از برلین تا بناب

خاطرات یک پزشک

خود را برای دنیای امروز تربیت کنید

به نام حضرت دوست که هر چه داریم از اوست.

سلام بریاران همدل وهمراه .خب دراین اوج گرمای تابستان نسیم ملایم زیر درخت گیلاس باغچه مان لذت بخشه.لذت بخش تر از همه صفای دوستان عزیزجان می باشد.که هرچهارشنبه شب ما را تحمل کرده اند.وامشب سی و هفتمین هفتۀ خاطره گوئی راشروع می کنیم.

 

همانطورکه خدمت تان عرض کرده بودم،غیرازفعالیتهای فرهنگی،فعالیتهای مثلا سیاسی هم داشتیم.

در سالن زیر ناهار خوری دانشگاه،گروهای مختلف سیاسی(گروهای چپی،اعم از ایرانی ،آلمانی،فلسطینی) میزمی گذاشتند،ماهم هفته ای دوبار میزداشتیم.روی میزنشریه ماهانه انجمن مان،کتابهای شریعتی،مطهری،طالقانی و.. به فارسی ویا ترجمه شده به آلمانی رامی گذاشتیم.ویکی دو نفرمان پشت میز وامی ستاد وبه دانشجویانی که از خوردن ناهارفارغ شده بودند وبه میزما مراجعه می کردند،وارد بحث مسائل روزمی شدیم و به سئوالاتشان جواب می دادیم.وکتاب و نشریه مان را می فروختیم.وهمینطورما به میز دیگران مراجعه می کردیم.

گاهی بعضی از دانشجویان که متاسفانه ظرفیت تحمل نظر دیگری غیراز نظرخود را نداشتند،بحثها به مجادله وتوهین و مارک زدنهای سیاسی می کشید که درنتیجه هرازگاهی به برخوردهای فیزیکی نیز می انجامید.چون در آلمان پلیس حق ندارد که وارد دانشگاه گردد.در نتیجه به اندازه کافی هم دیگررا حسابی مشت ومال می دادند.اگرمن درآن لحظه بودم،وساطت می کردم و آنها هم مثلا حرمت من سید را نگه میداشتند و کوتاه می آمدند.البته حرمت ریش سفیدی ما بین ایرانی هابود.ولی یک بار یه آلمانی قرآن را سرمیزپاکستانیها پاره کرده بود،که غوغائی شد،ترکها ،عربها،پاکستانیها یه جنگی را انداختند،که پایانی نداشت،اونجا دیگه کسی به پرچم سفید من توجهی نداشت.اگر بیشتراصرارمی کردم منهم روانه بیمارستان می شدم.

واز فعالیتای دیگر سیاسی برقراری جلسات و یا میتینگهای عمومی بود.که یک سالنی از دانشگاه می گرفتیم،البته سالن را دانشگاه مجانی دراختیارمان می گذاشت،وبمناسبت خاص آنروز، برنامه سخنرانی و میزگرد وسئوال  وجواب به زبان آلمانی برپا می کردیم.ازاساتیدی که واقعا مورد استقبال همه اعم از آلمانی،وهمه ملیتها ازهرگرایش فکری قرار می گرفت،پروفسور فلاطوری استاد و رئیس انستیتوی اسلام شناسی دانشگاه کلن آلمان بود.

سخنرانی ایشان،عین کلاس درسشان بود،آرام و روان وبا تسلط به زبان آلمانی، انگار درس میدهند،که درواقع درس بود،و به ابهامات و سئولات با متانت جواب می دادند.برخلاف بعضی از جلسات که به تشنج کشیده می شد،ولی جلساتی که ایشان شرکت می کرد،بسیار آرام و متین بود.

پروفسورعبدالجواد فلاطوری ازآنجائیکه احاطه ای برحکمت اسلامی وجهان غرب داشت،از طریق گفتگو،معارف شیعه را معرفی و از آن در برابر شبهات دفاع می کرد.

ایشان همیشه در صحبتهایشان در جمع مان به ما می گفتند که" باید خودتان را برای دنیای امروز تربیت کنید".روانش شاد.فکر کنم بیش از ده سالی می شودکه در اثر سکته قلبی در آلمان فوت کردند.ولی پیکرشان به ایران منتقل شد.

یک میهمان عزیزی که همتون ایشان را می شناسید و دوستش دارید نیز ازایران آمد،که جلسات بسیار شیرینی با ایشان داشتیم،که اگر بخوام آنرا تعریف کنم،طولانی میشه. پس باشد برای هفته آینده.

دلتان شاد،لبتان خندان،قلبتان لبریزازعشق و روزو روزگارتان سبز سبز باد وخودراهمیشه در محضرخدابدانید،که خدا دوستتان دارد.

تا چهارشنبه شب آینده خدا نگهدارتان.

  
نویسنده : نبضگیر ; ساعت ۱٠:٢۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳٠ تیر ۱۳۸٩
تگ ها :

اندوه دو چندان

به نام حضرت دوست که آرام بخش دلها اوست

سلام به دوستان و یاران عزیز و سلام بر پویندگان راه حسین (ع) فرصت را غنیمت شمرده اعیاد شعبانیه را خدمت عزیزانم تبریک عرض می کنم.

هفته گذشته کمی راجع به سمینارهای سراسری در اروپا تعریف کردم.

جونم به شما بگه که این سمینارها، خب مخارجی هم داشت،چند نفری مسئول مالی می شدند،ازهمه یه لیست تهیه می کردند و ازنماینده هرگروهی ازهرشهری که آمده بودن،هزینه و کرایه سفر خود را می پرسیدن وتمام هزینه موادغذائی مصرف شده را حساب کرده و سرشکن می شد،و بدین ترتیب مخارج سمینارها توسط خود شرکت کنندگان تامین می گردید.

آنهائی که در آشپزی ماهر بودن غذا می پختن،ظرف شستن هم نوبتی بود.یه باردرظرف شستن، من با آقای بنی صدر باهم افتاده بودیم،من می شستم آقای بنی صدر آب می کشید.حین ظرف شستن هم بنی صدرهمینطور یه ریزبحث میکرد.ایشان عادت داشت که درمباحث اش اکثراتقسیم بندی  کنند،مثلا می گفت ما 32 نوع ازدواج داریم(ازدواج قدرت با قدرت،"که اتفاقا ازدواج دخترش با مسعود رجوی از این نوع بود"ازدواج ثروت با ثروت،ازدواج قدرت باثروت ووو...) یا مثلا می گفت 6 نوع زندان داریم،8 نوع آزادی داریم و9 نوع دمکراسی داریم و...همینطور که داشتیم با هم ظرف می شستیم،من به شوخی ازشون پرسیدم،آقای بنی صدر! ما چند نوع ظرف شستن داریم ؟  یه اصفهانی اونجا بود،که بلافاصله با همان لحن بنی صدر جواب داد : 52 نوع،شستن با ماشین ظرفشوئی و شستن بادست،شستن با ..... که همه خندیدن وخود بنی صدرکلی ریسه رفت .

یه خاطره تاسف بارنیزازاین دوران به یاد دارم،که حدود سه هفته پیش سالگردش بود. بد نیست به یاد بودش آنرا براتون تعریف کنم.همانطور که هفته های گذشته خدمت تون عرض کردم،ازجمله کتابهائی که درجلساتمان مورد استفاده قرارمی گرفت ،کتابهای مرحوم شریعتی بود،سخنرانی ها، درسها،مقالات و کتابهای ایشان نسل جوان آن روز را با اسلام آشتی داده بود وقتی ایشان درحسینیه ارشاد سخنرانی داشت مملو از دانشجویان و جوانان می شد.و بارها توسط رژیم شاه حسینیه بسته و دکتر زندانی می گردید.در زمان اسارتش کتابهایش با نام علی مزینانی به دستمان می رسید.آخرین باری که اززندان آزاد شدن،دقیقا یادم نیست .اواخر اردیبهشت 56 بود که شنیدیم، ایشان از کشور خارج شده و وارد لندن شدن.من خیلی خوشحال شدم که دوباره خاطره حسینیه ارشاد زنده می شود،ودگربارپای سخنرانیهایش خواهیم نشست.

ولی هنوزسه هفته ای از ورودشان به انگلستان نگذشته بود ، که خبرآمد دراقامتگاهش در"ساوت همیتون" بطورنامعلومی فوت کرده اند.هیچکس باورش نمی شد،چرا!! چگونه؟همه می گفتند حتما اورا شهید کرده اند.ولی آقای شبستری که از نزدیک دیده بودند،می گفتند پزشکان نظرشان اینست که که دکترسکته قلبی کرده اند.(شاید!!)

رژیم شاه برای خنثی کردن حرکات ضد رژیمی می خواست خود جنازه را تحویل گرفته و کار کفن و دفن را انجام دهد.ولی دانشجویان خارج کشور وافراد و اعضای نهضت آزادی و جبهۀ ملی ایران در اروپا پیامهائی به نخست وزیرانگلستان وسازمان عفو بین الملل فرستاده وازدولت انگلیس خواستند تا جنازه دکتر شریعتی را به رژیم ایران ندهند.و احسان شریعتی وکیلی گرفت تا مانع این کار شود.

سرانجام طی یک مراسم با شکوهی ازحضوراساتید بزرگ دانشگاهی و اندیشمندان ودانشجویان دراروپا دریکی ازمساجد لندن تشیع و بزرگداشتی برپا شد.ولی من بعلت داشتن امتحان آناتومی متاسفانه موفق نشدم دراین مراسم شرکت کنم.و این اندو مرا دوچندان کرده بود.

شریعتی نه تنها درایران به جوانان نسل ما"اسلامی بادیدگاه نو"رامعرفی کرد بلکه درآنسوی مرزها نظربسیاری ازاندیشمندان مسلمان و غیر مسلمان را نیز به این دین جلب کرده بود. بعنوان مثال هفته پیش عرض کردم که ژان پل سارتر چه گفته بود.

سو گلی! ایشان چه گفته بودند؟

سوگلی : ایوای ! غافلگیرم کردید. انتظار چنین سئوالی را نداشتم.بله ! هان! یه لحظه صبر کنید.آنده ژید؟ نه ژان پل ساتر گفته بود که،من مذهبی یا دینی ندارم،ولی اگر یه روزی روزگاری بخوام دینی انتخاب کنم،آن دین، دین شریعتی خواهد بود.وای قلبم از جا دراومد.

     بله کاملا درسته. ولی ایشان نگفتن که وای قلبم از جا دراومد.

بله بگذریم،منظورم این بود که دکتر شریعتی واقعا در زمان خود یک تحول بزرگی از بعد تفاهیم یا قرائت جدیدی از اسلام به دنیا معرفی کرد،و شاید گزافه نباشد اگربگویم ،درزمینه سازی وبوجود آوردن انقلاب نیز سهم بسزائی داشت.

در هر حال بعدازچند روز بلاخره پیکردکتر شریعتی میان استقبال با شکوه مردم دمشق و امام موسی صدرومتفکرین عرب وغیرعرب وارد دمشق شد و درنزدیکی حضرت زینب (س)، زبان گویای نهضت حسینی به خاک سپرده شد.

سه سال پیش توفیقی شد، رفته بودم دمشق به زیارت پرچمداران نهضت عاشورا.درست مقابل درب ورودی گورستان زینبیه چسبیده به دیوار سمت چپ ،در مقبره ای حقیر،ولی یک مردی بزرگ نویسنده" حاشیه زیارت وارث"  شریعتی آرمیده بود .

ظاهرا دکتر وصیت کرده بود که در حسینه ارشاد دفن شود،اینجا به امانت سپرده شد بود ،ولی نمیدانم چرا به وصییت اش عمل نشد.

 می خواستم یک جمله ای از کتاب پدر مادر ما متهمیم را براتون بخونم ولی خیلی طولانی شد بماند برای هفته بعد.خسته تون کردم ببخشید تا هفته آینده خدا پشت وپناهتان باد.شب بخیر.

الهی ! رجب بگذشت وما از خود نگذشتیم، و توازما بگذر!

  
نویسنده : نبضگیر ; ساعت ۱٠:٢٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۳ تیر ۱۳۸٩
تگ ها :

دین شریعتی

به نام خدای محمد(ص)،پیامبر رحمة اللعالمین.

 

سلام بر عزیزان محفل گرم خاطره ها!

 

ازفرصت استفاده کرده،پیشاپیش بیست وهفتم رجب، مبعث

نور نخستین،نبی مرسل و مللک مقرب را به شما عزیزان جان

تبریک میگم.

 

 

امیدوارم دوستانی که امتحان داشتند،با موفقیت آنرا پشت سر گذاشته و در امتحان

یزرگ زندگی نیزهمیشه سرفرازباشند.

هفته گذشته کمی راجع به فعالیتهای فرهنگی صحبت کردیم و گفتیم که.......

 

سوگلی : ببخشید !میشه کمی راجع به آن اندیشمندان غربی که نام بردید،توضیح که دارای چه افکار و نظراتی بودند؟

 

ولی بنای ما براینست که خاطره گوئی کنیم،اگر وارد بحثهای فلسفی بشیم،ممکنه برای

سایرعزیزان خسته کننده باشه.همانطور که وقتی کمی راجع به تحصیلات پزشکی در آلمان صحبت شد ،عزیزی معترض گردید.

 

فخرالسادات: در بین خاطره گوئی طرح بعضی مسائل مختلف هم میتونه برایمان آموزنده باشه.خب لطفا مختصر ومفید که.......

 

بسیارخوب،با اجازه سرورانم که همگی صاحب نظرهستند،بطور خلاصه راحع به دو یا سه متفکر غربی که هفته گذشته از آنها نام بردیم توضیح مختصری میدم.

 

ازاندیشمندان غربی که از نظریاتش راجع به انسان بیشترمورد مطالعه قرار می دادیم "ژان پل سارتر" فیلسوف فرانسوی بود که فکر می کنم بک یا دوسال بعد از انقلاب اسلامی ایران فوت کردند.ایشان معتقد به مکتب "اگزیستانسیالیست" بودند.نظریه

آزادی بنیادی انسان را مطرح میکردند و باور داشتند که " انسان محکوم به آزادیست"و رئیس سازمان دفاع از زندانیان سیاسی ایران بودند و تا پیروزی انقلاب نیز ادامه داشت.از حرفهای جالب ایشان که بخاطر دارم این بود که می گفت:

" من دین ندارم،ولی اگر می خواستم دینی را انتخاب کنم، آن دین، دین شریعتی بود"

 

"آندره ژید" نیز یک نویسنده فرانسوی بودند که معتقد به مکتب "نمادگرائی" بودند. و براین باور بودند که " عشق به هستی،مترادف عشق به خداوند است" و خداوند را

در همه موجودات متجلی میدید. و از آثارش " مائده های زمینی" "ضد اخلاق" و " دخمه های واتیکان" به فارسی ترجمه شده.

 

" هگل" هم یک فیلسوف آلمانیست که در برلین مدفون است. هگل را می توان آخرین فیلسوف مکتب "ایدئالیسم" دانست. و "مارکس" از بزرگترین شاگردان هگل ، روش دیالکتیک هگل را،که بر" اصل تضاد" برقرار بود، در عرصه زندگی بشری وارد کرد. 

 

خب فکرکنم،برای این جلسه کافی باشه درفرصتهای بعدی به سایرین نیز می پردازیم. ما غیر از سمینارهای سه ماهه شمال آلمان که در هامبورگ تشکیل می شد.که هفته گذشته ذکر شد،یک سمینارفرهنگی سیاسی ،سالی یک بار متشکل از تمام دانشجویان مسلمان  سراسراروپا ،غالبادرفرانکفورت که مرکزیت داشت و نسبتا به همه نزدیکتر بود، برگزار می کردیم.ولی گاهی هم می شد که در رم ایتالیا و وین اتریش و یا پاریس تشکیل می گردید. وغالبا افتتاح سمینار با پیام امام خمینی(ره) که ازنجف توسط صادق طباطبائی،که برادر خانم سید احمد خمینی بودند،قرائت می شد.

موضوع سمینارها بستگی داشت، به اوضاع سیاسی آنروزها و دانشجویان از شهرها و کشورهای مختلف اروپائی در این پنج شش روز مقالات خود را مطرح می کردند و در پیرامون آن بحثها در می گرفت. و در روز آخر میزگردی از شرکت کنندگان تشکیل می شد،که اوج داغی و شیرینی سمینار در آن مناظره ها و سئوال وجوابها بود. 

آخرین وداغ ترین میزگردی که بخاطر دارم،میزگردی بود که از آقایان دکتر سید ابوالحسن بنی صدر از پاریس،حجت الاسلام محمد مجتهد شبستری از هامبورگ(که ذکرخیرش را درخاطره ای که ازهامبورگ داشتم، برایتان نقل کردم) وبالاخره حاج فرج از لندن تشکیل شده بود.حاج فرج همان جناب آقای دکترسید عبدالکریم سروش بودند،که آن زمان به حاج فرج معروف بود،ایشان دارای دکترای داروسازی از دانشگاه تهران بود،که فکر کنم اوائل دهه 50 بود ،که به توصیه مرحوم شهید بهشتی عازم لندن شدند تا در مرکز اسلامی شیعیان(امام باره) در لندن مشغول فعالیتهای مذهبی باشند.

حاج فرج یا همان دکتر سروش با وجودیکه خیلی جوان بودند،در همان زمان کتابی به نام " تضاد دیالکتیکی تالیف کردند،که سرو صدای زیادی بپا کرد. و محمدعلی رجائی راجع به این کتاب می گفت: کتاب تو در زندان به ما رسید و آبی بود که روی بسیاری از آتشها ریخت وبچه های مسلمان را به سلاح تازه ای مسلح کرد. این کتاب دستمایه ای علمی و آکادمیک برای مقابله با ادعاهای ماتریالیست ها در زندان شد. بعد ازآن کتاب "نهاد نا آرام جهان" در باب نظریه حرکت جوهری ملا صدرا تالیف کرد،که توسط آبت الله مطهری پیشنهاد شد که امام خمینی مطالعه کنند،

که مورد تحسین و تائید و تشویق امام قرار گرفت.

 

فخرالزمان: ولی آقای دکتر نظرعلمای حاکم امروز غیراز این است!

 

بله! کاملا درست می فرمائید،همانطورکه اشاره کردید،علمای حاکم !!.ولی علمائی که  به حاشیه رانده شده اند،نظرشان چیز دیگریست. و در ضمن من نظر مرحوم شهید رجائی ، مطهری و امام را عرض کردم.

 

در هرحال عرض می کردم که میز گرد توسط این آقایان تشکیل شده بود وبسیار بحثهای داغ سیاسی وعقیدتی مطرح گردید،که البته از آن زمان بیش از سی سال می گذرد،و حافظه ضعیف من یاری نمی کند ،که چه صحبتهائی شد،البته یادداشتهائی از آن جلسه و سایر سمینارها بر می داشتم،ولی متاسفانه دیگر در دست رسم نیست.که اگر می بود فکر کنم مطالب تاریخی با ارزشی می شد.

 

بعضی از آقایان اشاره می کنند،که بازی آلمان و اسپانیا داره شروع میشه،بسیار خوب خسرو خان شما مرخصید،می توانید تشریف ببرید.

 

باز شب به آخر رسید خاطره ها به پایان نرسید،شب را چه گنه،حدیث ما بود دراز با نظرات عالمانه وفاضلانۀ تان ما را در این ره یاری کنید.

اگر عمری باقی بود تا هفته دیگر و چهارشنبه شب دیگر بدرود.

  
نویسنده : نبضگیر ; ساعت ۱۱:٢۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٠ تیر ۱۳۸٩
تگ ها :

کی می توان رسید به دریا ازین سراب

 

گفت نه والله وبالله العظیم        مالک الملک و برحمن ورحیم

 

به نام حضرت دوست که رحمن و رحیم اوست.

 

سلامی چو بوی خوش آشنائی.

 

 

هفته گذشته مقداری راجع به کار دانشجوئی در آلمان و روش تحصیلات پزشکی صحبت شد. در هفته های آینده باز اگر مطلبی به خاطرم رسید براتون تعریف خواهم کرد،ولی برای اینکه تنوعی باشه امشب به فعالیتای جنبی در کنار درس وکار می پردازیم.

در کنار درس و مشق ، با دانشجویان و دوستان و یاران همدل و همراه،جمعه شبها جلسه ای،انجمنی تشکیل می دادیم.در این جلسه ها در چند بعد فعالیت می کردیم.

یک – فعالیتهای فرهنگی

دوم – فعالیتهای سیاسی

سوم – فعالیتهای علمی

چهارم – فعالیتهای اجتماعی و رفاهی.

هر کس بسته به علاقه اش عضو یکی از کمسیونهای فوق می شد ولی در تمام فعالیتای چهارگانه نیز همکاری می کرد.

مثلا من چون همیشه به کارهای فرهنگی علاقمند بودم عضو و مسئولیت کمسیون

فرهنگی را داشته، ولی دربرنامه ها وآکسیونهای کمسیونهای دیگرنیز همکاری می کردم.

اساس مطالعات فرهنگی ما روی تفسیر قرآن و نهج البلاغه ،فلسفه و مکاتب و ایده ئولوژیهای غرب بود. و بیشتر از تفاسیر المیزان علامه طباطبائی،تفسیرنمونه وپرتوی از قرآن آیت الله طالقانی.

و از کتب و آثار مرحوم شریعتی،مطهری،طباطبائی،جلاالدین فارسی،هگل،ماکسیم رودینسون،آندره ژید، ژان پل ساتر وو..... استفاده می کردیم.

کار ما گروهی بود، بعنوان مثال،تصمیم می گرفتیم  که راجع به انسان تحقیق کنیم،کارها را تقسیم میکردیم.دوسه نفر راجع به دیدگاه مسیحیت به انسان مطلب تهیه می کردند.دو سه نفری از دیدگاه سایر مکاتب و همینطور از دیدگاه قرآن و نهج البلاغه.سپس تمام دیدگاه هارا مورد برسی قرار می دادیم.این تحقیق حدود دو سالی طول کشید.ویک کتاب با ارزشی از کار در آمد و همینطور راجع به زن ،توحید،آزادی،جهاد ووو..مطالعه و تحقیق می کردیم. و در مورد قرآن هم بیشترروی تفاسیر موضوعی کار می کردیم. و نتایج کار مان را هر سه ماه در سمینار منطقه ای شهرهای شمال آلمان که در هامبورگ تشکیل می شد،ارائه می دادیم.و البته از نطرات و نقدهای سازنده سایر دانشجویان شهرهای منطقه یاد شده و مخصوصا از درسهای امام جماعت هامبورگ جناب آقای محمد مجتهد شبستری (که درخاطراتم از هامبورگ ذکر خیرش را کرده بودم )استفاده می بردیم.

 

این فعالیتهای فرهنگی برایم خیلی لذت بخش و آموزنده بود،و شیرینی و حلاوت آن

روزها را هرگز فراموش نمی کنم.

هرچند ما در آلمان مثل شما عزیزان چند واحد درسی قرآن و معارف 1و2 نداشتیم و مجبور نبودیم که با تاسی به امدادهای غیبی ودوستان حد اقل نمره را کسب وپاس کنیم تا از الطاف استاد مربوطه رهائی یابیم.

ولی ما با میل باطنی و نیاز قلبی خود،اگرگزافه گوئی نکرده باشم می توانم ادعا کنم در حدیک رساله دکتری واقعا زحمت می کشیدیم و با عشق تحقیق می کردیم.

 

و شاید واقعا فرق مطالعات عقیدتی ما دانشجویان خارج از کشور با داخل این باشد که مثل شما برای چند واحد درسی معارف پولی پرداخت نمی کردیم،استادی نداشتیم

بخاطر نمره درس نمی خواندیم،مدرکی دریافت نمی کردیم اجباری در کار نبود،و ،وو...فقط و فقط برای دل خودمان ، فعالیت فرهنگی داشتیم.لذا لذتش را نیز می بردیم.

ولی سیستم آموزشی مخصوصا در مورد واحدهای دینی و اعتقادی در اینجا،نمی دانم چگونه است،که البته شما ها را عرض نمی کنم، جسارت نباشد،ولی آنچه از خود دانشجویانم می شنوم،علاقه ای که وجود ندارد،که هیچ !حتی جوانان با وجود اینکه در جامعۀ اسلامی زندگی می کنند و اساتید بزرگی هم دارند ،مع الوصف دین گریز نیز شده اند.

باعرض پوزش از بعضی آقایان مسئول امور فرهنگی،من حقیر درآن مرکز کفر وفساد خیلی مسلمان تر بودم،از زمانی که به ایران اسلامی برگشتم. . از همان جلسات کوچک و بی ریای خودمان بسیار درسها آموختم تا منابر بعضی از آقایان در مساجد ایران. من وامثال من در آلمان جمعه شبها به جای دورهم نشستن و جلسه فرآن داشتن می توانستیم،در مجالس لهو و لعب شرکت کنیم و گشت ارشادی هم وجود نداشت و چماقی هم بالای سرمان نبود،ودرست در مرکز فرهنگ غرب زندگی میکردیم و هیچ از تهاجم فرهنگ غرب ترسی هم نداشتیم.و علوم انسانی متفکرین غربی نیز ما را منحرف نکرد،البته من چنین فکر میکنم شاید هم همین نظراتم دلیل بر انحرافم باشد که خود خبر ندارم.

ولی بیش ازسی سال است که از مهد کودک گرفته تا کارشناسی ارشد معارف و اخلاق اسلامی درس می دهند،ولی باز از تهاجم فرهنگی می ترسند.

چرا؟ ایراد کار کجاست؟

ببخشید از خاطره گوئی منحرف شدیم .دملی چرکین بود که سر باز کرد.

 

از درس و بحث مدرسه ام حاصلی نشد

کی می توان رسید به دریا ازین سراب

این جاهلان که دعوی ارشاد می کنند

در خرقه شان بغیر منم تحفه ای میاب

                                            (امام خمینی ره )

 

خسته تون کردم،حضور شما در این محفل و نظرات سازنده تان ، مارا برای ادامه این ره دلگرم می کند.

تا چهارشنبه شب دیگر شما را بخدا می سپارم

  
نویسنده : نبضگیر ; ساعت ۱٠:٠٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٩ تیر ۱۳۸٩
تگ ها :

دیدنیها

به نام حضرت دوست که آرامبخش دلها اوست .

 

سلام بر عزیزان جان !

بهار هم با تمام زیبائهایش تمام شد،امیدوارم که بهار زندگیتان همیشه پرشکوفه و پر بار باد.

هفته پیش عرض کردم که خوشبختانه این کار بود که اکثرا دنبال من می اومد،و مرتب سوپروایزر تلفن می زد و بهم کار می داد. و گاهی من ناز می کردم و می گفتم امتحان دارم فرصت نمی کنم.ولی اکثر دانشجویان ناچار بودن برن "توسما" و ساعتها بشینن و منتظر کار باشند.

 اطاق کاریابی بود که توسط خود دانشجویان دردانشگاه اداره م شد.توسماTUSMA

از حروف اول" تلفن "   " اوند"  " شتودنت "  " ماخن "  " آلس " تشکیل شده،

یعنی " تلفن کن و دانشجویان همه کار براتون انجام میدن."

T=Telefonierenتلفن کن 

U= und و                      

S= Studenten  دانشجویان 

M= machenانجام می دهند  

A= allesهمه چیز را          

دانشجو ها می رفتند" توسما" و اونجا می نشتند تا کسی تلفن کنه و کار مناسبی پیشنهاد بشه.همه جور کار بود.از بچه نگهداشتن گرفته تا کارهای فنی،کارگری ووو...........

 ازکارهای جالبی که انجام دادم، غیراز کاربرای کانال دوم تلوزیون آلمان درسیرک  که قبلا براتون تعریفشو کردم ،یه کاری هم اونموقع که درفرایبورگ بودم انجام دادم ،که خالی از لطف نیست،اگر حوصله شو دارید براتون تعریف کنم.

حتما این ستونهائی را که درکنار خیابانها، پیاده روها که پوسترهای تبلیغاتی روش می چسبانند دیده اید. درفرایبورگ یک شرکت مبلمان سازی عین همین ستونها را با فیبر بسیار سبک ساخته و دوربرش پوسترهای تبلیغاتی مبلمان خود را چسبونده بود. و یک کشی هم بصورت ضربدری در داخل ستون تعبیه کرده بود.حالا کارمن این بود که برم داخل این ستون و کشها روی شانه ام  قرار می گرفت و در مقابلم به یک دریچه ای باز کرده بودند که بتونم جلومو ببینم. و از صبح تا شب کارم این بود که درخیابان سنگفرشی که مخصوص عابر پیاده در مرکز خرید شهر بود برم،تا در معرض دید خلق الله باشم.یه صندلی تاشو سبک هم داده بودند که هر وقت خسته شدم بشینم.منم کتاب زبانم را برداشته بودم و از هر فرصتی استفاده می کردم و درسمو می خوندم.

گاهی هم شیطنت هائی می کردم.

یعنی از پنجره تعبیه شده بر ستون بیرون را نگاه می کردم،وقتی می دیدم یه عده زن وبچه با باباشون دارن میان بطرف ستون و می خوان پوسترها رو نگاه و بخونن.یه دفعه حرکت می کردم بطرفشون، وقتی میدیدن که ناگهان ستون به اون بزرگی داره  حرکت می کنه ،عکس العمل آنها شبیه همان دیدنیها میشد.و کلی همه می خندیدند.چون باورشون نمی شد که این ستون استوانه ای از مصالح ساختمانی نباشه.بله اینهم از کارهائی بود که هیچوقت یادم نمیره. و درامدش ای بدکی نبود.    

ولی با ورود به بیمارستان دیگه دنبال کارهای متفرقه نرفتم.و همانطور که گفتم هزینه

زندگیم به این طریق تامین می شد.

هنوزتا ساعت یازده شروع فوتبالُ فرصت داریم ،فکر کنم آلمان بازی داره.اگر اجازه داشته باشم یه توضیح کوتاهی هم برای خسرو خان و سایر علاقمندان پزشکی یک روند کوتاهی از تحصیلات پزشکی در آلمان بگم،وباز هروقت موردش پیش آمد باز جزئیات دیگررا خواهم گفت.

 

تحصیلات پزشکی در آلمان:

دوسال یا چهار ترم دوره علوم پایه است.که دروس پایه مثل فیزیک ،شیمی،آناتومی،

هیستولوژی،فیزیولوژی وو...که آخرهرترم توسط استاد مربوطه امتحان کتبی و گاهی

هم کتبی و شفاهی گرفته میشه.پس از پاس کردن کلیه دروس این دوسال یک امتحان

سراسری در کل آلمان طی دو روز از ساعت 9 الی 13 از همان دروس پاس شده گرفته میشه.با حداقل نمره یعنی 60% مجوز ورود به دوره بالینی داده می شود.در صورت یک نمره کمترشش ماه دیگرمیتوان دوباره در امنحان مشابه شرکت کرد.در صورت دوبار رد شدن،دیگردانشجواز ادامه پزشکی محروم می گردد. این امتحان سراسری فیزیکوم نام دارد.

دورۀ بالینی به سه دوره تقسیم میشود:

دوره اول باز دوسال است،پس از یاس کردن تمام دروس باز یک امتحان سراسزی به نام اگزام یک مثل فیزیکوم ولی با این تفاوت در صورت عدم موفقیت می توان دوره دوم را شروع کرد،ولی باید ترم بعد دوباره در امتحان اگزام شرکت کند.

دوره دوم هم باز دوسال است بازمثل دوره های قبلی.و در پایان دوره باز پس از پاس

کردن تمام دروس و در صورت قبولی اگزام یک باید در امتحان سراسری اگزام 2 شرکت کرد.در این مرحله نیز اگر کسی دوبار ناموفق بود ،دیگر از ادامه تحصیل محروم می گردد.

دوره سوم یک سال است و"پراکتیشه یار" یا همان انترنی است. در این یکسال بصورت عملی دربخش داخلی،جراحی ودر یک رشته تخصصی که بعدا دانشجو تمایل دارد در آن رشته تخصص ببیند(که من اورتوپدی را انتخاب کرده بودم) باید کار کرد.ودر پایان دوره فوق باز یک اگزام سه که در سراسر آلمان هماهنگ انجام می شود باید شرکت نمود.در صورت قبولی در یک امتحان شفاهی در سه رشته ای که پراکتیک شده انجام میشود.بدین ترتیب که سه استاد مربوطه سه بیمار در رشته های داخلی و جراحی و رشته تخصصی دلخواهی که گذرانده معرفی می شود،دانشجو باید بیماران را ویزیت کرده و سپس در یک جلسه مشترک به سئوالات هر سه استاد باید جواب دهد.باز مثل مراحل قبلی اگر دوبار ناموفق باشد،با وجود گذراندن تمام دوره پزشکی باید ازپزشکی خدا حافظی کند.

امیدوارم که تونسته باشم تا حدودی شما را باروش آموزش پزشکی آشنا کرده باشم.

باز اگر سئوالی بود در خدمت هستم.

تا چهارشنبه شب دیگر بدرود.

  
نویسنده : نبضگیر ; ساعت ٩:٥٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢ تیر ۱۳۸٩
تگ ها :