از برلین تا بناب

خاطرات یک پزشک

مژده ای مرغ چمن فصل بهار آمد باز

مژده ای مرغ چمن فصل بهار آمد باز

موسم می زدن و بوس وکنار آمد باز

وقت پژمردگی و غمزدگی آخر شد                   روز آویختن از دامن یار آمد باز

مردگی ها و فرو ریختگی ها بشدند                  زندگی ها بدوصد نقش ونگارآمدباز

زردی از روی چمن بارفرابست وبرفت            گلبن ازپرتو خورشید ببار آمد باز

ساقی ومیکده ومطرب ودست افشانی                بهوای خم گیسوی نگار آمد باز

گرگذشتی بدر مدرسه با شیخ بگو                     پی تعلیم تو آن لاله عذار آمد باز

دکّۀ زهد ببندید در این فصل طرب

که بگوش دل ما نغمۀ تار آمد باز

(امام خمینی ره)

 

سه روز بیشتر نمونده به ساعت تحویل،نزدیکه عیده،میدونم همتون سرگرمه انجام کارهای شب عید هستید،بعضی از عزیزانم وسایلشون وجمع می کنند،که خودشونو به شهرشون،خانوادشون برسونن.که لحظه تحویل در کنار هم باشن.بعضی هم بخاطر را دور و در خارج کشور بودن،با حسرت به سالهایی که درچنین لحظاتی پیش پدر و مادرشون بودن،فکر می کنند.همانطور که من سالها درغربت به تنهایی و گاهی با بعضی از دوستان که مثل خودم تنها بودن این لحظات را سپری می کردم.

از فرصت استفاده کرده به تمام دوستان دور کرسی نشینانم که در این مدت گرما بخش محفل کوچک ما بودند،وبه تمام عزیزانم از دورترین کشورهای آسیای شرق گرفته تا شهرهای مختلف میهن عزیزمان،وتا اروپا و آمریکا که با نظراتشان به من دلگرمی می دادند،سال نو را تبریک میگم. وبراتون سالی سبزسبز،سلامتی وهمراه با موفقیت درتمام ابعاد زندگی آرزو می کنم.در مسافرتهای نوروزی بهتون خوش بگذره،ومنوهم یاد کنید. وبرای شنیدن ادامه حکایتها و خاطره ها شمارا پای درخت گیلاس باغچه کوچک حیاط مان دعوت میکنم.تاریخ محفل مان: بعداز سیزده بدر.تاچهارشنبه شب 18 فروردین 89 خدا حافظ تان باد.

راستی داشت یادم می رفت.خبر دار شدم که سما خانوم عزیز که یکی از دور کرسی نشینان ثابت ما بودند و هستند،زندگی مشترک با محبوبشان را جشن گرفتند.از همین جا از طرف خود و تمام دوستان این جمع بهشون تبریک میگم. وامیدوارم این وصلت بسیار مبارک باشه وهمیشه خوشبخت و سعادتمند باشند.انشاالله 18 فروردین 89 درباغچه کوچک مان زیر درخت گیلاس منتظرعروسمان سما خانوم به همراه شادوماد هستیم.

تا درودی دیگر بدرود.

 

  
نویسنده : نبضگیر ; ساعت ۱٠:٢٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٦ اسفند ۱۳۸۸
تگ ها :

چراغی به دستم

سلام بر عزیزانم ! فکر کنم این آخرین جمع ما کرسی نشینان باشه.

فخرالزمان :آقای دکتر!! چرا ؟شما تازه واردآلمان شدید.هنوزاین دومین شب

               حکایتهای آلمانه.

سوگلی : بابا شما هنوزاز خاطراتتون با آقای سید محمد خاتمی نگفتید!!پس کی تعریف

            می کنید؟

 

ای بابا شما ها چه عجله دارید.بگذارید جملۀ من منعقد بگردد بعد اعتراض کنید. من که نگفتم آخرین جلسه حکایتهای ما.بلکه چون پاییز و زمستان داره تمام میشه،دیگه کرسی را باید جمع کرد.پس این آخرین دور کرسی نشینی ماست.ولی انشاالله بهار میریم حیاط زیر درخت گیلاس می شینیم.  چطوره؟؟

فخرالسادات: حالا شد . خیلی هم عالیه.

 

یه روزخونه داشتم قیمه پلو برای نهار می پختم.که زنگ خونه به صدا درومد.درو باز کردم ودیدم "رفیق علی"اومده. (همانطور که مذهبی ها به یک دیگربرادرمیگن،کمونیستها هم همدیگرو رفیق خطاب می کنند)ایشون از گروه چریک های اقلیت بود.

تعارف کردم،اومد تو . باز مثل همیشه با چشماش تمام اطاق کوچیکم و برانداز کرد.عین خواستگارها. تا حالا خونتون  خواستگار اومده؟با چشماشون یک دور 360 درجه می زنند. از زیر فرش گرفته(چند رجه؟ ابریشمه؟....) تا مبلمان وکریستالهای داخل بوفه،لوسترها،تابلوهای فرش بر دیوار و وزن کردن و سنجیدن عیار جواهرات آویزان شده از اهل بیت و... این رفیق ما هم با کنجکاوی همه جا رومی گشت.صحبت خواستگار شد یاد قصیده ای زیبا از"حمیدمصدق" افتادم که به تازگی یکی از عزیزانم برام هدیه کرده،که حیفم میاد براتون نخونم.

.......

................

باز کن پنجره را

من تو را خواهم برد

به عروسی عروسک های کودک خواهر خویش

که در آن مجلس جشن

صحبتی نیست ز دارایی داماد وعروس

صحبت از سادگی و کودکی است

 چهره ای نیست عبوس

..................

.......................

  واقعا دنیای پاک و صمیمی ومعصوم کودکان چه قشنگه!ایکاش بزرگترها از کوچکترها این صداقت وپاکی رایاد می گرفتند. البته بزرگترها، خود یک زمانی کودک بودند وپاک ومعصوم،ایکاش با گذشت زمان از دست نمیدادند!!!!!!!

 خب زیاد حاشیه رفتم.برگردیم پیش رفیقمان.

رفیق علی بین کتابام صفحۀ صدای شاعر را پیدا کرد و پرسید این چیه؟

گفتم:من چون به شعر علاقه دارم،وقتی می خواستم بیام آلمان از جلوی دانشگاه تهران

     چندتا صفحۀ گرامافون که شعرا شعر خودشون و با صدایشان همراه با موزیک متن خوانده اند،خریدم که اگه اینجا گرامافون پیدا کردم،گوش کنم.ایران که رادیو نداشتیم تا چه برسه به گرامافون.حالا اینجاهم که گرامافون قدیمی شده،سخت پیدا میشه.

رفیق علی پرسید: حالا شعر از کدام شاعره؟

گفتم:از شهریار،شاملو..  .همین که گفتم شاملو،اعتراض و نصیحت کرد که چرا شاملو!!! شاملو شاعریست که در رادیو شاه برنامه اجرا میکنه.اینجور شاعرا اپورتونیست هستند،به این شعرها گوش نکن وو....منم مظلومانه گفتم چشم .راست میگی،حالا که گرامافون ندارم تا گوش کنم.اصلا  فراموش کن....

این گذشت بعد از مدتی دوباره رفیق علی سرزده اومد،تو این فاصله یه ضبط صوت کوچیک خریده و تمام شعرهای شعرا راروی نوار پیاده کرده بودم.وقتی رفیق وارد

اطاقم شد،ظبط روشن بود و شاعر باصدای خود اشعارش را می خوند.

رفیق پرسید : این کیه داره شعر می خونه؟

 گفتم:خسرو گلسرخی. گلسرخی یک شاعرانقلابی ومبارزبود که توسط ساواک دستگیروشکنجه شده ودر دادگاهش یک دفاعیه جانانه کرده بود،که در جامعه شدیدا انعکاس پر شوری داشت و بلاخره محکوم به اعدام شد.خدایش روحش را شاد گرداند هرچند که از نظر مکتبی با او هم فکر نبودم و نیستم. ولی علاقه خاصی به او داشتم و دارم.در نزد نیروهای چپی هم که یک بت و اسطوره بود.

خلاصه همین که اسم خسرو گلسرخی را شنید،گوشش را تیز کرد و دقیقا به شعرگوش داد.شعر به اینجا رسیده بود.

چراغی بدستم

چراغی در برابرم

من به جنگ تاریکی میروم.......

رفیق گفت شنیدی چی گفت؟ گفتم چی گفت؟عجب شعر قشنگی!شروع کرد شعر را برام تفسیر کردن.چراغی بدستم یعنی مکتب مارکسیسم،چراغی در برابرم یعنی جامعه سوسیالیستی و جامعه بی طبقه کارگری،من به جنگ تاریکی می روم یعنی،به جنگ علیه رژیم استبدادی شاه و نظام کاپیتالیستی. وو..... پس از کلی تفسیر،گفتم: رفیق اگر ناراحت نشی،من یه کمی شیطنت کردم .این شعرو صدای گلسرخی نبود بلکه همان شاملوبود که دو هفته پیش مورد بی مهری تو قرارگرفته بود.باور نمی کنی ! بیا این جلد صفحه گرامافون و همین شعری که الان با صدای خود شاملو شنیدی،اینجا نوشته.

همین که اینو شنید. یکدفعه رنگ چهره اش عوض شد و رفت ودیگه پشتشم نگاه نکرد.البته فرداش من رفتم سراغش و از دلش درآوردم.ودوستیمون صمیمی تر و بیشترشد.دفعۀ دیگه پیشم اومد،براش شعر پریا را گذاشتم،که کلی کیف کرد.صحبتهایی باز با هم داشتیم،که بمونه به مجلس دیگر.که اینبار باز زیاد طولانی شد.

در ضمن امروز " مریم " خانم از دوستان پر وپاقرص دور کرسی نشین ما بعلت درگذشت پدر بزرگشان نیومدند. از فرصت استفاده کرده از طرف خودم و تمام دوستان این مجلس به ایشان تسلیت و برای روح آن عزیز طلب رحمت و مغفرت می کنیم.

شب بخیرعزیزانم.

  
نویسنده : نبضگیر ; ساعت ٩:٢٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٩ اسفند ۱۳۸۸
تگ ها :

سیرک

قطار همچنان با صدای یکنواخت و تکراریش از بین شهرها و روستاها می گذشت ودر شهرهای بزرگ وپایتخت کشورهای بلغارستان،صربستان،مجارستان و اتریش توقف هایی داشت.هرچند راه طولانی بود فکرکنم یک هفته ای در راه بودم.ولی تماشای مناظر زیبا،جنگلها وشهرها وروستاهای در مسیر تا حدودی خستگی را بر طرف می کرد. بالاخره به ایستگاه راه آهن شهر مونیخ آلمان رسیدم.

پسرخاله ام با وجود اینکه در شهردیگری بنام ماینس که از مونیخ دور بود،محبت کرده واومده بود به پیشوازم،خب هرچی باشه همبازی دوران کودکی بودیم.خلاصه خیلی محبت کرد و منو به دوستانی که در مونیخ داشت معرفی کرد ،تا در پیدا کردن خونه،معرفی کردن کلاس زبان و گرفتن پذیرش کمکم کنند.خلاصه پسر خاله بعد از توصیه های فراوان من به دوستانش، خداحافظی کرد و به شهرش برگشت.

دوستان جدید در مونیخ خیلی زحمت کشیدن واطاقی برام پیدا کردند،با شهرمونیخ ودانشگاه وغذاخوری دانشگاه وبا تمام مواردی که باید آگاه بشم آشنا شدم.

هنوزده روزی نبود که وارد آلمان شده بودم،که برای خوردن نهار رفته بودم "منزا"یعنی نهار خوری دانشگاه،که یه دانشجوی آلمانی اومد بطرفم وپرسید که:

می خواهی کار کنی؟ محکم گفتم :" یا" یعنی بله !ولی چکاری؟ گفت : تا حالا من اونجا کار میکردم،ولی حالا کار دیگه ای پیدا کردم.من تو را به اونها معرفی میکنم،بعنوان کمک فیلم بردار کانال  دوم تلوزیون آلمان می تونی کار کنی،اونهم در یک سیرک.گفتم:من که زیاد زبان بلد نیستم.گفت زیاد زبان لازم نیست،تو فقط باید کابل وسیم دوربین را بگیری و دنبال فیلم بردار بری و مواظب باشی،تا کابل و سیمها به پر وپاچۀ تماشاچی ها نه پیچه،همین وبس.این کار یک هفته طول کشید. هر روز تمرین می کردند وفقط روز آخر تماشاچی ها آمدند،که این برنامه رو آنتن رفت و برای این برنامه یه کت شلوار شیک هم بهم دادند که با سایر کارکنان تلوزیون همخوانی داشته باشم.صد البته دیگه ازم پس نگرفتند.روز آخر هم یه شام مفصل دادند که البته بخاطر مسایل شرعی(بخاطر گوشت خوک و گوشت غیرذبح اسلامی) فقط سالاد و آبمیوه تونستم بخورم.و این اولین کارم در آلمان بود که خوب درخاطرم مانده،کاری، بدون اینکه من دنبالش بگردم و آنهم با دست مزد خوب.خدا را شکر کردم و امیدوار شدم که از نظر مالی انشاالله لنگ نخواهم ماند.

 

درعکس زیر پشت به دوربین نشسته ام و از هر فرصت استراحت استفاده می کردم و زبان می خوندم،در این عکس هم مشغول خوندن زبان آلمانی هستم.

 

دوستان جدیدی که پسرخاله معرفی کرده بود،مرتب بهم سر می زدند ودر ضمن با احتیاط راجع به مسایل سیاسی سر بحث رو باز می کردند.وقتی مطمئن شدند که من طرفدار رژیم شاهنشاهی نیستم،کم کم منو به جلسات هفتگی خودشان راه دادند.در این جلسات متوجه شدم که جلسه ها مربوط به کنفدراسیون دانشجویان ایرانی چپ که از همه گروهای مختلف بودند،مثل طرفداران چریکهای فدایی خلق اکثریت  و اقلیت ومائوایست ها که به طوفانی ها معروف بودند.در این جلسه ها راجع به مکتب مارکسیسم وفلسفه دیالکتیک و چگونگی مبارزه وسرنگونگی رژیم شاه بحث میکردند.

هر گروه هم افرادی را که از نظر ایدیولوژی مارکسیستی قوی بودند،مامور می کردند که افراد تازه وارد را به گروه شان جذب کنند.سه نفر هم مامور شده بودند که روی من کار کنند.

حالا خاطره ای ازچگونگی تعلیم و ارشادم توسط سه معلم از سه گرایش مختلف کمونیستی بماند برای هفته بعد.

خب امشب شب بزرگیست،میلاد باسعادت رحمت للعالمین پیامبر اسلام(ص) وامام جعفر صادق(ع) است. عید بزرگیست . به همه عزیزانم تبریک میگم. دخترا چرا معطلید،بلند شید از میهمانان پذیرایی کنید.

  
نویسنده : نبضگیر ; ساعت ٩:٥۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٢ اسفند ۱۳۸۸
تگ ها :

سؤ تفاهم در استانبول

بیا تا شرح حال خود بگوییم
چو مرغان شاد بر شاخ صنوبر
که چون رفتیم از این گلشن نداند
کس از ما قصۀ ما را نکوتر


تا هفتۀ گذشته سرگذشت وحکایتهاوخاطراتمواز کودکی تا زمانی که تصمیم گرفتم برای رسیدن به هدفم ایران را ترک کنم،براتون تعریف کردم.امیدوارم که زیاد کسل کننده نبوده باشه،از این هفته فصل دوم حکایت ها که مربوط میشه به آن سوی مرزها
براتون تعریف خواهم کرد.   

از مرز ایران گذشته،به دریاچه وان در ترکیه رسیدیم.کشتی ایکه در اسکله لنگر انداخته بود،دهنشو بازکرد و قطاربه اون درازی رو با تمام مسافراش قورت داد.
چرا می خندی فخرالزمان خانوم !! خب تا اونموقع همچین چیزی ندیده بودم! برام خیلی جالب بود.
داشتم می گفتم همین که رسیدیم به اسکله،واگن های قطار به نوبت درقسمت پایین کشتی پارک می کردند،تصمیم گرفتم تا واگن ها دارند پارک می کنند و کشتی تا راه نیوفتاده،با قبله نما قبله رو پیدا کنم ونمازمو بخونم و بعد برم بالای عرشه،
حرکت کردن کشتی رو تماشا کنم.همین کاروهم کردم،ولی وقتی رفتم بالا روی عرشه ،با کمال تعجب دیدم،کلی کشتی از ساحل فاصله گرفته و من اصلا تکون خوردن وحرکت کشتی رومتوجه نشده بودم.روی عرشه مشغول تماشا بودم، که چگونه کشتی با این وزنش، نمیدونم چند هزار تن می شد دریا رو می شکافت و جلو می رفت.به ساحل غربی دریاچه وان رسیدیم پس از لنگر انداختن کشتی،واگنهای قطار،واگن به واگن بیرون اومدند وبهم وصل شدند و بطرف استانبول حرکت کرد.

در ایستگاه راه آهن استانبول دائیم وزن دائیم که ملیّت ترکیه ای را داشت به استقبالم اومدند.دائیم دانشجوی معماری دانشگاه استانبول بود و با یک دختر هم رشته ای اش ازدواج کرده بود.سه روزی مهمانشون بودم . دائی خدا بیامرزم سنگ تموم گذاشت و
  همه جای دیدنی استانبول را برام نشون داد. یه روزم نهار مهمون پدرومادرخانومش  شدم.نهار یه چیزی مثل سوپ ولی یخورده غلیظ تربود آوردند، دیگه چیزی غیرازاون نبود،پیش خودم گفتم لابد غذا همینه دیگه ،با نون خوردمو،خودمو سیرکردم،ولی پس از نیمساعت تازه غذای اصلی" ماهی" را آوردند،که دیگه من سیرشده بودم.     
زن دائیم از اینکه میزبان یکی از فامیلهای همسرش از ایرانه، خیلی خوشحال بود،کلی محبت می کرد،ازم می پرسید چی خوندم؟ چه کار کرده ام؟ کجا میرم؟ آلمان چی می خوام بخونم؟ وو..من زبون اونو نمی فهمیدم اونهم زبون منو نمی فهمید،خلاصه یه کمی ترکی،یه کمی فارسی،انگلیسی وبا زبان اشاره با هم حرف می زدیم گاهی هم دائی بدادمان می رسید و ترجمه می کرد.
به زن دائی می خواستم بگم که در ایران نزدیک دو سال در کارخانه کار کردم.
" من ایکی ایل..یعنی توو یرز.. توو توویرز کارخاندا ایشلدیم.." دیدم با گفتن کارخانه چشماش گرد شد و با تعجب پرسید:"سن کارخاندا نه قایریردوون؟"یعنی در کارخانه چی کار میکردی؟ گفتم: " من در کارخانۀ "آ ا گ " کنتور برق،کنتور الکتریسیته یاپاخ می کردم. بعد دیدم زد زیر خنده و گفت :آهان ! آهان ! بیلدیم! فابریکا، فابریکا!!.
در این لحظه دائیم اومد باهم چیزایی گفتند و خندیدند.دائی خدا بیامرزم گفت سید جان نگو کارخانه ، بگو فابریکا .اینجا کارخانه معنی" محل بد نام" را داره.
گفتم من ازکجا بدونم!! خب اینجا بمون در ترجمه کمکم کن!!حالامتوجه شد یا نه!!؟؟خدا بیامرز گفت: آره نگران نباش.تو که میخواهی بری آلمان،اونجا دیگه کنارت همیشه مترجم نیست!!بایدسعی کنی هر طور شده،منظورتو بفهمونی تا کاملا
 زبان یاد بگیری.البته گاهی سِِِؤ تفاهماتی هم پیش میاد.
خب ! این درس اول برام بود،که متکی به این و آن نباشم که برام ترجمه کنه،یا کارامو انجام بده.

سه روز اقامت در استانبول خیلی خوش گذشت،دائی و خانومش با محبت منوتاایستگاه راه آهن بسوی آلمان بدرقه کردند و رفتند.
خب بعضی از عزیزانم گله می کردند،که حکایت قبلی کوتاه بود،عوضش این هفته جبران کردم،تا ادامه سفرشب بخیرعزیزانم.
تا هفتۀ آینده بدرود.
عکس زیر مسجد سلطان احمد در استانبول می باشد با خانواده دایی

 

پ.ن:با عرض پوزش به علت اشکال فنی و عدم اتصال به شبکه اینترنت این پست با تاخیر ارسال می شود 

  
نویسنده : نبضگیر ; ساعت ٩:٥٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٦ اسفند ۱۳۸۸
تگ ها :