از برلین تا بناب

خاطرات یک پزشک

مرثیه

                                     انا لله و انا الیه راجعون
 
روح بزرگ حضرت آیت الله العظمی شیخ حسینعلی منتظری (ره) به درجه ای از کمال
رسیده بود،که دیگربدنش توان نگهداشتن آنرا نداشت.بدنش دیگر رافع نیازهای نفسش نبود.در مرحله ای که نفس تمام بهرۀ لازم را از بدن برده ، دیگر نیازی به آن ندارد، رهایش می کند ، همچون راکبی که پس از رسیدن به مطلوب ،مرکب خود را
وا می نهد.
آیت الله منتظری به مقامی رسید، که روح بلندش دیگر نیازی به تن خاکیش که او را 87 سال همراهی کرده بود نداشت.وامشب روحش به ملکوت اعلی رفت وبه محبوبش پیوست.خوشا به سعادتش.
ولی خیلی از انسانها ی دردمند امشب یتیم گشتند.در شب یلدا برایتان حکایتی داشتم،ولی غیر از تسلیت به شما و تمام ابنا بشر آزادی خواه چیزی ندارم که بگویم

  
نویسنده : نبضگیر ; ساعت ٥:٠٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳٠ آذر ۱۳۸۸
تگ ها :

جنگ و گریز در انباری

جمعه گذشته، بجای استراحت در کنارخانواده،پس ازیک هفته کاری سخت،جهت باز سازی خرابکاری هایی که، عناصر موذی وخرابکار به حریم خصوصی انبار آذوقه وخرت وپرتهای کهنه بوجود آورده بودند،مجبور شدیم که یک بسیج خانواده ای تشکیل دهیم.درحین پاکسازی فضولات،یک فرد اطلاعاتی" همسایه"،از محل اختفای عنصرخرابکار،مارا مطلع کرد.اعضای خانواده با همکاری یک نیروی کمکی محلی،در یک حمله ناگهانی گاز انبری،باتجهیزات مدرن "جارو" خربکار را از پای در آوردند. و خرابکار متاسفانه مجالی پیدا نکرد تا برای خود وکیلی انتخاب ودر حضور اعضای منصفه از خود دفاع  کند.و بدین ترتیب ما توسط سازمان حمایت از حیوانات محکوم به قانون شکنی گردیدیم.و بیانیه ای توبیخی با یک درجه تخفیف بدین قرار ازآن سازمان محترم علیه ما صادر شد.

1-چرا از ترس گران شدن برنج،برنج مصرفی یکساله را خریده و انبار می کنید!!!بهتراست ،مثل قدیما مصرف روزانه را به روز تهیه کنید ، و اینهمه انبار را از برنج وحبوبات وووو پر نکنید!!!! ویخچال و فریزر را از گوشت و مرغ ووووو از ترس گرانی بابت برگشت حاجی ها،تا خرخره پر نکنید!!!!!!!

2- احتکار، گناه نابخشودنی  است.مصرف هر روزتان را همان روز تهیه کنید.

3- گرانی شایعه است.یه کوچه در یه محله ای هست ،که همه چیز اونجا ارزونه،می تونید از اونجا خرید کنید.آدرسشو نمی گیم که تبلیغ نشه.

4- لباسها ی کهنۀ یتان را انبار نکنید!!!اونارو به برادر یا خواهرکوچکتان بدهید بپوشه یا به کسی که نیاز داره بدید،بشرطی که لباسها آبرومند باشه.

5-اگر سهمیۀ غذایی پرندگان،خزندگان وچرندگان را به آنها برسانید ،می توانید یه زندگی مسالمت آمیز با تمام مخلوقات خدا داشته باشید،تا مورد شماتت دختران دل نازکتان قرار نگیرید.

6- چقدر زیباست وقتی کبوتران پشت پنجرۀ خونتون برای خوردن خرده نان جمع میشن وبغ بغو می کنند،و بابت تشکر به شیشۀ پنجره نوک می زنند.

7- یا در برکه و یا استخر پارک نزدیک خونتون،خرده نانتون را به ماهی ها،اردک ومرغابی ها  احسان می کنید،چه قشنگ دورتون جمع می شند وبا با ل با ل زدن وسروصدا درآوردن از شما تشکر می کنند.حیف نیست جونده ای که دنبا ل قوت لایموت خود شه،جانش را بگیری!!!!

 پنجشنبه 19 آذر روزسالگرد جهانی حقوق بشربود،تصور می کنم پیامبراسلام(ص) نمونه بارز حامی

حقوق بشر بود،تاریخ اسلام را همتون خوندید،نمونه های بسیاری از رافت ومهربانی پیامبر را نسبت به همۀ انسانها ازهردینی ومرامی وحتی حیوانات را خونده و شنیده اید،لذا آن حضرت را رحمت اللعالمین نامیدند،همتون خوب بیاد دارید که پیامبر اسلام(ص) با آن یهودی( اون موقع عکس نبودکه،با پاره کردن تمثا ل آن حضرت به ایشان توهین شود،بلکه با ریختن خاکستریا شکمبۀ گوسفند بر سر مبارکشان به اسلام و پیامبرش توهین می کرد)،چه عکس العملی نشان دادند.

پس از وقفۀ چند روزه اهانت آن یهودی ،وقتی پیامبر(ص) متوجه می شوند که بعلت بیماری نتونسته به اهانت ادامه دهد،به عیادتش میروند.

ولی من به خاطر جویدن عکس وکنابهاولباسهای مندرسم توسط یه جونده گرسنه ، با جارو به جانش می افتم.وای بر من!! وای بر من!!!

برای حسن ختام،جمله ای ازصفات عارفان را ازمقدمۀ" شرح گلشن راز" تالیف شیخ محمد لاهیجی را براتون هدیه می کنم،تا ببینید فرغ آنها با بعضی از مدعیان،از کجاست تا بکجا .

 

".....عارف واقعی کسی است که بر حقیقت فضاِیل ورذایل واقف گشته ومتحلی فضا یل و متخلی

از رذا یل گردیده، و آنقدر دارای صفای قلب شده،که نسبت بهر جانداری- تا چه رسد به انسان-

مهربان است و بحدی وسعت فکر و شرح صدر دارد که پیروان تمام ادیان را همدینان خود وجمیع

نژادهارا هم نژاد خود می داند....."

 

به بخشید گلایه واعتراض دخترم ،منواز سا ل 1340 در کرج به48 سا ل جلو آورد، تا اتفاقات هفته گذشته انباری مطرح شود ،تا من به گناه خود اعتراف واظهار ندامت کنم.تا شبی دیگر و به امید زندگی مسالمت آمیزدر کنارهم،شب بخیر.

  
نویسنده : نبضگیر ; ساعت ۸:۳٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٥ آذر ۱۳۸۸
تگ ها :

بشنو تو این حکایت

 

 

زان یار دلنوازم،شکری است با شکایت

                             گر نکته دان عشقی،بشنو تو این حکایت

 

فخر السادات: بابا ! قبل از اینکه بشنویم حکایت ، بالاخره مشکل تعلیم و تربیت چی شد؟ مشکل سر مقدم مؤخر آموزش وپرورش است! یا فاصله ایکه “و “ بین آن دو بوجود آورده؟

بابا نبضگیر :فخر بابا ! همانطور که گفتم ،این یک بحث قرانی، کلامی و ریشه ایست.آقای دکتر 78 بدرستی

به آن اشاره کردند.مشکل، مشکل سیستم مدیریتی است.

سوگلی: یعنی چی؟ یه مثالی بزنید.

بابا نبضگلیر : مصداق آنرا هر روز همتون اونو لمس می کنید.

سوگلی : بابا!!!! چقدر می پیچونید!گیر ندید دیگه! با دانشجو هاتونن هم اینجور سخت میگیرید؟

بابا نبضگیر : نه !

 می خوام همه وارد بحث بشن ،و من متکلم بالوحده نباشم.

دل آرام :عربی بلغور نکنید، اینجا کلاس درس نیست!

بابا نبضگیر : وای ددم وای.صدای اعتراض سرورم درومد.چشم.

مصداق بارز سیستم غلط مدیریتی ما، استفاده از" ابزار فشار "است. با اهرم فشار "گشت ارشاد"،نمی توان مردم را ارشاد کرد،

سوگلی : گرفتم، گرفتم، تا تهش خوندم....حالا بابا بقیۀ حکایت . می شنویم حکایت.

فحرالسادات:بابا ! جریان فلک شدنتون  روتعریف کنید.

سوگلی : چی؟؟؟!!!!!!!!!! به به چشمم روشن ، یعنی شما فلک هم شدید؟

بابا نبضگیر : نه جانم فلک نشده ام.ولی بگذارید یک جمله هم در ادامه بحث بگم بعد حکایت را ادامه بدم.

مقولۀ پرورش،تزکیه،فرهنگ یک مسئلۀ اعتقادیست،باید به آن ایمان داشت، باید" باور" داشت.و به تعبیر ادبا باید به "حق الیقین "رسید.اگر انسان به این درجه برسد،دیگر هیچ نیرویی نمی تواند اورا از اهدافش برگرداند. دیگر نیازی به اهرم فشار نیست.دیگر ملت

یا بعبارتی امت "قانون گریز "نخواهد بود،و جامعه بسوی جامعۀ مدنی پیش خواهد رفت.  

                   

 خب، ادامه ماجرا.

درسته که من کلاس اول دبستان را در دبستان جعفری اسلامی شروع کردم و دیپلمم رو هم در همان دبیرستان جعفری گرفتم، ولی بخاطر کار بابام این وسط ها چند سالی به کرج و قم نیز کوچ کردیم.

از کرج هم خاطرات خوبی دارم. در محلۀ ییلاقی به نام حصار زندگی می کردیم.در یک خونۀ اجاره ای که وسط یه باغ بود که انتهاش به رود خونۀ کرج منتهی می شد.

اونموقع هنوز اب سد کرج رو نبسته بودند،ورودخونه پرآب بود.شنا کردنو در همون رود خونه یاد گرفتم.باغش پر از میوه های مختلف بود،جاتون خالی،در تموم عمرم فقط همون چند سال یه دل سیر میوه اونهم مجانی خوردم.میوه از درخت کندن و همان زیر

درخت خوردن یه لذت دیگه ای داره.باغش همجور میوه داشت.

وسط باغ یه برکه بزرگ بود که توش ماهی،اردک، غاز نگه میداشتیم،تخم غازها به چه

بزرگی بود.هر روز می رفتم از لای سبزیهاوعلفها توی باغچه تخم غازهارو پیدا می کردم.جاتون خالی می خوردیم.یا بقول امروزیا می زدیم تو رگ.!

زمان ما همه خونه ها لوله کشی آب نداشتند،این خونۀ اجاره ای ما هم از نعمت لوله کشی آب محروم بود.سر حوض یه تلمبه بود که از چاه آب می کشیدیم.آبش زیاد بهداشتی نبود ،بیشتر برای شستشو بکار میبردیم.مامانم خدا بیامرز معلم بود،نه معلم رسمی ،بلکه در واقع خانوم جلسه ای بود،یعنی به خانومها در جلسات دوره ای

 

قرآن ،تفسیر قرآن، زبان عربی ،مطالب دینی و احکام عملیه تدریس می کرد، خواهرم حدود سه چهار ساله بود،منم هفت سال بزرگتر از او بودم،داداشم که سه چهار سال

ازمن بزرگتر بود،خونه پیداش نمی شد،ناچار ظرف و ظروف رو من باید می شستم.

ظرف شستن من، نه اون ظرف شستنی که شما ها تجربه کردید،بود! سر ظرفشویی با آب گرم،با انواع مایع ظرفشویی با بوهای معطر متنوع و یا با ماشین ظرفشویی،آنهم با اکراه ومنت وو....

من پسر بچۀ ده یازده ساله ظرفهای مسی (نه چینی) با آب سرد حوض، نه با مایع ظرفشویی فانتزی،با گل،خاک آجر،یا اگر وضع مالی خوب بود با چوبک می شستم.

چربی غذا چنان به ظرف مسی می ماسید،مگر هرچی می سابیدی می رفت.

دستام از سرما کرخ و مثل لبو قرمز می شدوترک می خورد و خون می اومد،بجای اون کرم های سانتی مانتالی که هر دقیقه تلوزیون تبلیق می کنه ، وشما ها مرتب تستش من کنید، از وازلین یا گلیسیرین استفاده  می کردیم.

یه همسایۀ خیری داشتیم که لوله کشی آب داشتن،یه شیر، از دیوار حیاط خونشون

به کوچه کشیده بودن،تا همسایه هایی که مثل ما آب تصفیه شده نداشتند،از آن شیر ،آب شرب خود را تهیه کنند.آب اوردن هم در خونۀ ما وظیفیه من بود.با یه پارچ مسی بزگ که نصف قدم بود،میرفتم آب میاوردم،زمستونا که هوا سرد وزمینا یخبندون

بود، ورودی باغ از در بزرگ آهنیش تا ایوان خونه باغ یه شیب تندی داشت.وقتی با پارچ

مسی بزرگ آب میاوردم،گاهی روی یخهای زمین لیز می خوردم و آبها به زمین میریخت.

خب نتیجه چی می شد؟! باید دوباره برم آب بیارم.بدبختی این بود که آبهای ریخته شده،تا برم و دوباره آب  بیارم، یخ بسته و یخهای زمین ضخیم تر شده بود.وقتی هم که

موفق می شدم بالاخره آب رو به خونه برسونم،با اعتراض و دعوای بابام روبرو می شدم. که چرا دیر کردی؟یه آب آوردن اینهمه معطلی نداره!!!!!

وقتی مامانم هم جلسه بود نگهداری از خواهر کوچولوم هم با من بود.

خلاصه درسته که در عالم بچگی در اون خونه باغ خبلی کیف و بازی می کردیم ولی

مشکلاتی هم برای خودش داشت.

خب حکایت به دراز کشید، با حرفهای کسل کننده ام خستتون کردم، آتیش منقل کرسی هم سرد شد.

تا شب پاییزی دیگر ، و ادامه حکایت ،شب خوش عزیزانم.

 

  
نویسنده : نبضگیر ; ساعت ۸:٠٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۸ آذر ۱۳۸۸
تگ ها :

حکایت همچنان باقیست

بشنو از نی چون حکایت می کند

                                از جدا یی ها شکایت می کند

 

در ادامه خاطرات به بحث مقدم بودن پرورش بر آموزش رسیده بودم که، احساس کردم،مخاطبین عزیزم خسته شدن، ادامه شکایت را یعنی بحث را به امشب حواله دادم.ولی با کمال مسرت دریافتم که اینچنین نیست.همکاری بسیار

بزرگوار نه تنها خسته نشدند،بلکه در قسمت اظهار نظرها بااستدلالی پر نغز در مقام نقد برآمدند.وقتی نقد این برادر وهمکار بزرگوارم را خوندم،کلی کیف کردم.شما منو یاد  جلسه های بحثهای داغ دوران دبیرستان در تهران و دانشگاه در آلمان انداحتید.یاد بحثهای ایدیولوژیکی اوایل انقلاب  که در هر محفلی وجود داشت ،حتی بصورت زنده مناظره های صاحبان اندیشه های مختلف را پخش می کرد،یاد ایام جوانی،چه دوران پرنشاط و پر انرژی بود ،انداختید.آقای دکتر شما منو بیش از چهل سال جوان کردید، احساس می کنم در همون حال و هوای زمان دانشجویی هستم. بی خود نیست که دخترم فخرالسادات میگه :بابا از موقعی که ویلاگ نویسی می کنید شاداب شدید

دیگه در چهرتون خستگی دیده نمیشه.بچه ها میگن: چرا از مسیر خاطرات خارج شدید؟زدید تو خاکی!!! ولی عزیزانم! افکار واندیشه هایم نیز بخشی از زندگی و خاطراتمه. من با اندیشه هایم زندگی کرده ام،با آن، مبارزه کرده ام،همه همین طور هستند، انسان با اندیشه اش زندگی می کند وشناخته می شود.

                                 ای برادر تو همان اندیشه ای

                                 مابقی تواستخوان وریشه ای

بحث بر سر این بود که طبق برداشتم ازقرآن که می فرماید ... یزکیهم و یعلمهم الکتاب و الحکمه ... پرورش مقدم بر آموزش است. دوست وهمکار جوان ما نقدی داشتند ،بدین قرار.

 

         " پزشک 78 ۱۱:۵۵ ب.ظ - چهارشنبه، ۱۱ آذر ۱۳۸۸

جسارت است اما من فکر میکنم مشکل از تقدم و تاخر نیست...مشکل از آن "و" است که به جای اتصال انفصال پدید آورده...آموزش هیچگاه جدا از پرورش نبوده ، دانش اگر با بینش آن دانش همراه شود، پرورش هم همراه دارد.

از رشته خودمان مثال بزنیم، پزشکی که واقعا ذات علم پزشکی را درک کند، چنان بینشی پیدا می کند که از بسیاری خطاها دوری کند.

فرقی ندارد، هر رشته دیگری که باشد، اساس علم تفکر منطقی است، وقتی منطق موجود در هر علم را کشف کردیم آن منطق میتواند وارد تفکر ما نیز بشود.

زیاده جسارت است "

  

 

همانطور که عرض شد ، سیاق وترتیبی که در قران وجود دارد بدون حکمت نیست،وتقدم تزکیه  به تعلیم کتاب و حکمت یا بعبارتی تقدم پرورش بر آموزش بدون حکمت نیست، همانطوریکه در دروس دانشگاهی بعضی دروس، پیش نیاز دروس دیگر می باشد، مثلا بدون گذراندن فیزیولوژی نمی توان پاتوفیزیولوژی را درک کرد، بدون پرورش هم نمی توان از علم بهرۀ بهینه گرفت.تزکیه پیش نیاز علم است.برای بدست آوردن محصول خوب گندم،"زمین آماده" پیش نیاز است.زمین خشک وشوره زار شخم نزده ،محصول نخواهد داد.پزشکی که اندیشه اش، بینشش سوداگری باشد،بجای التیام درد دردمندان ،بیشتر در فکر سودجویی خواهد بود،پزشکی که خمیر مایۀ جهان بینی ا اش حیوانی باشد،بجای نجات انسانها ، مثل پزشک احمدی ساواک ، با تزریق هوا جان انسانها را می گیرد.ووو......

تصور میکنم ، اگر روحمان،جهان بینی مان،و بتعبیر شما تفکر منطقی مان پرورش یابد،آنوقت در هر علمی،در هر زمینه ای، راه صواب  را خواهیم رفت.

این بحث تقدم و تاخر یک بحث قرآنی ویک بحث فلسفی است، و واقعا مشکل تربیتی وپرورشی جامعۀ ما تنها آن نیست.

 بقول شما مشکل تنها در مقدم و موخر بودن آموزش و پرورش نیست،و به تعبیر زیبای شما در فاصله افتادن بین آموزش و پرورش  توسط "و" نیز می تواند مزید بر علت باشد.ولی من معتقدم که متاسفانه پرورشی در حد قبول نبوده تا " و " فاصله ای انداخته باشد .

سی سال است که وزارت فرهنگ را  به آمورش و پرورش تغییر داده ایم.نتیجه ؟؟!!!!

خود حضرات و دست اندرکاران سیاست و فرهنگ معترفند که اوضاع اسف بار است.

تمام ابزارهای تعلیم وتربیت از مدارس ودانشگاهها گرفته تا مساجد و منابر،وصدا وسیما

با برنامه های 24 ساعته، ومطبوعات متنوع وهمه وهمه در ید قدرت بزرگان بوده.

نتیجه؟؟؟!!!

نماینده وسفیر جوان پرورش یافته این سی ساله ،هنوز از مرز هوایی ایران عبور نکرده،چهره عوض

می کند، حتی از اونور آبی ها هم سبقت می گیرد.ولی

نماینده و سفیر جوان قبل از انقلاب که در جامعه مختص غیر اسلامی پرورش یافته، سالیان سال در

مرکز اروپا وآمریکا زندگی می کند و نه تنها اعتقاداتش را از دست نمی دهد که هیچ، بلکه مصمم تر

می شود. وصدها مورد دیگر می توان مثال زد که خود شما عزیزان از من بهتر واقف اید، که در حوصلۀ

این مقال نم گنجد.

بحث بدرازا کشید و حوصلۀ بعضی از عزیزان بسر رسید.

                               شب به آحر رسید و حکایت همچنان باقیست

 

 

  
نویسنده : نبضگیر ; ساعت ۱٢:۱٢ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳ آذر ۱۳۸۸
تگ ها :

همچو نی من گفتنیها گفتمی

                       
          با لب دمساز خود گر گفتمی
                                      همچو نی من گفتنیها گفتمی
جونم بهتون بگه از گفتنیهای دوران مدرسه. دبستان ودبیرستان را هم در همون محله زادگاهم گذروندم. اسم مدرسمون دبستان ودبیرستان جعفری اسلامی بود.بعد از انقلاب الحمدالله همه مدارس اسلامی شدند، ولی قبل از انقلاب اینطور نبود، صبحها سر صف بجای قرآن سرود شاهنشاهی می خوندند.قیل از انقلاب چند تا مدرسه بود
مثل مدرسه علوی، رفاه، امامیه ... واز جمله همین مدرسه جعفری اسلامی که تحت پوشش " جاممعۀ تعلیمات اسلامی" بود. که غیر از دروس مدون مثل فیزیک،شیمی،ریاضی وو...... دروس دیگرحوزوی مثل عربی در سطح بالا،تفسیر قرآن،نهج البلاغه، مبانی عقیدتی و... تدریس می شد. و از نظر علمی و قبولی در کنکور دانشگاه با مدارس مطرح در تهران مثل دبیرستان کالج،خوارزمی، هدف وو.... برابری می کرد.و انصافا بچه های با سواد ( البته باستثنای افرادی چون من) با فرهنگ،متدین و انقلابی به جامعه تحویل می داد.افرادی مثل مرحوم جواد تندگویان (وزیر نفت دولت شهید رجایی)که شاگرد اول کنکور دانشکده نفت آبادان بود.اونموقع کنکور ، سراسری نبود،هر دانشگاه برای خودش کنکور جداگانه می گرفت.با خدا بیامرز تندگویان همکلاسی بودم،پسر واقعا خوبی بود ، ازهر لحاظ که فکر کنید نمونه بود، آخ چه روزهایی داشتیم  ای یار دبستانی من ،حیف که رفت ،کاش می شد به آن روزگاران بر میگشتیم .غیر از من بیشتر یاران دبستان ودبیرستانیم در انقلاب از عناصر تاثیر گذار مثبت بودند.
در مدرسه ما یک برنامه های فوق العاده ای نیز داشتیم که دروس مارکسیستی ندریس می شد،تاریخ و انقلابهای کشورهای کمونیستی را مطالعه می کردیم.
وجلسهای زیر زمینی وفعالیتهای کوچک سیاسی در حد و اندازه های خودمون داشتیم، که گاهی نیز از طرف ساواک نوازشکی می شدیم."آخ چه نوازشکی".
مدرسۀ ما دوتا مدیر داشت، یه مدیر از طرف "جامعه تعلیمات اسلامی" ویه مدیر از طرف "وزارت فرهنگ". مدیر منتخب جامعه ، برنامه های جامعۀ تعلیمات اسلامی را مدیریت من کرد،ومدیر ارسالی وزارت فرهنگ ،مدیریت برنامه های وزارت فرهنگ را داشت.
وزارت فرهنگ همان وزارت آموزش و پرورش امروزیست،که بعد از انقلاب  مثل خیلی چیزهای دیگر تغییرنام داد.
اگر اجازه بدید،من اینجا یک جملۀ معترضه دارم،البته اگر حوصله اش را داشته باشید!
می خوام  کوتاه از خاطره گویی خارج بشم و گریزی به تعلیم و تربیت بزنم.و
با اجازه بزرگتر ها وصاحب منصبان می خوام نبض " آموزش وپرورش" را بگیرم.    
 به نظر م، البته ادعایی ندارم که نظرم حتما مثل بعضی از ما بهترون ،وحی منزل میباشد.ولی آنچه در پی می آید ،آنچیزی است که از مفسرین بزرگ،از اساتیدم فرا گرفته ام وآن این است که کلا نام گذاری آموزش وپرورش غلط است،و درست آن پرورش وآموزش می باشد ودلیلم آیات قرآآن است، که می فرماید:
 
"کما ارسلنا فیکم رسولا منکم یتلوا علیکم ایاتنا و یزکیکم ویعلمکم الکتاب و الحکمه و.".
(سوره بقره آیه 151)
چنانچه فرستادیم بر شما فرستادۀ از شما که می خواند بر شما آیتهای ما را و پاکیزه می سازد شمارا و می آموزد بشما کتاب و حکمت راو....
 
ویا
 
".......اذ بعث فیهم رسولا من انفسهم یتلوا علیهم ایته ویزکیهم و یعلمهم الکتاب و الحکمه و ان......" (سوره آل عمران آیه 164)
.......هنگامیکه برانگیخت در ایشان فرستاده ای از خود ایشان تا بخواند بر ایشان آیتهای او را و پاک سازد ایشانرا وبیاموزدشان کتاب و حکمت را  و .....
 
ویا
 
"هوالذی بعث فی الامین رسولا منهم یتلوا علیهم ایته و یزکیهم و یعلمهم الکتاب و الحکمه و...... "(سوره جمعه آیه 2)
اوست آنکه برانگیخت در ناخوانان پیمبری را از ایشان بخواند بر ایشان آیتهای او را و
پاک سازد ایشانرا وبیاموزدشان کتاب و حکمت را و....
 
همانطوری که ملاحظه می کنید در هر سه آیه تزکیه یعنی همان" پرورش "مقدم است بر کتاب وحکمت." آموزش" ،یعنی اگر هم می خواهند وزارت فرهنگ را تغییر نام
دهند، طبق ترتیبی که در قرآن مشاهده کردیم، باید وزارت" پرورش و آموزش" نامید.
چرا که معتقدم ،هر چه درقرآن به هر شکل و ترتیبی که می آید حکمتی در آن نهفته است،که پاره ای از آن را درک کرده ایم و بسیاری از آن را نه!
شاید بگید که: ای بابا زیاد سخت نگیرید، چه فرقی داره،پرورش آموزش یا آموزش وپرورش!
بله ظاهرا شاید زیاد اهمیت نداشته باشه، ما هم بحث مجادله ای نداریم.ولی آنچه قرآن به آن اهمبت می دهد، تزکیه،تربیت وانسان سازیست ، بعد آموزش کتاب وحکمت وعلوم مختلف، که اگر چنین باشد،آن آموزشها می تواند تحول بزرگی در زندگی انسان بوجود آورد.
 
 
حاج خانوم!!! دل آرامم!!!! بوی " پخله" ، درومد.فکر کنم باقالی پخته، بیارید بخوریم.بحث
سنگین شد، بچه ها خوابشون گرفت.
فخرالسادات!فخر بابا ! لبو وتخمه رو بیار سوگلی زیر دستی هارو بچین روی کرسی.
به به لب لبی ،هییییم بیایید، بخورید و حا لشو ببرید! مثل اینکه تزکیه جا نیوفتاد!
تزکیه بمونه برای شبی دیگر ، که سرحال باشید.
 
                
              درنیابد حال پخته هیچ خام
                                        پس سخن کوتاه باید والسلام
نبضگیر

  
نویسنده : نبضگیر ; ساعت ٩:٠٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۱ آذر ۱۳۸۸
تگ ها :

حقیقت نقد حال ما

 

       به نام حضرت دوست که هرچه داریم از اوست

 

بشنوید ای دوستان این داستان

                                      خود حقیقت نقد حال ماست آن

 

چهل ویک روز از روزهای زیبای پاییزی سال 1329 می گذشت که در محلۀ " گذرقلی" نزدیک بازار تهران پا به دنیای حقیقی گذاشتم.(ولی بیش از 59 سال گذشت که وارد دنیای مجازی شم، دنیایی که بچه های امروزی هنوز مدرسه نرفته بدوبدو وارد آن می شند.)

دوران کودکی و نوجوانی را در همان محله در یک خانه بزرگ قدیمی که سه ضلع آن اطاقهایی بود که بعضی از آنها با درهایی دو یا چندلنگه ای به هم راه داشتند،گذراندم .در وسط حیات بزرگ آن یه حوض بزرگ لوزی شکل داشت ویه درخت توت بزرگ که سایۀ مواج زیبایی روی حوض می نداخت.میگم حیات بزرگ نه به بزرگی حیات شمس العماره ، به چشم بچه ها همه چیز بزرگ میاد، چند وقت پیش به زادگاهم سری زدم، دیدم خیلی کوچکتر از آن خونه ای بود که در ذهنم بود و  هنوز پا برجا بود و خوشبختانه به دست بساز بفروشها نیوفتاده بود که ازش برجی بسازند.

در اون خونۀ قدیمی غیر از خانوادۀ ما دو خانوادۀ دیگه که عمو و عمو زاده هایم باشند،

زندگی می کردند. حدود هفت هشت پسر عمو دختر عمو بودیم  که هر روز با اسباب

بازی هایی که خود می ساختیم در حیاط ودور حوض بازی می کردیم.

یادش بخیر چه روزهای شیرینی بود.به مناسیتهای مختلف گاه گداریکه فامیل دور هم جمع می شیم ، و پسر و دختر عمو های هم خونگی آن زمان را می بینم،خاطره ها زنده میشه و کلی کیف می کنیم.

قدیما فامیل ها اکثرا در یک محله ، یه کوچه بالاتر یا پایینتر نزدیک هم زندگی می کردند،(برعکس امروز که همه دور از هم هستند ،هر کدوم یه طرف شهر،یا حتی یه شهر و یا کشور دیگر زندگی می کنند وسال به سال همدیگرو نمی بینند) مثلا خاله اینام کوجۀ پشتی سید نصرالدین و پدر بزرگ و خاله بزرگم اینا تو کوچۀ بازارچۀ شاهپور زندگی میکردند.و این برای ما بچه ها حیلی خوب بود ومرتب خونۀ همدیگه میرفتیم و بازی میکردیم.

یه داداش داشتم، که البته هنوزم دارم،چهار سالی از من بزرگتر بود. هر وقت مامان خدا بیامرزم وسایلی می خواست خونه پدر بزرگم بفرسته میگذاشت داخل یه بقچه

( اونوقت مثل امروز کیف و ساک یا کیسۀ نایلونلی نبود،در نتیجه وسایل را در یک بقچه

می پیچیدند) و می داد به دادشم ، که ببره،داداشم بر عکس من از بچگی پزش عالی بود، خوش نداشت که بقچه را زیر بغل بگیره وتو کوچه جلو دوست وآشنا راه بره،بخاطر

این بمن می گفت :

میایی بریم خونۀ بابا بزرگ اینا؟ منم از خدا خواسته برای اینکه با پسرخاله ها بازی کنم ومامان بزرگ بمن نخود کشمش بده، می گفتم: باشه .اونوقت می گفت : بشرطی که بقچه رو تو زیر بغل بگیری. منم قبول میکردم و هن وهن بقچه رو با خودم می کشیدم. وقتی می رسیدیم، بقچه رو ازم می گرفت و خودش به خاله تحویل می داد، داداشم خوش لباس بود و شیک پوش ، منم منتظر بودم،کت شلوارش بهش کوچیک بشه تا بده بمن تا بپوشمش،بله قدیما اینطور بود،اکثرا بچه های کوچکتر لباس برادر وخواهر های بزرگتر را می پوشیدند.مثل امروز دنیا دنیای مصرف نبود مردم خیلی با قناعت زندگی میکردند.فیس و افاده نبود.قانع بودند.....

 

 

به ترتیب از جلو به عقب:مرحوم دایی،من،داداشم

 

خاطرات دورا ن مدرسه بمونه برای شبی دیگر دورکرسی مجازی در دنیای مجازی ولی برای دوستان واقعیم که منو تشویق می کنند برای ادامه وبلاگ نویسی.

شب وشبهای خوشی براتون آرزو می کنم.شب بخیر.

 

  
نویسنده : نبضگیر ; ساعت ۱۱:٢۳ ‎ق.ظ روز شنبه ٧ آذر ۱۳۸۸
تگ ها :

ورود به دنیای مجازی

اما چی شد که وارد دنیای وبلاگ نویسان شدم
قدیما نه تلوزیون بود نه ماهواره نه اینترنت ونه اینهمه وسایل ارتباطات رسانه ای. پاییز و زمستان که شبها ش طولانی تره،خانواده ها دورهم زیر کرسی می نشستند.( شاید امروزه روز خیلی از جوونها و نوجوونها ندونند که کرسی چیه!منظور از کرسی نه کرسی استاد دانشگاهیه،نه کرسی نمایندگی مجلس سنا و ...... بلکه یک وسیله گرمایشی بود).
خلاصه القصه!
پدر خانواده،یا پدر بزرگ، مادر بزرگ با بچه ها دور کرسی می نشتند و قصه یا خاطرات خود را تعریف میکردند.وتنقلاتی مثل تخمه،بادوم،پسته،کشمش،برنجک،شاهدونه،وو......ومیوه فصلی مثل انار وو... می خوردند وکلی کیف می کردند.آه یادش بخیر،چه شبهای خوبی بود،شاهنامه، حافظ ،مثنوی مولوی خونده می شد.داستان شاه و کنیزک و تشخیص دادن مشکل کنیزک با گرفتن شرح حال و نبض توسط آن حکیم حاذق از همان زمان و آن شبها در ذهنم ماند،ودر عالم تخیل نقش او را بازی می کردم.  ولی متاسفانه امروزه روز این دورهم جمع شدنهای خانواده ها بندرت اتفاق می افته.همه جوونها بیشتر اوقاتشان پای کامپیوتر،وغرق در شبکه های ارتباطی هستند ویا غرق تماشای سریالهای تلوزیونی.
تا اینکه یک روز از روزها بچه هام اصرار کردند که بابا حالا که وقت نمی کنیم دور هم جمع شویم وشما از خاطرات دوران دانشجویی و جوونیهای خودتون تعریف کنید.بیایید در وبلاگ از خاطرات و تجربیات خود بنویسید تا نه تنها ما بلکه خیلی افراد دیگه بتونند پای صحبت شما بشینند، واز شما سوال کنند یا نظر خودشونو به شما بگند.وبه جای ما سه نفر با هزاران نفر می تونید در تماس باشید.
ولی من می گفتم : آخه عزیزانم حرفهایم،خاطراتم شاید برای شما جالب باشه،برای دیگران اهمیتی نخواهد داشت،در ضمن من یه شهروند کاملا معمولی هستم و خاطراتم و حرفهایم نیز به تبع آن کاملا ساده وپیش و پا افتاده ست.جذابیتی نخواهد داشت.
ولی بچه هام دست بردار نبودند،اونقدر تو گوشم خوندند وبقول خودشون مخمو تیلیت کردند،که سرانجام منو وارد دنیای مجازی کردند.ُ
اینجوری شد که منو هم وادی وبلاگ نویسا کردند، وگرنه من کجا و
 وبلاگ نویسی کجا!
در ضمن از کلیه عزیزانیکه منو با ارسال کابینت ببخشید با ارسال
کامنت مورد الطاف خود قرار دادند متشکرم.
خب ببخشید باید برم نبض بیماران را بگیرم .تا دیداری دیگر در تماس مجازی،خدا پشت وپناهتان.
دوستدار شما نبضگیر

با کمی تاخیر جواب کامنتها در قسمت کامنتدونی داده شد...

  
نویسنده : نبضگیر ; ساعت ٩:٥٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٤ آذر ۱۳۸۸
تگ ها :