از برلین تا بناب

خاطرات یک پزشک

پاپا نوئل Weihnachtsmann

به نام حضرت دوست که رحمان و رحیم اوست.

اردیبهشت ،بهشت ماه های ربیع به آخرین روزهایش رسید،و چه زود دیر شد.

زمانی که مدرسه میرفتم، روزهای آخر اردیبهشت سخت می گذشت،چون خودمونو آماده امتحانات خردادمی کردیم.لذا می گفتیم اردیجهنم.ولی شما عزیزان جان که همه الحمدالله در طول سال درس خونده اید،و آمادگی دارید.انشالله که هرروزتان اردیبهشت و سبز سبز باشد.

 خب اگر یادتون باشه هفته پیش عرض کردم،تا پاسی از نیمه شب ،شب میلاد حضرت عیسی بن مریم(ع) در کلیسای بزرگ شهر با میزبانانم دعا خواندیم،صف به صف،  دوش به دوش،من مسلمان هم، همردیف آنها در جمع آنها. همه عیسی مسیح را می خواندیم،هر که با ظن خود شد یار او،دمساز او. خدای را بندگانند، که ایشان معشوقند و محبوبند ،و حق تعالی طالب ایشان است  و هر چه وظیفه عاشقان است،او برای ایشان می کند.

حال خوبی بهم دست داده بود،پس از راز ونیاز بر گشتیم خونه.

زیردرخت تزئین شده کریسمس،کادوهایی که باصطلاح " واین آختس مان" یا همان پاپا نوئل آورده بود چیده بودند.

مادر بزرگ یکی یکی کادوها را بر می داشت و اسم کسی که روی کادو نوشته شده بود،می خوند وبه صاحبش می داد،و یک کادوهم به اسم من بود.همه با شادی خاصی باز کردند،برای من هم پاپا نوئل یک شال گردن ابریشم یشمی رنگ هدیه کرده بود.

منم متاسفانه هیچ فکر اینجارو نکرده بودم که باید کادوئی بدم،شب قبلش یک عکس سیاه قلم از آکسل و تانیا کشیده بودم،اونوکادوش کرده گذاشته بودم زیردرخت کاج .با دیدن عکسها بچه ها کلی ذوق کردند.وکلاز آنها را بعدا قاب کرد و به دیوار زد،که هنوزم که هنوزه، به دیوارنصبه.

در طول این ده روز تعطیلات کریسمس،با همه فامیلها و دوستانشان آشنا شدم.به خانه آنها جهت عید دیدنی میرفتیم،و آنها هم می آمدند.و در هر فرصتی از اوضاع ایران وسیاست و حکومت شاه می پرسید،و بحث می کردیم.وقتی 22 بهمن 57 انقلاب پیروز شد،کلاز اولین نفری بود که به من تلفن زد و تبریک گفت.

 در این مدت که با هیچ ایرانی هموطن تماس نداشتم و مجبور بودم که فقط آلمانی حرف بزنم،کلی زبانم پیشرفت کرد،طوری بود که وقتی خواب می دیدم در خواب هم آلمانی حرف میزدم.و هر مطلبی را که می خواستم بگم مثل سابق توی ذهنم اول از فارسی به آلمانی ترجمه نمی کردم،ویرایش نمی کردم،تا آنرا بیان کنم.

اینجا از فرصت استفاده می کنم،وبه تمام دوستانی که تصمیم دارند،احیانا به کشوری جهت ادامه تحصیلات سفر کنند،توصیه می کنم برای مدتی با هموطنان تماسی نداشته باشید.تا مجبور شوید که صحبت کنید.این باعث میشه زبانتان تقویت بشه .یک ایرونی را می شناختم ،که شش ماه اول ورودش در یک خانواده در ایالت بایرن پانسیون شده بود.وقتی دوره اش تموم شد،واقعا زبان آلمانی را خوب حرف میزد آنهم با گویش بایرنی .که خیلی ها فکر می کردند که شاید مادرش اهل مونیخ باشد.البته تماس اولیه با ایرانی ها برای راهنمائی در غربت ولایت الزامیست.و پس از مسلط شدن به زبان ، در طول اقامت در غربت باز باید حتما با هموطنان رفت و آمد داشت.که این نیاز است،وگرنه انسان دچار بیماریهای روحی می گردد. و ما افرادی را شاهد بودیم که از ایرانی ها بریده بودند،و پس از مدتی دچار بیماریهای روحی شدند و کارشان به بستری شدن کشید.

 بهر حال بگذریم ،داشتم چی می گفتم؟ ها بله ! خلاصه این سفر باعث شد،که دوستان بسیار خوب  آلمانی پیدا کنم، که پس از گذشت بیش ازسی و چهار سال هنوز دوستیمان پابرجاست و مرتب در ارتباط هستیم و پس از مراجعتم به ایران دو بار به آلمان سفر کرده ام که هر دوبار باز میهمانشان بودم و این باعث شد که با فرهنگ و زندگی آنها از نزدیک آشنا بشم، وفرهنگ ایران و ایرانی را به آنان نیزمعرفی کنم.

خلاصه ده روز تعطیلات کریسمس خیلی زود تمام شد وساعت برگشت فرا رسید.و در این مدت بقدری به هم انس گرفته بودیم،که موقع خداحافظی برگیت بانوی مهربان میزبان، به آرامی اشک بر گونه هایش جاری شد.و بچه ها دستمو محکم گرفته بودند که نرو.کلاز به بچه ها می گفت : سید بازم میا د پیشمون،ما هم میریم برلین پیشش. با سوت قطار ،از هم جدا شدیم،ودستها به امید دیار مجدد تکان می خوردند.

خب دوستان مهربانم،قطار زندگی نیز در حرکته،امیدوارم مسیر حرکت قطار زندگیتان همیشه سبز سبز باشه و به اوج خوشبختی و سعادت برسید.

تا ایستگاه دیگر و هفته دیگر بدرود.

تعطیلات کریسمس در منزل کلاوز مادر بزرگها آکسل ، تانیا و من مشغول یک نوع بازی فکری هستیم!

 

 

 

من همراه مادر و مادربزرگ در کنار برکه ای که آبش یخ بسته بود ایستاده و تانیا را تماشا می کنیم که با کفش اسکی که شب کریسمس کادو گرفته بود مشغول اسکی بازی است.

 

 

 

کلاوز در کنار خلیج لوبک (البته این عکس مربوط به حدودا ١٠ سال پیش است)

 

 

کلاوز و همسرش در کنار مادرش که در سن ٩٩ سالگی پارسال فوت کرد

 

  
نویسنده : نبضگیر ; ساعت ٥:٥٦ ‎ب.ظ روز جمعه ۳۱ اردیبهشت ۱۳۸٩
تگ ها :

میهمان ویژه مراسم کریسمس

به نام حضرت دوست که آرامبخش دلها از اوست.

امتحانات میان ترم انگار نزدیک است ودرسها سنگین تر و تعداد حضارهم نسبتا کمتر.در هر حال برای تمام دوستان مهربانم آرزوی موفقیت را دارم.

خب هفتۀ پیش عرض کردم که دعوت نامه برای میهمانی کریسمس برام آمد.برای  خانوادۀ رهباین نیز نامه ای با یک قطعه عکس از من با کلیه مشخصاتم فرستاده بودند

تا بدانند میهمانشان کیست .روز و ساعت حرکت بسوی میزبان و دوستان جدید آلمانی در شهری بنام لوبک فرارسید.

لوبک یک شهر کوچک بندری در حدود 70 کیلومتری شمال هامبورگ واقع شده،که  از طریق خلیج لوبک به دریای بالتیک و کشور های دانمارک و هلند وسوئد راه دارده.این دفعه دیگه چمدان را نبستم،بلکه یه ساک کوچک با وسائل شخصی برای ده روز مسافرت برداشته و سوار قطار شدم.قطار از بین مزارع و شهرهای مختلف آلمان شرقی که بیشتربه دهات و شهرهای توسعه نیافته شبیه بود،رد می شد و بو وفضای  مرده کمونیستی کاملا مشهود بود ،. وقدم بقدم پادگانها و سربازان شوروی با پرچمهای سرخ و داس وچکش دیده می شد.و هر وقت قطار در ایستگاهی، کوتاه توقفی می کرد. سربازان ارتش سرخ بلافاصله جلوی سکوها می آمدند ،که کسی از افراد آلمان شرقی به قطار نزدیک نشه،و واقعا دراین توقف کوتاه نفس به سختی بیرون می آمد.و وقتی به مرز میرسیدیم و مامورین کمونیستی پیاده می شدندو به مامورین غرب تحویل داده می شد.و وارد آلمان غربی می شدیم ، نفسها آروم می شد.هر چند بیچاره ها با آدم کاری نداشتند ، شاید خودشون هم د لشون می خواست بیان اینور. ولی نمی دونم چرا در آن فضای حکومتی نفسها سنگین می شد.بهر حال پس از چند ساعت تلق تلوق ، قطار وارد ایستگاه لوبک شد.

از قطار پیاده شدم.حالا من میزبانانم را نمی شناختم و نمی تونستم آنها را شناسائی کنم. ولی آنها یک عکس از طرف مؤسسه با کلیه مشخصاتم را داشتند.منتظربودم که از طرف آنها شناسائی بشم.با قدم های آهسته و نگران به طرف سالن ایستگاه قدم بر می داشتم ، که ناگهان دیدم.یک مرد بلوند نسبتا بلند قد با یه دختر بچۀ حدودا 6 ساله و یک پسر بچه شاید 9 ساله در طرفینش از بالای پله ها بطرف من دست تکان می دهند.اول شک کردم که با من هستند،ولی وقتی صدا زدند :

 "هلو سید !  ویر زیند هیر."  هلو سید ! ما اینجا هستیم

مطمئن شدم که خودشون هستند.بچه ها شادی کنان بسویم دویدند،انگارعمو یا دائی شان را پس از مدتها می بینند.مرد بلوند 38 ساله با چهره بشاش و خندان بسویم آمد،و خود و بچه هاشو معرفی کرد.من " کلاز"،پسرم" آکسل" و دخترم " تانیا" و خانومم " بریگیتا " در منزله و منتظر شماست.

پس از معارفه سوار ماشینشون شدم و راه افتادیم.خونه شون در حاشیه شهر در یک منطقۀ ویلائی به نام" نین دورف" نزدیک جنگل بود.تا برسیم خونه در طول راه مرتب حرف می زد.از آنجائی که یک فرهنگی بود مثل یک معلم با حوصله و شمرده و آروم صحبت می کرد.اول فکر کردم شاید داره منو ملاحظه می کنه، تا متوجه بشم که چی داره میگه.ولی بعد دیدم با همه اینجور صحبت میکنه.

کلاز برام تعریف می کرد که وقتی فهمیدم مهمانم یک دانشجو از ایران است،فوری رفتم کتابخانه مرکزی شهر و چند کتاب راجع به تاریخ ،فرهنگ وموقیت جغرافیائی ایران گرفتم و مطالعه کردم،تا فرهنگ و تاریخ کشورتان را بهتر بشناسم. و حالا کلی سئوال دارم که در طول اقامت تان از شما خواهم پرسید.رسیدیم خونه شون وبانوی میزبان با کمال خوشروئی خیر مقدم گفت.در طبقه بالا که اطاق بچه ها و اطاق خوابشان بود،اطاق آکسل پسرشان را برای من آماده کرده بودند و آکسل به اطاق خواهرش تانیا موقتا نقل مکان کرده بود.منو به اطاقم راهنمائی کردند.حمام،سرویس بهداشتی و هرچه لازم بود بهم نشون دادند.و برگیت گفت: هرچه لازم داشتی بگوئید و راحت باشید و اینجا را مثل خونه خودتان بدانید.

در بدو ورود احساس غریبی داشتم.تا کنون در یک جمع وخانوادۀ آلمانی نبودم.نمیدونستم چی بگم،چکار کنم،می ترسیدم حرکتی انجام بدم که خوشایند آنها نباشه.زبان هم آنچنان مسلط نبودم که همه چیز را بفهمم ویا منظورم را دقیق بفهمانم.ولی برخورد صمیمی و دوستانه آنها باعث شد خیلی زود آن حس غریب برطرف بشه.پس از گذشت یک روز کلاز گفت:دیگه با هم " دووتچسن " کنیم. یعنی همدیگر را تو خطاب کنیم.در آلمان وقتی با هم صمیمی میشن،همدیگر را تو خطاب می کنند.چون معتقدنداستفاده ازتو صمیمت را نشان می دهد.

همان روز اول رفتیم بازار و از فروشگاه هائی که متعلق به عربها یا ترکها بود گوشت و مرغ ذبح اسلامی خرید و تمام آن مدت که من میهمانشان بودم گوشت خوک و مشروبات الکلی نخوردند.تمام جاهای دیدنی لوبک را در این ده روز نشان دادند.

وشب میلاد حضرت مسیح می خواستند که کلیسا بروند.

با احتیاط ازشون پرسیدم که:

 منهم میتونم در مراسم دعا در کلیسا شرکت کنم؟که جواب دادند:بله صد البته.شب میلاد مسیح در کلیسای بزرگ شهر که مملو از جمعیت بود،رفتیم.کشیش سخنرانی و موعظه می کرد و بین صحبت ها ارگ بزرگ، موسیقی مخصوص دعا را می نواخت و تمام جمعیت با نظم خاصی باهم دعا می خواندند.که من چیز زیادی نمی فهمیدم. من هم در دلم می خواندم "وسلام علیه یوم ولد و... السلام علیک یا عیسی روح الله....السلام علیک یا عیسی بن مریم....."

هرچه بود،فکر کنم حرف دل من مسلمان شیعه وحرف دل آن مسیحیان معتقد یکی بود.منتهی هر کدام با روش و منش خاص خودشان.آنها آن شرح صدر را داشتند که مرا در مراسم بزرگ رسمی شان با طیب خاطر شرکت دهند،ولی نمی دانم چرا ما آنهارابه مساجد و اماکن مقدس خود راه نمی دهیم، ونجس و... میدانیم و غیر از خود کسی راقبول نداریم وفقط خود را بهشتی می دانیم،وبهشت را دربست از حالا پیش خرید کرده ایم!!!!       

آخ زدیم باز تو خاکی، از حکایت دور شدیم،خب این نشان می ده که شب به آخر رسید

وحکایت همچنان باقیست،و شما مهربانان جان، خسته.

همگی را بخدا می سپارم،موفق باشید.تا هفتۀ آینده بدرود.

آهان راستی! تا دارید چایی نوش جان می کنید،یک اطلاعیه خدمتتون دارم.هفته آینده من دو سه روزی مسافرم.به جای چهارشنبه شب، اگر زنده باشم جمعه در خدمتتون خواهم بود.پس تا جمعه خدا نگهدار.

  
نویسنده : نبضگیر ; ساعت ٥:٤۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳۸٩
تگ ها :

برلین غربی در دل آلمان شرقی

 

به نیمۀ بهار رسیدیم.چیزی هم نمونده که گیلاس ها برسه.هوا مطبوع،چای هم آماده،دوستان هم سر حال .پس سفر به برلین را آغاز می کنیم.

موقعیت جغرافیائی این شهر برام خیلی جالب بود. همانطور که دوستان مطلع هستند،پس از شکست آلمان هیتلری از کشورهای متفقین. آلمان را به دونیمه تقسیم کردند.نیمه غربی در اشغال سه کشورآمریکا،انگلیس وفرانسه درآمد ونیمه شرقی در اشغال شوروی.چون برلین که پایتخت بود در نیمه شرق قرار گرفته بود،سه کشور غربی برای اینکه در دل کشوربلوک شرق کمونیستی پایگاهی داشته باشند،گفتند پایتخت برلین را نیز باید به دو نیمه تقسیم کنیم.شوروی قبول نمی کرد ولی پس از گفتگوهای زیاد شوروی تسلیم شد ولی به شرطی که نیمه شرقی برلین همچنان پایتخت آلمان شرقی بماند ولی آلمان غربی شهر دیگری را در نیمه غربی برای خود پایتخت انتخاب کند.سه کشور غربی این پیشنهاد را پذیرفتند و شهر" بن" در غرب آلمان را بعنوان پایتخت جدید انتخاب کردند و در نتیجه شوروی دور تا ودور برلین غربی را ابتدا سیم خار دار سپس دیوار کشید که اهالی شرق به غرب فرار نکنند.و حالا من وامثال من وشهروندان آلمان غربی برای رفتن به نیمه غربی برلین مسافتی حدود 200-300 کیلومتر خاک آلمان شرقی را با قطار ویا با ماشین از جاده مخصوص باید طی کنند تا به مرز برلین غربی برسند و البته با تشریفات سخت گیرانه مرز داران آلمان شرقی.مثل اینکه نیمی از شهر بغداد که دورش دیوار کشیده باشند متعلق به خاک ایران باشه،وضعیت برلین هم اینطوری بود.البته ناگفته نماند که حالا حدود بیست سالیست که پس از فرو پاشی شوروی سابق،دیوار برلین هم فرو ریخت و هر دو آلمان متحد شدند.و پایتخت از بن دگر بار به برلین انتقال یافت.

بهر حال باز چمدان زوار درفته ام که دیگه از دستم خسته شده بود بستم واز هامبورگ و دوستان با صفایش خداحافظی کرده با قطار از خاک آلمان شرقی گذشته وارد برلین غربی شدم.

هر سه ماه یکبار در مسجد هامبورگ سمیناری تشکیل می شد که دانشجویان ایرانی مقیم شهرهای شمال آلمان و از جمله برلین در آن شرکت می کردند.در این سمینارها با چند دانشجوی ایرانی مقیم برلین غربی آشنا شده بودم.که یکی از آنها محبت کرده بود و آمد به ایستگاه مرکزی قطار به استقبالم.وبرام خوابگاه جور کرد و با دانشگاه و شهر و دوستان ایرانی آشنا نمود.بدین ترتیب زندگی در برلین شروع شد.ولی نه بعنوان دانشجوی پزشکی،بلکه دانشجوی فیزیک دانشگاه فنی برلین.    

کم کم با دانشجویان ایرانی در برلین آشنا می شدم و همه واقعا مهربان و دلسوز و بهمدیگر کمک می کردند،مخصوصا به دانشجوهای تازه واردی چون من.

یک دانشجوی ایرانی در رشته راه وساختمان بنام حسن بود،که واقعا منبع اطلاعات و روابط عمومی اش خیلی قوی بود.و عجیب روحیه کمک به دیگران را داشت و هنوز هم اینچنین است.او هم برگشته به ایران و مشغول کار و زندگیست و هر وقت از موضوعی خبر دار می شد بهمه خبر میداد،که چنین موردی وجود دارد اقدام کنید،خیلی مفید است.وخیرش به همه میرسید و هنوز هم می رسد.یک روز در" منزا"  ( نهار خوری دانشگاه) بودم،که حسن را دیدم،اومد سر میز نهار و گفت :

سید جان یک مؤسسۀ فرهنگی در آلمان هست که جهت آشنائی فرهنگ ملل مختلف ، وسیلۀ ارتباط افراد را با هم فراهم می کند،تا بایکدیگر رفت وآمد داشته باشند و بدین ترتیب با رسم ورسوم همدیگر آشنا شوند.اگر می خواهی بیا این فرم را پرکن تا ترتیب آشنائی تو با یک خانوادۀ آلمانی را فراهم کند،فقط 50 مارکی حق ثبت نام است.و بقیه خرج و مخارج از قبیل بلیط رفت و برگشت ویک یا دو هفته خورد و خوراکت با آنهاست.گفتم نکنه یک مرکز جاسوسی تحت پوشش فعالیتهای فرهنگی باشه !

گفت نه جانم،این مؤسسه یک مرکز بین المللی است و شناخته شده است و حتی تبادل دانشجوی میهمان با دانشگاههای معتبردنیا را نیزانجام می دهند،فقط یک کار فرهنگی و علمی است.

بلاخره متقاعدم کرد،که می تواند مفید باشد،در نتیجه فرم را پر کردم.در فرم غیر از سؤالهائی کلیشه ای که می شود از خصوصیات و علائق شخصی نیزسئوال شده بود.مثل اینکه از چه غذاهائی مجبورید پرهیز کنید؟ آیا برای شما مهم است که خانواده میزبان شماسیگاری باشند یا در منزل سگ نگهداری کنند؟......؟

منهم ورقه را پر کردم ودر محلهای مشخص شده نوشتم که سیگاری نیستم،مشروبات الکلی،گوشت خوک نمی خورم، ترجیح میدم میزبانم سیگاری نباشند و سگ نگهداری

نکنند.ودوست دارم که تعطیلات " واین آختن " یا همان کریسمس میهمان باشم .چون خیلی تمایل دارم از نزدیک با مراسم کریسمس آشنا بشم .فرم پر شده رابا دو قطعه عکس به آدرس آن مؤسسه فرستادم.پس ازحدودا دوهفته بعد جواب آمد،که من ده روز در تعطیلات   کریسمس میهمان یک خانواده فرهنگی بنام " کلاز رهباین " در شهری بنام" لوبک" خواهم بود.در جوف پاکت نامه یک بلیط رفت و برگشت بنام من نیز  صادر شده بود.در ضمن ازم خواسته بودند که در صورت انصراف در عرض 72 ساعت باطلاع برسانم و یا اگر تمایل داشتم در زمان دیگر میزبان دیگری را پیشنهاد کنند.درغیر اینصورت تلفنی با میزبان که شماره تلفن نیزداده شده بود،تماس بگیرم و از رفتنم پیش آنها خبرشان کنم.

خب اگر بخواهم این میهمانی کریسمس را تعریف کنم طولانی میشه و خسته میشید

بقیه حکایت بماند برای هفته آینده.

تا درودی دیگر بدرود.

  
نویسنده : نبضگیر ; ساعت ٩:٥٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٥ اردیبهشت ۱۳۸٩
تگ ها :

الهی ! وای بر من اگر دلی از من برنجد !

 سلامی به لطافت باران بهاری،داره بارون میاد،زیر درخت گیلاس خیس میشیم،بریم زیرآلاچیق بشینیم،حالا بهتر شد،خب چائی هم آماده است.پس میتونیم حکایت این هفته را شروع کنیم.

با نزدیک شدن بوقت نماز جمعه، مسلمانان مقیم هامبورگ از ملیتهای مختلف،عرب،

ترک،پاکستانی،هندی،افغانی،اندونزیائی،مالزیائی،آلمانی وایرانی از دانشجو گرفته تا استاد دانشگاه و تاجرو کسبه وکارگربه صفوف نماز می پیوستند.خطبه های نماز به زبان  آلمانی توسط امام جماعت آقای محمد مجتهد شبستری خوانده شد. پس از نماز آقای شبستری منو به یک دانشجوی ایرانی بنام حبیب معرفی کرد و از ایشان خواستندند که منو راهنمائی کنند.

حبیب اولین دوست جدیدم در هامبورگ،پس از احوالپرسی پرسید: حالا کجا ساکنی؟

گفتم فلان هتل. با تعجب پرسید کجا؟؟!!! جوابشو تکرار کردم و دیگه چی شد که رفتم هتل،قضیه اش را نگفتم، راستش خجالت کشیدم. گفت مثل اینکه وضع مالی ات خیلی خوبه! ولی هرچند هم خوب باشه،صلاح نیست هتل بمونی.باهم رفتیم هتل،با هتل تصفیه حساب کردم و چمدانم را بر داشتم و حبیب منوبرد خانه خودش در یک خوابگاه دانشجوئی که حدود ده یا دوازده متری می شد.اطاق تک نفری با تمام سرویس حمام واجاق برقی،یخچال و تخت یکنفری،کتابخانه،میز تحریرو... یک هفته مهمانش بودم در آماده شدن برای امتحان زبان کمکم کرد و روز امتحان برد منو کالج و پس از قبول شدن اطاقی هم در همان خوابگاه برام جور کرد.

خدا را صدهزار مرتبه شکرکردم که هیچوقت منو رها نکرده ، بلکه این من بودم که دچار نسیان شده و به بندگانش دل بستم.حالا سر راهم حبیب را قرار داد و آنچه انتظارش را نداشتم،برام انجام داد،بدون آنکه مرا بشناسد،بی مزد و منت مرا به حریم زندگیش راه داد ومثل یک معلم خصوصی یک هفته تمام در آمورش زبان آلمانی کمکم کرد.بمدت یک ترم در کالج زبان هامبورگ درس خوندم و هرهفته درتفسیر قرآن و ایدئولوژی پای درس و صحبتهای آقای شبستری در مسجد هامبورگ می نشستم.که بسیار پر بار بود.

بمناسبتای مختلف مثل اعیاد مذهبی و یا ملی جهت عرض ادب به همان اقوام پدری سر می زدم.در یکی از این دیدارها که درسالن پذیرائی نشسته بودم واز درس و دانشگاه صحبت میکردیم،میهمانی از همان تجار های فرش وارد شد.پس از سلام وعرض تبریک عید فطر،میهمان از میزبان( با اشاره بطرف من) سئوال کرد : شاگرد جدیدته؟ با لحن خاصی جواب دادند که: نه دانشجوست و اشاره ای نکردند که از فامیلهاست. پس از لحظه ای بانوی میزبان منو به آشپزخانه دعوت کرد و ادامه پذیرائی را دور از میهمانان از ما بهترون ،در آشپرخانه انجام دادند.

ودر آن لحظه از خدا خواستم ،اول ظرفیت داشتن نعمت مال ومنال،مقام ومنصب و علم رابمن عطا کند،سپس صاحب آن نعمات گرداند.تا خود را نبازم،دلی را نشکنم،به کسی ظلم نکنم. الهی ! وای بر من اگر دلی از من برنجد !

بگذریم ،مدارک تحصیلی در ایران را برای گرفتن پذیرش بکمک دوستان به دانشگاههای مختلف فرستادم. اکثر دوستان معتقد بودند که گرفتن پذیرش پزشکی خیلی سخته و تشویق می کردند همان مکانیک یا رشته دیگر در همین راستا را انتخاب کنم.پس از پایان ترم وقبولی در امتحان پایانی کالج، از رشته فیزیک دانشگاه فنی برلین غربی برام پذیرش آمد. خدا جون! من رنج سفر به جان خریدم که پزشکی بخونم،همه رشته ها پذیرش میدن الا پزشکی!!.باز چمدونمو بستم روانه برلین شدم.تا فیزیک بخونم و شاید بعد به متا فیزیک  الهیات راه پیدا کنم.

خب تا برسیم به برلین تا هفته دیگر بدرود.

  
نویسنده : نبضگیر ; ساعت ۸:٥٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۸ اردیبهشت ۱۳۸٩
تگ ها :

ای یک دله صد دله یک دله کن

بنام حضرت دوست که هر چه داریم از اوست.

خب تقریبا اکثرعزیزان تشریف آوردن، اجازه می دید شروع کنیم؟

هفته پیش عرض کردم که مجبور شدم در یک هتل شیک در شهر زیبای بندری هامبورگ شب را به صبح برسونم.تا پاسی از نیمه شب در فکر بودم که فردا چه کنم؟

خیلی دلم گرفته بود، یه دفعه متوجه شدم بالشم از قطرات اشکم خیس شده،برخورد اقوامم برام غیر مترقبه بود،هیچ انتظارش را نداشتم که منو خسته و گرسنه در یک شهرغریب تنها بگذارن هتل و برن.این حال منو دوستانی که در غربت به تنهائی زندگی می کنند یا آنرا تجربه کرده اند بهتر میتونند درک کنند. دلم شکست،مونده بودم چه کنم!پس از کلی فکر وخیال به خود اومدم،که انتظار من از آنها بی مورد بوده، آنها سالیان سال است که در آلمان زندگی می کنند، شایدسنت و روش مردم اینجا با میهمان همین باشه،که محترمانه به استقبال میهمان میرند ولی درخانه شخصی پذیرائی نمی کنند من نباید از شون همان انتظار رسم و رسوم بین ایرونی ها را داشته باشم من بیش ازحد به اقوامم دل خوش کرده و لحظه ای خدا را فراموش کرده بودم،باید به خدا توکل کرد،خدا هم اسبابش را فراهم میکنه.بلند شدم دو رکعت نماز خوندم و از درگاه خدا توبه وطلب مغفرت کردم.

دلم آروم شد و خوابم برد.

بعد از نماز صبح یدفعه بفکرم رسید که در کشورهای اسلامی،هر وقت یک مسافر قریب در شهری لنگ بمونه،میره مسجد جامع شهر،از مسلمانان راهنمائی و کمک میگیره.اینجا کشور اسلامی نیست ولی شنیده بودم که ایرانیها درهامبورگ مسجد دارند.امروزهم جمعه است و حتما مسلمانان شهر در مسجد جمع میشن.رفتم به سجده و از خدا تشکر کردم که چنیین فکری به ذهنم انداخت و ازش خواستم که منواز در خانه اش نا امید برنگردونه.    

ای یک دله صد دله یک دله کن

مهردگران را ز دل خود یله کن

یک صبح به اخلاص بیابردرما

بر نیاید اگر کام تو،ازما گله کن

آری مهر دگران را از دل خود یله کردم وپرسان پرسان در جستجوی خانۀ خدا شدم.

کارت پستال زیر نما وقسمتهای مختلف داخل مسجد را نشان می دهد. مسجد در کنار ساحل دریاچه آلستر در خیابان " شونه آوس زیشت" واقع است که واقعا اسم با مسمی ایست،

 " یعنی" منظره زیبا" پلاک 36 .schöne Aussicht"  36

 

 

 

مسجد هامبورگ درکنار ساحل زیبای دریاچۀ " آلستر" بود. یعنی هنوزم اونجاست.

معماری مسجد بسیار زیبا ودر عین حال ساده و بدون تزئینات پر خرج ومخارج بود.ودر یک محله بسیار آرام و زیبا قرار داره." رب ادخلنی مدخل صدق..." با نیت صادقانه وارد مسجد شدم.از چند نفری که  ظاهرا ملیت اندونزیائی را داشتند ودر محوطه صحن مسجد که بیشتر شبیه یک باغ زیبا بود ،با هم صحبت می کردند، پس از سلام سراغ امام جماعت مسجد را گرفتم.یکی از آنها که مسن تر از دیگرا ن بنظر می رسید.

گفت : علیکم السلام" برودر" یعنی برادر بعد با تبسمی منو به دفتر امام جماعت راهنمائی کرد.پس از ورود به دفترکار امام جماعت،دیدم ای بابا ایشان از آشنایان هستند.امام جماعت کسی نبود جز شیخ " محمد مجتهد شبستری " برادر همین امام جمعه فعلی تبریز.

سلامی دادم و خودمو معرفی کردم او منو شناخت و جویای حال پدر بزرگم وخانواده ام شد.پس ازکلی خوش وبش،گفتم که اومدم اینجا درس بخونم وهفتۀ دیگه امتحان دارم.

ایشان پرسیدن: الان کجا ساکن شدی؟ گفتم هتل.گفتند چرا هتل؟!!جریان را گفتم.گفتند دوساعت دیگه نماز جمعه شروع میشه،سرو کلۀ دانشجوهای ایرانی پیدا میشه،نگران نباش من تورا به آنها معرفی می کنم و کارهایت را ردیف می کنند.

اینجا بد نیست، بطور خلاصه آقای شبستری را بهتون معرفی کنم.   

اقای محمد مجتهد شبستری به پیشنهاد و دعوت بعضی از مراجع و مرحوم شهید بهشتی به مرکز اسلامی هامبورگ میروند،و بعد از دکتر بهشتی مدیریت این مرکز یا همان مسجد امام علی(ع) هامبورگ را بعهده می گیرند.د رمدت حدود 9 سالی که در هامبورگ بودند،به زبان آلمانی تسلط کامل یافتندو  و فرصتی شد که با فرهنگ وتمدن غرب بویژه فلسفۀ جدید و الهیات مسیحی آشنا شود ودر دامنۀ آنها مطالعات و تحقیقات به عمل آورد.ودر سمینارها و کنفرانسهای بین المللی فلسفی و الهیاتی و سخنرانی در آنها بارها به کشورهای اروپایی،آمریکایی و عربی سفر کرده و با شخصیتهای بودایی،یهودی،مسیحی و مسلمان در نقاط مختلف جهان به گفتگو می نشست.یک بار در سال 1371 که برای گذراندن یک دوره تخصصی عازم آلمان بودم،بحسب اتفاق با ایشان و آقای دکتر سروش و حجت الاسلام آقای محمد جواد حجتی کرمانی در هواپیما هم پرواز بودیم. یادش بخیر.بهر حال ایشان همان آغاز انقلاب به ایران مراجعت کرده و در فعالیتای سیاسی وفرهنگی مشارکت میکنند وهمان دورۀ اول هم به نمایندگی مجلس انتخاب می شوند و سپس در دانشگاه با رتبه استاد تمام در رشتهای کلام و ادیان تطبیقی تدریس میکنند که حاصل آن نظریه "هرمنوتیک" می شود که جای خود را در ادبیات دینی باز کرد.نظریات و سخنرانی های محمد مجتهد شبستری در دانشگاه ها و محافل علمی متاسفانه به مذاق نظام سلطه سازگار نمی شود و ایشان طبق معمول مورد بی مهری و اذیت وآزار وبه بازنشستگی تحمیلی محکوم می گردند.

باز همان درد همیشگی عدم تحمل نظرات دیگران،مرز بندی خودی و غیر خودی و حذف کردنها....

خدایا کجاست آن شرح صدر که دو هفته پیش از گلشن راز نقل کردم!!    

 باز حکایت بدرازا کشید و شب به آخر رسید شب را چه گنه ،حدیث ما بود دراز.عزیزانم را خسته کردم،بقیه ماجرا بماند برای هفته آینده.

شب بخیر.

  
نویسنده : نبضگیر ; ساعت ۱٠:٢٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۸٩
تگ ها :