از برلین تا بناب

خاطرات یک پزشک

فلک

خووووووووب باز چهارشنبه شب رسید.هفته ها چه تند تند می گذره،در واقع عمرمون چه سریع میگذره!

خب عزیزانم! نتیجۀ امتحانات چی شد؟گفتم نتیجۀ امتحانات یاد یه خاطره ای افتادم.خالی از لطف نیست ،اینو بگم بعدبریم قم.

کرج که بودیم یه همکلاسی داشتم که اهل بیلقان بود،از روستاهای کرج،پدرش اومده بودمدرسه که کارنامشو بگیره،بعد  با همان لحجۀ شیرین بیلقانی از پسرش پرسید :

خب بگو ببینوم قبول گردیه یا رفوزه گردیه؟(با کسر گ و فتح ی)؟پسرش جواب میده :نه رد گردیم.

پدر میگه: خب الحمدالله،روفوزه نگردیه،رد گردیه مهم نیه.!!

 

خب بچه ها شما چه کار کردید؟انشاالله که روفوزه نگردیه!

سوگلی: نه ددی جون روفوزه نگردیه! مشروط گردیه.

بابا: خب، الحمدالله.

 

همانطور که گفتم ، علاقۀ خاصی به علوم الهیات داشتم.بابام با یکی از اقوامش که خود یه طلبه بود صحبت کرد که برم پیشش درس حوزوی بخونم.صبحها بعد از نماز قبل از طلوع آفتاب می رفتم حرم از همون صحن سلامی به حضرت می دادم بعد میرفتم مدرسۀ فیضیه حجرۀ استادم و درس جامع المقدمات را می خواندم.بعدش روانۀ مدرسه می شدم.شبهای جمعه هم مشرف می شدم خدمت حضرت معصومه(س)ویه دل سیر زیارت میکردم،بعدشم گوشۀ صحن به سر مزار بانوی دوست داشنیم پروین اعتصامی سر میزدم.تا فاتحه ای هدیه کنم. روی سنگ مزارش طبق وصیتش شعری را که خودش سروده بود نوشته اند.

 

اینکه خاک سیهش بالین است

اختر چرخ ادب پروین است

گرچه جز تلخی از ایام ندید

هر چه خواهی سخنش شیرین است

صاحب آنهمه گفتار ،امروز

سایل فاتحه و یاسین است

...........

.........

هر که باشی و ز هر جا برسی

آخرین منزل هستی این است

آدمی هر چه توانگر باشد

چون بدین نقطه رسد مسکین است

........................

 

روحش شاد. شما هم هر وقت فرصتی کردید،دیوانش را بخونید و فاتحه ای هدیه کنید

. این برنامۀ هر روزم بود،اوضاع اون زمان هم41-42 را به مناسبت عاشورا در هفته های گذشه اشارۀ مختصری کردم.یه خاطره هم از مدرسه ام در قم بگم،بعد برگردیم تهران.مدرسه ای که میرفتم اسمش ادیب بود.همانطور که قبلا اشاره کردم.زمان ما، هم صبحها کلاس درس داشتیم هم بعد از ظهرها.در این مدرسه بعد از ظهرها قبل از کلاس،بین ساعت 2-5،1 نماز جماعت به امامت یکی از بچه مدرسه ایها خونده میشد.یکی از بچه ها هم دم در مدرسه وامیستاد وهر که دیر میومد ودر نماز جماعت شرکت نمی کرد،اسمشو به ناظم مدرسه رد می کرد که تنبیه بشه.منهم هیچوقت در نماز جماعت مدرسه شرکت نمی کردم.نماز ظهر وعصرمو در حرم به امامت یکی از مراجع می خوندم،هر دفعه یکی، هر کدوم که بهش میرسیدم.بعد میرفتم خونه. بهرحال بلاخره اسم منو هم آنتن به ناظم رد کرد.سر انجام پس از چند بار توبیخهای شفاهی و کتبی ونمره کم کردن از نمره اخلاق، وقتی دیدند بازهم من در نماز جماعت شرکت نمی کنم،بالاخره یک روز از روزها چشمتون روز بد نبینه، اسم منو در صف حیاط مدرسه،ناظم صدا کرد.

گفت بیا بالای سکو . که مشرف به حیاط بودو مدیر،ناظم وچند معلم ومعلم تعلیمات دینی ایستاده بودند،ویه طرف هم بابای مدرسه با فلک(یه نوع وسیلۀ تنبیه یا بهتر بگم یه وسیلۀ شکنجه،که پاراباطناب لای یه چوب می بستند، وبا شلاق به کف پای

برهنه میزدند.) ایستاده بود.مثل یه محکوم ازپله ها رفتم با لا کنار بابای مدرسه واستادم.ناظم اتهام وارده را خواند:عدم شرکت در نماز جماعت مدرسه.و بعلت عدم توجه به توبیخهای شفاهی وکتبی متعدد،محکوم به فلک با 20 ضربه شلاق در مقابل

دانش آموزان.بابای مدرسه داشت آمادۀ اجرای حکم میشد. معلم تعلیمات دینی که از درس و اخلاق من راضی بود، به آقای ناظم گفت: اجازه بدهید از خود دفاع کند.

رفتم پشت تریبون که از خود دفاع کنم،قدّم به میکروفن نرسید.ناظم گفت لازم نکرده.

همینطوری حرفی داری بزن،هرچند که میدونم فایده ای نداره.دستمو گرفتو محکم از پشت تریبون کشید کنار.

مثل اینکه خیلی طولانی شد،خسته شدید بقیه اش بمونه برای هفتۀ بعد.

 

سوگلی:نه بابا! خواهش می کنم ،تازه رسیدید جای حساس،چی شد؟ بالاخره  شکنجه شدید؟!!!!!!!!

فخر السادات:اتفاقا خوبه بابا، مثل سریال تلوزیونی،جای حساس قطع کنید،تا

                   بیننده سریال را دنبال کنه.ببخشید بیننده نه! منظورم ما ودوستان

                    واقعی در دنیای مجازی.

سوگلی: نه نههههه!بگو بابا.

دل آرام: اینهمه قیل و قال نکنید.شام سرد شد! بیایید سر سفره،کمکم که نکردید ،سفره را بچینید، لااقل بیایید نوش کنید.

             

           شب رفت و حدیث ما به پایان نرسید

                                                  شب را چه گنه،حدیث ما بود دراز

          

تا چهارشنبه شب دیگر که اولین دادگاهم را براتون تعریف کنم،شب بخیر.

 

  
نویسنده : نبضگیر ; ساعت ٩:٠٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳٠ دی ۱۳۸۸
تگ ها :

ریا

سلام عزیزانم!

امیدوارم که با تعریف کردن خاطرات کسل کننده ام ،زیاد وقت گرانبهایتان را نگرفته باشم.رودرواسی نکنید،اگروقت امتحاناته،بقیه خاطرات بمونه برای بعد از امتحانات!!؟؟

 

فخرالسادات:با این اوضاع کی حوصله داره درس بخونه!! تعریف کنید بابا جون.

سوگلی:درسمونو خوندیم،نگرون نباشید.از خاطرات قم بگید.

 

یه،دو سالی هم درقم زندگی کردیم،سال40-42 بود.همان سالی که آیت الله بروجردی فوت کردند.من ایشون را از نزدیک دیده بودم ودر نماز جماعتشون در مسجد اعظم،که معروف به مسجد آیت الله بروجردی بود شرکت می کردم.یه روحانی بسیار نورانی بودند.ایشون هم با درشکه می آمد مسجد.تشیع جنازه و مراسم هفت وچهلمشان خوب یادمه،خیلی شلوغ بود،غوغایی بود،از تمام کشورهای اسلامی برای مجلس چهلم آمده بودند،واز هر کشور یه نماینده ای بالای منبر میرفت وسخنرانی می کرد.از ایران هم مرحوم فلسفی سخنرانی کرد.من متاسفانه در تمام این سالها فقط یک بار تمام مراجع و علمای بزرگ را یکجا در کنار هم نشسته دیدم،اونهم همین مجلس چهلم بود.

از آنجاییکه به معارف اسلامی علاقه داشتم،هر وقت فرصتی بهم دست می داد،به درس مراجع در مدرسه فیضیه سرکی می کشیدم.ولی طبیعتا چیزی نمی فهمیدم،فقط محو تماشا می شدم.وروزهای اعیاد دینی به منازل مراجع که جلوس می کردند میرفتم. از آنجاییکه چند بار همراه آق بابام برای دیدار مراجع رفته بودم ومیدانستند که من نوۀ آن مجتهد هستم،مورد لطف خود قرار میدادند.منم از شما پنهون نباشه کلی کیف می کردم.همانطور که قبلا هم گفتم ،پدر مادرم از مجتهدین بزرگ تهران وازسادات حسینی بودندو پدرپدرم نیز از مجتهدین بنام آن زمان بودند که شاگردانی چون علامۀ امینی(صاحب القدیر)،آیت الله میرزا محمد خیابانی،سید حسین قاضی طباطبایی،ووووو....راپرورش داده بودند.ودر جریان انقلاب مشروطیت توسط رضا خان بار ها مورد تعرض قرار گرفته وتبعید شده بودند. طبق استخراج نسب شناس بزرگ قرن آیت الله مرعشی نجفی ، ایشان رامنسوب به امام موسی بن جعفر(ع) میدانستند.ولی متاسفانه من ایشان راندیم،چون قبل ازتولد من فوت کرده بودند و در جوار حضرت علی(ع) درنجف مدفون شدند.وآق بابام پدرمادرم نیز درقسمت پای حرم حضرت معصومه (س) آرمیده اند. خلاصه به خاطر اینکه نوۀ این  عزیزان بودم، مورد محبت بزرگان قرار می گرفتم(گیرم پدرتو بود فاضل،از فضل پدر تورا چه حاصل!!!) حاصلش همین الکی خوش بودن بود.  یک بار در یکی از همین اعیاد بود که اتفاق جالبی افتاد،که هیچوقت یادم نمیره.اگر خسته نشدید،اینو هم بگم،بقیه خاطرات بمونه برای هفتۀ دیگه.

بله داشتم می گفتم که در یکی ازهمین اعیاد طبق معمول به نوبت میرفتم منازل علما و مجتهیدین.مردم هم فوج فوج از طلبه ها واصناف وو..وارد وخارج منازل می شدند.در بین این جمع یک سرهنگی هم با لباس نظامیش که بعدا فهمیدم رییس ساواک قم است،به حضور مراجع میرسید وعرض ادب می کرد.ودرهر منزل مرجعی که به او چای و نقلی تعارف می شد،می گفت روزه هستم،متشکرم .

اطرافیان مرجع می گفتند که انشا الله روزۀ مستحبی است ،آقا اجازه می فرمایند،

افطار کنید.قبول باشد انشاالله.!! جناب سرهنگ هم با اجازه با خرمایی افطار میکردند

بدین ترتیب ما هم که دنبالش میرفتیم،دیدیم که جناب سرهنگ در یک روز در هر منزلی چند بار روزه گرفتند و افطار کردند

روی و ریا را مکن آیین خویش      

 هرچه فساد است ز روی وریاست

شوخ تن و جامه چه شویی همی

 این دل آلوده به کارت گواست

پای تو همواره براه کج است        

دست تو هر شام و سحر بر دعاست

 

حکایت فلک شدنم بمونه تا چهارشنبه شب آینده ، شب بخیر

  
نویسنده : نبضگیر ; ساعت ۸:٤٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۳ دی ۱۳۸۸
تگ ها :

درشکه

خب پس از وقفه ایکه بخاطر درگذشت عالم نستوه و  فقیه حقوق بشر آیت الله منتظری و ایام تاسوعا وعاشورای حسینی بوجود آمد،  برگردیم به سال حدود1340 در کرج.

در محلۀ ویلایی که زندگی می کردیم،مدرسه نبود.مجبور بودم فاصلۀ طولانی بین خونه تا مرکز کرج  را با پای پیاده برم.چند کیلومتر می شد!!یادم نیست،ولی بیش از یک ساعتی طول می کشید.تا برسم مدرسه .اونموقع مثل حالا سرویس نبود که بیاد دم در خونتون وکلی هم منتظربمونه تا شازده پسر یا شازده خانوم کفش کلاه وشالشو ببنده و بره سوار سرویس بشه،وتازه غر بزنه که چرا منو اول سوار وآخر از همه پیاده می کنه و یا چرا.چرا.....!!!!!!تاکسی هم نبود،درشکه بود اونم وسعمون نمی رسید که سوار شیم تازه ما بچه ها اجازه نداشتیم که تنهایی سوار درشکه بشیم.فقط اگر جای دوری با خانواده می خواستیم بریم سوار درشکه می شدیم.بابا مامان اینا سوار صندلی بزرگی می شدندکه یه طاقی مثل چتر مانند داشت،که جمع و باز می شد،ما بچه ها هم یه صندلی کوچک که مثل نیمکت تخته ای پشت آقای درشکه چی و رو به صندلی بابا مامان اینا بود می نشستیم.درشکه سواری!! آآآآآآآ آخ عجب کیفی داشت،صدای سم اسبها،مخصوصا اگر دو اسبه بود،با صدای بهم خوردن زنگوله هایی که از گردن اسبها آویزون بود،یه موزیک مخصوص زیبایی داشت،که بنظرم از موسیقی هایی "تکنو" که ازدستگاه پخش ماشینهای کلاس بالای امروزی با صدای بلند " اوبس،اوبس...دوبس،دوبس...." وبا تکان دادن سر و گردن جو ونها همراهه،خیلی قشنگتر بود،بخصوص که ما احتیاج نداشتیم که سر وگردن تکون بدیم،خود درشکه تمام بدن مونو اوتوماتیک بصورت ریتمیک تکون می داد.راستشو بخواهید،هنوزم که هنوزه دلم خیلی هوای درشکه کرده! درشکه سواری مزش بیش از ماشین های مدل بالای امروزیه.بعضی از بچه مدرسه ها در راه مدرسه،یواشکی سوار رکاب پشت درشکه می شدندومجانی درشکه سواری می کردند،وقتی درشکه چی متوجه می شد، با شلاغش بطور برگدون،می زد بر سر بچه ها.این کار،کار بچه های شیطون بود،ما ها اجازه نداشتیم از این کار های بد بد بکنیم.!!!!!!تو محله مون چند نفری بودند که ماشین داشتند،توی جادۀ خاکی محله گاز میدادند ومیرفتند وگرد خاکش هم سهم ما پیاده هابود.بعضی ها هم دوچرخه داشتند.اونایی که آشنا بودند،وقتی از کنارم رد می شدند،سلامی می کردم (وبدون اینکه برای سوارکردن ترک دوچرخه اشون تعارفی کرده باشن).می گفتم:نه !نه!! خواهش می کنم ،مزاحم نمی شم،شما بفرمایید!!  و این جمله رو اونقدر با خجالت ویواش می گفتم ،که طرف اصلا حرفمو نمی شنید.یا شایدام اصلا تو دلم می گفتم!!!!!!!. خلاصه اون آشنا هم رکاب زنان رد می شد و می رفت.و باز همچنان با یه دست کتابو دفترامو که با یه کش مخصوص کلفت بصورت ضریدری می بستم که از دستم سر نخوره و بیوفته وبا یه دست هم قابلمۀ غذامو با خود می کشیدمو وبراهم ادامه میدادم.چون راه طولانی بود،ناهارو مدرسه می خوردم.زمان ما در مدرسه ها هم صبحها کلاس داشتیم(از ساعت 8 الی 12) هم بعداز ظهرها(از ساعت2 الی4)،ناها رو می خوردم بعدش هم تکالیفمو همونجاانجام می دادم، تا خونه فرصت داشته باشم، که از خواهرم مواظبت کنم.سه ماه تعطیلی تابستونا،در بقالی یکی از دوستان مرحوم پدرم کار می کردم، ماهی ده تومنی کاسب بودم.ولی کلا از کار کردن در مغازه یا بازار خوشم نمی اومد.اصلا شم اقتصادی نداشتم.همیشه در موضوع کلیشه ای وتکراری انشا ء " علم بهتر است یا ثروت" باورم بر بهتر بودن علم بود و داداشم به بهتر بودن ثروت اعتقاد داشت .و سرانجام او "بیزینس من " شد ودر اونور آب در کار خودش الحمدالله موفقه، ولی من دنبال علم رفتم وگاهی هم چون سرم یا مغزم کمی بوی قورمه سبزی می داد ،اونهم از نوع خام وجا نیوفتاده اش،واسۀ اینه که "خسرالدنیا و الاخره " شدم.

چند سالی درکرج اینچنین گذشت،تا اینکه بابا وسایل خونمون و خودمونو ریخت توی یه وانت وبرد قم.حال در قم چه گذشت بمونه تا شبی دیگر.

  
نویسنده : نبضگیر ; ساعت ۸:٥٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٦ دی ۱۳۸۸
تگ ها :

از عاشورای خرداد 42 تا عاشورای 88

چند روز ایام تعطیلی تاسوعا وعاشورای حسینی (ع) را تصمیم گرفتم،جهت زیارت وسوگواری وهمینطور زیارت پدر،مادروتمام ارحامی که کالبدشان اسیر خاک است ، به قم بروم.عزیزانم مانع شدند،که به خاطر هفتم حضرت آیت الله منتظری ،جاده قم شلوغه وامنیت نیست،بهتره نری! ادب حکم می کرد،که حرف کوچکترهارو گوش کرد.وبجای قم ،تاسوعا و عاشورا را رفتم،به همان محله های قدیمی که در دوران کودکی در مراسم سوگواری حسین(ع) شرکت می کردم.خیابان خیام، آستانۀ مقدس حضرت سیدناصرالدین،بازار،مسجد آذربایجانیها در بازار،پامنار،چهارراه گلوبندک،خیابان بوذرجمهری وو...  . ودر ذهنم دفتر خاطرات تاسوعا وعاشورای سال 42 راورق میزدم.

پس از رحلت آیت الله بروجردی،شاه شروع کرد با مطرح کردن مصوبۀ انجمنهای ایالتی و ولایتی توسط دکتر امینی و بعد علم نخست وزیران وقت،زمینه سازی انقلاب سفید 6بهمن 41 را پایه ریزی کند. امام خمینی(ره)که آن زمان بیشتر به حاج آقا روح الله در بین مردم شناخته می شد.در واقع از آن زمان مبارزۀ علنی خود را علیه شاه شروع کرد.امام خمینی با دعوت مراجع وعلمای آن زمان به جلسات مشورتی در منزل فرزند آبت الله حایری،یا آیت الله گلپایگانی،بیانیه وتلگراف هایی به شاه ونخست وزیر میزدندو مخالفت خود ومراجع عظام را به برنامه های شاه اعلام می کردند.من آن زمان 12و13 ساله بودم، واز مضامین تلگراف ها و بیانیه ها سر در نمی آوردم.ولی با رفت آمد روحانیون مطرح آن زمان و نمایندگان امام وسایر مراجع به منزل پدر بزرگم که خود یکی از مجتهیدین به نام در تهران بود،متوجه بعضی از مسایل می شدم.در واقع ازآن زمان به بعد قورمه سبزی در مغز کوچکم بار گذاشته شد.که گهگداری بوش در میاد. آنچه برام در سن 13 سالگی ملموس بود، همان مراسم عزاداری بود که در همان محله هایی که اطراف خونمون بود،که براتون اسم بردم شرکت می کردم.پس از جریان حملۀ نیروهای دولتی به فیضیه در قم،نوحه ها در مراسم عزاداری هیـأتها وسینه زنیها رنگ وبوی سیاسی بخودگرفت.اونچه هنوز مقداریش یادمه،در نوحه ها می خوندیم، این بود:

 قم گشته کربلا    فیضیه قتله گاهست   خون جگر علماست  وا ویلا  وا ویلا......

 یا اینکه: خمینی خمینی خدا نگهدار تو    بمیرد بمیرد دشمن خونخوار تو  .....

 امام خمینی در پی یک نشستی با مراجع و علمای بزرگ قم و تهران پیشنهاد دادند که در منابر از جنایتهای شاه و اسراییل صحبت و مردم را از دیکتاتوری رژیم وفساد آن اگاه سازند.ساواک هم طی بیانیه ای از وعاظ خواسته بود که : 1-در منابر علیه شاه سخن نگویند.2- علیه اسراییل مطلبی گفته نشود.3-مرتب به مردم گفته نشود اسلام در خطر است وحرمت ماه محرم را نگهدارند.ولی در منابر وعاظ معروف وانقلابی راجع به مسایل روز صحبت می کردند. من اکثرا به مسجد آذربایجانیها در بازار می رفتم و به سخنان محمد تقی فلسفی گوش می دادم.ودر اوج سخنرانی ایشان ماموران ساواک ولباس شخصی ها بلند گو را قطع می کردند.ومراسم را بهم می زدند ومردم هم از پشت بام مسجد وقتی برق را قطع کرده و تاریک شد،از تاریکی اسفاده کرده،اعلامیه های امام خمینی را داخل مسجد پخش می کردند.عصر عاشورا 13 خرداد امام هم در فیضیه صحبت کرده بودند،قم هم شلوغ بود ومن از خبرهایی که به بیرونی خونۀ پدر بزرگم می رسید،جسته گریخته چیزهای می شنیدموناگهان دیدم که اوضاع انگار خیلی خرابه،مرتب شاگردان و اطرفیان پدربزرگم چپ و راست میرند ومیان و مدام بابا بزرگم تلفنی با چهرۀ بر افروخته  صحبت می کنه.بالاخره فهمیدم که سحرگاه 15 خرداد42 امام را دستگیر و در یک سلول انفرادیدر یه پادگان نظامی زندانی کرده اند.با وجود اینکه اون زمان مثل حالا اس ام اس،اینترنت،سایتهای خبری نبود(ما حتی رادیو و تلوزیون هم نداشتیم)،مع الوصف خبرهاخیلی سریع منتشر می شد.وهمان روز دستگیری امام یعنی 15 خرداد بلافاصله مردم درقم ،تهران ،ورامین ،مشهد ، شیراز و سایر شهر های بزرگ به خیابانها ریختند.و همینطور روزهای بعد،که در نتیجه هزاران نفر کشته،زخمی،و دستگیر شدند.با شلوغ شدن اوضاع،دیگه بمن اجازه نمی دادند بیرون برم.در نتیجه من وپسرودخترخاله هام زیر زمین خونۀ آق بابا یعنی همان پدر بزرگمان را با کشیدن پارچۀ سیاه وبیدق،وبا خرت وپرتهایی که در زیر زمین بود،منبرو حسینیه درست می کردیم،ومن عبا وعمامه سیاه کهنه وپارۀ آق بابا را بر تن و برسر می گذاشتم و میرفتم بر منبر وتمام صحبتهاییکه مرحوم فلسفی در منابر گفته بود،حفظ کرده بودم،تحویل میدادم.بعد توی حیاط دورحوض دستۀ سینه زنی راه مینداختیم.دختر ها هم می رفتند ، دم مامان بزرگ را می دیدند و نان قندی و چای می گرفتند، وپس از اتمام سینه زنی، به ما چای و نان قندیمی دادند. مثلااحسان میدادند، گاهی هم پسر ها شیطنت می کردند،ونان قندی ها را کش رفته و جیغ دختر هارا در می آوردند،دختر ها هم فوری به مامان بزرگ چغولی می کردند و در نهایت پسر ها تحریم می شدند و مراسم فردایمان چای و نان قندی داده نمی شد،ولی از آنجاییکه من جایگاه خاصی نزد مامان بزرگ داشتم،وساطت کرده و باگرفتن تضمین از پسرها دوباره بساط نان قندی و چای وشربت برقرار می شد.

یه روز مامورین ساواک برای گشتن وپیدا کردن اعلامیه های امام،به خونه آق بابا اینا ریختن وهمه جا رو گشتن وحتی به حسینیۀ ما بچه ها نیز رحم نکرده وتمام بساط منبرو محراب مارا به هم ریختن.

حال 46 سال از آن روزها می گذره، این بود گوشه ای از خاطرات عاشورای 42 که درذهن پسربچۀ 13 ساله نقش بسته بود  و امروزعاشورای 88  که خودتان شاهد وناظر آن هستید ودیگر نیازی به باز گویی من نیست که چه دیدم و چه شنیدم.!!!!!

 

اللهم اجعل محیای محیا محمدا و ال محمد و مماتی ممات محمدا و ال محمد.

 

فرازی از زیارت عاشورا. التماس دعا

  
نویسنده : نبضگیر ; ساعت ٩:٠٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٩ دی ۱۳۸۸
تگ ها :