از برلین تا بناب

خاطرات یک پزشک

ما حالا حالا ها آدم بشو نیستیم

به نام حضرت دوست که هرچه داریم ازاوست

درد مارا نیست درمان الغیاث   هجر مارا نیست پایان الغیاث

با سلام به عزیزان جان !

و عرض تسلیت به مناسبت شب شهادت مولای متقیان علی ابن ابی طالب (ع) و آرزوی قبولی طاعات

در پی خاطره عمل جراحی ام ، و فلسفه ی وجودی تابلوی شلاق . یک از همکاران بزرگوارم که حق استادی بر گردنم دارند ، خبری ناگوار از کانال تلگرامی " پزشکان و قانون " برایم ارسال کردند و در پی آن کامنت هائی که برای هم دادیم، با کسب اجازه از محضرشان عین خبر و کامنتها را در اینجا می گذارم ، تا شاید تلنگری باشد برای جامعه بیمار اخلاقی ما . ( هرچند از نظر اخلاقی خود را سر تر از همه می دانیم) .

 

ضرب و شتم خانم دکتر پس از مرگ  بیمار

رئیس دانشگاه علوم پزشکی جندی شاپور اهوازماجرای ضرب و شتم دکتر نگین بابادی دانشجوی مقطع دستیاری رشته بیهوشی بخش ارتوپدی بیمارستان رازی را تشریح کرد.

 

دکتراسماعیل ایدنی با اشاره به جزئیات این حادثه به ایرنا اظهار کرد: حادثه رخ داده در بیمارستان رازی اهواز نخستین حادثه در تعرض به پزشکان و کادر درمانی زحمتکش و نادیده انگاشتن تلاش‌ها و زحمات آنان نبوده و آخرین نیز نخواهد بود.

 

وی گفت: مرد ٧٠ ساله به‌علت شکستگی لگن با سابقه دیابت و فشار خون از ١١ روز پیش در بخش ارتوپدی بیمارستان رازی بستری شده بود و با‌وجود تلاش کادر درمانی به علت آمبولی ریه فوت کرد. پس از این حادثه دو نفر از بستگان وی با حمله به یکی از دانشجویان دختر دستیار بیهوشی که بر بالین بیمار حضور داشت، وی را مورد ضرب و شتم قرار دادند. بلافاصله پس از این اقدام با دخالت کادر حراست و پلیس بیمارستان، ضاربان دستگیر و بازداشت شدند.

 

وی این گونه حرکت‌ها را ناشی از فقر فرهنگی و تعصب‌های بیش از حد و غیرطبیعی دانست و گفت: این گونه حرکت‌ها باعث می‌شود تا ضمن مختل شدن کار درمان در بیمارستان‌ها ، کادر پزشکی هم انگیزه خود را از دست بدهد. باتوجه به این حادثه و ضرب و شتم پزشک زحمتکش بیمارستان رازی با شکایت خانواده پزشک و بیمارستان،مراجع قضایی اقدام به بازداشت مهاجمان کردند.

 

وی درخصوص وضعیت کنونی دکترنگین بابادی دانشجوی مقطع دستیاری رشته بیهوشی بخش ارتوپدی بیمارستان رازی هم گفت: در زمان حاضرحال این پزشک مساعد است.

 کانال تلگرامی پزشکان و قانون بپیوندید:

@pezeshkanghanon

 

 

 

-  :  با سلام بله جای تاسفه اینگونه حرکات که همه جا میتونه باشه , موارد خفیف تر با من در همین مطبم شده. که فقط برخورد کلامی بوده نه فیزیکی. که همه ناشی از فقر فرهنگی ست.  ولی راه چاره شلاق نیست.

 

همکارم خانم دکتر:

سلام

پنج شنبه در کلاس فلسفه پزشکی هم بحث را مطرح کردم. بله شلاق راه حل نیست ما به اصلاح ساختارهای فرهنگی نیاز داریم. ... گفتند شود و لیک به خون جگرشود...

-  : ولی خانم دکتر عزیز باید اعتراف کنم ما باوجود ادعای فرهنگ غنی بیش از صد سال از دنیای غرب عقب هستیم . و بقول عزیز نسین نویسنده چپ گرای ترک , که کتابی داره که به فارسی هم ترجمه  شده البته قبل از انقلاب که عنوانش اینه که "  ما حالا حالاها آدم بشو نیستیم  "

تا فرهنگ تمامیت خواه که از واحد کوچک اجتماع که خانواده باشه تا راس حکومت وجود داره , همین خواهد بود که هست..

چرا راه دور بریم , همین ساختمان پزشکان خودمون  !  ماشالله همه تحصیل کرده , ولی اینه رفتارشون در مورد نگهداری یک ساختمان , حالا از بیمار یا همراه بیمار بیسواد و کم سواد که عزیزش را از دست داده بهر علت چه توقعی میشه داشت!!!

هرچند هستند افراد بیسوادی که مرامشون بمراتب از تحصیل کرده هابیشتر .

ببخشید زیاد وراجی کردم , شب بخیر.

خانم دکتر:

حرف حق جواب نداره. ممنون از اظهار لطفتتون:

شب شما هم بخیر

الهی !

امشب که شب قدراست،همه قرآن به سرمکنند، مرا توفیق ده که قرآن به دل کنم.

  
نویسنده : نبضگیر ; ساعت ۸:۱٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٦ تیر ۱۳٩٥
تگ ها :

شلاق

 

 

به نام حضرت دوست که هرچه داریم ازاوست

 

 

مستی امروز من نیست چو مستی دوش/ می‌نکنی باورم؟ کاسه بگیر و بنوش
غرق شدم در شراب، عقل مرا برد اب/  گفت خرد: الوداع باز نیایم به هوش
عقل و خرد در جنون رفت ز دنیا برون / چونکه ز سر رفت دیگ، چونکه ز حد رفت جوش

 

سلام بر دوستان عزیز جان محفل خاطره گوئی چهارشنبه شبها. و آرزوی قبولی طاعات در این ماه مبارک.

بعد از مدتها می خواهم یه خاطره جدیدی که به تازگی برایم اتفاق افتاد براتون تعریف کنم .

چندی پیش بعلت پارگی پرده گوشم که احتمالا بعلت اوتیت داخلی مزمن گوشم ،بوجود آمده بود،تصمیم گرفتم،جهت درمان آن خودم را بدست جراح گوش و حلق و بینی بسپارم.

پس از معاینات اولیه و انجام اکوکاردیوگرافی نوار قلبی و آزمایشات روتین، آزمایش سنجش شنوائی ووو... با برگه معرفی راس ساعت هفت و نیم صبح به پذیرش بیمارستان تخصصی گوش و حلق و بینی مراجعه کردم .

پس از نیمساعتی انتظار کم کم پرسنل بیمارستان از جمله پذیرش تشریف آوردند.  مدارکم را تحویل پذیرش دادم. یک برگه فرم مشخصات شخصی بعلاوه یک برگه رضایت نامه را دستم دادند.،که پر کنم. باید رضایت می دادم، که هر بلائی در حین عمل و بعد عمل سرم اومد، حق شکایت نداشته باشم . یعنی تسلیم محض به عوارض بیهوشی و چاقوی جراحی.هنگام گرفتن این اوراق و تحویل مدارک پزشکی ام یک تابلوئی که بر دیوار اطاقک پذیرش نصب شده بود نظرم را جلب کرد.

 

توجه                       توجه

طبق مواد 608 و 609 قانون مجازات اسلامی،

توهین به پرسنل درمانی مشمول 3 تا 6 ماه

حبس 76 ضربه شلاق و جزای نقدی

می باشد

 تا کنون همچین تابلوئی با چنین تهدیدی در هیچ بیمارستانی ندیده بودم. اینهم فکر کنم ادامه موج شلاق زنی است که امروزه روز همه جا باب شده. و جالب اینکه این قانون ظاهرا یکطرفه است. اگر احیانا پرسنل بیمارستان خدای نکرده به بیمار و یا همراهانش توهین و اهانتی کرد، هیچ ماده قانونی برای تنبیه آنها در این تابلو قید نشده. در هرحال مدتی مات و مبهوت به این تابلو ذل زده بودم . که با تشر خانم پذیرش : (که حاجی چرا ذل زدی این فرم هارو پر کن اگه سواد نداری بده یکی برات بنویسه.) به خود اومدم  و رفتم گوشه ای نشسته و برگه هارو پر کردم. و زیر رضایت نامه راهم امضاء و هم اثرانگشتم را زیر ورقه محکم گذاشتم. و خودم را به خدا سپردم.دقایقی بعد دوباره خانم پذیرش صدام کرد.از پشت شیشه یه نگاهی به من و یه نگاهی به پرونده کرد و گفت علی الحساب سه میلیون پانصد هزار تومان پرداخت کنید. منم یه نگاهی دوباره به تابلوی شلاق انداختم و گفتم چششششم .

پس از پرداخت پول یه ساک کوچک دستم داد و گفتند برید طبقه دوم تا شما را بستری کنند. پرستاران بخش پس از سلام علیک ، اطاقم را نشون دادند و گفتند : لباسهایم را در بیارم و لباس و دمپائی که درون ساک هست آنها را بپوشم.

لباسهای یه بار مصرف صورتی رنگ که شلوارک مانند بود و پیراهنش هم تنگ و کوچک و دمپائی آبی رنگ کوچک که فقط نصف پام توش جا می گرفت ، در آورده و خب چاره ای نداشتم و پوشیدم.

 بعد از دقایقی پرستاران یکی یکی آمدند که فشارم را بگیرند و سروم وصل کنند و داروهای قبل از عمل را تزریق کنند.همین که منو دیدند همه از خنده ریسه رفتند.گفتند چرا لباس دختر بچه هار پوشیدی حاجی؟

گفتم : خب این لباسی بود که در پذیرش به من دادند.گفتند: خب چرا اعتراض نکردی ؟ گفتم: والا از شلاق ترسیدم. گفتم اگه اعتراض کنم ممکنه حمل بر اهانت و توهین به نظام بیمارستان بشه و منم تاب تحمل حبس و شلاق رو ندارم. باز همگی زدند زیر خنده گفتند : نه حاجی نترس. الان میگم براتون لباس مردانه بیارند. و عذر خواهی کردند. خدارا شکر بخیر گذشت.

 خلاصله داروهای آرامبخش قبل از عمل منو کاملا منگ و بیهوش کرده بود ، طوریکه دیگه به اطاق عمل رفتن و برگشتنم را هیچ متوجه نشدم. ظاهرا عمل دوساعت و نیم طول کشیده بود. وقتی کم کم داشتم به هوش می  آمدم ، احساس کردم که باید برم سرویس بهداشتی. خواستم بلندشم برم سرویس بهداشتی ،ولی قدرت بلندشدن را نداشتم. همراهم  و پرسنل پرستاری ممانعت می کردند. و می گفتن دکتر گفته بعد عمل نباید تکون بخوری.از من اصرار از آنها ممانعت.منکه هیچی یادم نمیاد. ولی ظاهرا با اصرارم جهت استفاده از سرویس بهداشتی ،بخش را حسابی بهم ریخته بودم.هرچه قبل از عمل آرام و مطیع بودم، بلعکس پس از عمل در حالت نیمه بیهوشی حسابی طغیان کرده بودم. ظاهرا پرستاران به اطاق عمل زنگ زده واز دکتر جراح کسب تکلیف کرده بودند. که خوشبختانه مورد رافت اسلامی همکار جراحم گردیده به جای شلاق یه آمپول آرامبخش احتمالا دیازپام وریدی تزریق  وخوابم کرده و صدایم را خفه کرده بودند.

 اما خودمونیم ها !! مستی و بیهوشی هم عالمی داره . گفت خرد:  الوداع باز نیایم به هوش

درهرحال هنگام ترخیص از بیمارستان و خداحافظی از پرسنل محترم و از همراهانم ،بابت بهم زدن بخش در عالم بی خبری و مستی حلالیت خواستم..

 

تا خاطره ای دیگر بدرود.

  
نویسنده : نبضگیر ; ساعت ٢:۱٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٧ خرداد ۱۳٩٥
تگ ها :

داستان یک انسان(قسمت پنجم)

به نام حضرت دوست

 

در میکده و دیر که جانانه تویی تو      مقصود من از کعبه و بتخانه تویی تو

 

انسان و فرشته پشت در ایستاده بودند. انسان دست در حلقه در برد و در را کوبید. ندا آمد : کیست؟ انسان گفت: هیچکس، غیر از تو هیچکس نیست. در هر دو طرف فقط تو هستی
 (فاینما تولوا فثم وجه الله)

 در دو جهان غیر خدا هیچ نیست                    هیچ مگو هیچ که آن هیچ نیست

 این کمر هستی موهوم را
چون بگشایی به میان هیچ نیست

در گشوده شد. انسان رو به فرشته کرد و گفت: بیا بریم. فرشته گفت: من فقط تا همین جا می‌تونستم همراه تو باشم. فقط تو اجازه وارد شدن به خانه خدا را داری و نه هیچکس دیگه. انسان رفت داخل و در پشت سرش بسته شد. حالا انسان داخل خانه بود اما... اما با کمال تعجب خانه خالی بود و هیچکس داخل خانه خدا نبود. انسان نمی‌دانست باید چه بکند او متعجب شده بود. او صدا زد: خدا... خدا.... خدا... ولی جوابی نیامد و فقط پژواک صدای خودش را شنید که می‌گفت: خودآ... خودآ... خودآ... یک‌بار دیگر انسان صدا زد: خدا... خدا... خدا... و دوباره: خودآ... خودآ... خودآ... انسان نگاهی به خودش و به قلبش انداخت و به خودش آمد: خدا در یک خانه خشتی و گلی جا نمی‌شود ولی در قلب انسان جا می‌شود. -       ای دل غافل خدا در تمام این ساعات و لحظات خدا در دل من جا داشت و من برای پیدا کردنش دور دنیا چرخیدم. بله انسان خدا را پیدا کرد و به گوهر مقصود رسید اما نه در خانه گلی بلکه در خانه دل.

سالها دل طلب جام جم از ما می‌کرد
و آنچه خود داشت ز بیگانه تمنا می‌کرد

گوهری کز صدف کون و مکان بیرون است
طلب از گمشدگان لب دریا می‌کرد

بیدلی در همه احوال خدا با او بود                              او نمی‌دیدش و از دور خدایامی‌کرد

فرشته‌ها دور کعبه حلقه زده بودند و منتظر بودند؛ در باز شد و آدم از خانه بیرون آمد فرشته‌ها بر آدم سجده کردند و یادشان آمد آن روزی را که خدا گفت: من چیزی می‌دانم که شما نمی‌دانید
 (انی اعلم ما لاتعلمون)

 آدم قصد برگشت داشت اما فرشته‌ها دوره‌اش کرده بودند.
 -آدم کجا می‌خواهی بروی؟
-آدم نرو پیش ما بمان.
آدم گفت: یه ماموریتی دارم و باید بروم و رسالتم را به انجام برسانم. فرشته‌ها گفتند: چه ماموریتی داری؟ آدم گفت: باید بروم و یک پیامی را به اهالی روستا برسانم. فرشته‌ها پرسیدند: چه پیامی؟ آدم گفت:
هر در که زنم صاحب آن خانه تویی تو
هر جا که روم پرتو کاشانه تویی تو

در میکده و دیر که جانانه تویی تو                              مقصود من از کعبه و بتخانه تویی تو
مقصود تویی کعبه و بتخانه بهانه   بلبل به چمن‌زار گل رخسار نشان دید
پروانه در آتش شد و اسرار عیان دید
عارف صفت وصف تو در پیر و جوان دید

یعنی همه جا عکس رخ یار توان دید                                        دیوانه‌ای‌ام من که روم خانه به خانه پایان تویی...

پایان

تادرودی دیگر بدرود

  
نویسنده : نبضگیر ; ساعت ٤:۱٥ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٢ خرداد ۱۳٩٥
تگ ها :

داستان یک انسان (قسمت جهارم)


به نام حضرت دوست

 


دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند
و اندر ظلمت شب آب حیاتم دادند


انسان به فرشته گفت: تو که بهتر می‌دانی من خودم هم نمی‌دانم که کیستم از طرفی تا جواب درست ندهم در خانه به روی من باز نخواهد شد. تو بگو چه باید بکنم؟ فرشته گفت: غمگین نباش. در این نزدیکی صحرایی وجود دارد
که اسم آن، صحرای آگاهی است. هر کس سوالی داشته باشه میره آنجا و جوابش را پیدا می‌کنه.
انسان و فرشته کنار هم بودند و در مقابل آنها یک صحرا به وسعت بی‌نهایت قرار گرفته بود. بی‌نهایت بی‌نهایت. انسان با تردید گفت: فرشته اینجا که خالیه؟ اینجا که چیزی نیست؟ اما فرشته رفته بود و انسان بود یک صحرای بی‌انتها. شب بود و انسان هر چه می‌گشت کمتر می‌یافت. او نشست و یاد حرف‌ فرشته افتاد که گفته بود: هر کسی سوال داره جوابش در صحرای آگاهی هست.
یک ندایی از اعماق درونش به او می‌گفت: آیا تعقل نمی‌کنی؟ آیا تفکر نمی‌کنی؟
(افلا تعقلون - افلا تفکرون)

 انسان به فکر فرو رفت و برای آخرین با از خودش پرسید: من کیستم؟ او یک نگاهی به صحرا انداخت (سیر آفاق) و یک نگاهی به خودش کرد (سیر انفس) صحرا بی‌نهایت بود ولی او... او در مقابل صحرا صفر بود.صفر صفر. جرقه‌ای در قلب انسان جهید. او می‌دوید و فریادی می‌کشید: من صفرم - من هیچم - من نیستم....
 
عشق چون در سینه‌ام بیدار شد                     از طلب پا تا به سر ایثار شد
 این دگر من نیستم من نیستم                       حیف از آن عمری که با من زیستم

فرشته گفت: شکر صحرا گفت: شکر و انسان گفت: شکر

دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند
و اندر ظلمت شب آب حیاتم دادند

بی خود از شعشه پرتو ذاتم کردند                  باده از جام تجلی صفاتم دادند

چه مبارک سحری بود و چه فرخنده شبی
آن شب قدر که این تازه براتم دادند

من اگر کامروا گشتم و خوشدل نه عجب
مستحق بودم و اینها به زکاتم دادند

همت حافظ و انفاس سحر خیزان بود
که ز بند غم ایام نجاتم دادند

 انسان به فرشته گفت: حالا باید چه کار کنم؟ فرشته گفت: فردا باید به قربانگاه بروی. انسان گفت: در قربانگاه چه چیزی را باید قربانی کنم؟ فرشته گفت: میان عاشق و معشوق هیچ حایل نیست                      تو خود حجاب خودی
حافظ از میان برخیز

انسان گفت: پس زودتر بیا برویم. فرشته گفت: به این آسونی که فکر می‌کنی نیست. ابلیس سر راه قربانگاه در کمین تو نشسته و او قسم خورده که تو را از راه مستقیم منحرف کنه. انسان با تعجب پرسید: این ابلیس کیه؟ و چرا با من دشمنی داره؟ فرشته گفت: تو هنوز به دنیا نیامده‌ بودی؛ یک روز خدا گفت من می‌خواهم کسی را خلق کنم که جانشین من باشد ما فرشته‌ها به نقشه‌ای که خدا برای خلقت تو طراحی کرده بود نگاه کردیم و همه با هم به او گفتیم: این کسی که تو می‌خواهی خلق کنی خرابکاری زیاد می‌کنه و از عهده جانشینی تو بر نخواهد آمد. اما خدا گفت: من در وجود او چیزی می‌بینم که شما نمی‌بینید. فرشته ادامه داد: روزیکه خدا تو را خلق کرد به همه ما دستور داد در مقابل تو سجده کنیم و همه ما سجده کردیم غیر از ابلیس. ابلیس از همه ما به خدا نزدیکتر بود او آنقدر پیش خدا عزیز بود که به او می‌گفتند عزازیل یعنی عزیز خدا. اما با این حال او نافرمانی کرد و به تو سجده نکرد. انسان پرسید: چرا ابلیس سجده نکرد؟ فرشته گفت: خدا ابلیس را از آتش آفریده بود ولی تو را از خاک. ابلیس گفت: من از خاک برترم و به خاک سجده نخواهم کرد. خدا ابلیس رااز درگاه خودش راند و ابلیس هم قسم خورد که تو را از راه مستقیم منحرف کنه تا تو به خدا نرسی. فرشته ادامه داد: ابلیس یک اسلحه قدرتمند به اسم جهل و ناآگاهی داره و اگر بخواهی از سد ابلیس بگذری باید مسلح شوی. انسان با تعجب پرسید: به چه چیزی باید مسلح شوم؟ فرشته گفت: به سلاح آگاهی. انسان گفت: ولی اینجا که خالی و تاریکه من چیزی نمی‌بینم. فرشته گفت: توی همین تاریکی باید صحرا را بگردی و تا می‌توانی آگاهی کسب کنی. یادت هم بماند فردا توی راه فقط به جلو نگاه کن. انسان راهی قربانگاه بود و کوله بارش هم پر بود از آگاهی. یک صدایی از پشت سر شنید که گفت: با این عجله کجا داری میری؟ انسان سرش را بر نگرداند. صدا این دفعه از سمت چپش آمد: نمی‌خواهی به من بگویی کجا داری میری؟ انسان باز هم تکان نخورد. صدا از سمت راستش آمد: عیبی نداره اگر دوست نداری نگو و انسان نگاه نکرد. -       وای چقدر زیباست. این‌بار جلوی انسان ایستاده بود و این چیزی بود که انسان داشت به خودش می‌گفت. انسان پرسید: تو کی هستی؟ فرشته زیبا گفت: من دوست هستم دشمن نیستم، من خیلی وقته اینجا منتظر تو هستم. انسان گفت: نکنه تو ابلیسی؟ و او گفت:‌بله خودم هستم. انسان گفت: من فکر می‌کردم که تو زشت باشی اما... ابلیس گفت: اما که چی خودت که چشم داری درست نگاه کن ببین من زشتم یا زیبا؟ انسان کمی مکث کرد و گفت:
زیبا.....ابلیس گفت :داری میری خودتو قربانی کنی، حتما اون فرشته دروغگو به

تو گفته تا خودتو قربانی نکنی به خدا نخواهی رسید و منم دشمن توام و نمی‌خواهم تو خوشبخت بشی؛ غیر از اینه؟ انسان گفت:  معلومه که تو دشمن منی و غیر از این چیز دیگه‌ای نیست. ابلیس گفت: مثل اینکه توی کله تو عقل نیست. خودت بگو، تو می‌خواهی بروی خودت را دستی
دستی هلاک کنی بعد به من میگی که من دشمن توام. تو خودت دشمن خودتی. انسان به فکر فرو رفت؛ ابلیس وقتی دید انسان سکوت کرده دوباره شروع کرد: اصلاً یک سوال دیگه؟ تو بهترین هستی چرا تو باید فدای دیگران بشوی؟ چرا دیگران خودشونو فدای تو نکنند؟ انسان پیش خودش گفت: خودمونیما زیادم بیراه نمی‌گه. توی دل انسان تردید افتاده بود: برم، نرم، برگردم، برنگردم،... یاد حرف فرشته افتاد: ابلیس یه اسلحه خطرناک به اسم ناآگاهی داره که فقط با سلاح آگاهی میشه از پس اون برآمد. دست کرد توی کوله پشتی‌اش و یک بسته بیرون آورد و بازش کرد؛ توی بسته نوشته شده بود: اولین درس: هر کس بگوید انا خیراٌ منه؛ رجیم خواهد شد. بله اولین درس را روز اول ابلیس بصورت عملی به انسان یاد داده بود. انسان درس را خواند و تفکر کرد و فهمید . چه چیزی را فهمید؟ انسان فهمید هر کس در مقابل خدا بگوید انا خیراٌ منه هرگز به ملاقات او نایل نخواهد شد.

دام سخت است مگر یار شود لطف خدا
ورنه انسان نبرد صرفه ز شیطان رجیم

انسان بسته‌های آگاهی را در می‌آورد و یکی یکی مطالعه می‌کرد. هر درسی که انسان یاد می‌گرفت، ابلیس یک گام به عقب می‌رفت و دور می‌شد. تا آنجاییکه دیگه دیده نشد. انسان در قرباگاه بود و فرشته نظاره می‌کرد. انسان به فرشته نگاهی کرد. فرشته گفت: حی علی الفلاح بشتاب به سوی رستگاری. انسان منیت خود را در پیشگاه عشق قربانی کرد و فرشته گفت: حی علی الفلاح بشتاب بسوی شکوفاشدن. انسان نفسی عمیق کشید و گفت:‌آزاد شدم.

 جانی که خلاص از شب هجران تو کردم
در روز وصال تو به قربان تو کردم

خون بود شرابی که به دوران تو خوردم
غم بود نشاطی که به دوران تو کردم

تا پرده برافکندم از آن صورت زیبا                              صاحب نظران را همه حیران تو کردم

ادامه دارد...

 

تادرودی دیگر بدرود

  
نویسنده : نبضگیر ; ساعت ٧:٠٦ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٥ خرداد ۱۳٩٥
تگ ها :

داستان یک انسان(قسمت سوم)

به نام حضرت دوست

 

گفت که دیوانه نه‌ای، لایق این خانه نه‌ای  
رفتم و دیوانه شدم، سلسله بندنده شدم



یک روز انسان با جماعتی روبرو شد که آنها هم به دنبال گمشده‌شان بودند اما با کمال تعجب دید که آنها دارند از بیراهه می‌روند؛ انسان با تعجب به آنها گفت: همسفران راه شما اشتباه است و از این راه به خانه خدا نخواهید رسید.
 ترسم که به کعبه ره نیابی اعرابی
این ره که تو می‌روی به ترکستان است

جماعت اخم‌هایشان درهم فرو رفت، روی ترش کرده به انسان گفتند: تو به مایی که عمری است در راه مستقیم هستیم و پدران و پدران پدرانمان نیز در راه مستقیم بوده‌اند می‌گویی راهمان اشتباه است؟ انسان گفت: اگر شما عمری است که در راه مستقیم هستند و پدرانتان نیز اینچنین بوده‌اند پس چرا هنوز گمشده خود را پیدا نکرده‌اید و در این بیایان سرگردانید؟ اما گوش آنها گوش شنوا و چشم بینا نبود و قلبهایشان نیز مسدود بود؛ آنها انسان را ملامت کردند و انسان دیگر هیچ نگفت.
 (صم بکم عمی فهم لا یعقلون)

زاهد ظاهر پرست از حال ما آگاه نیست
در حق ما هر چه گوید جای هیچ اکراه نیست
 در طریقت هر چه پیش زاهد آید خیر اوست  
در صراط مستقیم ای دل کسی گمراه نیست
بر در میخانه رفتن کار یک رنگان بود   
خود فروشان را به کوی می‌فروشان راه نیست
بنده پیر خراباتم که لطفش دائم است
ورنه لطف شیخ و زاهد گاه هست و گاه نیست
حافظ ار بر صدر ننشیند زعالی مشربیست
عاشق دردی کش اندر بند مال و جاه نیست

قلب انسان گواهی می‌داد که فاصله زیادی تا خانه خدا نمانده است و شور و اشتیاق او هر لحظه بیشتر می‌شد، اما.... اما به ناگاه باد شدیدی وزیدن گرفت؛ وزش باد آنقدر شدید بود که انسان حتی یک قدم هم نمی‌توانست جلوتر برود. انسان احساس می‌کرد علاوه بر باد زمین نیز پاهای او را محکم گرفته تا نگذارد او حرکت کند. انگار کل هستی دست به دست هم داده بودند تا انسان جلوتر نرود. از پا افتاده بود و توان جلوتر رفتن نداشت، از خودش می‌پرسید چرا الان که اینقدر به هدفم نزدیک شده‌ام باید این اتفاق‌ها بیافتد؟! به ناگاه صدای فرشته را شنید که می‌گفت: انسان چرا نشسته‌ای؟ چرا جلو نمی‌روی؟ انسان گفت: مگه نمی‌بینی؟ می‌خواهم بروم اما باد نمی‌گذارد؛ منتظرم تا باد بخوابد. فرشته گفت: تا ابد هم که اینجا بمونی این باد نخواهد خوابید. انسان گفت: پس چه باید بکنم؟ فرشته گفت: تو نزدیک حرم شده‌ای و باد وظیفه دارد از ورود افراد نامحرم به حرم جلوگیری کند. انسان گفت: ولی من که نامحرم نیستم. فرشته گفت: چرا هستی؛

تا مثل کودکان ساده نشوی ملکوت خدا را در نخواهی یافت.
مسیح (ع)

 وجود تو پر از آلایش و پیچیدگی است؛ نگاه تو یک نگاه جزء نگر و کثرت بین است. انسان درنگ نکرد؛ تمام آلایشات و پیچیدگی‌ها را از وجود خودش دور کرد. نگاهش نگاه کل نگر و وحدت‌بین شد و لباس سادگی بر تن نمود، ساده، ساده، ساده درست مثل کودکان.

گفت که دیوانه نه‌ای، لایق این خانه نه‌ای  
رفتم و دیوانه شدم، سلسله بندنده شدم
گفت که سرمست نه‌ای رو که از این دست نه‌ای
رفتم و سرمست شدم وز طرب آکنده شدم
گفت که بی بال و پری من پر و بالت ندهم      
در هوس بال و پرش بی پر و پرکنده شدم

طوفان شدید جایش را با یک نسیم دل‌انگیز عوض کرد؛ نسیم بوی خوش‌یار را برایش می‌آورد و او مست و مست شده بود.

بوی خوش تو هر که ز باد صبا شنید   از یار آشنا سخن آشنا شنید

یا رب کجاست محرم رازی که یک زمان
دل شرح آن دهد که چه دید و چه‌ها شنید

خانه خدا از دور پیدا بود؛ ساده و بی‌آلایش؛ انسان قدم‌هایش تند و بلند شده بود و دیگه نمی‌توانست آرام گام بردارد. گاهی هم طاقت نمی‌آورد و شروع می‌کرد به دویدن. چشمان انسان پر از اشک بود. او می‌دوید و می‌گریست و زیر لب زمزمه می‌کرد:
لبیک - لبیک الهم لبیک - لبیک - لاشریک لک لبیک - ان الحمد والنعمه لک و الملک - لاشریک لک لبیک

انسان به خانه دلدار رسیده بود و از شدت شوق به دور خانه چرخ می‌زد؛ نه یک دور، نه دو دور، نه سه دور،... بلکه هفت دور چرخ می‌زد و چرخ می‌زد. حلقه در دستش بود اما دستش می‌لرزید و جرات کوبیدن در را نداشت. بالاخره به خودش جرات داد و در را زد. یک ندایی از دورن خانه شنید که می‌گفت: کیست؟ انسان گفت: منم، اما جوابی نیامد و در باز نشد. انسان گفت: منم همانکه بی‌تاب تو گشته، همانکه این راه دراز را به عشق تو پیموده، همانکه عاشق تو شده، باز کن غربیه نیستم آشنا هستم. اما در باز نشد که نشد و انسان با دلی شکسته پشت در زانوی غم به بغل گرفت. او این راه دراز را تا اینجا طی کرده اما الان ناکام مانده است. طاقتش طاق شده و از خود بی خود گشت. انسان سر به کوه و بیابان گذاشت. از کوه به دشت، از
خدا او را نپذیرفته و در به رویش باز نکرده بود....عقلش به جایی قد نداد. خسته و درمانده روی خاک نشست و دست از تقلا برداشت. نه پای رفتن داشت و نه قلبش رضا می‌داد که برگردد. از اینجا رونده و از آنجا مونده.
به سعی خود پی نتوان برد به گوهر مق

Mohsen Molana, [۰۶.۰۳.۱۶ ۲۲:۵۵]
صود  
خیال بود که این کار بی‌حواله بود

چه احساس خوبی دارم؛ درد پاهایم رفته، چقدر خنک و دلپذیره... اینها حرف‌هایی بود که انسان به فرشته می‌زد. بله زیر پای انسان چشمه‌ای جوشیده بود، چشمه آب حیات. او از آب چشمه نوشیده بود و گرد سفر از وجودش دور گشته بود اما قلبش هنوز شکسته بود. انسان به فرشته می‌گفت:
درد عشقی کشیده‌ام که مپرس
زهر هجری چشیده‌ام که مپرس

گشته‌ام در جهان و آخر کار     
دلبری برگزیده‌ام که مپرس

بی تی در کلبه گدایی خویش

رنج‌هایی کشیده‌ام که مپرس آنچنان در هوای خاک درش
 می‌رود آب دیده‌ام که مپرس

 اما فرشته تبسمی و انسان با تعجب به او نگاه می‌کرد. انسان گفت: من حدیث بی‌وفایی یار و داستان غم غربت برای تو می‌گویم و تو می‌خندی؟! فرشته گفت: تو جای من بودی نمی‌خندیدی؟ یادت رفته اصلاً سوال بی‌جواب تو این بود که من کیستم؟ تو خودت هم نمی‌دانی کیستی حالا چطور انتظار داری حضرت دوست در را به روی کسی باز کنه که خودش نمی‌داند که کیست ولی جواب می‌دهد منم! تو فکر می‌کنی که تو عاشق خدا شده‌ای در صورتیکه تو اصلاً او را نمی‌شناسی پس چطور می‌تونی عاشق خدا باشی؟ در واقع خداست که عاشق تو شده و من را هم او فرستاده تا راهنمای تو باشم. انسان چند لحظه‌ای سکوت کرد،‌سکوت عمیق و پر از تفکر. سکوت او طولانی شده بود و فرشته با تبسم او را می‌نگریست.ادامه دارد ...

تادرودی دیگر بدرود

  
نویسنده : نبضگیر ; ساعت ٩:٥٠ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳٩٥
تگ ها :

داستان یک انسان (قسمت دوم)

 

به نام حضرت دوست

 

 

الا یا ایها الساقی ادرکاسا وناولها    که عشق آسان نمود اول ولی افتاد

 

اهالی ده می‌گفتند: انسان یه جوری شده، دیگه کمتر حرف می‌زنه، بیشتر وقت‌ها تو خودشه؛ راست هم می‌گفتند، این انسان، انسان سابق نبود. انسان باز به همان درخت تکیه داده بود و باز هم خوابش برده بود. دوباره صدا را شنید. سفر کنید، سفر کنید... (سیروا سیروا)

 انسان برای بار دوم به درون خودش سفر کرد و فرشته را دید. فرشته داشت یک چیزی را زمزمه می‌کرد. حس کنجکاوی انسان برانگیخته شده بود. انسان نزدیک‌تر رفت تا صدای فرشته را بهتر بشنود. این‌بار فرشته داشت می‌گفت: ای که ردا بر سر کشیده‌ای قیام کن. (یا ایها المدثر قم فانذر)

 

انسان توی کوچه پس کوچه‌ها راه می‌رفت و با خودش تکرار می‌کرد: ردا بر سر کشیده، ردا بر سر کشیده، قیام کن، برخیز... چرا ردایی از بینش‌های غلط بر سر کشیدم؟ چرا؟ وقتش رسیده که از این وضعیت رها شوم. مردم به انسان نگاه می‌کردند و سری تکان می‌دادند و می‌رفتند. بعضی وقتها بچه‌ها دنبال انسان راه می‌افتادند و مسخره‌اش می‌کردند ولی انسان در عالم دیگری بسر می‌برد. دانه‌های اشک از چشمان انسان غلط می‌خوردند و سرازیر می‌شدند. فرشته گفت: انسان چرا اینقدر بی‌قراری؟ انسان گفت: نمی‌دونم،‌احساس می‌کنم غریبم. احساس می‌کنم گم شدم. بعضی وقتها هم احساس می‌کنم یک گم شده دارم. فرشته گفت: چرا گریه می‌کنی؟ انسان گفت: هم گریه  فراقه و هم گریه اشتیاق..

 

سینه خواهم شرحه شرحه کز فراق                 تا بگویم شرح درد اشتیاق

 

من به هر جمعیتی نالان شدم                       جفت بد حالان و خوشحالان شدم

 

هر کسی کو دور ماند از اصل خویش

باز جوید روزگار وصل خویش

 

فرشته گفت: گمشده تو خداست و تا گمشده‌ات را پیدا نکنی دلت از تب و تاب نمی‌افتد. انسان گفت: خدا را کجا می‌توان پیدا کرد؟ فرشته گفت: برای پیدا کردن خدا باید به خانه خدا بروی و بعد از مکثی طولانی ادامه داد:

اینطوریکه گمشده‌ات پیدا نمی‌شه باید همت کنی و عزم سفر کنی اما آگاه باش که کسی استطاعت نداره به این سفر بره، حتماً باید ره توشه مناسب داشته باشی. انسان گفت: من در تمام عمر از ده خارج نشده‌ام و سفر کردن بلد نیستم. فرشته گفت: من در این سفر راهنمای تو خواهم بود. سفر عشق نیاز به کوله‌باری از اندیشه‌ها و بینش‌های درست داره؛ برو و در میان افکار و اندیشه‌ها بهترین‌هایش را گلچین کن.

(فبشر عبادی الذین یستمعون القول و یبتعون الاحسنه)

چندی گذشته بود و کوله‌بار انسان پر شده بود از اندیشه‌های ناب؛ او در پی جمع‌آوری اندیشه کاری نداشت که چه کسی اندیشه را می‌گوید بلکه برای او فقط خود اندیشه مهم بود.  وقتش رسیده بود که با اهالی ده وداع کند؛ مردم دور انسان جمع شده بودند و نگرانش بودند. یکی می‌گفت: کجا می‌روی؟ انسان می‌گفت: من غریبم به وطنم خواهم رفت. دیگری می‌پرسید: برای چه می‌روی؟ انسان می‌گفت: از پی گم شده‌ام می‌روم. یکی دیگر گفت: چرا مهملات می‌بافی همین‌جا بمان خودت را به کشتن خواهی داد. انسان گفت:

 

چرا نه در پی عزم دیار خود باشم                   چرا نه خاک سر کوی یار خود باشم

 

غم غریبی و غربت چو بر نمی‌تابم                 به شهر خود روم و شهریار خود باشم

ز محرمان سراپرده وصال شوم                     ز بندگان خداوندگار خود باشم

 

چو کار عمر نه پیداست باری آن اولی

که روز واقعه پیش نگار خود باشم

 

همیشه پیشه من عاشقی و رندی بود

دگر بکوشم و مشغول کار خود باشم

بود که لطف ازل رهنمون شود حافظ

وگرنه تا به ابد شرمسار خود باشم

 

انسان به چند راهی رسیده بود و نمی‌دانست کدام راه را انتخاب کند؛ انسان به خودش می‌گفت: چه کار کنم؟ اگر راه غلط را انتخاب کنم جبران کردن اشتباه سخت خواهد بود. ناگهان یک صدای آشنا شنید؛ بله صدا، صدای فرشته بود. انسان از دیدن فرشته خیلی خوشحال شد و نور امید در دلش روشن گشت.

 - فرشته چه خوب شد آمدی. می‌بینی بین چند راهی گیر افتاده‌ام. فرشته گفت: من که به تو گفته بودم توی این سفر راهنمای تو خواهم بود. این حرفی را که به تو می‌گویم هیچوقت فراموش نکن؛ در سفر عشق فقط راه مستقیم را برو و از راه‌های دیگر پرهیز کن. (فاستقیموا الیه)

انسان پرسید: چگونه در مسیر حرکت کنم که منحرف نشوم؟ فرشته گفت: کافی است تسلیم شوی و به ندای قلبت گوش کنی، جاذبه عشق تو را به راه مستقم هدایت خواهد کرد. (اهدنا الصراط المستقیم)

راه مستقیم اول هموار و آسان بود ولی کم‌کم معلوم شد این راه پر از فراز و نشیب است و تنها کسی می‌تواند این مسیر را طی کند که مجهز به نیروی عشق باشد.

 

الا یا ایها الساقی ادرکاسا وناولها                   که عشق آسان نمود اول ولی افتاد

 

مشکل‌ها انسان هر وقت که خسته می‌شد و یا بین چند راهی قرار می‌گرفت به قلبش مراجعه می‌کرد و نیروی تازه‌ای می‌گرفت و راه درست را پیدا میکرد

 

تا نقل قسمت سوم داستان خدا نگهدارتان

  
نویسنده : نبضگیر ; ساعت ٤:٤۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٩ فروردین ۱۳٩٥
تگ ها :

داستان یک انسان (قسمت اول)

به نام حضرت دوست

 

روزها فکر من این است و همه شب سخنم  
که چرا غافل از احوال دل خویشتنم




سحر بود، کم کم آفتاب داشت از پشت کوه مشرف به دهکده سر بر می‌آورد. انسان مثل همه روزهای دیگر داشت می‌رفت از چشمه آب بیاره؛ نسیم ملایمی گونه‌های او را نوازش می‌داد و موهای بلندش را افشان می‌کرد، اما این سحر با سحرهای دیگر تفاوت داشت. یک سوال ذهن انسان را مشغول کرده بود؛ انسان در تاریک و روشن هوا از خودش می‌پرسید:
من کیستم؟ من کیستم؟ بعضی وقت‌ها هم به خودش می‌گفت:
این دیگه چه جور سوالیه؟! خوب من منم دیگه. اما بعدش دوباره می‌پرسید: این من کیه که می‌گه من منم؟ یکی دوبار هم از خودش پرسید: چرا قبلاً این سوال را از خودم نپرسیده بودم؟! چه اتفاقی افتاده که من بعد از این همه وقت از خودم یک چنین سوالی می‌پرسم؟ انسان آنروز را تا شب در فکر سوالش بود ولی نه تنها جواب سوالش را پیدا نکرد بلکه چند تا سوال دیگر هم برایش مطرح شد و وضعیت را از قبل هم پیچیده‌تر کرد.
- چه کسی من را خلق کرده؟
- من برای چی اینجا هستم؟
- من قبلاً کجا بودم؟
- و من به کجا خواهم رفت؟

روزها فکر من این است و همه شب سخنم  
که چرا غافل از احوال دل خویشتنم

 ز کجا آمده‌ام آمدنم بهر چه بود
به کجا می‌روم آخر ننمایی وطنم

مانده‌ام سخت عجب کز چه سبب ساخت مرا  
 یا چه بوده است مراد وی از این ساختنم

 انسان حساب شب و روز از دستش در رفته بود و دیگر آرام و قرار نداشت. اهل ده از او می‌پرسیدند: انسان چی شده؟ چرا اینقدر بی‌تابی می‌کنی؟ انسان می‌گفت: بی‌جوابی بی‌تابم کرده؛ مردم می‌گفتند: آخه جواب چی؟ انسان از آنها می‌پرسید: ببینم شما می‌دانید که من کی هستم؟ مردم خیره به چشم‌های انسان نگاه می‌کردند و با دلسوزی می‌گفتند: بیچاره مجنون شده. نباید به مردم خرده گرفت چونکه آنها اصلاً نمی‌دانستند که خودشان کیستند چه برسد به آنکه بدانند انسان کیست. انسان خسته بود و به درخت تکیه داده بود که کم‌کم خوابش برد. در خواب یک صدایی شیند که می‌گفت: سفر کنید، سفر کنید...(سیروا سیروا )
انسان پرسید: به کجا سفر کنم؟ جواب آمد: به آفاق سفر کنید و همچنین به نفس خودتان. انسان برای اولین بار یک سفر به درون خودش رفت. همه جا تاریک بود و چشم چشم را نمی‌دید ولی یک نور خیلی ضعیف در اعماق تاریکی سوسو می‌زد. کورمال کورمال به سمت نور رفت. یک فرشته به زیبایی مهتاب کنار شمعی نشسته بود و داشت می‌گفت:

 ای که بر خود گلیم پیچیده‌ای، زیاد در شب اقامت نکن و برو. (یا ایها المزمل قم اللیل الا قلیلا)

 انسان بیدار شد؛ آفتاب درست وسط آسمان بود و انسان غرق در تفکر؛ جامه پوشیده؟! در شب اقامت گزیده؟! این سوال روزها و روزها فکر انسان را به خودش مشغول کرد. یک روز انسان داشت به خودش می‌گفت: چقدر حیف شد که عمری گلیم بر تن کردم و چقدر حیف شد که عمری در شب زندگی کردم. بله او جامه‌ای از جهل بر تن کرده و در شب ناآگاهی مقیم شده بود.
 عمر گرانمایه در این صرف شد  
 تا چه خورم صیف و چه پوشم شتا

نور آگاهی بر دل انسان تابیده بود و انسان با خبر شده بود که عمرش را در بی‌خبری سر کرده است.

ادامه دارد....

  
نویسنده : نبضگیر ; ساعت ۳:۳٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۸ اسفند ۱۳٩٤
تگ ها :

هفته وحدت

به نام حضرت دوست

 

 

السلام علیک یا عیسی روح الله ، السلام علیک یا عیسی بن مریم...

السلام علیک یا خاتم النبین، السلام علیک یا معدن الوحی و التنزیل...

اللهم صل علی جعفربن الصادق خازن العلم الداعی الیک بالحق النورالمبین....

 

سلام بر عیسی روح خدا

سلام بر محمد(ص) حبیب خدا

سلام بر امام جعفر صادق خزانه علم خدا

سلام بر تمام اولیاءالله وصالحین و مصلحین خدا

و سلام برشما خوبان وهمراهان و پیروان اولیاء خدا

 

میلاد حضرت عیسی بن مریم و خاتم نبیین و امام همام جعفرصادق (ع) را به شما عزیزان جان تبریک میگم.

مدتیست دست به قلم نبرده و خاطره ای براتون نقل نکرده ام.راستش دل و دماغی برام نمونده،

هرسال میلاد این پیام آوران صلح و دوستی  را جشن می گیریم و تبریک میگویم.ولی نشانه ای از صلح و دوستی پدید نمی آوریم که هیچ، بلکه بر شدت جنگ و آتش و کشت و کشتار آنهم به وحشتناکترین طروق آن می افزائیم.

سی و اندی سال است که هرسال در تهران کنفرانس بین اللملی وحدت اسلامی برقرارکرده، و به مقالات و سخنرانی متفکرین بزرگ در مورد وحدت اسلامی گوش فرا می دهیم.

ولی هنوزحتی این اندیشمندان نتوانسته اند در مورد روز تولد پیامبر به وحدت برسند، تا چه برسد به سایر اختلافات عمیق واین یک هفته اختلاف را گذاشته اند برای هفته ی وحدت ،که فقط دورهم جمع شوند ،بخورند و بنوشند و مقاله ای ارائه دهند و بروند تا سال دگر. و در طول این یک سال هم به جان هم افتند.....

والحق چه خوب فریدون مشیری حال ما را سروده

 

ای ستاره ها که از جهان دور
چشمتان به چشم بی فروغ ماست
نامی از زمین و از بشر شنیده اید؟
درمیان آبی زلال آسمان


موج دود و خون و آتشی ندیده اید؟
این غبار محنتی که در دل فضاست
این دیار وحشتی که در فضا رهاست
این سرای ظلمتی که آشیان ماست
در پی تباهی شماست


گوشتان اگر به ناله ی من آشناست
از سفینه ای که می رود به سوی ماه
از مسافری که میرسد ز گرد راه
از زمین فتنه گر حذر کنید


پای این بشر اگربه آسمان رسد
روزگارتان چو روزگار ما سیاست

.......

............

 

تا درودی دیگر بدرود

  
نویسنده : نبضگیر ; ساعت ۳:٤۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۸ دی ۱۳٩٤
تگ ها :

← صفحه بعد