از برلین تا بناب

خاطرات یک پزشک

نوزاد دو رگه

به نام حضرت دوست که هستی ما از اوست

سلام و درود برعزیزان جان.

خاطرات دوهفتۀ گذشتۀ ما درباب پزشکی ، با روحیۀ لطیف بعضی از عزیزان جان سازگار نبود وبا خواندن آن متاثر شدند.ولی قصدم این بود که دوستان تا حدودی با وضع و حال وکارپرستاران ودانشجویان پزشکی وپزشکان آشنا شوند.ولی خاطره هائی از صحنه های دلخراشی وجود دارد، مخصوصا درحیطۀ پزشک قانونی،که این فقره را تعریف نخواهم کرد، مگربا" رمزعبور" فقط برای دوستان همکارودانشجویان پزشکی .درهرحال ازتمام عزیزان همدل وهمراهم پوزش می طلبم.

خب این هفته قصد دارم برای جبران مافات یه خاطره شیرین وخوب براتون تعریف کنم.از واحد های درسی بالینی که باید همۀ دانشجویان پزشکی بگذرونند یکیش هم زنان وزایمان است.

یه شب طبق برنامه برام با یه پزشک زنان وزایمان کشیک گذاشته بودند.دکتر کشیک که اسمش یادم نمونده ازم پرسید :تا حالا بچه ای را به دنیا آورده ای؟گفتم: نه! فقط با عروسک ها تمرین کرده ام. گفتش: بسیار خوب.امشب یه خانمی هستش که زایمان دوم شه وقطر لگنش هم بزرگه،و یحتمل امشب وقت زایمان شه.اگر خونسردی خودتو حفظ کنی،میتونی براحتی بچه را بدنیا بیاری.چون مورد فوق هیچ مسئلۀ خاصی نداره.من یه خورده جا خوردم. انتظارشو نداشتم به این زودی چنین کاری را انجام دهم.ولی خانوم دکتر به من دلداری داد.وگفت : درهرحال باید یه زمانی شروع کنی هرچند نخواهی متخصص زنان و زایمان بشی.دوست داری در چه رشته ای تخصص بگیری؟ جواب دادم:اورتوپدی . یه بار باهم روی عروسک تمرین کردیم ومراحل زایمان را براش توضیح دادم.خانوم دکتر گفت: بسیار خوبه از عهده اش بر میائی.این دلگرمی دکتر،منو آروم کرد.حدود نزدیکی های صبح بود ،پرستاراطاق زایمان مارا صدا کرد.که بریم.قلبم داشت تند تند می زد.و با جیغ وویغی که ازاطاق زایمان میومد بیشتردچار دلهره شدم.ولی با راهنمائی استاد ،بلاخره زایمان را با موفقیت وبدون دردسر انجام دادم.

ولی اون لحظه ای که یک موجود کوچک زنده ای به نام انسان را بدست گرفته وبه این دنیا آوردم هیچ وقت فراموش نمی کنم.حس غریبی بود،که فقط همکاران عزیزم در این رشته می توانند درکش کنند. یک نوزاد پسر شکلاتی رنگ خوشگلی بود،از یه مادرآلمانی ویه پدرسیاه پوست آفریقائی.وقتی نوزاد را روی سینۀ مادرش گذاشتم ولبخند رضایت بخش مادروپدرش را دیدم.نمیدونم حسم را چه جور توصیف کنم.داشتم پرواز می کردم .

چقدر فرق است بین این که کمک کنی انسانی را به این دنیا بیاوری تا اینکه جان انسانی را بستانی وبه خاک سرد بسپاری!!!!!!!

الهی !

تو به انسانها جان می دهی ،کمکم کن تا به اذن تو، جان انسانها را حفظ کنم.

  
نویسنده : نبضگیر ; ساعت ٩:۳٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٩ دی ۱۳۸٩
تگ ها :

برو پوست مرده ها رو بکن !!

به نام حضرت دوست که هرچه داریم از اوست

 

سلام برعزیزان همدل وهمراهم ! این نهایت محبت شماست که با وجود فصل امتحانات،محبت کرده وبه محفل خاطره گوئی چهارشنبه شبها تشریف می آورید.خب منم سعی میکنم یه خاطرۀ کوتاه براتون بگم وزیاد وقت گران بهایتان را نگیرم.

داشتم دوره یا بقول شما ها واحد جراحی عمومی را می گذروندم.طبق معمول به برنامه اطاق عمل نگاه می کردم که دیدم اسم من در برنامۀ اولین عمل آنروز ثبت شده.واین اولین باری بود در زندگیم که باید به اطاق عمل جراحی می رفتم.

در حالیکه داشتم در کنار تیم جراحی دستامو می شستم وضدعفونی واستریل می کردم،جراحی که کنارم بود،ودرضمن مواظب بود که آیا درست دستمامو استریل می کنم یا نه پرسید:

آیا تا حالا خون دیده ام؟این عمل روی شخصی است که بدنش بطور وسیعی سوخته وموقع تراشیدن بافت های مرده خونریزی زیادی خواهد کرد. از دیدن خون حالت بهم نمی خوره ؟

با اعتماد به نفس قوی گفتم :نه !

 رفتیم داخل اطاق عمل،باکمک ،پرستار اطاق عمل، روپوش سبز رنگ اطاق عمل را پوشیدم ودستکش هارو دستم کرد وآروم در گوشم گفت: جراح جوان تا حالاندیدمت.اولین بارته؟من اسمم "کاترین" اسم تو؟ جواب دادم:اسمم سیده.پرسید :چی؟ گفتم سید دو بخشه "سی ید".کاترین گفت: نترس کار خاصی نیست ،سعی کن آروم باشی .تا پیشانی ات عرق نکنه،چون من زیاد فرصت نمی کنم که تند تند عرقتو پاک کنم.

پروفسوراومد. همه چیز آماده بود.پس ازردو بدل کردن سلام و علیک ،عمل شروع شد.حین عمل استاد مرتب توضیح می داد که داره چه کار می کنه ویه ریز از من سئوال می کرد،چرا دارم این کار ومی کنم وحالا باید چکار کنم؟که یه دفعه پرستاراطاق عمل کاترین خانوم رو بمن کردو درحالی که چشماشو گرد کرده بود.گفت:

 هی آقای دوبخش!گفتم اسمم دو بخش نیست ،یعنی هست ولی اسمم" سید"است.

گفت: حالا هرچی! داری چکارمی کنی؟گفتم خب دارم رگهایی که داره خونریزی می کنه و دکتر گرفته ،با کوتر می سوزونمش.گفت :اونو نمیگم با دست چپت چی کار می کنی؟ گفتم: زیاد عادت نداشتم سر پا بایستم کمرم درد گرفته دستموگذاشتم روی کمرم.گفت :سریع برو بیرون تودیگه استریل نیستی.نباید دستتوبه جائی دیگر غیرازمحل عمل ببری.برو سالن بغلی پوست مرده هارو بکن!هاج و واج ترسان ترسان پرسیدم :چییی کار کنم؟؟!گفت:پرستار"سیلویا" راهنمائیت میکنه.

از سئوالهای پی درپی استاد راحت شدم ولی یه کار سختر "پوست کندن یه مرده" شروع شد.

در سالن بغلی دیدم یه دانشجوی دیگربا یه دستگاه تراش مخصوص داره پوست یه مرده را برمی داره .پرسیدم : تورو هم از اطاق عمل بیرون کردن؟ خندید وگفت : نه ! مدتیست کارمن اینه .این پوست مرده هارو می کنیم وبعدفریزکرده ودر بانک پوست ذخیره میشه وبرای اشخاصی که بدنشون سوخته پیوند می زنند ،ووقتی زخم سوخته التیام پیدا کرد ،پوست مرده را برمی دارند واز پوست خود بیمار بهش پیوند می زنند.          

خب ببخشید خاطرات ویژه کارهای پزشکی برای همه ممکنه خوش آیند نباشه. ولی بد هم نیست که بدانید.در دنیای پزشکی چه می گذره.البته من سعی خواهم کرد که صحنه های دلخراش را مطرح نکنم.

پس تا هفته دیگر با خاطرۀ دیگر بدرود.

" الهی !

هربیماری را شفاء از طبیب ، ومن بیمار از طبیبم.

همه شب مردمان در خواب و من بیدار چون باشم

غنوده هر کسی بایارو من بی یار چون باشم   " (خواجه عبدالله انصاری)

  
نویسنده : نبضگیر ; ساعت ۸:٤٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٢ دی ۱۳۸٩
تگ ها :

ویلا

به نام حضرت دوست ، که جلا دهندۀ دلها اوست

سلام بریاران وهمراهان شب محفل خاطره گوئی مان.خب باززمان امتحانات فرارسید وعزیزان شدیدا مشغول درس خواندن هستند ،برای همگی تان آرزوی موفقیت را دارم.

هفتۀ گذشته سعی کردم کمی ازسیاست،سیاحت،زیارت فاصله بگیرم وبه خاطره هایی از کارودرس ودانشگاه و وضعیت واوضاع جامعه آلمان بپردازم.حال اگه موافق باشید چند جلسه ای هم آنچه در ذهنم مانده برایتان تعریف کنم.

یه شب دراطاق پرستاری نشسته بودم وبا پرستاربخش مجاورگپ می زدیم.که صحبت ازویلائی که درنزدیکی دریاچه "وان برلین" دارند شد وکلی تعریف کردن ازآن ،وبنا شد یه آخرهفته ای هم مرابه ویلایشان دعوت کند.تعجب کردم یه پرستاربا حقوق متوسط چگونه می تواند در" وان زه "یعنی همان "دریاچه وان" ویلا بخرد! "وان زه " یه منطق ای است بسیار زیبا در برلین که در سواحل آن ویلا های بسیار زیبا وجود دارد که صاحبان آن از ثروتمندان بزرگ هستند وبعضی از شاهزادگان سعودی هم در آنجا ویلا دارند.که آخر هفته وتعطیلات با قایق های تفریحی شخصی و اسکی روی آب ،موج سواری ویا به ماهی گیری مشغول می شوند.والبته مناطقی از سواحل هم برای عموم است که درآن شنا وتفریح می کنند.من اصولا درزندگی دیگران کنجکاوی نمی کنم.ولی این بار نتونستم خودم ونگهدارم ،ازش پرسیدم : عجب جای قشنگی ویلا دارید،باید خیلی گرون باشه؟اومدم به پرسم قیمت این ویلا ها چند است؟ که ناگهان صدای آبی را شنیدم که انگار درون یه سطل می ریزند.بلند شدم به اطاقها سر بزنم که این صدا از کجا میاد.که دیدم یکی از بیماران من ،اومده در راهرو ونشسته روی سطل زباله و خودشو راحت کرده.توی کیف ویلا بودم که این مادام نذاشت. کثافتهای ایجاد شده راتمیزوبیمار راحموم کرده وبردم اطاقش با یه لالائی کوتاه خوابوندمش.

برگشتم اطاق پرستاری،توی این فاصله پرستار"مونیکا" نیز به بیماراش سری زده بود .خلاصله راجع به قیمت ویلایشان پرسیدم.خندید وگفت :این ویلا مالکیتش مال دولته.ولی دولت ویلاهائی ازاین نوع را به کسانی که علاقه دارند میدهد که آخر هفته ها ویا تعطیلات را در به استراحت وتفریح به پردازند ولی به شرطی که در نگهداری آن کوشا باشند.ما از دولت سه سالیست که تحویل گرفته و در باغچه اش سیفی جات میکاریم به درختها میرسیم واز میوه هایش استفاده می کنیم.وهر زمان که توان نگهداریش را نداشتیم یا حوصله نکردیم باید به دولت، سالم پس بدیم تا کسی دیگری که شرایطش را داشت تحویل بگیرد.توی خماری این سیاست ومدیریت ویلاداری سوسیالیست دمکرات دولت آلمان بودم،که باز صدائی ازیکی ازاطاقها شنیدم.مونیکا گفت : بلند شو مثل اینکه خبرهائیه.

گوشمو تیز کردم که این سر وصدا از کدام اطاق میاد.اینباردیدم خانوم "کریستنا" که معروف به خانوم باسلیقه وتمیز است ،پوشک اش را در آورده وشسته وجلوی رادیاتورآویزان کرده تا خشک شود.

خب اینم یه شبی از شبهای ما در بیمارستان بود.

تا هفته دیگرخدا یارو یاورتان باد.     

 

الهی !

کار آن دارد که باتو کاری دارد،

یار آن دارد که چون تو یاری دارد،

او که در جهان ترا دارد،

هرگز کی ترا بگذارد !

                             ( خواجه عبداالله انصاری)

  
نویسنده : نبضگیر ; ساعت ٩:۱٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٥ دی ۱۳۸٩
تگ ها :

برلینرکیکس " کیک برلینی"

بنام حضرت دوست که هرچه داریم ازاوست

یا ذََکریِّا انا نُبشُرک بغُلامٍ اسمُهُ یحیی لم نجعل لّهُ من قبلُ سمیّا

وسلام علیه یوم وُلد و..

السلام علیک یا وارث عیسی روح الله

سال نو میلادی و میلاد حضرت عیسی ابن مریم بر دوستان عزیز مسیحی و تمام پیروان انبیا الهی از آدم صفوة الله تا عیسی روح الله ومحمد(ص) حبیب الله وحسین(ع) وارث تمام انبیاء الله تبریک عرض می کنم.

(یاد خاطرۀ شیرین شب کریمس با خانوادۀ کلاوز در لوبک (پست میهمان ویژه مراسم کرسیسمس وپاپانوئل به تاریخ 22و31 اردیبهشت89) افتادم ،سی وچهار سال از آن روزها گذشت. یادش بخیر.)

سلام بر عزیزان همدل وهمراهم.

از برف وباران درهشتمین روز از زمستان خبری نیست درحالیکه سوز وسرمایش اینجا غوغا می کند.در نتیجه کرسی داغمان می چسبد، چای تازه دم آماده واناروپشمک وتنقلات هم روی کرسی چیده ،همه چیز مهیا برای نقل خاطره ای دیگر.

همانطور که قبلا خدمتتان تعریف کرده بودم،از همان شروع دوران تحصیلم در رشتۀ پزشکی در بیمارستانی شبها کار می کردم.در آلمان دانشجوی پزشکی، تا پزشک نشده اجازه دخالت درطبابت ندارد ولی بعلت دیدن دوره پرستاری می تواند بعنوان "پرستار"کار کند.لذا من در طول تمام دوران تحصیلی ام برای امرار معاشم شبها پرستاری می کردم.پرستاری هم واقعا خیلی سخت بود وقتی برای استراحت و چرت زدن نبود ومثل ایران نبود که همراه بیمار،کارهای بیمار را انجام دهد.کلا در آلمان معقوله ای به عنوان "همراه بیمار"وجود ندارد.چون معتقدند همراه بعلت عدم آشنائی به امور بهداشت ودرمان،سیستم بهداشتی ودرمانی بیمارستان را بهم می زند.فقط در بخش نوزدان وکودکان مادران به عنوان همراه هستند آنهم فقط بخاطرشیردادن ولاغیر.

منهم بعنوان پرستارباید تمام کارهارا انجام میدادم،ازلگن زیربیمارگذاشتن تا دادن داروها وغذا وانجام کلیۀ امور و تمام دستورات پزشک معالج بخش ،حتی استحمام بیمارانی که قادر نبودند خودرا حمام کنند. ودر هر کشیک از ساعت 4تا 6 صبح 5 یا شش بیمار را در روی همان تختشان می شستم. که این قسمتش واقعا خسته کننده وسخت بود.

گاهی بیماری که از نظر روحی هم مشکل داشت وخودش هم نمی دانست کجا هست و چه می کند،کنترل نداشت و نجاست خود را می مالید به همه جا از سر وصورت گرفته تا ملافه ونرده محافظ تخت ودیوار.مجبور می شدم اورا حسابی بشویم ولای ناخن هایش را که پر از نجاستش شده تمیز کنم. وملافه ها را عوض کنم، وبعد تخت ونرده ها ودیوار را هم بشویم.

می بخشید،که با تعریف اینگونه موارد ناراحتتان کردم،فقط می خواستم بگویم که پرستاری و تحصیل پزشکی برخلاف ظاهر تمیزوشیک اش خیلی سخت است .خاطرۀ دیگری که در این زمینه دارم وهیچوقت یادم نمیره،این بود که یه بار مثل همیشه برای استحمام بیماری وارد اطاقش شدم،چراغ مهتابی کوچک روی روشوئی را روشن و وسانل راداشتم آماده می کردم تا بیماررا بشویم.بیمار مورد نظر بیدار شد ورو بمن کرد وگفت: پرستار ! این "برلینر کیکس" (یه نوع کیک خامه ای که با کاکائوپوشیده شده واز کیک های بسیار خوشمزه شهر برلین است).این برلینرکیکس را روی میز گذاشتم ،که برای توست.

گفتم : صبح بخیر ! خانوم "مایر".مرسی، باشه دستم کثیفه وقتی کارم تموم شد میام وبر می دارم. وقتی رفتم سر تخت خانوم" مایر" تا اورا استحمام کرده و ملافه اش را تعویض وتختش را مرتب کنم دیدم آن "برلینرکیکس" اهدائی چیزی نیست جز مدفوعش . که از دور و در تاریکی واقعا هم شبیه کیک بود. ولی من بعنوان یک پرستار و آنهم یک دانشجوی خارجی اجازه نداشتم،چیزی جزتشکر وابرازمحبت به او سخنی گویم. به ما یاد داده بودند که درمقابل هرگونه اهانت بیماران جز محبت عکس العملی نشان ندهیم. آنها بیمار هستند،هرچه گویند وهر چه کنند،باید آنرا به حساب بیماری شان گذاشت.

آری برخوردهای ناشایست وتوهین آمیزو..همه ناشی ازبیماری است،حال این می تواند بیماری شخصیتی ،فرهنگی باشد یا روحی وجسمی که باید با آن "برخورد متقابل "نکرد.وخشمگین نشد.بلکه متناسب با علت رفتارشان آنرا درمان نمود.

والکاظمین الغیظ..باید در مقابل برخورد ناصواب خشم خود را فرو نشاند

والعافین عن الناس " وبرمردمی که بد کرده اند باید گذشت نمود،

والله یحب المحسنین وخداوند نیکوران را دوست دارد.

 

الهی !

آن که تورا دوست دارد،چگونه با خلقت مهربان نیست.

تا چهارشنبه شب دیگر با خاطرۀ دیگر بدرود.

  
نویسنده : نبضگیر ; ساعت ۸:٥٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۸ دی ۱۳۸٩
تگ ها :

همسر

به نام حضرت دوست که رحمان ورحیم اوست

 

سلام بر دوستان عزیزجان محفل گرم دور کرسی نشینان مان.

هفتۀ گذشته به مناسبت تاسوعای حسینی و تشرفم به بارگاه حضرت علی ابن موسی الرضا(ع) برای اولین باردرطول این یکسال واندی، محفل مان تعطیل شد.ولی در عوض به یاد تمام عزیزان جان واز طرف همگی نایب الزیاره بودم .

خب بدون مقدمه به ادامه خاطراتمان می پردازیم.جلسه گذشته،عرض شد که جناب آقای محمد مجتهد شبستری به ایران مراجعت کردند،وبه جای ایشان وبا پیشنهاد مرحوم شهید آیت الله بهشتی،جناب آقای سید محمد خاتمی به عنوان امام جماعت مسجد هامبورگ،به آلمان تشریف آوردند.

عزیزانی که از ابتدای این محفل با ما همراه بودند،می دانند.ولی جهت اطلاع میهمانانی که تازه به این جمع پیوسته اند،عرض می شود که ما دانشجویان همدل وهم فکر، جلساتی در برلین غربی داشتیم که در امور فرهنگی وسیاسی در حد یک دانشجو فعال بودیم،و از نظر فرهنگی همیشه با مسجد هامبورگ و امام جماعت آن همکاری می کردیم.لذا پس از رفتن آقای شبستری ،ارتباط ما با آقای خاتمی شروع شد .هروقت طبق معمول هر سه ماه که سمیناری در هامبورگ برقرار می شد ،می رفتیم مسجد هامبورگ و ازاندیشه های ایشان بهره می بردیم.وهر وقت نیز در برلین برنامه ای داشتیم،ایشان با کمال تواضع دعوت ما راپذیرفته و به برلین تشریف آورده و به مشکلات ما می رسیدند. از آنجائی که این حقیر مسئول امور فرهنگی بودم ،لذا اطاق کوچک من در خوابگاه،اقامتگاه این بزرگان بود.و سعادتی بود که در طول دوران تحصیلی ام د ربرلین، میزبان سروران بزرگی از علامه محمد تقی جعفری گرفته تا مرحوم فخرالدین حجازی وو.... وحالا آقای سید محمد خاتمی باشم.

به علت ارتباطات زیاد،خاطرات شیرین زیادی نیزاز ایشان به یاد دارم.آقای خاتمی برخلاف خیلی از افراد، بسیار خودمانی وشیرین وخوشروهمیشه متبسم و شوخ طبع بودند.حتی بعدهاکه به ایران برگشتند و درسمتهای مختلف مسئولیت پذیرفتند،رفتارشان تغییری نکرد.ومن چه درزمانی که نماینده مجلس،یا مدیرمسئول کیهان،یا مسئول کتابخانه و اسناد ملی و حتی آن زمانی که درکسوت ریاست جمهوری بودند،خدمتشان می رسیدم،همیشه بافروتنی و روی بازازمن استقبال می کردند،درست مثل همان زمانهای دانشجوئی که درخوابگاه باهم مجالست داشتیم.بعنوان مثال :

یکبار نامه ای به دفتر ریاست جمهوری نوشتم وتقاضای ملاقات نمودم.چند روزی گذشت دیدم خبری نشد،گفتم شاید متقاضی زیاده ،فرصت نمی شه،اینبار به آلمانی نامه نوشتم و خودمو معرفی و تقاضای ملاقات کردم.

از تعطیلات عید نوروز برگشته بودم مطب،که منشی ام گفت تا حالا دوباراز دفتر ریاست جمهوری زنگ زده شده وبه شما وقت ملاقات داده اند.که من نبودم.بلافاصله به تلفنی که داده بودند زنگ زده وعذرخواهی کرده  وتقاضای وقت دیگری کردم ،که بلافاصله وقت دادند.وقتی که می خواستم خدمتشان برسم ،منشی ایشان که طبق روال، میهمانان را به ایشان معرفی می نمودند،آمدند که مرا معرفی کنند،آقای خاتمی آغوش خود را باز کردند وگفتند:

 نیازی به معرفی نیست این "سید" ما از برلین است.خیلی خوش آمدی! دقایقی باهم گپ زدیم.واز گذشته وحال و اوضاع صحبت کردیم ویکی یکی از دوستان دوران دانشجوئی به اسم سئوال می کردند.   

سوگلی: از خاطراتتان در برلین با  ایشان هنوزچیزی نگفتید.

   خاطره زیاده ولی یکی ازخاطره ها که از آن مطلب جالبی آموختم این بود که،یکبار ایشان طبق معمول آمده بودند برلین. ناهاریه چیزه مختصری درست کرده وباهم خوردیم.ساعت پنج بعداز ظهر جلسه داشتیم،یه دوساعتی وقت داشتیم تا شروع جلسه.برای رفع خستگی راه از هامبورگ تا برلین بنا شد یه چرتی بزنیم.متکائی که داشتم گذاشتم روی زمین،گفتم بفرمائید استراحت کنید.آقای خاتمی گفتند: توهم خسته ای بگیردراز بکش.بالش یا متکای دیگری نداشتم،لذامنم سرمو گذاشتم یه طرفه دیگر متکا،در جهت مخالف ایشان دراز کشیدم.لحظه ای بعد آقای خاتمی با خندۀ ملایم خود گفتند:

"هیچ میدونی آسید ! ما حالا شدیم "همسر" !! چون سرهایمان در کنارهم قرار گرفته." با حرف ایشان کلی خندیدیم،بعد از کلی گپ زدن خوابشان برد.

 ولی من نتونستم بخوابم.وکلی به تعبیر "همسر" فکر می کردم.نمیدونم چه کسی این تعبیر"همسر" را برای اولین بار بکار برده.ولی هرکسی بوده ،واقعا درایت والائی داشته.(با عرض پوزش از عزیزان جانم) نگفته "همبستر"!گفته "هم سر" . "سر" نمادیست از فهم وشعور،فکر واندیشه . .همسر یعنی پیوند دو اندیشه،پیوند دوفکر ودر نهایت تکامل و همسوئی آنها. چنین پیوندی می تواند دوام بیشتر وثمری گوهربار داشته باشد. ایکاش به جای "مال" و"جمال" و"مقام" ، ملاک پیوند زناشوئی ها ،پیوند اندیشه ها،پیوند فکرها و معرفت ها بود.همسری که د رسیر قطار زندگی همیشه درخوشی وناخوشی،"همفسری" خوب،"همراه" و"همراز" و "دلنواز" باشد.

سرتون ودرد نیارم ،این شوخ طبعی آقای خاتمی باعث شده که من هروقت تعبیر"همسر" را می شنوم بیاد آن روزهاو رفاقتهای بی شیله پیله دوران دانشجوئی بیفتم.یادش بخیر!

تا هفتۀ دیگر با خاطره ای دیگر بدرود.

الهی!

در دلهای ما جز تخم محبت مکار

وبر جانهای ما جز باران رحمت مبار !

  
نویسنده : نبضگیر ; ساعت ۱٢:٥٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢ دی ۱۳۸٩
تگ ها :