از برلین تا بناب

خاطرات یک پزشک

کارنامه ارزی

به نام حضرت دوست که هستی ما از اوست

سلام برعزیزان جان ودوستان همراه وهمدل.بدون مقدمه میریم سر اصل مطلب ؛ تعریف خاطرۀ دیگر

خسته از اطاق عمل اومدم بیرون. ویه راست رفتم منزا(ناهارخوری دانشگاه). پیش دونفرازدوستان که ازدانشجویان ایرانی بودن،نشستم.

حسن ازم پرسید: راستی سیّد ! هیچ دنبال تهیه کارنامۀ ارزی رفتی؟

گفتم: کارنامۀ ارزی دیگه چه صیغه ایست! منکه ارز نمی گیرم. از ایران برام پولی نمیاد.من کار می کنم خدارا شکر خرج خودمو در میارم وحتی گاهی هم به پدر مادرم پول حواله میکنم ویا چیزی که لازم داشته باشند براشون می خرم ومی فرستم.

مهدی گفت: این کارنامه فقط برای گرفتن ارز نیست. این نشان دهندۀ اینه که تو دانشجو هستی.

گفتم: خب کارت دانشجوئی مگه دلیل بر دانشجو بودن ما نیست؟!! تو میگی کارنامه؛ وقتی هیچ ارزی از ایران به من منتقل نشده وهیچ کاری انچام نشده ،دیگه کارنامه ای نمیتونه باشه.

حسن گفت:سید جان! اینجا جلسه نسیت که بحث فلسفی ومنطق راه انداختی.برو دنبال کارنامه ارزی،وگرنه اگر یه روزی بری ایران واین کارنامه ارزی رو نداشته باشی نمی تونی از ایران خارج بشی.

گفتم :حالا باید چکار کنم؟

حسن گفت: کپی از مدارک اشتغال به تحصیل (البته ترجمه به فارسی وبا تائید سفارت ایران در آلمان) کپی تمام صفحات گذرنامه وکپی از............... وشیش تاعکس سه در چهار پرسنلی وووو... خلاصه همۀ اینارو بفرست به خانواده ات در ایران تا اونا ببرن وزارت علوم در خیابان شهید نجات الهی و تقاضای کارنامه ارزی بکنند ودر ضمن یه وکالتنامه رسمی هم برای کسی که می خواد اقدام کنه باید بدی؛ حتی اگر اون کس پدرت باشه.

خلاصه نفهمیدم ناهار چی خوردم،رفتم توفکر ! حالا کی می خواد بره اینهمه راهو!

خلاصه ! القصه ! سرتونو درد نیارم؛ کلیه مدارک را دقیق تهیه وبرای مرحوم پدرم پست کردم.دوماه ،سه ماه پنج ماه گذشت،ولی از کارنامه ارزی من خبری نشد،هردفعه پدر پیرم باعصایش میرفت وزارت علوم و دست خالی برمی گشت.تا اینکه یه بار می پرسه چقدر من باید برم وبیام؟ مشکل چیه؟ اشکال کجاست؟ چرا این کارنامه حاضر نمیشه،اونائی که چند ماه بعد ازمن اقدام کردند، کارشون درست شد. پس چرا؟؟؟....

یکی از کارمندان میگه: پدر جان بشین اینجا تا من پروندۀ پسرتونو بخونم تا ببینم ایرادش چیه؟ کارمند کارشناس پرونده ، پرونده رایکی یکی ورق میزد و یکدفعه زوم شد به یک قسمت از صفحه کپی شده گذرنامه.بعد ازچند لحظه سرشو بلند می کنه وبا یک نگاه عاقل بر سفیه به پدرم میگه: پدر جان این شازده پسرتون که در آلمان دانشجو نیست تا به خواهی براش کارنامه ارزی بگیری !

پدرم داشت شاخ در میاورد.اول جا می خوره؛یعنی چه! شک میکنه؛اگر آلمان نیست پس کجاست؟!!! ولی بعد از لحظه ای که از شوک وارده بیرون میاد؛ باین فکر می کنه که ؛ من که باهاش تلفنی صحبت کرده ام به آلمان زنگ زده ام ،اصلا پارسال ( دوسال بعد از انقلاب) که با مادرش رفتیم آلمان خودشو و دانشگاهش را دیدیم. با مرور این افکار در ذهنش ؛ کمی آروم میشه واز آقای کارشناس می پرسه: خب پسرم اگر در آلمان نیست پس کجاست؟

آقای کارشناس پرونده میگه: آقازاده تون در عربستان سعودی تشریف دارند و ما درعربستان دانشجو نداریم و ارزی هم به ایشون تعلق نمیگیره.

پدرم یه دفه متوجه میشه چریان ازچه قراره ،برای اطمینان خاطر میگه میشه لطفا مدرکی که دال درعربستان سعودی بودن پسرمه نشونم بدید؟

کارشناس پرونده ارزی ، کپی صفحه گذرنامه مرا که مهر ویزای عربستان روش بود به پدرم نشون میده.

پدرم بر می گرده میگه: آقای محترم ! پسرم بچه مسلمونه،خطا کرده رفته عربستان جهت انجام اعمال حج تمتع؟!!این ویزای یکماهه فقط برای این ایام حج است نه ویزای تحصیلی.شما اینهمه مدرک گواهی اشتغال به تحصیل در آلمان و ویزای اقامت تحصیلی در آلمان را نمی بینید؟!! اونوقت گیر دادید به ویزای عربستان !! حالا خوبه مهر شوروی نیست وگرنه می گفتید توده ایه  یا جاسوسه !! آخه چرا منه پیر مرد را پنج ماهه که سرگردان کردید.وو.....

آقای کارشناس یه باره دیگه با دید کارشناسانه به پرونده نگاه می کنه و سرخ وسفید میشه وبا عذر خواهی فی المجلس کارنامه ارزی را صادر وتحویل میده.  

الهی !

نه خاموش می توان بود ونه گویا، در خاموشی چه کنیم در گفتن چه گوئیم؟

 

تا هفتۀ دیگر وبا خاطرۀ دیگر شما را به خدا می سپارم.

  
نویسنده : نبضگیر ; ساعت ٩:٢٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٧ بهمن ۱۳۸٩
تگ ها :

بیگانکی

به نام حضرت دوست که رحمان ورحیم اوست

سلام بر عزیزان همدل وهمراهم،که الحق همیشه همدل وهمراهم بودید ومخصوصا در دوجلسه میز گرد اخیر، فعالانه شرکت کرده وبا نظرات نکته سنج تان مرا یاری نمودید.هفته گذشته به علت طولانی شدن بحث ،پرداختن به موضوع میز گرد دیگری که از برنامۀ تلوزیون آلمان در خاطرم مونده بود، موکول شد به این هفته.خب هوا برفی؛سرد ،وکرسی مان باحضور شما گرم ، چای تازه دم و امتحانات بخوبی داده وهمه چیز آماده برای ادامه وتعریف موضوع این هفته.

کانال دوم تلوزیون آلمان باز طبق معمول ،اول یه فیلم کوتاهی را نشون داد که؛ در تعطیلات تابستانی در ساحل زیبای دریای مدیترانه ،شهر بارسلونا دو خانوادۀ آلمانی با هم آشنا شده و خیلی زودصمیمی می شوند ؛ طوریکه برنامه تفریحی مشترکی باهم بر گذار می کنند .در ابتدای آشنائی وقتی ازهم می پرسند که در کدام شهر آلمان زندگی می کنند؟

مردخانواده الف میگه :مونیخ.

زن خانواده ب جواب میده: ما هم اهل مونیخ هستیم.از منطقۀ پنج .

الف میگۀ : چه جالب ! ماهم از منطقۀ پنچ هستیم. خیابان باخ ،زیدلونگ تئودور.

ب بلند بلند می خنده و میگه: عجیبه ! ماهم در خیابان باخ،مجتمع مسکونی تئودور ، بلوک 8 طبقۀ 22 زندگی می کنیم.

الف با تعجب میگه: واقعا عجیبه ! پس چرا ما تا حالا همدیگرو ندیدیم؟ ماهم بلوک 8 ولی طبقۀ 4 ساکن هستیم.وحدود 6سالی میشه که اومدیم این محله. شما تازه اومدید؟

ب : نه ! ما هم بیش از دوازده سیزده سالی میشه که اینجا هستیم.

 در پایان فیلم کوتاه ؛مجری سئوالشو مطرح می کنه:  " بیگانگی " !! : چرا در شهرهای بزرگ و مدرن با وجود زندگی در یک مجموعه مسکونی ودر یک ساختمان همسایگان ازهم بیگانه هستند؟همدیگر را نمی شناسند؟ ولی در یک کشور بیگانه چه انگیزه ای هست که اگرهرکس هموطن خود را پیدا می کنه باهم صمیمی می شن و حتی برنامه تفریحی مشترکی باهم می ذارن ؛ چرا در شهر خود این صمیمیت نیست و باهم رفت وآمد ندارند. چرا زندگی ماشینی ومشغلۀ کاری باید ماها رو ازهم دور کنه؟

ولی در شهرهای کوچک اکثرا مردم یک محله همدیگر را می شناسند وبا هم در ارتباط هستند و در غم وشادی همدیگر شریکند. ولی در شهرهای بزرگ همسایگان از هم بی خبرند واگر فردی که  در آپارتمانش تنها زندگی می کنه ؛بمیره ؛تا بوی تعفن به بیرون درز نکرده و همسایگان را آزار نداده کسی متوجه مرگ او نمی شه؟؟!!!!!

خب باز مثل دو هفتۀ گذشته شما عزیزان فهیم و بزرگوارم در این بحث شرکت کرده ونظر دهید.آیا ما هم هنوز در حد آنها پیشرفت نکرده،ازهم بیگانه شده ایم ؟در شهرهای بزرگی مثل تهران دوستان وفامیل در ماه یادر سال چند بار همدیگر را می بینند؟چقدر بدرد هم می خوریم؟ حتی در درون یک خانواده در یک منزل ،زیر یک سقف ، اعضای خانواده چقدر در روز باهم صحبت می کنند؟ وچقدر وقتشان در جلوی مونیتور کامپیوتر می گذره؟ در روز چند ساعت سریالهای جدید و یا تکراری را تماشا می کنیم. چقدر با خود خلوت می کنیم ؟ و یا حتی باخود نیز بیگانه ایم؟؟؟!!!!!

در زمین مردمان خانه مکن     کار خود کن،کار بیگانه مکن

کیست بیگانه؟ تن خاکی تو     کز برای اوست غمناکی تو

(مولانا)

تا هفتۀ دیگر با خاطرۀ دیگر بدرود.

الهی

اگر کودکان سرگرم بازی اند،مگر کلانسالان در چه کارند؟!

  
نویسنده : نبضگیر ; ساعت ٩:۱۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٠ بهمن ۱۳۸٩
تگ ها :

انرژی مثبت

بنام حضرت دوست که ستارالعیوب اوست.

سلام برعزیزان جان !

سالگرد رحلت نبی اکرم(ص) و شهادت امامان همام حسن مجتبی وعلی ابن موسی الرضا(ع) را به حضور سرورانم تسلیت عرض میکنم.

هفتۀ گذشته از یک میزگردی که درتلوزیون آلمان اجرا می شد براتون تعریف کردم،که دوستان همدل و همراهمان لطف کرده ودر بحث ونظر شرکت فعالی داشتند.که از این بابت بی نهایت متشکرم.اگراجازه بدید یک جمع بندی از نظرهای داده شده توسط شما عزیزان بکنیم وبه بحث و موضوع میز گرد دیگری بپردازیم.

بعضی از دوستان بزرگوارم معتقد بودند : که تنها دادن آش وسوپ کسی را درمان نمی کند،مخصوصا اگر این محبت همراه با منت گذاشتن باشد.بلکه باید به جای این مسائل سطح خدمات درمانی در کشور بالارود.دوستان عزیز جانی هم معتقد بودند وبعضی ظاهرا خود تجربه کرده بودند:که محبت بدون چشم داشت اثر مثبت در بهبودی بیمار می گذارد ودارای انرژی مثبت است ومعجزه آسا مؤثر است.ونظر سومی هم بود :که هردو مورد فوق باید باهم باشد.

این چکیدۀ نظرات دوستان همراه وهمدلم بود. در علم پزشکی نیز اعتقاد بر اینست که درد همیشه تنها درد جسمی نیست و یا تنها درد روحی نیست.اکثرا درد جسمی روی روح انسان اثر می گذارد وهمینطور بالعکس.که اصطلاحا "سیشو زومایتیک" یا" سایکو زوماتیک" گفته میشود.سایکو یا سیشو یعنی روح وروان و زوما یعنی بدن ،کالبد ،جسم.در نتیجه پزشکان درنسخه هایشان برای هردو مورد دارو می نویسند.داروهای آرامبخش اکثرا به نوعی مخدر هستند.لذا اگر همراه خدمات دقیق وکامل ومدرن پزشکی،ارتباط عاطفی وکمکهای محبت آمیز دوستان و اطرافیان بیمار باشد؛در تسریع درمان اثر معجزه آسائی خواهد داشت.البته و صد البته محبت بایدصادقانه و بدون چشم داشت باشد. نه بصورتی که بیمار آنرا ترحم به پندارد.

یاد یه خاطره ای افتادم که قصد داشتم بعدا با خاطرات جنگ مطرح کنم ولی باعنایت به بحث امروزمان و همخوانی با آن بهتر است با اجازتون حالا براتون تعریف کنم.ولی سعی می کنم کوتاه و خلاصه باشه.

جنگ ایران و عراق شدت پیدا کرده بود،کشته ومجروحین زیاد شده بود . وایران توان رسیدگی به تمام مجروحین را نداشت ویا در حد امکاناتش نبود.لذا هر روز مجروح جنگی بود که به کشورهای مختلف اروپائی بلاخص آلمان سرازیرمی شد.ما دانشجویان برحسب حس انسان دوستی وهموطن بودن مرتب به این مجروحین سر می زدیم.بعضی از مجروحین که وضع مالی شان بد نبود یک برادر یا پدر همراهشان بود ولی اکثرا تنها بودن.آشنا نبودنشان به زبان آلمانی ومشکل تماس با پزشکان و پرستاران و غریب بودن،این مجروحین رابه شدت آزار می داد.طوریکه آرزو می کردند که پای شان را ویادست شان را قطع کنند ومعالجه را ناتمام گذاشته وبه ایران برگردند.

ولی با ملاقات مرتب دانشجویان روحیه این مجروحین که بسیار جوان وبعضی واقعا بچه بودند تغییر کرد.من که در همان بیمارستانی که اینها بستری بودن درس می خوندم،در ترجمه حرفهای شان وپر کردن پرونده بهشون کمک می کردم و حتی در عمل جراحی بعضی از آنها حضور پیدا می کردم.وبا اجازه دکتر معالج غذای ایرانی براشون می بردم وآنهائی که تا حدودی بهتر شده واجازه مرخصی بهشون داده می شد ،باویلچر می بردم پارک وگردش وخونۀ خودم. واین باعث شده بود که دیگر بیتابی نکنند ودر بهبودی شان نیز بسیار اثرمثبت گذاشته بود.درد تنهائی و بی کسی آنهم در غربت ولایت که هم بیمارباشی وبستری وزبان هم بلدنباشی تا بگوئی گرسنه هستم یادرد دارم.خیلی سخته .کسی نمی تونه اینو درک کنه؛ مگر خود آنرا تجربه کرده باشد.گاهی می شد مجروحی به من تلفن می کرد و با صدای بغض کرده میگفت: سید ! بیا اجازه منو بگیر وببر بیرون دارم دق میکنم .دلم غذای ایرونی می خواد.واین کمک دوستان دانشجو نیز کاملا بی غل وغش وبدون چشم داشت بود ؛در نتیجه بیماران ومجروحان نیز احساس می کردند که این دانشجویان فرشته نجات آنها هستند. هرچند در واقع این پزشکان وامکانات آلمان بود که آنهارا شفا داده بود.نه دانشجویان ! ولی این روابط عاطفی مکمل درمان پزشکان بود.یکی از دوستان عزیز محفلمان به نام مولود خانم سئوال کرده بودند که :

" آقای دکتر یک سوال؟یک مستندی از tv پخش می شد که در ان یک زن که بیماری سرطان داشت گفت که تونستم با روحیه ی بالام و توکل بر خدا بر این بیماری غلبه کنم سوالم اینه آیا تلقین کردن به اینکه من میتونم بر بیماریم غلبه کنم میتونه بیماری مثل سرطان رو دفع کنه؟؟؟
این مثبت اندیشی و کائنات که
میگن واقعا اینجا صدق پیدا می کنه؟"

درجواب این دوست عزیز وعزیزانی که ممکنه این سئوال براشون مطرح بشه باید عرض کنم : درزمانی که در بخش اونکولوژی کارکرده ودرس می خوندم،بیماری داشتیم که مبتلا به سرطان ریه بود..پزشکان نیز بهش گفته بودند،که بیش از یک سالی زنده نخواهد بود.این مرد بیمار تصمیم می گیرد که در این مدت از تمام مواهب زندگی بهره برد.هرچه درتوانش بود از زندگی لذت می برد،حال چقدر مذهبی بود یانه به خدا کلیسا اعتقاد داشت یانه ؛نمی دانم ولی آنطور که اطرافیان وپرسنل بخش تعریف می کردن ومن شنیدم بسیار مثبت گرا بود وهیچ به موارد منفی فکر نمی کرد و بقول ما ها کاسه چه کنم چه کنم بدست نگرفته بود. هیچوقت از زمین وزمان شکایت نمی کرد.این یک سال که فرصت داشت سپری شد،فوت نکرد که هیچ ؛روز به روز علائم بالینی و یافته های پاراکلینیکی اش نیز بهتر و بهتر می شد.

بله عزیزانم این یک واقعیت ثابت شده علمی است،که با داشتن روحیه بالا بر سرطان هم می توان چیره شد وداشتن روحیه ضعیف و منفی رستم راهم می تواند ضربه فنی کندودر نهایت سرانجامی جز خود کشی نداشته باشد.

خوب بحث به درازا کشید وحکایت همچنان باقیست. بحث میز گرد دوم به ماند برای هفتۀ آینده.

تا هفتۀ دیگر با خاطرۀ دیگر به خدا می سپارمتان.

 

الهی

اگر سرمویی باورم شود که پیشه ام در پیشگاه توپذیرفته است؛چون سروی از وزش صبا به چب وراست می چمد،چنان پای کوبی و دست افشانی کنم که سنگ وگل را از شورم بشورانم و کوه را از سازم برقصانم.

 

 

  
نویسنده : نبضگیر ; ساعت ٥:٤٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳ بهمن ۱۳۸٩
تگ ها :

میز گرد

به نام حضرت دوست که آرامش دلها از اوست

سلام برعزیزان همدل وهمراهم.

قبل ازهرچیز اربعین حسینی را خدمت شما عزیزان جان تسلیت عرض می کنم.امید است که همیشه پرچم نهضت حسینی برافراشته و رسالت زینبی را بردوش داشته باشیم.تا آرمانهای مقتدایمان حسین ابن علی(ع) تحقق یابد.

در دعای آخرخاطرۀ مان درهفته گذشته،از خدا خواستیم که با اذن خودش به ما آن توانائی را بدهد که جان انسانها را حفظ کنیم.بهترین دستمزدی که یک پزشک از بیمارویاازوابستگانش می گیرد،لبخند رضایت آمیزشان است،وقتی از درد و الم نجات می یابند.وقتی چشمان بیمار بخاطر رهائی از درد می درخشد ودگرباربه روال عادی زندگی برمی گردد.زحمت پزشک به بار نشسته واجرش را از خدا گرفته.

بین رشته های مختلف پزشکی بعضی رشته ها از نظر روحی برای پزشک معالج وتیم درمانی خیلی فرح بخش است از جمله همین رشتۀ زنان وزایمان است.به خاطر اینکه وقتی یک نفر وارد بخش زایمان می شود ،ازطرف دیگر حد اقل دو یا سه یا بیشتر (بستگی داره دوقلو یا بیشتر باشه) خارج می شود.که این برای بیماران وهم برای پرسنل بیمارستان لذت بخشه.البته اتفاق می افتد که غیر از این هم باشه. ولی با پیشرفت علم تلفات بسیار کم شده.یا دررشته اورتوپدی یا تراماتولوژی هم همین طوره، مریض با دست وپای شکسته وارد میشه ،پس از گذراندن دوران عمل جراحی و درمان سالم برمی گردد. واحساس رضایت در چشمانشان هویداست.

ولی در بعضی رشته ها وبخشها مثل" آی سی یو" مراقبتهای ویژه از بیماران ضربه مغزی یا سکته های مغزی ویا بیمارانی که در کومای عمیق بسر می برند و یا بیماران صعب العلاج سرطانی،که امید بهبودی بسیار ضعیف است.هم وابستگان بیمار خسته وناامید هستند وهم پرسنل درمان ،ناتوان ازبهبودی آنها.در صد بسیاربالائی از این بیماران دیگر به زندگی برنمی گردند. واین درروحیه پزشکان وپرستاران اثرمنفی می گذارد،ودچار افسردگی می شوند.لذا در آلمان پس از مدتی پرستاران اینگونه بخشها را عوض می کنند.وبه بخشهای شادتری مثل اطفال ویا همان زنان وزایمان و.. می برند که تغییر روحیه ای داده شود. ولی پزشکان متخصص و فوق تخصص دیگر نمی توانند که به این سادگی رشته عوض کنند،بلکه به تحقیقات خود ادامه میدهند تا شاید انقلابی دردرمان اینگونه بیماریها داده شود.

تلوزیون آلمان یه برنامه میز گردی داشت،که هر دفعه به یک موضوع اجتماعی می پرداخت،ابتدا یک فیلمی درمورد موضوعی ،نشان می داد و سپس با حضار و کارشناسان میهمان وارد بحث می شد.ومن سعی می کردم این میز گرد را پی گیری کنم.

یک باراین برنامه ابتدا یه فیلمی را نشون می داد،که درروی نیمکت محوطه حیاط بسیار زیبای یک "هاسپیتال" دونفر پیرمرد بین 70 -80 ساله نشسته بودند.اینجا یه توضیح مختصری راجع به "هاسپیتال" بهتون بدم که در آلمان بیمارانی که مدتی بعلت بیماری مثل سکته قلبی یا مغزی ودیسک کمرویا بیماریهای عفونی ریوی و از این قبیل بیماریها در بیمارستانها بستری و درمان شده اند،بلافاصله مرخص شان نمی کنند،بلکه آنان را به یک "هاسپیتال" ارجاع می دهند تا دوره نقاهت خود را بگذرانند.وقتی کاملا سلامتی خودرا باز یافتند وقادر به یک زندگی عادی در جامعه و محل کارشان شدند،مرخص می شوند.

جونم بهتون بگه این دومرد سالخورده که یکیش آلمانی بود و دیگری اهل لهستان،طبق معمول باجملۀ "امروز هوا خوبه مگه نه؟!" با هم وارد صحبت میشن.با گفتن این جمله از طرف مردآلمانی،لهستانی با تکان دادن سر تایید می کنه.مدتی سکوت حاکم میشه دوباره آلمانی می پرسه : خب اینجا بهت خوش می گذره؟ لهستانی جواب میده : نه ! آلمانیه انتظار این جواب را نداشت.مغرورانه میگه: چرا نه !! اینجا که مرتب توسط پزشک های مختلف ویزیت میشی، پرستارها به موقع غذا میدن ،فیزیوتراپی میشی، پیاده روی میری، استخر میری، مراسم رقص وآواز وتفریح سرجاشه ،ماساژ میدن،دیگه چی کم داری؟ آیا درلهستان ازاین بهتربهت می رسن؟

لهستانی جواب میده: حق باتوست اینجا همه چیز عالیه.در کشور ما یکصدم این خدمات هم نیست.

آلمانی باتعجب می پرسه: پس چرا ناراضی هستی؟

لهستانی یه آهی می کشه وجواب میده:درسته که در اینجا همه خیلی خوب خدمات میدن، دستشون درد نکنه. ولی پرستاردرمقابل حقوقی که می گیره وامکاناتی که در اختیارشه ،این خدمات را انجام میده.وقتی کارش تموم شد ،دیگه منونمی شناسه. ولی در کشورما وقتی مریض میشم و خونه بستری هستم .هیچ کدام ازاین امکانات وجود نداره، ولی وقتی همسایه با یه کاسه آش میاد به من سر میزنه بدون داشتن چشم داشتی و کمکم می کنه ومیگه اگرنمی تونی خرید کنی ،چی لازم داری تا برات بخرم وو... این قبیل محبتها به آدم روحیه میده وآدم زود خوب میشه. ولی اینجا همه مثل ماشین کار می کنند ودرست و دقیق هم کار می کنند ولی آن روابط عاطفی نیست.نیست که نمیشه گفت ولی کمه.

در اینحا فیلم قطع میشه و مجری و کارشناسان و حضار وارد بحث میشن که چرا اینجوریه وکدام روش بهتره؟ وچه باید کرد؟....

خب بجای اینکه به جواب این سئوالها از طرف آنها به پردازیم .شما عزیزان فهیم ،با نظرات خود این خاطره را تکمیل کنید. منتظرنظرات شما عزیزان جان هستم.

الهی !

همه از تو دوا خواهند، و من از تو درد.

  
نویسنده : نبضگیر ; ساعت ٩:٢۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٦ بهمن ۱۳۸٩
تگ ها :