون شود
جان بجان آمد توانش تا دمی مجنون شود
کس نداند حال این پروانه دل سوخته در برشمع وجود دوست آخر چون شود
رهروان بستند باروبر شدنداز این دیار باز مانده در خم این کوچه دل پر خون شود
سلام بر عزیزان جان و دوستان همدل و همراهم. اکثر دوستان شدیدا مشغول درس خوندن هستند،تا خود را آماده ی امتحانات کنند. منم سعی میکنم امشب کمتر وقت عزیز تان را بگیرم و تا آنجا که ممکنه خلاصه تر به ادامه سفر بپردازم.
همانطور که هفتۀ پیش عرض شد،آقای سلیمانی ،ما " میهمان ناخوانده اش" را صبح زود بسوی مشهد بدرقه کرد.
شهرهای زیبای گیلان و مازندران سر سبز رامرتب پشت سر می گذاشتیم،و هرکجا خسته می شدیم،کنار دریا استراحت کوتاهی کرده و چای و میوه ای می خوردیم، تا اینکه اذان ظهر رسیدیم به بابلسر. جاتون خالی ناهار در یه رستورانی یه ماهی سفید بزرگی خوردیم،که هنوز که هنوزه طعم خوشمزه اش زیر زبونمه.خیلی خوب سرخ کرده بودند.کلی ولخرجی کرده بودیم. یادمه کل ناهارمان شد 5هزارتومن. سال 74 -75 پنج هزارتومن خیلی پول بود.خلاصه طبق برنامه تنظیم شده،نزدیک غروب رسیدیم به گرگان مرکز استان گلستان.یه مخابرات پیدا کردم و به دوست دوران تحصیلی ام در آلمان که حالا استاندار استان گلستان بود زنگ زدم که ما رسیدیم.اگه یادتون باشه،دو هفته قبل براتون نقل کردم، هماهنگ کرده بودیم ،که داریم میائیم و یه شب گرگان استراحت میکنیم و بعد میریم مشهد. دوستم هم خوشحال قول داده بود که مارو میبره ناهارخوران و می گردونه . ولی وقتی زنگ زدم. گفتند که آقای استاندار تشریف ندارن،رفته اند شیراز. خب تکلیف مان مشخص شد.دیگه اینجا همسایه ای در کار نبود که مزاحم شان بشیم.خوشبختانه اطاق خالی در یک هتل نسبتا خوب و تمیز پیدا کردیم و پس از یک شب استراحت،باز صبح زود بعد از اذان صبح روانه مشهد شدیم.و خدا را شکر به سلامتی ، غروب 29 اسفند آخرین ساعات آخرین روز سال رسیدیم به مشهد مقدس. بچه ها میگفتن دیگه سراغ دوست جانبازتان نرید. به اندازه کافی کنف شده ایم،درسته که نزدیکه ساعت تحویله ولی انشالله بلاخره یه اطاقی در هتلی پیدا میکنیم، حالا نزدیک حرم نشد ،یه خورده دورتر ،حتما پیدا میشه.ولی من گفتم: حالا اومدیم این بار برخلاف دو مورد قبلی دوست جانبازمان آقا کریم قولش قول بود و اگر برامون در هتل آپارتمان شان اطاق رزرو کرده باشن و ما نریم،اخلاقا زشته. واین بار ما بد قولی کرده ایم. مسئله ای نیست،یه سری بهشون میزنیم،اگه بود، فبها، اگه نشد،دنبال هتل دیگه ای میگردیم.
خب قول داده بودم که امشب زیاد وقتتون رو نگیرم، نقل بقیه ماجرا باشه برای هفتۀ آینده.
الهی !
چه زیباست ایام دوستان با تو!
چه نیکوست معاملت ایشان، در آرزوی دیدار تو !
( خواجه عبدالله انصاری)
تا هفتۀ دیگر با ادامه حکایت سفرمان بدرود.
" مهمان نا خوانده "
به نام حضرت دوست که آرامش دلها از اوست
در هجر تو کار بی نظامست مرا شیرین همه تلخ و پخته خامست مرا
در عالم اگر هزار کامست مرا بی نام تو سر بسر حرامست مرا
(خواجه عبدالله انصاری)
سلام بر عزیزان جان و همراهان همدل و همرازم.امیدوارم که حال همگی خوب باشه،و برای عزیزانی که خود را آماده امتحانات می کنند، آرزوی موفقیت را دارم.در ضمن سال نو میلادی را به تمام پیروان حضرت عیسی روح الله و پیروان تمام ادیان الهی تبریک میگم. و آرزومندم سالی بدون جنگ و خونریزی،بدون کشت وکشتار،بدون زندان و شکنجه،بدون بلایای طبیعی داشته باشیم. و لی ایکاش می شد، یه روز ، فقط یه روز انسانها بدون تفکرات شیطانی با صلح و دوستی و صفا وصمیمیت با هم زندگی میکردند!!!!! خب از آرمان گرائی بگذریم و به ادامه داستان سفر به بارگاه امام همام علی ابن موسی الرضا (ع) از مسیر نوار شمالی کشور بپردازیم.
هفتۀ گذشته عرض شدکه ،بعد از حدود دوازده سیزده ساعت رانندگی طولانی نزدیک غروب آفتاب رسیدیم به رودسر،طبق نقشه از خروجی مورد نظر وارد کمر بندی رودسر شدیم و به طرف آدرس ویلای دوستم "حمید" رفتیم. ولی هرچه از خیابانهای فرعی و از بین شالیزار ها طبق نقشه ای که دوستم کشیده بود،میرفتیم ،آدرس را پیدا نمی کردیم. در یه محله ای مقابل یه قصابی نگهداشتم،تا از اهالی محل آدرس را بپرسم.از یک آقایی حدود 35 ساله که گوشت خریده و می خواست بطرف منزلش بره،آدرس ویلا و همسایه اش آقای سلیمانی را پرسیده و آدرس کروکی ویلا را نشانش دادم. با لهجه ی شیرین گیلکی گفت: “ای آقا ! این نقشه گیج میزنه.من آقای سلیمانی را می شناسم ولی صاحب ویلا را نه ! اینجوری بگم ! شما نمیتانی آدرس را پیدا کنی.هوا هم داره تاریک میشه ،توی شالیزارها گم میشی.اگه ماشین تان جاداره،منم سوار کنید تا راه را نشون بدم.”منم از خدا خواسته،گفتم: بله خوشحال میشم،بله سوار شید باهم بریم.بعد از گذشت خیابانهای باریک وتاریک بین مزارع و شالیزارها بلاخره رسیدیم به ادرس مورد نظر.پیاده شدیم. و آقای سلیمانی هم با لباس کار و بیلی در دست و با چکمه های بلند از درون شالیزارش بیرون آمده و راهی خانه اش بود.بعد از سلام و احوالپرسی ، خودم را معرفی و جریان را گفتیم که دنبال آدرس حمید خان هستیم و امشب رامی خواهیم در ویلا بخوابیم و انشاالله فردا صبح زود راهی مشهد خواهیم شد.ولی هرچه کلید ویلا را گشتیم،موفق به پیدا کردنش نشدیم.اونموقع هم تلفن همراه وجود نداشت ، یا اگر بود،فقط از ما بهتران داشتند.مخابرات هم اون نزدیکی هانبود که به حمید خان زنگ بزنیم و ادرس دقیق کلید را بپرسیم.خلاصه نا امید تصمیم گرفتیم که به داخل شهر برگردیم .،تا یه هتلی، ویلائی یا یه اطاق خالی پیدا کنیم.ولی هم همسایه دوستمان آقای سلیمانی و هم آن آقای راهنمایمان که اسمش یادم نیست شدیدا مخالفت کردندو گفتند: “ اوووه مگه میذاریم برید!!! حالا ویلای حمید خان نشد،مگه ما مُردیم. میهمان حمید خان میهمان ماهم هست. میهمان حبیب خداست ! “آقای راهنمایمان که گوشت خرید کرده اش بر دستش سنگینی کرده و ایندست واون دست میکرد.گفت: "بولای علی اگه بذارم برید. اگه می دونستم شما زوُار امام رضا هستید،اصلا شما رو یه راست میبردم خانه ی خودمان. اصلا شما رو اینجا نمی آوردم.والا گناه داره ،زوُاره امام را رها کرد ورفت. " خلاصه بین این دوبزرگوار دعوا بود،که کدامشان ما را به خانۀ خود برده ،تا ثوابی برند.در نهایت آقای سلیمانی موفق شد،که از ما "مهمانان ناخوانده" میزبانی کند.
"یکی مهمان ناخوانده،
ز هر درگاه رانده، سخت وامانده
رسیده نیمه شب از راه، تن خسته، غبارآلود ….
................................... "
بچه ها هم که خسته راه طولانی بودند با چشم و ابرو اشاره میکردند،که "بابا ! زیاد تعارف نکن. امشب را اینجا بمونیم." و منم خسته تر از آنها ،چون تا حالا اینهمه طولانی رانندگی نکرده بودم. دیگه تسلیم شدیم و اثاث واثاثیه لازمه را از صندق عقب پایین آوردند. ومن از آقای سلیمانی خواستم ،تا اهل بیت در خانه جابجا می شن، من این دوست بزرگوار را به خانۀ شان برسانم. که خرید هم کرده اند. وبارشان سنگین است.آقای سلیمانی هم همراهم شد،تا موقع برگشتن ،راه را گم نکنم.
بعد از اینکه راهنمای مهربان را رسانده و برگشتیم. دیدم بانوی خانه سه سوته برامون شام ،"ماهی و باقلا پلو "پخته، سیر ترشی هم کنارش دلبری میکرد.( وای همین که دارم اسمشو میبرم،دهنم آب افتاد) خلاصه یه سفره ی باصفائی برامون پهن کردند.بعد شام هم با میوه های محصول خودشان پرتقال و لیمو .. پذیرائی شدیم.در طول تمام شب آقای سلیمانی همچین شیرین از همه جا وهمه چیز برام تعریف می کرد،انگار دوست قدیمی اش را پس از سالیان سال دوری ،دیده. و با هیجان خاصی از زلزله رودبار تعریف می کرد،که چگونه دیوار ضخیم 70 سانتی خونه اینور و اونور میرفت .بلاخره آخر شب در اطاق مخصوص میهمانان لحاف و تشک با ملافه های تمیز برامون انداختن،تا بخوابیم. قبل از اذان صبح برامون صبحانه ی مفصل تدارک دیده ، وبا پاشیدن آب پشت سرمان ،مارا بسوی مشهد بدرقه کردند.
این ، باز چندمین باره که خدا را فراموش کرده ودل به بندۀ خدا می بستم، و در برویم بسته میشد،ولی همینکه متنبه می شدم،خدا در رحمتش را برویم باز میکرد و میگفت: اگر تو منو فراموش میکنی و لی من تورو فراموش نکردم و در راه و بی ر اه تورو تنها نمیذارم.خدائیش چند درصد؟ انسانهائی مثل آقای سلیمانی و یا آن همشهری اش پیدا میشن ؟ تا درخونۀ شون رو به روی کسی که نمی شناسند،باز کرده و آنچنان پذیرائی کنند؟؟!!
اگه یادتون باشه در خاطره ای که به نام (شبی در هتل بندر هامبورگ) براتون تعریف کردم ،شبیه به این مورد در غربت ولایت برام اتفاق افتاد،که آنجا هم عنایت خدا شامل حالم شد.اگر فرصت کردید،به آرشیو عناوین مطالب رجوع کرده و این پست را شبی در هتل بندر هامبورگ :: چهارشنبه ٢۵ فروردین ۱۳۸٩ و » ای یک دله صد دله یک دله کن :: چهارشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۸٩ اگر تا حالا نخوندید حتما بخونید.
الهی !
موجود نفسهای جوانمردانی ! حاضر دلهای ذاکرانی !
از نزدیک نشانت می دهند و برتر از انی
وز دورت می پندارند و نزدیکتر ازانی !
گفتم صنما ! مگر که جانان منی ! اکنون که همی نگه کنم جان منی !
(خواجه عبدالله انصاری)
تا هفتۀ آینده با نقل ادامۀ سفرمان، خدا یار و نگهدارتان باد.
← صفحه بعد
نظرات ()
