از برلین تا بناب

خاطرات یک پزشک

بوی بهار می رسد

 

  

به نام حضرت دوست که هستی ما از اوست

بوی بهار می رسد

آب زنید راه را هین کــــــه نگار می رســد ..     مژده دهـــــــید باغ را بوی بهـــــار می رسـد

راه دهـــــید یار را آن مـه ده چهــــــــار را     .. کــــــز رخ نوربخش او نـــــور نثار می رسـد

چاک شدست آسمان غلغله ایست در جهان ..     عنبر و مشک می دمــــد سنجق یار می رسـد

رونق باغ می رسد چشم و چراغ می رسـد   ..   غم به کــــناره می رود مــه به کـنار می رسد

تیر روانه می رود ســــوی نشانه می رود   ..   مــا چه نشستهایم پس شـه ز شکار می رســد

خلوتیان آســمان تا چه شـراب می خــورند   ..   روح خراب و مسـت شـد عقل خمـار می رسد

چون برسی به کوی ماخامشی است خوی مــا

زان که ز گفت و گوی ما گرد و غبار می رسد

                                                                                                        (مولانا)

سلام بر یاران همراه و دلنوازم. آری بوی بهار می رسد، راه دهید یار را، هین که نگار می رسد. آخرین هفته سال را نیز پشت سر می گذاریم و

 "... از زمستان تا بهار فقط یک دیدار فاصله بود....! فقط یک دیدار" (نسرین بهجتی)

 امید است که این یک دیدار در قلوب تمام عزیزان جانم به بهاری سرسبز  برسد.

در آستانه سال نو شمسی برای تمام دوستان باصفایم سالی پربار،پر فروغ،وسرشار از مهر ومحبت ،سلامتی ودلخوشی همراه با موفقیت در تمام ارکان زندگی را آرزو میکنم.در این آخرین هفته سال 89 براتون یک خاطرۀ کوتاهی تعریف می کنم و اگر عمری باقی بود،در اولین چهارشنبه بعد از سیزده باز درخدمتتان خواهم بود.

در بیمارستان "اسکار هلنه هایمOskar Helene Heim"" برلین که یک بیمارستان بزرگ فوق تخصصی ارتوپدی بود،داشتم دورۀ انترنی رشته دلخواهم را می گذروندم. یک گروه دانشجوی هفت نفری بودیم که تنها دانشجوی خارجی وایرانی این گروه من بودم.طبق معمول هر هفته ،استاد به هرکدام از ما دانشجویان یک بیماری را داد ،که بریم شرح حالی بگیریم و معاینه کرده وبعد از نیم ساعت در دفتر استاد جمع بشیم و هرکدام راجع به بیمارمان گزارشی داده وتشخیص وراه درمان را ارائه بدیم. وسپس استاد در مورد هرکدام سئوالی می کرد و توضیح های تکمیلی را می گفت.

پس از گرفتن نام وشماره اطاق بیمارم،رفتم به اطاق مربوطه تا تکلیفم را انجام دهم، اول خودمو معرفی کرده وهدف از این که مزاحمش شده بودم گفتم. بیمارم دختر جوانی بود حدود بیست وپنج ساله که در یک بازی اسکی روی برف ساق پایش شکسته بود. بیمارم که نامش یادم نیست با خوشروئی گفت: بله می دانم، قبلا آقای پروفسور "شمیت" منو توجیه کرده اند.بلافاصله شروع کردم شرح حال گرفتن ودر برگه مخصوص یاد داشت کردن.شرح حال غالبا از چند بخش شروع میشه از شرح حال کودکی گرفته تا روزی که بیمار مراجعه کرده.در قسمت شرح حال اجتماعی سئوالاتم را شروع کردم ، از جمله اینکه آیا شاغل هستید یا بیکار؟ تنها زندگی می کنید یا با خانواده؟ در طبقه چندم سکونت دارید؟ آسانسور دارد یا نه؟ ووو....وقتی به این سئوالات رسیدم ، بیمارم با اعتراض گفت: فکر می کنم دارید بیش از حد سئوال می کنید آقا ! دارید وارد زندگی خصوصی من می شید! اینا چه ربطی به بیماری من داره؟؟!!!!

با یه لبخند به آرامی جواب دادم: سوءتفاهم نشه، این سئولات فقط برای  فراهم کردن آسایش  و تامین رفاه شماست. اگر سئوال میشه که آیا تنها هستید یا باخانواده زندگی می کنید، برای این است که اگر با خانواده هستید ،شما را پس از عمل جراحی زیاد در بیمارستان نگه نداریم و زودتر مرخص تان کنیم ، چون در هرحال در بین خانواده بودن خیلی بهتر است تا در بیمارستان. ولی وقتی تنها باشید کسی نباشد برای شما خرید کند ویا غذا بپزد .شما هم که نمی توانید با این پای عمل شده و بااین همه دستگاه فیکساتور که باید تا دو ماهی در پاییتان باشد به تنهائی در خانه به سر یرید.در نتیجه شما چند روزی  بیشتر مهمان ما خواهید بود. وپس از درمان کامل و وقتی دیدیم  قادر هستید به زندگی عادی برگردید مرخص خواهید شد. ویا اگر می پرسم  در طبغه چندم زندگی می کنید ؟ آیا آسانسور دارید یا نه برای اینکه شما پس از مرخص شدن باید حداقل هفته ای دوبار بمدت بیست جلسه برای فیزیوتراپی  و کننترل ویا تعویض پانسمان به بیمارستان مراجعه کنید. اگر در آپارتمانی ساکن باشید که آسانسور نداشته باشد ،با این پا چطور می خواهید مرتب در رفت و آمد باشید ؟ پس باز تا بهبودی کامل میهمان ما یعنی میهمان بیمارستان خواهید بود. خوب شما  که بیمه هستید ومشکل پرداخت هزینه بیمارستان را هم ندارید . با این توضیح بیمارم از برخوردش عذر خواهی کرد وخیلی هم خوشحال شد که فکر تمام جوانب رفاهی بیماران شده.

پس از اتمام شرح حال ومعاینه بیمار به دفتر کار استاد برگشتم.استاد پس ازشنیدن گزارشات ما دانشجویان واز جمله گزارش من وقتی متوجه شد من ایرانی هستم ، برگشت به همه گفت: در زندگی یک بعدی نباشید وتمام فکر و ذکرتان تنها پزشکی نباشد، بلکه گاهی غزلیات حافظ را هم بخوانید. من غزلیات حافظ را خیلی دوست دارم ، روحم را جلا می دهد. مدتیست که دارم دیوان حافظ را به آلمانی ترجمه می کنم. پرسیدم مگر به زبان فارسی آشنائی دارید؟ جواب دادند : نه ! از فرانسه به آلمانی ترجمه می کنم.

خب صحبت از حافظ شد، با مولانا محفل مان را شروع کردیم با حافظ هم تمامش می کنیم، و به پیشواز نوروز می رویم.

نفس باد صبا مشک فشان خواهد شد   عالم پیر دگر باره جوان خواهد شد

ارغوان جام عقیقی به سمن خواهد شد   چشم نرگس به شقایق نگران خواهد شد

الهی !

در شگفتم از آن که در غربت از یاد وطن شکفته می شود ودر دنیا از یاد آخرت گرفته.

تا چهارشنبه شبی دیگر وبا خاطره ی دیگر خدا حافظ تان باد.

پ.ن. 1

باتشکر از دختر آفتاب ،خانم "نسرین بهجتی" شاعرۀ بلوچ که اجازه فرمودند ، در  نوشته هایم یا به عبارتی در باز گوئی خاطراتم اگر مناسبتی  با موضوع مطرح شده بود از اشعار شان استفاده کرده تا زینت بخش مطالب محفلمان گردد.

پ.ن.2:

در هفته گذشته "مه پاره "خانم از دانشجویان قدیمی ام، امر فرموده بودند که راجع به روش عمل افزایش دادن طول پای کوتاه شده با دستگاه واگنر توضیح  بیشتری دهم.چون کمی تخصصی می شد بنا شد در ادامه مطلب به آن بپردازم. علاقمندان می توانند به آن رجوع کنند

ادامه مطلب   
نویسنده : نبضگیر ; ساعت ٥:٥٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٥ اسفند ۱۳۸٩
تگ ها :

کومینی لاندز

 به نام حضرت دوست که آرام بخش دلها اوست

سلام برعزیزان جان و دوستان همراه وهمدلم.

همانطور که هفته پیش عرض شد.بلاخره با موافقت مرحوم دکتر پرویز جبل عاملی کار آموزی در بخشهای مختلف بیمارستان سینای تهران را شروع کردم.در این مدت خیلی چیزا یاد گرفتم ودر پایان دوره یک گزارش کاری حدود هفتاد هشتاد صفحه ای به زبان آلمانی نوشته و به آلمان برگشتم. کارآموزیم با نمره خیلی خوب پذیرفته شد وهزینه پرواز رفت وبرگشت را هم از دانشگاه برلین دریافت کردم.آنچه ازگزارشم مورد توجه اساتیدم قرار گرفت، پیوند عضله "لاتیسموس دورزالیس "بر عضله ساق پا بودکه برروی یک مجروح جنگی انجام شده بود.که در نوع خود برایشان تازه گی داشت.وخیلی دوست داشتند که توسط من ،جراحی که این عمل را نموده بود،به سمینار بین المللی جراحان دربرلین دعوت شود.تا تجربه جراحی خود بر روی مجروجین جنگی را در اختیارجهانیان قرار دهد.

در مجموع جراحان ایرانی در دنیا خوشنام هستند، واگر درایران امکاناتی که آنها دارند داشتند و فقط در زمینه علمی خود ، کارپژوهشی می کردند. در دنیا  منحصر بفرد می شدند. چنانچه همین جراحان ایرانی وقتی در اروپا و آمریکا از امکانات آنها استفاده می کنند و دربطن روش و سیستم درست آموزشی قرار می گیرند. بسیار موفق بوده واز همکاران اروپائی و آمریکائی خود گوی سبقت را می ربایند.مثل پروفسور دکتر سمیعی جراح مغز واعصاب در دانشگاه هانوفر آلمان .زمانی، کشور هلند طالب ایشان بود،ولی آلمان نپذیرفت .آلمانها معتقد بودند که تمام اعتبار دانشگاه هانوفر آلمان به او وابسته است. ما نمی توانیم اورا بدهیم. ولی می تواند بعنوان استاد میهمان در رفت وآمد باشد. ویا پروفسور دکتر رحیم رحمان زاده متخصص تراماتولوژی دانشگاه برلین که معروف به پنجه طلائی است. وبارها رئیس انجمن جراحان آلمان و اروپا شده. وبرنده جایزه ویژه ریاست جمهوری فدرال آلمان بوده.واکثرمجروحین جنگی اعزامی به آلمان را ایشان عمل کرده اند.که منهم سعادتی داشته در برخی عملها خدمتشان بودم.بعنوان مثال یه مجروح جنگی به نام "اصغر"ازتوابع بروجرد بود که دو چشمش را از دست داده ودست چپش از بازو قطع ویک پایش دراثراصابت ترکش چند بار درایران عمل شده بود. در اثرعملهای متعدد و وجود عفونت پای عمل شده ، حدود 5سانتی متر کوتاه تراز پای راستش شده بود و در نتیجه موقع راه رفتن شدیدا می لنگید. پزشکان در ایران گفته بودند که برای رفع لنگیدن پا ،باید پای راست را نیز 5سانت کوتاه کنیم یا با اضافه کردن ضخامت کفش ،کوتاهی پای چپ جبران شود.که ایشان هیچکدام از پیشنهادهای داده شده رانپذیرفته وبه آلمان اعزام میشود.که پروفسور رحمان زاده با یک عمل جراحی با "دستگاه واگنر"پای چپ کوتاه شده را به اندازه 5سانت بلند می کند وبه حالت طبیعی خود برمی گردد.

تقریبا میشه گفت درهربیمارستان دانشگاهی در آلمان یک پروفسور ایرانی رئیس یک بخش می باشد که پروفسورهای آلمانی آنها را معاونت می کنند. مثل پروفسور ناصری،پروفسور امینی،پرورش،حیدری،گودرزی،نجابت وو........

وجود این بزرگان باعث شده بود که اساتید آلمانی هم به ما ومن دانشجوی ایرانی نیز به چشم احترام بنگرند.یک باردر ویزیتی که رئیس بخش ارتوپدی هم حضور داشت.من جهت مراعات احترام ،خودمو کشیدم کنار تا سد راه پروفسور نشم تاایشان بتوانند جلوتر ازهمه وارد اطاق بیمار شوند.ایشان دست روی شانه من گذاشته می پرسند: دکتر جوان اهل کجائی؟

جواب میدم: ایرانی هستم .

پروفسور با لبخند میگه: هان ! " آوس کومینی لاندز" (از سرزمین خمینی) ! خجالت نکش برو جلو! مردان هموطن تو در اینجا اساتید بزرگ وبه نامی هستند. توهم مثل اونا خواهی شد.برو! برو جلو.خجالتی نباش و تعارف نکن!

واین احترام گذاشتن یک استاد و پروفسور آلمانی به خاطر سابقه درخشان هموطنانم را هیچوقت فراموش نمی کنم. آلمانی ها معروف هستند که مغرورند وبه این سادگی بیگانگان را تعریف نمی کنند. ویک ایرانی یا یک غیر آلمانی باید از نظرعلمی بقدری در سطح بالا باشد تا آلمانی همردیف اش معاون او گردد و به او وعلمش احترام بگذارد.

الهی !

 حاصل کار ودرسم این شده است که از غفلت به درآمده ام و در حیرت افتاده ام.

 

تا هفته دیگر وبا خاطرۀ دیگر به خدا می سپارمتان .

  
نویسنده : نبضگیر ; ساعت ٤:٠٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۸ اسفند ۱۳۸٩
تگ ها :

کارآموزی 2

 

به نام حضرت دوست که جلا دهندۀ دلها اوست

سلام برعزیزان جان ودوستان همراه وهمدلم.

بدون مقدمه ،خاطرات هفتۀ گذشته را ادامه می دهیم. همانطورکه خدمتتون عرض کردم روز اول، غیرازرسیدگی به مجروحین کار مثبتی در مورد کارهای اداری که منو بعنوان کار آموز بپذیرند نتونستم انجام بدم .فردای آنروز دوباره با مدارکم واین بار بایه روپوش جهت احتیاط با خود برداشتم که درصورت لزوم مثل دیروز بی روپوش وارد اطاق عمل اورژانس نشم . یه راست رفتم سراغ اطاق امور دانشجویان بیمارستان سینای تهران.خواسته ام را گفتم که من دانشجوی پزشکی از دانشگاه برلین غربی هستم ، و تمایل دارم دوماه در خدمت شما در بخشهای مختلف کارآموزی کنم.گفتند اینجوری که نمیشه باید از دانشگاه تهران نامه بیاری . رفتم دانشگاه تهران ، مسئول آموزشی دانشگاه تهران گفت: آقا حالا که تابستونه ودانشگاه تعطیله، برید وزارت علوم بخش دانشجویان خارج کشور.رفتم وزارت علوم آنها هم گفتند باید بری نامه ای از وزارت خارجه بیاری . خلاصه سرتون درد نیارم یه هفته ای بین بیمارستان سینای تهران و دانشگاه تهران و وزارت وعلوم و وزارت خارجه پاسکاری می شدم وناگفته نماند که برای ورود به هرکدام ازاین مراکز باید از سنگری که به خاطر جنگ مقابل هر اداره ای بود پس از بازرسی بدنی وگرفتن برگه عبوررد می شدم.یک هفته از اقامتم درایران وتهران گذشت ولی موفق نشدم که مجوز کارآموزی بگیرم.ولی بعد ازظهرها پس از دوندگی اداری میرفتم اورژانس بیمارستان سینا،وکمک شون می کردم،دیگه با نگهبان و پرسنل اورژانس دوست شده بودم ولااقل اونا دیگه ازمن نامه نمی خواستند.

هفته دوم دروزارت امورخارجه یکی ازکارمندان کنسولگری برلین را دیدم.پس ازسلام علیک پرسید اینجا چکار می کنی سید؟ جریان را گفتم . خدا خیرش بده ، باهم رفتیم امور دانشجویان خارج کشور ویک نامه معرفی برای دانشگاه تهران گرفت . گفت اول برو وزرارت علوم بعدا میری دانشگاه وبعد به بیمارستانی که بهت معرفی می کنند.خب خدا را شکر که یک آشنا پیدا شد که کارمو راه بندازه .بلافاصله،مسیرطی شدن اداری را پیمودم تا با موفقیت تمام به همان بیمارستان سینا رسیدم. وبازناگفته نماند برای تایپ کردن نامه ها درهراداره ، بعلت شرایط جنگی  مرتب برق می رفت وحداقل چهار ساعتی طول می کشید تا دوباره برق بیاد.هر چی می گفتم هنوز خطم مثل دکترا بد خط نشده،اجازه بدید با خط نستعلیق خیلی زیبا بنویسم ورئیس امضا ء کنه.می گفتن نمیشه باید با ماشین تایپ بشه! درهرحال سریع رفتم سراغ رئیس بیمارستان سینا. خوشبختانه ازاطاق عمل اومده بودند بیرون .در دفتر کارشان خدمتشان رسیدم.سلامی عرضه وخودمومعرفی وعلت مزاحم شدنم را بیان کردم. رئیس که یک پزشک بسیار جوان وخوشروئی بود،خیلی مؤدبانه با من برخورد کرد وگفتند :بشین ! برایم چای آوردند.چند دقیقه بعد هم ناهار. برای من هم سفارش داده بودند.انگار دو دوست بودیم که پس ازسالها دوری بهم رسیده ایم وبرای هم ازهمه جا وهمه چیز تعریف می کردیم.از من کلی راجع به آلمان ودانشگاه آلمان سئوال کردند.درپایان بعنوان درد دل گفتم: جناب آقای دکتر " پرویز جبل عاملی" برای کار ویا کارآموزی ،بیمارستانها آلمان ازما چیزی خواستند که آنرا درایران نخواستند وبلعکس در ایران مدارکی خواستند که درآنجا نخواستند. استاد جبل عاملی پرسیدند: بیشتر توضیح بده چی اونا خواستند که ما نخواستیم؟ عرض کردم: اونا از من گواهی سلامت خواستند،که مبتلا به هپاتیت یا توبرکولوز(سل) نباشم . ولی دراینجا فقط نامه نگاری ومدرکهای بی ربط تقاضا می کردند. واز این که من آیا سالم هستم یا نه سئوالی نشد.وایشان با تاسف وبا تکان دادن سرحرفهایم را تائید می کردند.استاد دکتر جبل عاملی ضمن تائید ،برام از "دیسیبلین "انضباط شدید آلمانی ها تعریف می کرد وخود نیز مدتی در دانشگاههای هانوفر و افن باخ آلمان دوره هائی دیده بودند.

بهرحال همان روز دستور دادند که درهربخشی که علاقه دارم برم کار کنم. دکتر جبل عاملی یک انسان متخصص متعهد وارسته ای بودند.که درسمت استاد و رئیس دانشگاه تهران دررشته اورولوژیِ خدمات شایانی کردند. وبلاخره چند سالی می شود که به رضای خالق رضایت داده و بدیدارمعبود شتافتند. روحش شاد باد.

الهی !  در شگفتم از کسی که گوید به فلانی مرگ ناگهانی رسید.

تا هفتۀ دیگر با خاطره ای دیگر بدرود.         

  
نویسنده : نبضگیر ; ساعت ۳:۱٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۱ اسفند ۱۳۸٩
تگ ها :

کار آموزی

 

به نام حضرت دوست که هرچه داریم ازاوست

سلام بر عزیزان جان ودوستان همراه وهمدل .

این هفته اگر موافق باشید کمی راجع به تحصیلات پزشکی در آلمان بپردازیم،شاید برای شما عزیزان که اکثرا دانشجو ویا فارغ التحصیل هستید ویا اهل علم ودانشید؛ شنیدنش جالب باشه.

یحتمل قبلا خدمت تون باید عرض کرده باشم واگریادتون باشد،گفته بودم که تحصیلات در آلمان از ابتدائی گرفته تا دانشگاه کاملا رایگان بود.ومن بعنوان یک دانشجوی غیر آلمانی در طول مدت تحصیل حتی یک " فینیگ" (یکصدم مارک آلمان غربی) هم به دانشگاه پرداخت نکردم که هیچ ، حتی کمک هزینه تحصیلی بلاعوض هم گرفتم.مثلا وقتی ،دو ماهی مونده بود به امتحانات پایانی  هردوره که قبلا براتون چگونگی این امتحانات را مفصل عرض کرده ام ، میرفتم ورقه معرفی به امتحان را به دفتر تعاونی دانشجویان ارائه می دادم ومی گفتم چون امتحان دارم دیگه نمی تونم بیمارستان کار کنم وشب تا صبح کشیک بدم.مسئول مربوطه پس ازبرسی پرونده دانشجوئی ماهی 800 الی هزار مارک بلاعوض می دا د ؛ تا بشینم فقط بکوب درس بخونم تا آماده امتحانات بشم.

در دورۀ بالینی دودورۀ کارآموزی داشتیم یه، دو ماهی کار درمطب یک پزشک بود که باروش کاردر مطب آشنا می شدیم ویه دو ماهی در یک بیمارستان.این دوماه بیمارستان را میتونستیم داوطلبانه درهر کشوری غیرازآلمان هم بگذرونیم.وپول بلیط رفت وبرگشت به آن کشوررا هم دانشگاه پرداخت می کرد.بشرطی که پس ازمراجعت یک گزارش کاری ازآن بیمارستان بصورت مشروح تحویل دانشگاه بدیم.منم فرصت را غنیمت شمردم ، گفتم سه سالی میشه که نرفتم ایران.من که تصمیم دارم بعد از اتمام تحصیلات برم ایران وقصد ماندن برای همیشه در آلمان را ندارم،پس از این موقعیت استفاده کنم.برم ایران واین دوره را دریک بیمارستان ببینم و با سیستم درمانی ایران آشنا بشم وبدین ترتیب پول بلیط هواپیما را هم دانشگاه متفبل میشه.البته پس از اینکه گزارش کار آموزیم را ارائه بدم.

تصمیم را عملی کردم ولی دقیقا یادم نیست چه سالی بود ولی اوج جنگ بود.شایدتابستان سال 62 یا 63 بود.خب این بار سفرم به ایران چند منظوره بود هم بعد از مدتها خانواده ام را می دیدم،هم کارآموزیم را انجام میدادم که یک تکلیف بود و هم با سیستم آموزشی ودرمانی در ایران آشنا می شدم.مثل فقرات قبل بدون اینکه خبری به خانواده ام بدم ،رفتم ایران.ساعت سه نیمه شب هواپیما در فرودگاه مهراباد نشست وتا برسم خونه ساعت پنج صبح شد.زنگ زدم مادر خدا بیامرزم اومد پشت در وگفت :کیه ؟ گقتم :منم ! مادرم با چشمان خواب آلود درو بروم باز کرد. وبا ناباوری منو در آستانه در دید.وبا سر صدای ما بقیه اعضای خانواده از خواب بیدار شدند. وبچه خواهرم وخواهرم یه راست رفتن سراغ چمدانم ، دنبال سوغاتی ها.

پس از یه روز استراحت به والدینم گفتم که باید برم به یه بیمارستانی تا کارآموزی کنم.نزدیکترین بیمارستان به خونمون بیمارستان سینا بود. از خونمون که درخیابان ابوسعید نرسیده به میدان منیریه بود پیاده رفتم بیمارستان سینا.یه راست رفتم سراغ رئیس ویا معاون آموزشی یا کسی که بتونه جوابگوی خواسته ام باشه . ولی کسی رو پیدا نکردم.آمبولانس بود که آژیر می کشید ومجروح می اورد.یک همهمه ای بود که نگو و نپرس.مردم چپ و راست بالا پائین می رفتند.سر صدا بلند بود که هواپیماهای عراقی اومد. آژیر قرمز زده می شد. ومنم که ندید پدید بودم،نمی دونستم معنی این آژیر چیه قرمزه ،زرده ،سفیده؟هاج و واج نظاره گر بودم. روز اول کسی که جوابگو باشه پیدا نکردم.رئیس ومعاون در اطاق عمل بودند.رفتم اورژانس شاید یک پزشکی یا دانشجوئی پیدا کنم.تا راجع به کارم باهاش صحبت کنم.وراهنمائی بگیرم. دیدم اطاق اورژانس خیلی شلوغه ،نگهبان رام نمیداد تو. میگفت نمیشه بری تو.اورژانس پراز مجروحه.گفتم من پزشک یعنی دانشجوی پزشکی هستم هنوز جمله مو تموم نکرده بودم که دستم رو گرفت و کشید تو وگفت:

مسلمون انصافت کجاست هی !!! مردم دارن اینجا جون میدن تو راست راست داری اینجا راه میری. وبرد سر چندتا بچۀ خونی مالی شده که توی راهرو روی زمین ولو شده بودن ونای حتی گریه کردن را هم نداشتن.

گفتم : خب یه روپوشی بدید تا شروع کنم یه کاری کنم.

گفت : روپوش چیه مؤمن ! خانوم اسفندیاری! به این دکتر یه ست وسائل جراحی بده .

گفتم : من هنوزدکتر نیستم دانشجو هستم از آلمان اومدم.باز حرفم تموم نشده

گفت :خانوم معادی ! خدا رسونده یه دکتر از آلمان اومده، خجالتیه! شایدم درست فارسی بلد نیست توکه زبون  خارجکی هارو بلدی بیا وردستش کمک کن تا این زخمی هارو جمع وجور کنه.

خلاصه سرتونو درد نیارم تا اومدم بجنبم یه سری مجروح جلوم ردیف کردن . یه دختر خردسالی بود که ساعد چپش تا مچ دستش بریده شده وگوشت و استخوان همش زده بود بیرون.هوا گرم وسط تابستون عرق شرشر ازسر وصورتم میریخت .دیگه اینجا پرستار "مونیکا " نبود که عرقامو پاک کنه. با آستینم عرقمو خشک می کردم تا روی زخم بچه نریزه.مگس هم مرتب درحال پرواز روی زخم ها بود .باناراحتی می گفتم آخه این چه وضعیه این اطاق باید استریل باشه ! این مگسها اینجا چکار می کنن؟ خانوم معادی به انگلیسی با لهجه شیرین آذری گفت : آقای دکتر اینجا مثل جبهه است.شرایط  شرایط جنگی است.

گفتم : خانوم معادی به خودتون زحمت ندید من ایرانی هستم فارسی حرف  بزنید ،آذری هم صحبت کنید متوجه میشم. لیدوکائین کم بود طفلکی بچه !هنوز محل بریدگی اش بیحس نشده بود ومدام جیغ میزد وخانوم معادی دستشو گرفته وبا وزن حدود 90 کیلونی اش روی پاهاش نشسته بود تا تکون نخوره. تا من بتونم کارمو انجام بدم. خلاصه سرتون رو درد نیارم تا عصر مدام مجروح بود که می یاوردند. یه مرد جوانی هم در اثر جراحت شدید "پنوموتوراکس" یعنی هوای ریه وارد فضای قفسۀ سینه شده بود،به سختی نفس می کشید موقتا با یه مقدار گاز روی زخم سینه اش گذاشته ومحکم بستم و گفتم این فقره کارمن نیست فوری ببرید اطاق عمل .پس از نیم ساعتی دیدم دوباره آوردنش . پرسیدم چرا برگردوندید؟ گفتن که تموم کرد.

خلاصه تا عصر بدون اینکه یادم بیوفته که ناهاری هم باید خورد،مشغول رسیدگی به مجروحان بودم. یه ساعتی ازغروب آفتاب می گذشت که رفتم خونه.وقتی مادر خدابیامرزم منو دید .با وحشت گفت چی شده؟ چرا لباسات خونیه؟ چرا رنگت پریده؟ تصادف کردی؟ سالمی !!؟

گفتم: نگران نباشید سالمم. ولی مامان جونم اجازه بدید یه راست برم حموم ؛ بعد براتون تعریف می کنم که چی شده.

الهی !

دل چگونه کالائی است که شکستۀ آن را خریداری و فرموده ای:

" پیش دل شکسته ام."

تا هفته دیگر وبا ادامه خاطرات خدا یار ونگهدارتان باد.

  
نویسنده : نبضگیر ; ساعت ۱۱:٥٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٤ اسفند ۱۳۸٩
تگ ها :