" ماهیگیری "
به نام حضرت دوست که هرچه داریم از اوست
در این زمانه رفیقی که خالی از خللست صراحی می ناب و سفینۀ غزلست
جریده رو که گذرگاه عافیت تنگست پیاله گیر که عمر عزیز بی بدلست
نه من زبی عملی در جهان ملولم و بس ملالست علما هم زعمل بی عملست
هیچ دور نخواهند یافت هشیارش چنین که حافظ مامست باده ازلست
سلام بر عزیزان جان و همراهان همدل و همراهم.
رحلت خورشید غروب ناپذیر آسمان نبوت و شهادت جانسوز و جگر سوز امامان همام، امام حسن مجتبی و امام رضا (ع) را خدمت شما تسلیت عرض میکنم.
هفتۀ گذشته خدمتتون عرض شد،که پس از چهار پنج روز اقامت و زیارت در مشهد که جاتون خالی خیلی هم خوش گذشت، از همون راهی که اومده بودیم برگشتیم. هوا هم بهاری شده بود و بعضی از درختان جنگل گلستان شکوفه زده و گلهای زرد مینو دشت هم ازهر بینده ای دلبری میکرد. دختران و پسران ترکمنی با لباسهای رنگارنگ سوار براسب در مزارع، زیبائی خاصی داشت،یه جا نگهداشتیم تا ازشون اجازه گرفته و عکسی بگیریم. در کنار اینهمه زیبائیهادر مسیر راه که دقیقا یادم نیست کجا بود،فکر کنم یه روستائی در نزدیکی های جنگل "دلند" بود که درست در محل ورودی جاده روستا به جاده اصلی، یه جنازه ای پیچیده به چادر روی زمین درازکش قرار داشت و درست از کنار این جنازه، عروس ودامادی دست در دست یکدیگر با جماعتی از همراه هانشان با دایره و تمبک می گذشتند. صحنه ی عجیبی بود،یک تابلوی زنده از پایان زندگی مشترک یکی و آغاز زندگی مشترک دیگری، جلوی چشمانمان خود نمائی میکرد. یک تابلوئی ازاشکها و لبخندها......این صحنۀ ناراحت کننده تا مدتی در طول راه افکار ما رو در موردفلسفۀ زندگی بخودش مشغول کرده بود تا انکه رسیدیم به رودسر.
اگه یادتون باشه،هفتۀ گذشته عرض کردم که وقتی با حمید دوستم تلفنی صحبت کردم،گفت: "یه روز قبل از اینکه برسید به رودسر منم میام ،که باهم باشیم و دوروزی بیشتر بمانید تا بریم دریا ماهیگیری و در کنار ساحل ماهی کباب کنیم . لااقل تا حدی جبران بدقولی ام بشه و از شرمندگی دربیام." وقتی رسیدیم ویلا دیدیم، همه جای محله را آذین بندی کرده اند و جشن و مراسم عروسی برقراره.در ویلا را زدیم ولی کسی نبود. آقای سلیمانی همسایۀ دوست ویلا دارمان ،این بار مثل دفعه پیش نه در لباس کار از بین شالیزار ،بلکه با لباس نو و اطو کرده ،آمد به استقبال مان و گفت: "خوش آمدید،زیارت تان قبول باشه.خوب موقعی آمدید، مراسم عروسی داریم. ماشین را پارک کنید تشریف بیارید تو." عرض کردم: دفعه پیش خیلی مزاحمتان شدیم و شرمندۀ محبتهایتان گشتیم. از مشهد با حمیدخان صحبت کردم و بنا شد ایشون یه روز زودتر از ما بیاد و باهم باشیم . ولی ظاهرا نیستند و کسی جواب نمیده.
آقای سلیمانی گفتند: "هنوزکه نیامدند،خب اگه گفته میاد،لابد میاد، حالا تا بیاد ،شما پیاده بشید و برید منزل برادر خانومم،که در همین همسایگی ماست،تاخستگی تون در بیاد،حمید خان هم انشاالله میرسه."
ولی نشون به اون نشون که بازم حمید خان دوست نازنینم مثل دفعه قبل مارو سرکار گذاشت.چون آقای سلیمانی اینا مراسم عروسی داشتند،دیگه نمی شد مزاحم شان بشیم،لذا تصمیم گرفتیم بریم داخل شهرتا یه هتلی یا اطاقی در ویلائی برای یه شب پیدا کنیم. ولی باز نگذاشتند که بریم . و گفتند: "درسته که خونه ما بخاطر عروسی شلوغ پلوغه ،حالا یه امشب را خانه برادرخانومم بد بگذرونید.یه شب که هزار شب نمیشه. "
دلم می خواست زمین دهن باز میکرد و منو می بلعید و اینهمه خجلت زده نمی شدم.از خجالت نمیدونم شام عروسی اصلا چی خوردیم، به هرحال مقداری زعفران ، هل، زرشک ،آلو ، مهر وتسبیح و جانماز برسم سوغاتی به خانواده ی آقای سلیمانی دادیم، و به امید اینکه هروقت تبریز تشریف آوردند،در خدمتشان باشیم،صبح زود روز بعد ازشون خداحافظی کرده و به بسوی تبریز حرکت کردیم.
تا هفتۀ دگر وبا نقل ادامه سفر خدا یار و نگهدارتان باد
الهی
رسولست چه نیکو فرمود که: کورچشم سر،از مشاهده خلق محروم است و کورچشم دل،از رؤیت حق .
الهی مرا چشم سر بینا داده ای،چشم دل بینا نیز ده تا خلق بین حق بین شود !
" تحویل در حرم "
به نام حضرت دوست که هرچه داریم ازاوست
گر سوز عشق در دل ما رخنه گر نبود
سلطان عشق را به سوی ما نظر نبود
جان در هوای دیدن دلدار داده ام باید چه عذر خواست متاع دگر نبود
آن سر که در وصال رخ او به باد رفت گر مانده بود در نظریار،سر نبود
گر مرغ باغ قدس به وصلش رسیده بود
درجمع عاشقان تو بی و بال پر نبود
امام خمینی (ره)
سلام بر عزیزان جان و یاران همدل و همراهم. ضمن عرض خسته نباشید از امتحانات و کار و کوشش یکهفته،بدون مقدمه میریم به نقل ادامه سفرمان.
پس از سه روزرانندگی ازتبریزدرمسیر زیبای استانهای اردبیل،گیلان،مازندران،گلستان و خراسان، بلاخره غروب 29 اسفند74،رسیدیم به مشهد.بچه ها خسته و کوفته،نگران بودند،که مثل شبهای اقامتمان در " رودسر " و " گرگان "،اینجا هم باز کنف بشیم.و شب عید وچند ساعت مانده به ساعت تحویل نتونیم جائی پیدا کنیم.ولی من دلداری شون دادم و گفتم: درسته که کارها ،طبق برنامۀ از قبل تنظیم شده پیش نرفت.ولی مگه بهتون بد گذشت؟ درسته که شرمندۀ خانواده آقای سلیمانی شدیم، ولی از شما ها که خوب پذیرائی شد. ولی اینجا مشهده،میهمان امام رضا هستیم، امام زوّارش رو ،هرگز نا امید نمی کنه.مخصوصا زوِّارهای کوچولو و معصومی مثل شماها که بیش از 1600 کیلومتر با این پیکان زرد قناری، بقول شما ها "لگن" مدل 54 از تبریز بکوب اومده پیشش، و انشاالله بخوبی پذیرائی خواهیم شد. و همینطورهم شد.دوست جانبازمان"آقا کریم" در هتل آپارتمان پدرش که خودش هم در اونجا کار میکرد،یه سوئیت ترتمیز برامون نگهداشته بود. وپدر و مادرش اصرار داشتند در هتل نمانیم بریم خانۀ شان. ولی من گفتم: اگر ایام نوروز نبود می آمدیم. ولی عید است و شما دید وبازدید عید خواهید داشت و ما مزاحمتان نمی شویم. ولی با اصرار به یه ناهار مارو دعوت کردند. که خیلی بهمون خوش گذشت.بعد از ناهار هم پدر و مادر،و چند تن ازاقوام راخبر کرده بودند که یه دکتر از آلمان اومده وهمه با عکسهای رادیولوژی و برگه های آزمایش ،ردیف دور اطاق نشستند و به نوبت دردهایشان را گفتند، منهم ویزتشان کردم. و روز آخر هم که خواستم با هتل آپارتمان تسویه حساب کنم. ازم پول نگرفتند،و من هرچی اصرار میکردم،زیر بار نرفتند که نرفتند. و کریم دوست جانبازمان و پدرش می گفتند: امکان نداره،که ازتون پول بگیریم. ما در آلمان اینهمه به شما زحمت دادیم،در خانۀ دانشجوئی کوچکت به ماجا دادی، ودر بیمارستان،اونهمه زحمت مار اکشیدی،ما هرکار کنیم،عمرا بتونیم گوشه ای از محبت هایت، آنهم در غربت ولایت که زبان آلمانی ها را بلد نبودیم،جبران کنیم.منم که اهل تعارف نبودم و نیستم در مقابل تعارفات بیش از حد آنها کم آوردم و تسلیم شدم.
و اما زیباترین و عرفانی ترین لحظۀ این سفر که هرگز فراموشم نمیشه و من توان انتقال آن حال و هوا ی معنوی را به شما ندارم ، سر سفره هفت سین امام رضا (ع) بود . پس از جابجائی در هتل ودوشی و غسل زیارت کردن،همه باهم روانه حرم شدیم. هتل آپارتمان در فلکه آب ،خیلی نزدیک به حرم بود . جمعیت از فلکه برق تا حرم موج میزد.به صحن مسجد گوهر شاد نتونستیم نزدیک بشیم. خود را بسختی به صحن امام رساندیم. ماهم مثل سایر خانواده ها کنارهم رو به حرم نشستیم. و از بلند گوی حرم دعای توسل خوانده می شد. و همه باهم "یا وجیها عندالله اشفع لنا عندالله ..." را زمزمه می کردند.حیف که توان دیدن فرود و صعود ملائکه ها در این گوشه ای از بهشت را نداشتم.گیرندگی بینائی من فقط در حد دیدن پرواز کبوترهای امام بود.خوش بحال افرادی که اهل سلوکند و دارای کرامت،که توان دیدن ملائکه ها در این مکان مقدس را دارند. درست لحظه ساعت تحویل تمام چراغهای رنگین گنبد و مناره ها و صحنهای حرم ،برای چند لحظه خاموش و روشن شد. و همه خانواده ها که از سرتاسر ایران آمده بودند، همدیگر را درآغوش گرفته و روبوسی می کردند. و بعد دعای "یا مقلب القلوب و الابصار ..." خوانده شد. و بچه ها از پدر و مادر عیدی می گرفتند. و پدر مادرها و بزرگترها هم با چشمان پر از اشگ شوق از امام عیدی می خواستند......
پس از چهار یا پنج روز اقامت و زیارت ،دوباره ازهمان مسیری که آمده بودیم برگشتیم. ولی قبل از حرکت به دوستم " حمید "زنگی زدم، و گلایه که: آخه این چکاری بود که با ما کردی. گفتی کلید ویلا را زیر بشکه آب بغل فلان درخت گذاشتی در صورتی که اونجا نبود و ما شرمنده همسایه ات شدیم. دوستم کلی عذر خواهی کرد،و گفت: اشتباهی رخ داده ، ولی برگشتنه کی اونجا هستی ؟تامنم بیام که چند روزی باهم باشیم و بریم دریا ماهی گیری و در ساحل کباب کرده و بخوریم و قول می دم خوش بگذره و قصورات مو جبران کر ده ،تا حدی بتونم از شرمندگی دربیام .
خب تا نقل ماهیگیری مان تا هفتۀ آینده،خدا یار و نگهدارتان باد.
الهی !
بساز کار من، و منگر در کردار من !
دلی ده که طاعت افزون کند،طاعتی ده که ببهشت رهنمون کند !
علمی ده که در او آتش هوا نبود،عملی ده که دراو آب زرق و ریا نبود !
(خواجه عبدالله انصاری)
" در ادامه ی سفر "
به نام حضرت دوست که هرچه داریم از اوست
مرغ دل پر میزند تا زین قفس بیرون شود
جان بجان آمد توانش تا دمی مجنون شود
کس نداند حال این پروانه دل سوخته در برشمع وجود دوست آخر چون شود
رهروان بستند باروبر شدنداز این دیار باز مانده در خم این کوچه دل پر خون شود
سلام بر عزیزان جان و دوستان همدل و همراهم. اکثر دوستان شدیدا مشغول درس خوندن هستند،تا خود را آماده ی امتحانات کنند. منم سعی میکنم امشب کمتر وقت عزیز تان را بگیرم و تا آنجا که ممکنه خلاصه تر به ادامه سفر بپردازم.
همانطور که هفتۀ پیش عرض شد،آقای سلیمانی ،ما " میهمان ناخوانده اش" را صبح زود بسوی مشهد بدرقه کرد.
شهرهای زیبای گیلان و مازندران سر سبز رامرتب پشت سر می گذاشتیم،و هرکجا خسته می شدیم،کنار دریا استراحت کوتاهی کرده و چای و میوه ای می خوردیم، تا اینکه اذان ظهر رسیدیم به بابلسر. جاتون خالی ناهار در یه رستورانی یه ماهی سفید بزرگی خوردیم،که هنوز که هنوزه طعم خوشمزه اش زیر زبونمه.خیلی خوب سرخ کرده بودند.کلی ولخرجی کرده بودیم. یادمه کل ناهارمان شد 5هزارتومن. سال 74 -75 پنج هزارتومن خیلی پول بود.خلاصه طبق برنامه تنظیم شده،نزدیک غروب رسیدیم به گرگان مرکز استان گلستان.یه مخابرات پیدا کردم و به دوست دوران تحصیلی ام در آلمان که حالا استاندار استان گلستان بود زنگ زدم که ما رسیدیم.اگه یادتون باشه،دو هفته قبل براتون نقل کردم، هماهنگ کرده بودیم ،که داریم میائیم و یه شب گرگان استراحت میکنیم و بعد میریم مشهد. دوستم هم خوشحال قول داده بود که مارو میبره ناهارخوران و می گردونه . ولی وقتی زنگ زدم. گفتند که آقای استاندار تشریف ندارن،رفته اند شیراز. خب تکلیف مان مشخص شد.دیگه اینجا همسایه ای در کار نبود که مزاحم شان بشیم.خوشبختانه اطاق خالی در یک هتل نسبتا خوب و تمیز پیدا کردیم و پس از یک شب استراحت،باز صبح زود بعد از اذان صبح روانه مشهد شدیم.و خدا را شکر به سلامتی ، غروب 29 اسفند آخرین ساعات آخرین روز سال رسیدیم به مشهد مقدس. بچه ها میگفتن دیگه سراغ دوست جانبازتان نرید. به اندازه کافی کنف شده ایم،درسته که نزدیکه ساعت تحویله ولی انشالله بلاخره یه اطاقی در هتلی پیدا میکنیم، حالا نزدیک حرم نشد ،یه خورده دورتر ،حتما پیدا میشه.ولی من گفتم: حالا اومدیم این بار برخلاف دو مورد قبلی دوست جانبازمان آقا کریم قولش قول بود و اگر برامون در هتل آپارتمان شان اطاق رزرو کرده باشن و ما نریم،اخلاقا زشته. واین بار ما بد قولی کرده ایم. مسئله ای نیست،یه سری بهشون میزنیم،اگه بود، فبها، اگه نشد،دنبال هتل دیگه ای میگردیم.
خب قول داده بودم که امشب زیاد وقتتون رو نگیرم، نقل بقیه ماجرا باشه برای هفتۀ آینده.
الهی !
چه زیباست ایام دوستان با تو!
چه نیکوست معاملت ایشان، در آرزوی دیدار تو !
( خواجه عبدالله انصاری)
تا هفتۀ دیگر با ادامه حکایت سفرمان بدرود.
" مهمان نا خوانده "
به نام حضرت دوست که آرامش دلها از اوست
در هجر تو کار بی نظامست مرا شیرین همه تلخ و پخته خامست مرا
در عالم اگر هزار کامست مرا بی نام تو سر بسر حرامست مرا
(خواجه عبدالله انصاری)
سلام بر عزیزان جان و همراهان همدل و همرازم.امیدوارم که حال همگی خوب باشه،و برای عزیزانی که خود را آماده امتحانات می کنند، آرزوی موفقیت را دارم.در ضمن سال نو میلادی را به تمام پیروان حضرت عیسی روح الله و پیروان تمام ادیان الهی تبریک میگم. و آرزومندم سالی بدون جنگ و خونریزی،بدون کشت وکشتار،بدون زندان و شکنجه،بدون بلایای طبیعی داشته باشیم. و لی ایکاش می شد، یه روز ، فقط یه روز انسانها بدون تفکرات شیطانی با صلح و دوستی و صفا وصمیمیت با هم زندگی میکردند!!!!! خب از آرمان گرائی بگذریم و به ادامه داستان سفر به بارگاه امام همام علی ابن موسی الرضا (ع) از مسیر نوار شمالی کشور بپردازیم.
هفتۀ گذشته عرض شدکه ،بعد از حدود دوازده سیزده ساعت رانندگی طولانی نزدیک غروب آفتاب رسیدیم به رودسر،طبق نقشه از خروجی مورد نظر وارد کمر بندی رودسر شدیم و به طرف آدرس ویلای دوستم "حمید" رفتیم. ولی هرچه از خیابانهای فرعی و از بین شالیزار ها طبق نقشه ای که دوستم کشیده بود،میرفتیم ،آدرس را پیدا نمی کردیم. در یه محله ای مقابل یه قصابی نگهداشتم،تا از اهالی محل آدرس را بپرسم.از یک آقایی حدود 35 ساله که گوشت خریده و می خواست بطرف منزلش بره،آدرس ویلا و همسایه اش آقای سلیمانی را پرسیده و آدرس کروکی ویلا را نشانش دادم. با لهجه ی شیرین گیلکی گفت: “ای آقا ! این نقشه گیج میزنه.من آقای سلیمانی را می شناسم ولی صاحب ویلا را نه ! اینجوری بگم ! شما نمیتانی آدرس را پیدا کنی.هوا هم داره تاریک میشه ،توی شالیزارها گم میشی.اگه ماشین تان جاداره،منم سوار کنید تا راه را نشون بدم.”منم از خدا خواسته،گفتم: بله خوشحال میشم،بله سوار شید باهم بریم.بعد از گذشت خیابانهای باریک وتاریک بین مزارع و شالیزارها بلاخره رسیدیم به ادرس مورد نظر.پیاده شدیم. و آقای سلیمانی هم با لباس کار و بیلی در دست و با چکمه های بلند از درون شالیزارش بیرون آمده و راهی خانه اش بود.بعد از سلام و احوالپرسی ، خودم را معرفی و جریان را گفتیم که دنبال آدرس حمید خان هستیم و امشب رامی خواهیم در ویلا بخوابیم و انشاالله فردا صبح زود راهی مشهد خواهیم شد.ولی هرچه کلید ویلا را گشتیم،موفق به پیدا کردنش نشدیم.اونموقع هم تلفن همراه وجود نداشت ، یا اگر بود،فقط از ما بهتران داشتند.مخابرات هم اون نزدیکی هانبود که به حمید خان زنگ بزنیم و ادرس دقیق کلید را بپرسیم.خلاصه نا امید تصمیم گرفتیم که به داخل شهر برگردیم .،تا یه هتلی، ویلائی یا یه اطاق خالی پیدا کنیم.ولی هم همسایه دوستمان آقای سلیمانی و هم آن آقای راهنمایمان که اسمش یادم نیست شدیدا مخالفت کردندو گفتند: “ اوووه مگه میذاریم برید!!! حالا ویلای حمید خان نشد،مگه ما مُردیم. میهمان حمید خان میهمان ماهم هست. میهمان حبیب خداست ! “آقای راهنمایمان که گوشت خرید کرده اش بر دستش سنگینی کرده و ایندست واون دست میکرد.گفت: "بولای علی اگه بذارم برید. اگه می دونستم شما زوُار امام رضا هستید،اصلا شما رو یه راست میبردم خانه ی خودمان. اصلا شما رو اینجا نمی آوردم.والا گناه داره ،زوُاره امام را رها کرد ورفت. " خلاصه بین این دوبزرگوار دعوا بود،که کدامشان ما را به خانۀ خود برده ،تا ثوابی برند.در نهایت آقای سلیمانی موفق شد،که از ما "مهمانان ناخوانده" میزبانی کند.
"یکی مهمان ناخوانده،
ز هر درگاه رانده، سخت وامانده
رسیده نیمه شب از راه، تن خسته، غبارآلود ….
................................... "
بچه ها هم که خسته راه طولانی بودند با چشم و ابرو اشاره میکردند،که "بابا ! زیاد تعارف نکن. امشب را اینجا بمونیم." و منم خسته تر از آنها ،چون تا حالا اینهمه طولانی رانندگی نکرده بودم. دیگه تسلیم شدیم و اثاث واثاثیه لازمه را از صندق عقب پایین آوردند. ومن از آقای سلیمانی خواستم ،تا اهل بیت در خانه جابجا می شن، من این دوست بزرگوار را به خانۀ شان برسانم. که خرید هم کرده اند. وبارشان سنگین است.آقای سلیمانی هم همراهم شد،تا موقع برگشتن ،راه را گم نکنم.
بعد از اینکه راهنمای مهربان را رسانده و برگشتیم. دیدم بانوی خانه سه سوته برامون شام ،"ماهی و باقلا پلو "پخته، سیر ترشی هم کنارش دلبری میکرد.( وای همین که دارم اسمشو میبرم،دهنم آب افتاد) خلاصه یه سفره ی باصفائی برامون پهن کردند.بعد شام هم با میوه های محصول خودشان پرتقال و لیمو .. پذیرائی شدیم.در طول تمام شب آقای سلیمانی همچین شیرین از همه جا وهمه چیز برام تعریف می کرد،انگار دوست قدیمی اش را پس از سالیان سال دوری ،دیده. و با هیجان خاصی از زلزله رودبار تعریف می کرد،که چگونه دیوار ضخیم 70 سانتی خونه اینور و اونور میرفت .بلاخره آخر شب در اطاق مخصوص میهمانان لحاف و تشک با ملافه های تمیز برامون انداختن،تا بخوابیم. قبل از اذان صبح برامون صبحانه ی مفصل تدارک دیده ، وبا پاشیدن آب پشت سرمان ،مارا بسوی مشهد بدرقه کردند.
این ، باز چندمین باره که خدا را فراموش کرده ودل به بندۀ خدا می بستم، و در برویم بسته میشد،ولی همینکه متنبه می شدم،خدا در رحمتش را برویم باز میکرد و میگفت: اگر تو منو فراموش میکنی و لی من تورو فراموش نکردم و در راه و بی ر اه تورو تنها نمیذارم.خدائیش چند درصد؟ انسانهائی مثل آقای سلیمانی و یا آن همشهری اش پیدا میشن ؟ تا درخونۀ شون رو به روی کسی که نمی شناسند،باز کرده و آنچنان پذیرائی کنند؟؟!!
اگه یادتون باشه در خاطره ای که به نام (شبی در هتل بندر هامبورگ) براتون تعریف کردم ،شبیه به این مورد در غربت ولایت برام اتفاق افتاد،که آنجا هم عنایت خدا شامل حالم شد.اگر فرصت کردید،به آرشیو عناوین مطالب رجوع کرده و این پست را شبی در هتل بندر هامبورگ :: چهارشنبه ٢۵ فروردین ۱۳۸٩ و » ای یک دله صد دله یک دله کن :: چهارشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۸٩ اگر تا حالا نخوندید حتما بخونید.
الهی !
موجود نفسهای جوانمردانی ! حاضر دلهای ذاکرانی !
از نزدیک نشانت می دهند و برتر از انی
وز دورت می پندارند و نزدیکتر ازانی !
گفتم صنما ! مگر که جانان منی ! اکنون که همی نگه کنم جان منی !
(خواجه عبدالله انصاری)
تا هفتۀ آینده با نقل ادامۀ سفرمان، خدا یار و نگهدارتان باد.
تدارک سفر به..
به نام حضرت دوست،که هرچه داریم از اوست
نقد صوفی نه همه صافی بیغش باشد ای بسا خرقه که مستوجب آتش باشد
صوفی ما که ز وردسحری مست شدی شامگاهش نگران باش که سرخوش باشد
دلق و سجادۀ حافظ ببرو باده فروش گر شرابش زکف ساقی مهوش باشد
سلام بر عزیزان جان و یاران همدل و همراهم.
فکر کنم اسفند سال 74 بود،که برای رفع خستگی تصمیم گرفتیم که تعطیلات نوروزی 75 را همراه اهل و عیال به پابوسی امام همام حضرت علی بن موسی الرضا (ع) بریم، و ساعت تحویل را در حرم و جوار امام باشیم.
یه پیکان زرد قناری رنگ داشتم، دادم یه سرویس کامل بشه تا در مسیر راه رفیق نیمه راه نشه. و یه نقشه راه و جاده های ایران را هم گرفتم،تا مسیر مناطق زبیا و دیدنی آذربایحان،اردبیل و جادۀ حیران که آدم واقعا حیران میمونه از آن طبیعت زیبایش،آستارا و گیلان ومازندران و جنگل زیبای گلستان، تا مشهد ،شناسائی کرده و رانندگی کنم.
خب ماشینم پیکان بود،نمیتونستم با سرعت برونم ،بالاتر از 80 که می خواستم برم دنده اش تشنج میکرد و شروع می کرد ،تق تق لرزیدن.لذا باید دو شب را قبل از اینکه هوا تاریک بشه،یه جایی در مسیر راه بیتوته میکردیم. یکی از دوستان بسیار بسیار عزیز جانم،وقتی از برنامۀ سفرم مطلع شد.گفت: مسیر بسیار خوب و زیبائی را انتحاب کرده ای. ولی جاده در نوروز غالبا شلوغه و مخصوصا مسیر اردبیل حیران بطرف آستارا در روزهای آخر اسفند ممکنه زمستانی و برفی باشه ، مجهز به زنجیر چرخ بشید و با احتیاط برید. و چون برای اولین بار این مسیر را داری میری، و هتلهای خوبی را ممکنه نشناسی، من در "رودسر " بین لنگرود و رامسر یه ویلائی دارم. میتونید شب را اونجا بخوابید. و نقشه اش را کشید که راحت بتونم پیداش کنم. و اسم همسایه اش را هم گفت که اگر مشکلی داشتید ،اون کمک تون می کنه. و جای کلید را هم دقیقا نشون داد. که کجا می ذاره.
یه دوست دیگه ای هم داشتم که از دوستان دوران دانشجوئی ام بود،برعکس من که در رشته خود و بی سر و صدا در گوشه ای از وطن مشغول طبابت بودم،او وارد دنیای سیاست شد،و حالا در سمت استاندار در گرگان مشغول خدمت بود.با اوهم تماس گرفتم که دارم زمینی ایرانگردی میکنم.و از مسیر شمال میخوام برم مشهد و سر راه اگه قسمت باشه یه شب هم گرگان مزاحمت می شیم.دوست قدیمی دوران دانشجوئی خیلی خوشحال شد که بعد از مدتها همدیگرو خواهیم دید. و قول داد که بریم ناهارخوران که از جاهاهای دیدنی گرگان است.
در مشهد هم یه دوست جانبازی داشتم که مدتی در آلمان برای مداوای پای از دست رفته اش آمده بود . و در بیمارستان باهاش آشنا شده بودم.پدرش هتل آپارتمانی داشت نزدیک حرم با او هم تماس گرفتم،که می خوام بیام مشهد،چون شب عید نوروز میرسم ممکنه هتلها پر باشه، اگه ممکنه در هتل آپارتمان خودتون ویا هتل دیگه ای برام یه جا رزور کن.دوست جانبازم. خیلی خوشخال شد و با لهجه ی شیرین مشهدی گفت: چرا هتل!!! تو اونهمه در آلمان در غربت ولایت زحمت مارو کشیدی .مگه میذارم بری هتل !بیائید خونه ی خودمون.قدمت رو چشم.ولی من قبول نکردم. گفتم: برای عید دیدنی و عرض ادب میام خونتون،تا خدمت پدر بزرگوارت هم برسم. ولی چون عید است و شماهم مراسم دید و بازدید دارید. درست نیست که مزاحمتان شویم.اگر بزرگواری کنی برام یه جا رزو کنی ،ممنونه تم.گفت : باشه،یکی از سوئیت های هتل خودمون رو برات نگهمیدارم.
خلاصه من و اهل بیت همه خوشحال که تدارک همه چیز داده شده، و میتونیم 27 اسفند صبح زود بعد از اذان صبح راه بیوفتیم.جاتون خالی سفر خوب و پر از خاطره های زیبائی بود. مسیر تبریز _سراب _ اردبیل و سرعین و حیران برفی و سرد بود. ولی از آستارا به طرف گیلان ومازندران هوا بهاری تر و گاهی بارانی ، گاهی ابری و آفتابی بود. در آستارا برای ناهار نگهداشته و کمی استراحت کرده و زود راه افتادیم که قبل از تاریکی برسیم "رودسر ". خب برای اینکه زیاد طولانی نشه و شمارو خسته نکنم، بقیۀ این سفر نامه وقسمت جالب اش بمونه برای هفتۀ بعد. تا هفتۀ بعد خدا یار و نگهدارتان باد.
الهی !
من در طلب دریا ام .
بر هزار چشمه و جوی گذر کردم. تا بو که دریا دریابم !
در آتش عشق غریقی دیدی؟ من چنانم !
در دریا تشنه ای دیدی؟ من آنم!
راست به متحیری مانم که در بیابانم.فریادم رس که از دست بیدلی بفغانم.
(خواجه عبدالله انصاری)
" الماس "
به نام حضرت دوست که هرچه داریم از اوست
صحبت حکام ظلمت شب یلدا است نور زخورشید خواه بو که برآید
بردرارباب بی مروت دنیا چند نشینی که خواجه کی بدر آید
ترک گدایی مکن که گنج بیابی از نظر رهروی که گذر آید
صالح وطالع متاع خویش نمودند تا که قبول افتد وچه در نظر آید
بلبل عاشق تو عمر خواه که آخر باغ شود سبز وسرخ گل به برآید
غفلت حافظ در این سراچه عجب نیست هر که به میخانه رفت بی خبرآید
سلام و درود بر عزیزان همراه وهمدل وهمحفلی مان.امشب شب یلداست.آخرین شب پائیز و درازترین و تاریکترین شب در طول سال را در کنار هم دور کرسی با خوردن تنقلات و نقل داستان و خواندن شعر از حافظ و مولوی و فردوسی تا پاسی از شب بیدار می مانیم تا اندوه غیبت خورشید و تاریکی و سردی امشب را با حضورتان گرمی بخشیم و به امید روشنائی و فردائی خوش وشاد وهمراه باتندرستی سپری کنیم.
در این شب چله منهم به ادامه خاطراتم از " هواپیما " خانوم، ادامه میدم. خیلی از دوستان عزیز جان از شنیدن این نام غیر متعارف تعجب کرده بودند. بله در این روستاهای اطراف ما،حالا بنا بدلایلی که بین خودشون وجود داره،اسامی خاصی بسته به سنت و اعتقاد شان روی فرزندانشان میذارن. نام "هواپیما" شاید علتش این بوده که ایشون در هواپیما بدنیا آمده،نمیدانم هرگز ازشون هم نپرسیدم،حدس میزنم که چنین بوده، ویا مرسوم است وقتی درخانواده ای پشت سرهم دختر بدنیا آمد،اسم آخرین دختر را "قیز بسدی"، یا "امانده بسدی" ( یعنی دختر بسه) میذارن که شاید فرزند بعدی پسر باشه. و یا دختری که بدنیا میاد حالا خوش یمن بوده و یا آرزو می کنند،که خوش یمن یاشد، اسمش را " خوشقدم" میذارن.و یا مدتی بچه دار نمی شدن،حالا خداوند بهشون دختری داده،اسمشو میذارن " التفات" و یا فرزندانشان درهمان اوان نوزادی تلف می شده ،و حالا این نوزاد را " قالاسان " یعنی "بمانی، نمیری" میذارن ،که شاید بماند .و یا اسمهای زیبای دیگری که به زبان ترکی جایگاه خاص خود را دارند مثل: جیران (آهو)، مارال (زیبا) کهلیک(فکرکنم یعنی کبک)، اولدوز(ستاره) ،مه پاره (تکه ای ازماه)،کبوتر، فیندیق (فندق)،ترلان یا طرلان، آدی گوزل (اسم قشنگ)، آدی شیرین ( اسمش شیرین)، باغدا گل (گل در باغچه) آیدین (مبارک) ،و الخ.... خیلی اسمهای زیبای دیگر که حالا در ذهنم نیست.
ولی جوانهای امروزی حتی در روستا ها دیگه از این نوع اسم ها کمتر میذارن و بیشتر رو آوردن به اسمهای آریائی و یا فرنگی مثل: آرین، آیدا، ماندانا، آتنا،درسا، فری سا ،مهدیس، و.... واز این قبیل اسامی.خب از مبحث اسمولوژی بگذریم و بپردازیم به نقل خاطرۀ امشب مان.
همانطور که هفتۀ گذشته خدمت تون عرض شد، برای " هواپیما خانوم،بمدت یکماه دارو تجویز کردم. بعد از یکماه دوباره با همسرش "مشهدی الماس" اومدن مطبم. پس از سلام و احوالپرسی هواپیما خانوم یک جورابی که خود بافته بود به رسم تشکر وقدردانی برام هدیه آورده بود. جوراب ازاون جورابهای کلفت پشمی بود ،که نمی شد با اون کفش پوشید،بیشتر بدرد،خونه می خورد که درزمستون خوب گرم نگه میداشت. منم کلی ازش تشکر کردم،که راضی بزحمتش نبودم.که هواپیما گفت:
آقای دکتر خیلی خوب شدم،به تمام اهالی ده مان گفتم و آدرس دادم از فردا هرچی چلاق و ملاقه می خوان بیان پیشت. برات دفعه دیگه شیر و ماست میارم. خدا پدر و مادرت را بیامرزه که بهت شیر هلال داده و گذاشتن که در این صنعت درس بخونی.وو.. کلی دعا کردن. الماس شوهرش هم ساکت نشسته بود و گوش می داد، و گاهی سرشو بطرف هواپیما خم می کرد و می گفت : کمتر حرف بزن زن ! دکتر مریض داره وقت دکتر و دیگرون را نگیر.ولی هواپیما محل نمی ذاشت مرتب شیرین حرف میزد. و آخرش گفت: این صاحب من ( یعنی شوهرش) یه چشمش مصنوعیه. ولی همانطور که میبینی چشم مصنوعی اش آبی رنگه در حالیکه چشم دیگرش قهوه ایست .شما که خونت تبریزه و هر روز میری و میائی براش یه چشم همرنگ با چشمش بگیرو بیار.پولش هرچی باشه میدم.
گفتم: خواهرم! منکه دکتر چشم نیستم،واز طرفی چشم مصنوعی رو که نمیشه همینطور از بازار خرید و آورد و عوض کرد. باید برید همون بیمارستانی که چشمش را تخلیه و عمل کرده اند،آنها درست می کنن. وشاید این چشم مصنوعی را هم موقتی گذاشته بودند ، تا کاسه چشم شکل بگیره تا چشم مورد نظر را تعبیه کنن.
ولی هواپیماخانوم اصرار داشت که تو میتونی اینکارو بکنی. ولی ما دست وپا نداریم که بریم تبریز و جائی رو نمی شناسیم. ولی تو میتونی، همه تورو می شناسن. و بهت میدن. و از اینکه نتونسته بودم خواسته اش را برآورده کنم. مدتی بامن قهر بود و دیگه پیشم نمیو مد. ولی بعد از چند سال که ظاهرا پی برده بود، که من در حقش کوتاهی نکرده ام، دوباره باهام آشتی کرد و برای ادامه درمان بمن مراجعه می کرد. باز مدتی نبود ،تا اینکه پارسال دیدم روی کول یک مرد قوی هیکل، خانومی را که چادری دورش پیچیده بودن با کمک چند نفر دیگر به مطبم آورده و روی تخت معاینه درازش کردند.وفتی چادرش را کنار زدند تا معاینه اش کنم، دیدم این بیمار همان هواپیماست. بسیار پیر و شکسته و کمرش خمیده شده بود،ودیگر چشمانش آن برق و شادی همیشگی را نداشت، ولی باز همانطور شیرین ولی نالان حرف میزد. و گفت: می بینی دکتر ! می بینی سید جان ! بچه روزی افتاده ام ! از وقتی الماس رفت،کمرم شکست. درحالیکه اشک روی گونه های سفید و چروکیده اش سرازیر شده بود ادامه داد که ،الماس همیشه قبل از اذان بلند می شد. و منو بیدار می کرد، ولی اون شب بلند نشد، آفتاب دراومد، گفتم الماس جان بالام دور (بلند شو)،ولی جوابی نداد. اومدم تکونش بدم که دیدم بدنش سرد و خشک شده.آخ خدایا چرا منو زنده نگهداشتی . دکتر یه آمپول بزن تا منم برم پیشش.....
الهی !
هرشادی که بی توست،اندوه آن است .
هر منزل که نه در راه توست ،زندان است .
هر دل که نه طلب توست ، ویران است .
یک نفس با تو ، بدو گیتی ، ارزان است .
یک دیدار از آن تو ، بصد هزار جان ، رایگان است .
(خواجه عبدالله انصاری)
تا هفتۀ دیگر و با خاطره ای دیگر بدرود.
" هواپیما "
به نام حضرت دوست که هرچه داریم از اوست
بی مهر رخت روز مرا نور نمانده ست وز عمر مرا جز شب دیجور نمانده ست
هنگام وداع تو زبس گریه که کردم دور از رخ تو چشم مرا نور نمانده ست
حافظ زغم از گریه نپرداخت بخنده ماتم زده را داعیه سور نمانده ست
سلام بر همرهان همدل محفل خاطره گویی چهارشنبه شبهایمان. امیدوارم که حال همه ی عزیزان جانم خوب باشه.
فکر کنم تابستان سال 72 بود،که یکی از بیماران ساده و دوست داشتنی ام، به نام خانم " هواپیما " با شوهرش " الماس " وارد مطبم شدند. قبل از اینکه از اطاق انتظار وارد اطاق معاینه شوند،هر دو کفشهایشان را مقابل درب در آوردند.
گفتم :نیازی نیست که کفشهایتان را درآوردید. با کفش بیائید تو.
هواپیما گفت: نه ! کفشمان گِلی و کثیفه. آقای دکتر ! " آلله گُویدَه سَن یرده" یعنی " خدا در عرش و تو در فرش "، تعریف تو رو در حمام زنانه از اهالی روستایمان شنیدم.می گفتن، دکترسیده و دستش خوبه ،هرکی اومده با یه نسخه خوب شده.
خنده مو بزور نگهداشتم،پیش خودم گفتم: خوشم باشه،دیگه نقل مجلس خانوما شده ایم،اونم کجا !! حمام زنانه.
گفتم: هواپیما باجی ( یعنی :خواهرم هواپیما خانوم)، شفا دهنده خداست،منم هرچی از دستم بربیاد درخدمتم. حالا مشکلت چیه؟
الماس شوهرش گفت: نه خب ! شما هم سبب هستی. درسته خدا شفا میده،ولی دکتر هم باید قابل باشه . این خونه ی ما ( این همسرم ) از پا عاجزه،شبا تا صب نمیخوابه و از درد "یا حسین" میگه.
گفتم: باجی پاچه ی شلوارتو تا بالای زانو بکش بالا تا معاینه کنم.
هواپیما: روز قیامت برادرمی،ببخشید،دکتر محرمه، وبا خجالت شلوارش را که زیر آن کلی باز شلوار و دستمال و روسری بسته و یک کیسه فریزر که روی گوشت و نمیدونم تخم مرغ روی زانوهایش مالیده بود،بالا میکشه . و ادامه میده:اگر پاهام خوب بشه کنیزیت را میکنم. میدونم که دیگه خوب خوب نمیشم،ولی لااقل زمینگیر نشم و بتونم یه استکان چائی جلوی صاحبم (شوهرم)بذارم.
الهی !
ضعیفان را پناهی ،قاصدان را بر سر راهی،مومنان را گواهی،چه بود که افزائی و نکاهی ؟
کریما! گرفتار آن دردم که تو درمان آنی،بندۀ آن ثنا ام،که تو سزای آنی، من در تو چه دانم؟ تو دانی ! تو آنی که گفتی که من آنم ! – آنی.
( خواجه عبدالله انصاری)
تا هفته ای دیگر و با نقل حکایتی دگر از هواپیما خانوم. خدا یار و نگهدارتات باد.
" زیارت وارث "
به نام حضرت دوست که هرچه داریم از اوست
سلام بر عزیزان صاحبدل و همدل و همراهم.
امشب به حرمت صاحب این عزا خاطره ای تعریف نمی کنم، و همنوا با تمام عزاداران به سوگ امام حسین (ع) می نشینیم و باهم زیارت وارث را می خوانیم. زیارت وارثی که چهل ویک سال پیش مرحوم دکتر شریعتی خواند بود ،چکیده ای از آنرا برایتان می خوانم. کاملش را توصیه میکنم،هر وقت حالش را داشتید ، در خلوت خود کتاب "حسین وارث آدم "را مطالعه کنید،هرچند قبلا آنرا بکرات خوانده باشید.
" السلام علیک یا وارث آدم صفوة الله ، السلام علیک یا وارث نوح نبی الله ، السلام علیک یا وارث ابراهیم خلیل الله ،السلام علیک یا.............. "
" شب عاشورا بود ، عاشورای سال 49
گفتم بروم به مجلس روضه ای ، از همین روضه ها که همه جا هست و صدایش از هر کوچه و خانه امشب بلند است. دیدم، ایمان وتعصب من به عظمت حسین و کار حسین بیش از آن است که بتوانم آن همه تحقیر ها را بشنوم و تحمل کنم. منصرف شدم.
اما شب عاشورا بود شهر یکپارچه روضه بود وخانه یکپارچه سکوت و درد، چه می توانستم کرد؟ از خودم توانستم منصرف شوم، از روضه توانستم منصرف شوم ،اما چگونه می توانستم خود را از عاشورا منصرف کنم؟
نامه ام را که به دوستم نوشته بودم - دوستی که هرگاه روزگار عاجزم میکرد و رنج به نالیدنم وا می داشت، به پناه او می رفتم - برگرفتم ، گفتم در این تنهایی درد و این شب سوگ ، بنشینم و با خود سوگواری کنم، مگر نمی شود تنها عزاداری کرد؟ نشستم و روضه ای برای دل خویش نوشتم ، آنچه را در نامه ی او برای خود نوشته بودم و تصور غربت و رنج خودم بود، تصحیح کردم تا تصویر غربت و رنج حسین گردد.
... پیش چشمم را پرده ای از خون پوشیده است.
در میان هیاهوی مکرر و خاطره انگیز دجله و فرات، این دو خصم خویشاوندی که هفت هزار سال، گام به گام با تاریخ همسفرند، غریو و غوغای تازه ای برپا است:
صحرای سوزانی را می نگرم، با آسمانی به رنگ شرم، و خورشیدی کبود و گدازان، و هوایی آتش ریز، و دریای رملی که افق در افق گسترده است، و جویباری کف آلود از خون تازه ای که می جوشد و گام به گام، همسفر فرات زلال است.
و شمشیرها از همه سو برکشیده، و تیرها از همه جا رها، و خیمه ها آتش زده و رجاله در اندیشه غارت، و کینه ها زبانه کشیده و دشمن همه جا در کمین، و دوست بازیچه دشمن و هوا تفتیده و غربت سنگین و دشمن شوره زاری بی حاصل و شن ها داغ و تشنگی جان گزا و دجله سیاه، هار و حمله ور و فرات سرخ، مرز کین و مرگ در اشغال «خصومت جاری» و ...
می ترسم در سیمای بزرگ و نیرومند او بنگرم، او که قربانی این همه زشتی و جهل است.
به پاهایش می نگرم که همچنان استوار و صبور ایستاده و این تن صدها ضربه را بپاداشته است.
ترسان و مرتعش از هیجان، نگاهم را بر روی چکمه ها و دامن ردایش بالا می برم:
اینک دو دست فرو افتاده اش،دستی بر شمشیری که به نشانه شکست انسان، فرو می افتد، اما پنجه های خشمگینش، با تعصبی بی حاصل می کوشد،تا هنوز هم نگاهش دارد
جای انگشتان خونین بر قبضه شمشیری که دیگر ...
... افتاد!
و دست دیگرش، همچنان بلاتکلیف.
نگاهم را بالاتر میکشانم:
از روزنه های زره خون بیرون می زند و بخار غلیظی که خورشید صحرا میمکد تا هر روز، صبح و شام، به انسان نشان دهد و جهان را خبر کند.
نگاهم را بالاتر میکشانم:
گردنی که، همچون قله حرا، از کوهی روییده و ضربات بی امان همه تاریخ بر آن فرود آمده است. به سختی هولناکی کوفته و مجروح است، اما خم نشده است.
نگاهم را از رشته های خونی که بر آن جاری است باز هم بالاتر می کشانم:
ناگهان چتری از دود و بخار! همچون توده انبوه خاکستری که از یک انفجار در فضا میماند و ...
دیگر هیچ !
پنجه ای قلبم را وحشیانه در مشت میفشرد، دندان هایی به غیظ در جگرم فرو میرود، دود داغ و سوزنده ای از اعماق درونم بر سرم بالا می آید و چشمانم را می سوزاند، شرم و شکنجه سخت آزارم می دهد، که:
<<هستم»، که «زندگی می کنم».
این همه «بیچاره بودن» و بار «بودن» این همه سنگین!
اشک امانم نمی دهد؛ نمی توانم ببینم.
پیش چشمم را پرده ای از اشک پوشیده است.
در برابرم، همه چیز در ابهامی از خون و خاکستر می لرزد، اما همچنان با انتظاری از عشق و شرم، خیره می نگرم؛
شبحی را در قلب این ابر و دود باز می یابم، طرح گنگ و نامشخص یک چهره خاموش، چهره پرومته، رب النوعی اساطیری که اکنون حقیقت یافته است.
هیجان و اشتیاق چشمانم را خشک میکند. غبار ابهام تیره ای که در موج اشک من می لرزد، کنارتر میرود . روشن تر می شود و خطوط چهره خواناتر.
هم اکنون سیمای خدایی او را خواهم دید؟
چقدر تحمل ناپذیز است دیدن این همه درد، این همه فاجعه، در یک سیما، سیمایی که تمامی رنج انسان را در سرگذشت زندگی مظلومش حکایت می کند. سیمایی که ...
چه بگویم؟
مفتی اعظم اسلام او را به نام یک «خارجی عاصی بر دین الله و رافض سنت محمد» محکوم کرده و به مرگش فتوی داده است.
در پیرامونش، جز اجساد گرمی که در خون خویش خفته اند، کسی از او دفاع نمی کند.
همچون تندیس غربت و تنهایی و رنج، از موج خون، در صحرا، قامت کشیده و همچنان، بر رهگذر تاریخ ایستاده است.
نه باز می گردد،
که : به کجا؟
نه پیش می رود،
که : چگونه؟
نه می جنگد،
که : با چه؟
نه سخن می گوید،
که : با که؟
و نه می نشیند، که :
هرگز !
ایستاده است و تمامی جهادش اینکه ... نیفتد
همچون سندانی در زیر ضربه های دشمن و دوست، در زیر چکش تمامی خداوندان سه گانه زمین(خسرو و دهگان و موبد – زور و زر و تزویر – سیاست و اقتصاد و مذهب)، در طول تاریخ، از آدم تا ... خودش!
به سیمای شگفتش دوباره چشم می دوزم، در نگاه این بنده خویش مینگرد، خاموش و آشنا؛ با نگاهی که جز غم نیست. همچنان ساکت میماند.
نمی توانم تحمل کنم؛سنگین است؛
تمامی «بودن»م را در خود می شکند و خرد می کند.
می گریزم.
اما می ترسم تنها بمانم، تنها با خودم، تحمل خویش نیز سخت شرم آور و شکنجه آمیز است.
به کوچه می گریزم، تا در سیاهی جمعیت گم شوم.
در هیاهوی شهر، صدای سرزنش خویش را نشنوم.
خلق بسیاری انبوه شده اند و شهر، آشفته و پرخروش می گرید، عربده ها و ضجه ها و عَلم و عَماری و «صلیب جریده» و تیغ و زنجیری که دیوانه وار بر سر و روی و پشت و پهلوی خود می زنند، و مردانی با رداهای بلند و....... د
عمامه پیغمبر بر سر و....... د
آه ! ... باز همان چهره های تکراری تاریخ! غمگین و سیاه پوش، همه جا پیشاپیش خلایق!
تنها و آواره به هر سو می دوم، گوشه آستین این را می گیرم، دامن ردای او را می چسبم، می پرسم، با تمام نیاز می پرسم؛ غرقه در اشک و درد:
<<این مرد کیست»؟
<< دردش چیست»؟
این تنها وارث تاریخ انسان، وارث پرچم سرخ زمان، تنها چرا؟
چه کرده است؟
چه کشیده است؟
به من بگویید:
نامش چیست؟
هیچ کس پاسخم را نمی گوید!
پیش چشمم را پرده ای از اشک پوشیده است......"
"هر انقلابی دو چهره دارد خون و پیام …آنان که رفتند کار حسینی کردند و آنان که ماندند باید کار زینبی کنند و گرنه یزیدند "
(دکتر شریعتی )
الهی !
هیهات من الذله – دور باد ذلت و خواری
← صفحه بعد
نظرات ()
