از برلین تا بناب

خاطرات یک پزشک

مجیزگوئی

به نام حضرت دوست،که رحمان و رحیم اوست

سلام برعزیزان جان ! نماز و روزه هایتان قبول باشد.

درادامه خاطراتم خدمت تان عرض کنم که نزدیک ماه ها و روزهای آخر حکومت پهلوی می شدیم.تظاهرات و شلوغی ها درشهرهای مختلف ایران، مثل کشتارمردم درقم،کشتارچهلم قم درتبریز،کشتارچهلم تبریزدر یزد و همینطورچهل چهل پشت سرهم و شلوغی و کشتار دانشگاه تهران و هفده شهریوروو....وانعکاس آن درخارج کشور زیاد شده بود و به تبع آن تظاهرات وآکسیونهای مختلف به خارج کشورنیزسرایت کرده،گروه های مختلف چه مذهبی وچه غیرمذهبی ازهرگروه و گرایشی فعالیت شان به اوج رسیده بود.همه هرنوع حرکاتی از جلسات علنی و غیر علنی گرفته تظاهرات خیابانی و پخش اعلامیه ها و ایجاد نمایشگاه های عکس از جنایات شاه و تظا هرات جهت آزادی زندانیان سیاسی درایران و میتینگهای عمومی در میادین بزرگ شهرهای اروپا .از جمله آلمان وبرلین انجام می شد.

جنبشهای دانشجوئی چه درداخل ایران و چه درخارج کشوراکثرا تحت تاثیرسران احزاب و تشکیلات مختلف سیاسی درایران ویاشاخۀ آن درخارج کشور بودند.و مواضعی که گرفته می شد،همان مواضع گروه متبوع شان بود و نشریات سیاسی آنهارانیزدر بین دانشجویان پخش می کردند.

و این باعث می شد که بین دانشجویان،بین افرادی که دوستان صمیمی بودند،تفرقه،کدورت وحتی دشمنی بوجود آید و وحدت وانسجام از بین برود.حالا غیراز چپی ها که خود به انشعابات زیادی تقسیم شده بودند.بین مذهبی ها هم انشعاباتی نیزبوجود آمد.مخصوصا پس ازتغییرایدئولوژی سازمان مجاهدین خلق در زندان.

فخرالسادات: مگربنیان گذاران سازمان مجاهدین مسلمان نبودند؟

 چرا دخترم ! بنیان گذاران سازمان مجاهدین خلق مثل محمد  حنیف نژاد،سعید،محسن وعلی اصغربدیع زادگان از فعالین مسلمان جبهه ملی وسپس نهضت آزادی بودند.وقتی آیت الله طالقانی،مهندس مهدی بازرگان و دکترسحابی به زندان افتادند،آنها سازمان مجاهدین خلق را تشکیل دادند.

فخرالزمان: پس اینائی که تغییر ایده ئولوژی دادند،کیا بودند و چرا؟

 چرائی اُش خیلی طولانیست وخارج ازموضوع بحث ماست.ولی افرادی که در زندان تغییر ایده ئولوژی دادند،تقی شهرام،و دوستانش وحید افراخته وبهرام آرام بودند. وقتی که شهرام از زندان فرار کرد ،آیه قرآنی که روی آرم سازمان نوشته بود حذف کرد و سازمانی به نام سازمان پیکاردر راه آزادی طبقه کارگر را با مرام مارکسیستی تاسیس کرد.

حالا قصۀ تغییرات در درون سازمان خیلی طولانیه، من اینو می خواستم خدمت دوستان عزیزم بگم که،این دوستان و دانشجویانی که با هم بودیم،بعلت سمپات ویاطرفدار شدن، هر کدام بسوئی گرایش پیدا کردند.یک عده طرفدار گروه بنی صدر،یه عده طرفدار دارو دسته قطب زاده، ابراهیم یزدی ویه عده ای هم به سمت وسوی مجاهدین خلق رفتند.

 فخرالسادات:پس شما معتقد به تک حزبی هستید؟

 نه جانم ! نه !! هرگز من معتقد به تک حزبی نیستم.ولی بر این باور هستم که،

اولا،جنبشهای دانشجوئی بهتر است که مستقل ازاحزاب وتشکیلات سیاسی عمل کنند.

ثانیا،گرایش به هر گروه و حزبی نباید موجب این شود که بقول معروف ذوب در رهبری حزب شویم،تا حدی که خود مستقل ازرهبری حزب و یا تشکل سیاسی و یا سازمان،نتوانیم نظری وفکری داشته باشیم.واین ذوب دررهبری باعث می شود ،که او را عاری از خطا بدانیم،حرف اورا آیه منزل  بدانیم و اورا آنقدر بالا بریم وتمجید وتسبیحش کنیم.تا امربر خود رهبرهم مشتبه شود.و متاسفانه همین مجیزگوئیها،و طرفداری های کورکورانه، ظلمی است برسران حزبها.افرادی چون بنی صدر، مسعود رجوی ، وووو.......چوب همین ستایش ها راخوردند.انسان خیلی باید قوی باشد که تحت تاثیراین تعاریف قرارنگیرد.

درهرحال بحث به درازا کشید،می خواستم این را عرض کنم که داشتن حزب خوب است بشرطی که موازین آن نیزحفظ شود،با وجود داشتن تفکرات مختلف حرمت و احترام همدیگررا باید داشت.ولی چون همیشه ودر همه این ظرفیت نیست،لذا روابطه حسنه تبدیل به دشمنی می شود.

 سوگل: شما طرفدار کدام حزب بودید؟

فخر الزمان: چی میگی! آقای دکتر خودشون یه حزب بودن وکلی مرید داشتند.

به هیچ وجه چنین نبوده .من یک دانشجوی ساده ای بودم،نه مرید داشتم نه دار و دسته ای و زیربیدق هیچ حزبی هم سینه نزده ام.

خب بحثهای سیاسی همیشه کش داره،آنزمان هم که اوج بحرانهای سیاسی بود،بعضی وقتها تا صبح می نشستیم و بحث می کردیم.هرچند امشب تازه مقدمه ای بود که عرض شد،ولی بعنوان حسن ختام در رابطه باهمین بحث  چند خط از کتاب معراج السعاده ملا احمد نراقی را براتون می خوانم:

" هرکه طالب آن باشد که مدح او کنند و خوش آمد او گویند،ومتنفرباشد از اینکه انتقاد اوکنند.واین صفت،نتیجۀحب جاه است.واز مهلکات عظیمه است......

سید عالم(ص) فرمود:این است و جز این نیست که مردمان هلاک شدند به واسطه متابعت هوا و هوس ودوستی مدح وثنا."

خب ببخشید باز بحث طولانی شد ،  باید زود بخوابید تا برای سحری بتونید بیدار شید.بقیه ماجراهای سیاسی آن زمان بماند برای هفته بعد.

الهی  ! نام تو ما را جواز و مهر تو ما را جهاز.

الهی  ! شناخت تو ما را امان ، و لطف تو ما را عیان .  ( خواجه عبدالله انصاری )

روز و روزگار بر شما خوش شب بخیر.     

  
نویسنده : نبضگیر ; ساعت ٩:٤٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٧ امرداد ۱۳۸٩
تگ ها :

مرا آنگونه کن که دوست داری

به نام حضرت دوست،که شنوندۀ نجواها اوست

یا سامع الاصوات!

 

ماه رمضان شد می ومیخانه برافتاد

عشق وطرب وباده بوقت سحرافتاد

افطاربمی کرد بَرم پیرخرابات       گفتم که توراروزه به برگ وثمرافتاد

با باده وضو گیرکه در مذهب رندان

در حضرت حق این عملت بارورافتاد

                                                                         (امام خمینی ره)

سلام بریاران همدل وهمراه.امشب شب اول ماه مبارک رمضان است.ازهمه عزیزانم التماس دعا دارم،دروقت سحرهنگامه دلدادگی با حضرت دوست این حقیرکمترین رانیزبیاد آرید.

درچهلمین چهارشنبه شب محفل خاطره گوئیها،مصادف با اولین شب ماه مبارک رمضان،خاطره ای از رمضانهای درغربت را براتون تعریف میکنم

اولین ماه رمضان دوران دانشجوئی درهامبورگ بودم .درست سی وچهار سال پیش.آن زمان هم رمضان درتابستان بود.هامبورگ بعلت موقعیت جغرافیائی که در شمال آلمان قراردارد، درتابستان شبهایش خیلی کوتاه و روزهای طولانی دارد.ساعت حدود 22:15 افطار و حدود ساعت 1:20 اذان صبح می شد.یعنی فاصله افطار و سحری چیزی حدود سه الی چهار ساعت بود.و بیش ازبیست ساعت درچله تابستان روزه می گرفتیم.اولین روزه درغربت آنهم به این شکل خیلی سخت بود. 

ساعات سحر،آنهم درغربت،درتنهائی،دردل شب با خدا راز و نیاز کردن حال غریبی داشت.دوستان غربت نشین من،بهترمیتوانند حرف مرا درک کنند.حال ما ،حال کودکی را داشت،که پس ازسرگردانی ودور از پدر ومادر،ناگهان عزیزش را مادرش را می یابد و با چشمان گریان به دامن  او پناه می برد.

آری ! حال ما با خدا چنین بود.در غربت در تنهائی انگارخدا را یافته بودیم وبه آغوش او پناهنده شده بودیم. فاصلۀ ما تا خدا یک قدم است و آن یک قدم پا گذاشتن روی خود است. فقط یک قدم و آن هم روی خود،نه روی دیگران پا گذاشتن.

 الهی انت کما اُحب فاجعلنی کما تُحب. محبوبا! تو آن گونه هستی که من دوست دارم،من از تو راضی هستم، اما اصل رضایت توست.پس مرا آنگونه کن که دوست داری.

در برلین هم که بودم باز ماه رمضان با دوستان همدل و همراه حال و هوای دیگری داشتیم.نوبتی افطاری می دادیم. یک شب میهمان ترکهای ترکیه می شدیم،یک شب پاکستانیها،یک شب عربها،و یک شب هم ما ایرانیها افطاری می دادیم.لابی خوابگاه را با موکتها و زیر اندازهائی که داشتیم مفروش می کردیم.وبساط سادۀ افطار را می چیدیم.صفایش این بود که کاملا ساده و دانشجوئی بود.نه مثل افطاریهای تجملی در رستورانهای شیک و گران بهای ایران،نه ریا نه چشم هم چشمی.لذا اینگونه افطاری ساده بسیار لذت بخش بود و هنوزم که هنوزاست، در حسرت ماه رمضانهای در غربت هستم.مخصوصا مراسم شب احیا در همان  لابی خوابگاه خودمان بر گذار می کردیم.یکی دعا را با ترجمه و تفسیر می خواند،یکی در مورد نزول قرآن وشهادت و زندگی حضرت علی(ع) صحبت می کرد،ومراسم قرآن بر سرگذاشتن.متاسفانه نمی توانم آن حال خاص خودمان را براتون بیان کنم.یک حال عجیب وغریبی بود که دراینجا درکشورخودمان آن حس را هرگز نداشته و ندیدم.خوب به یاد دارم،یکبارشب احیا شب بیست و یکم بود ،که چراغها خاموش و آرام آرام داشتیم مناجات می کردیم،که صدایمان بالا نرود و مزاحم دانشجویانی که خواب بودند و استراحت می کردند نشویم.گویا یک دختر و پسردانشجوی آلمانی و یونانی ساکن خوابگاه که از بیرون می آمدند،متوجه مراسم شب احیای ما شده.وداخل می شوند،با وجود اینکه نمی دانستند که چه می گوئیم و چه می کنیم،در گوشه ای آرام نشستند وگوش دادند و می گریستند.گویا آنها هم دنبال گمشدۀ شان بودند.

یاد آن زمانی افتادم که شب کریسمس در کلیسای لوبک در کنار خانوادۀ کلاوزهرکسی به زبان خود با خداراز و نیاز می کرد و حالا دو مسیحی در دل شب درشب احیا در کنارمسلمانان با معبود خود نجوا می کنند.

خدایا لذت دوستی خودت را بما به چشان.

تا چهارشنبه شب دیگربه حضرت دوست می سپارمتان.شب بخیر

  
نویسنده : نبضگیر ; ساعت ۱٠:۱۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٠ امرداد ۱۳۸٩
تگ ها :

دقت،رقبت و حس انسان دوستی

به نام خداوند جان آفرین.

سلام برهمراهان عزیز جان! به محفل خاطره گوئی چهارشنبه شبها خیلی خوش آمدید.به نیمه تابستان رسیدیم،ولی مع الوصف نسیمی که در باغچه کوچک ما می وزد، نسبتا هوایش را مطبوع کرده است.

هفته گذشته عرض می کردم که علامه محمد تقی جعفری میهمانمان بود،قدمشان برایم خوش یمن بود.پس ازرفتنشان،در امتحان تُوتُوریوم آناتومی قبول شدم.و بنا شد از ترم آینده ،توتورآناتومی بشم.

دردانشکده های پزشکی ایران نمیدونم چطوریه،ولی درآلمان درس خواندن و درس دادن تقریبا در بعضی موارد شبیه حوزه های علمیه است.مثلا استاد را خودت می توانی انتخاب کنی.دوم اینکه برای درس خواندن دو الی سه دانشجو با هم تشکیل کارگروهی را میدهند،کار گروهی بدین ترتیب است که مبحثی را هرکس می خواند سپس با هم در مورد آن از هم سئوال و جواب می کنند.و دانشجوئی که در درسی مهارت خاصی داشته باشد ،می تواند نزد استاد مربوطه امتحان توتوریوم را بدهد و در صورت قبولی و تائید استاد به دانشجویان ترم پائین تردرس داده ورفع اشکال کند.و به این دانشجو توتور می گفتند.ومنهم موفق شدم که توتور آناتومی بشم ومسئول ده دانشجوی سال اولی شدم که در تمام طول ترم سرمیزسالن تشریح روی جنازۀ بنده خدانی به آنها درس داده و رفع اشکال می کردم.بابت این توتوریوم نیز ماهی 800 مارک حقوق می گرفتم.

می خواستم عکسهائی که از سالن تشریح دارم براتون نشون بدم،ولی بعد پشیمون شدم،چون همه قادر به تماشای چنین صحنه هائی نیستند.چون واقعا ناراحت کننده است.من خودم باراولی که وارد سالن تشریح شدم،لحظه ای منقلب شدم و مخصوصا بوی داروی نگدارنده ای که به اجساد می زنند،شدیدا ناراحتم کرد.ولی ازهمه بدترموقعی بود،که آخرین مرحله امتحان آناتومی (مغز) بود.من آخرین دانشجوی سر میزمان بودم که استاد می خواست ازم امتحان بگیره.هفت دانشجوی قبلی، مغزمورد امتحان را به اندازه کافی برش داده بودند و دیگرچیزی از مغز نمانده بود که استاد ازم بپرسد.لذا استاد بمن گفت برو ته سالن از حوضچه یک مغز بیار تا ازت امتحان بگیرم.ته سالن دوحوضچه بود،من در یکی را باز کردم ،که ناگهان به جای مغز فقط سرهای بریده بود که بعضی با چشمان بازوبعضی بسته روی هم قرار داشت.فوری درآن را بستم وبرای لحظاتی از حال رفته بودم،یاد آنچه تاریخ از جنایت مغولها که از سر مناره ساخته بودند افتادم.دانشجوئی متوجه حالم شد پرسید چی شده گفتم آمده ام از حوضچه مغز ببرم ولی اینجا فقط سر بریده هست.او گفت اشتباهی باز کردی مغزها دراین حوضچه بغلی است.

استاد ازم پرسید پس کجا ماندی چرا اینهمه دیر کردی؟چرا رنگت پریده؟.آن دانشجو جریان را توضیح داد.و استاد گفت : خب برو بیرون یه هوائی بسرت بخوره بعد اگر آمادگیشو داشتی بیا امتحان بده.که چنین کردم.

بله پزشکی تنها پوشیدن روپوش سفید زیبا نیست،بلکه خیلی صحنه های دردناکی هم دارد،که پزشک باید آنرا تحمل کرده،وفقط و فقط  در فکر تشخیص و کمک کردن به بیمار باشد ،اگر بنا باشه احساسی برخورد نماید،هیچوقت نمی تواند بداد بیمار برسد.

دقت،رقبت و حس انسان دوستی از اساسی ترین پیش شرط های پزشکی است.

ببخشید با این خاطره ناراحتتان کردم،حالا چه خوب شد که عکس هارو نشون ندادم.

فخرالسادات : ولی شما چنان دقیق شرح دادید،که نیازی به دیدن عکس ها نبود.انگارمارا بردید سالن تشریح وهمه چیزرانشون دادید.

 واقعا صحنه های وحشتناکی بود.

عذر می خوام انشاالله هفته دیگرببینم چی یادم بیاد،تا با یه خاطره شیرینی جبران کنم.

تا هفته دیگر خدا نگهدار.

  
نویسنده : نبضگیر ; ساعت ۱٠:۱٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳ امرداد ۱۳۸٩
تگ ها :

عطرگوهر ناب الهی

به نام حضرت دوست که رحمان ورحیم اوست

 

سلام بریاران همراه محفل خاطره گونی چهارشنبه شبها

خب قبل ازهرچیزی میلاد منجی عالم بشریت راخدمتتون تبریک میگم. از درخت گیلاس دیگه چیزی نمانده،با چای و نقل ارومیه که یکی از بیمارانم سوغاتی آورده ، تازه تازه است کامتان را شیرین کنید.نوش جان!!

درخوابگاهم که دریک منطقۀ جنگلی بسیارزیبا به نام" ایشکامپف"  قرارداشت،پشت میزتحریرم جلوی پنجره ای که مقابلش یک درخت بزرگ بلوط بود نشسته و داشتم درس می خوندم.که تلفن زنگ زد.آن سوی خط کسی نبود جزمادر خدا بیامرزم.مدتها بود که صدای مهربانش رانشنیده بودم.خیلی خوشحال شدم.سی و سه سال پیش مثل حالا اینترنت،چت کردن نبود که هرروز باهم صحبت کنیم و تصاویر همدیگرو ببینیم.تلفن کردن هم گرون بود،بیشتر نامه می نوشتیم،که هنوز بعضی از نامه ها رو نگهداشته ام.مرحوم پدرم خط خیلی قشنگی داشت،گاهی نامه را بدون نقطه می نوشت.منهم گاهی برای خواهر کوچولوم نامه بصورت دایره ای می نوشتم که از مرکز دایره شروع می شد و درپیرامون آن خاتمه می یافت.یادش بخیر.چه زود دیر شد.

بگذریم، داشتم می گفتم که پشت تلفن مادرم بود،پس از سلام وعلیک وقربون  صدقۀ همدیگررفتن.مادرم گفت بزودی میهمانی بزرگوارازایران برات میاد.یک میهمان سفارشی ازطرف پدربزرگته،باید ازش خوب پذیرائی کنی. پرسیدم این میهمان عزیزآق بابا کیه؟مامان گفت: علامه محمدتقی جعفری.گفتم مامان جونم من فقط یه اطاق کوچک هشت متری درخوابگاه دارم.مامان گفت مسئله ای نیست ایشان در اطاقهای خیلی کوچکتروتاریک و نموروبدون امکانات در نجف بعنوان طلبه زندگی وبه این مسائل عادت کرده اند.مونده بودم که از یک علامه چگونه دراین اطاقم باید پذیرائی کنم!!

روزموعود فرا رسید،رفتم فرودگاه" تگل" برلین به پیشوازعلامه.مثل همیشه با چهرۀ نورانی وبشاش و خنده روی ایشان روبرو شدم.در بین راه تابرسیم خوابگاه ازایشان سئوال کردم چند روز در برلین اقامت خواهید داشت؟ آیا اجازه می دهید از دانشگاه سالنی بگیریم و تدارک جلسه سخنرانی عمومی را بگذاریم؟ولی ایشان فرمودند که نه فرصت چنین برنامه هائی را ندارند. ولی تمایل داشتند که از کتابخانه بزرگ ملی برلین دیدن کنند و اگر امکانش باشه با بعضی ازاساتید دانشگاه ملاقاتی داشته باشند.ولی قبول کردند که حداقل یک جلسه خصوصی با انجمن خودمان برقرار بشه.

اطاق خودمو در اختیارایشان گذاشتم و خودم شبها میرفتم اطاق یکی از دوستان یه طبقه بالاتر.بلافاصله با دوستان هماهنگی کردم که همه را خبر کنند و جلسه ای با علامه داشته باشیم.

فردایش رفتیم کتابخانه ملی برلین . ایشان تمام آنروزرا درکتابخانه گذراندند.میکروفیلمهای کتابهای خطی و نایاب را مطالعه می کردند و در آخریک سری از کتابهای جدیدشان را به کتابخانه اهدا کردند.

یک روزهم رفتیم دانشگاه،دانشکده علوم فضائی و نجوم،و رصد خانه.متاسفانه هوا ابری بود نمی شد مستقیما رصد کرد ولی در یک سالنی که سقفش مثل زیر یک گنبد بزرگ بود.روی صندلی هائی نشستیم که بصورت نیمه خوابیده در میومد تا بتوانیم تصاویرستارگان راروی سقف تماشا کنیم.استاد نجوم پروفسوری بود که اسمش یادم نیست.شروع کرد درس دادن وکهکشانهاوحرکات ستارگان را توضیح دادن و درعرض یه ساعت مارا برد به چندین سال نوری پیش ازبوجود آمدن زمین.وبا یه گوشی که به علامه داده بودند،صحبتهای استاد ترجمه می شد.و علامه همچنان غرق دراین کائنات شده بودند ،که انگار خدا را دارند رویت می کنند.

بلاخره یک شب هم با دوستان جلسه ای گذاشتیم و علامه ازهردری سخن گفته و به سئوالات جواب می دادند.فکر کنم شما عزیزان صحبتهای ایشان را در تلوزیون دیده باشید.به همان جذابیت،شیرین و گاهی با چاشنی لطیفه ای،خستگی سنگین بودن مطالب را جبران می کردند.

و سرانجام برسم یاد بود دوجلد از تفسیرمثنوی معنوی مولانا را به این حقیر عنایت کرده و رفتند.پس از رفتنشان تازه انگار از خواب بیدار شده باشم،پیش خود میگفتم: در این اطاق محقرم چه گوهرنابی داشتم ،که قدرش ندانستم و چه زود رفت.تا چند روز اطاقم بوی عطرآن گوهرناب الهی را می داد.برسجاده ام که نماز خوانده بود می نشستم وبه او فکر می کردم.تا مدتی گیج بودم،که چرا تازمانی که میهمانم بود درکش نکردم.فقط به فکر تدارکات مسائل دنیوی بودم.این چه خصلتی است که ما انسانهای ظلوم و جهول داریم! تاازنعمتی برخورداریم،در بی خبری بسر می بریم.ولی وقتی از دستش دادیم،شروع می کنیم به وا اسفا گفتن!!

روانش شاد.

الهی !

مارا یاری دیدن خورشید نیست،دم از دیدار خورشید آفرین چون زنیم!

تا خاطرۀ دیگر و چهارشنبه شب دیگر به خالق نور می سپارمتان.

  
نویسنده : نبضگیر ; ساعت ۱٠:٢۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٦ امرداد ۱۳۸٩
تگ ها :