از برلین تا بناب

خاطرات یک پزشک

کل یوم یکشنبه

به نام حضرت دوست که آرام بخش دلها اوست

سلامی گرم ،گرمترازسرزمین مالائی ها بریاران دلنوازم.شما را اینجا در مالزی فراموش نکرده ام،ازهرفرصتی که دست می دهد،استفاده کرده ونظرات محبت آمیزتان رامی خوانم.با وجود هزاران کیلومتر فاصله خود را درجمع محفل بی ریایمان می بینم.این دنیای مجازی هم عجب دنیائیست برای خود. شما عزیزان را نمی دانم.ولی از زمانی که این محفل چهارشنبه شبها تشکیل شده، همه دوستان عزیز جان از سرتاسر میهمن ایران وتمام دوستان غربت نشین از سراسر دنیا را درکنار خود می بینم.این دنیای مجازی فاصله ها را از بین برده،ودلها را به هم نزدیک کرده،هرچندافتخار دیداربسیاری ازشما عزیزان را ندارم،ولی هروقت بنا بدلایلی غیبت می کنید و سری نمی زنید ،دلتنگتان می شوم.نمیدانم دراین سن من بیش ازحد احساسی هستم ؟! یا شما دوستان نیز اینچنین هستید!

خب درچند هفته گذشته خاطرات ما اختصاص پیدا کرد به وقایعی که در نوفل لو شاتو بود،برای اینکه زیاد خسته نشید وموضوع خاطرات متنوع گردد،سوار مینی بوس می شویم وبرمی گردیم به برلین.اگر احیانا خاطره جالبی یادم افتاد و یا اگرسئوالی درمورد وقایع نوفل لوشاتو داشتید ،می توانم بعدابه مناسبتی بدان اشاره کنم.

درهرگروهی که باهم به اردو یا سفرهای دست جمعی می روند،غالبا یکی دونفر پیدا می شوند که معدن نمک باشند. در جمع ماهم بودند دوستانی که در طول راه با لطایف خود خستگی مسیر طولانی را برطرف می کردند.شعر ،سرودهای انقلابی یا گاهی ترانه های کوچه باغی و...را می خوانند.تا اینکه نیمه های شب بود که رسیدیم به مرز آلمان شرقی.طبق معمول یکی از بچه ها پاسپورت ها یا همان گذرنامه هارا جمع کرد و داد به پلیس مرزی آلمان شرقی.پس ازانتظار ده دقیقه ای پلیس سه نفراز دانشجویان خانومی که همراه ما بودند صدا کرد.یکی از این خانم ها آلمانی بودند،که مسلمان شده ونام فاطمه را برای خود انتخاب کرده وهمسر یکی از دانشجویان ایرانی شده بود.

این خانم آلمانی نیز یک زمانی تبعه آلمان شرقی بودند که به آلمان غربی فرار کرده بود.درهرحال فاطمه خانم پیش میرود و از پلیس آلمان شرقی می پرسد مشکل چیست که ما را احظار کردید.پلیس آلمان شرقی می گوید: باید روسری های خود را بردارید تا بتوانیم شمارا شناسائی کنیم..فاطمه خانم می گوید باشد برمی داریم ولی پلیس خانم بیاید برای کنترل. آنها جواب می دهند این موقع شب، ساعت 3 نیمه شب پلیس خانم از کجا بیاریم.فاطمه خانم میگه این دیگر مشکل شماست.پلیس آلمان شرقی می گوید پس باید تا صبح صبر کنید.

فاطمه می گوید باشد صبر می کنیم.یکی از بچه ها پیشنهاد می کنه حال که چند ساعتی اینجا موندنی شدیم ،همه پیاده بشن ونمازجماعت بخونیم.

وقتی همه که حدودا بیست نفری می شدیم به صف شدند که نماز بخونیم،در صورتیکه هنوز به اذان صبح مانده بود،لذا شروع کردیم باخواندن دست جمعی دعای وحدت و سرودهای دیگر.که یکدفعه دیدیم پلیس ها مارا محاصره کردند.نگران بنظر می رسیدند و مرتب با بی سیم ها با مرکزشان صحبت می کردند.فکر کردند داریم تظاهرات می کنیم آنهم در یک کشور کمونیستی.

یکی شان آمد جلو و پرسید دارید چکار می کنید.فاطمه زود رفت جلو گفت :داریم عبادت می کنیم. پلیس گفت اینجا که کلیسا یا مسجد نیست. فاطمه جواب داد برای ما همه جاحکم مسجد را دارد. نیازی به محل خاصی به نام کلیسا یا مسجد نیست.گفت امروز که یکشنبه نیست. فاطمه گفت برای ما همه روز یکشنبه است بچه ها شروع کردند دست جمعی به آلمانی خواندن که ترجمعه اش این بود  "کل یوم یکشنبه،کل ارض مسجد."

پلیس ها پس از کلی باهم صحبت کردن و رفتن و آمدن،رئیس شان آمد و گفت سریع سوار شید و برید.گذرنامه ها را پس گرفتیم وبا خواندن آواز"رفتم که رفتم ،ای بی وفا رفتم که...."دسته جمعی به پلیس ها دست تکان داده و بای بای کردیم ورفتیم بسوی برلین غربی.

الهی  !

شکرت که همه نقشها بر آب شد و کثرتی که حجاب بود سراب شد.

تا چهاُرشنبه شبی دیگر،با خاطره ای دیگر بدرود.

  
نویسنده : نبضگیر ; ساعت ۸:۱۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳۱ شهریور ۱۳۸٩
تگ ها :

تخم مرغ مقدس؟!

به نام حضرت دوست که هرچه داریم از اوست

سلامی ازسرزمین بسیار دورازشرق آسیا بر دوستان همراه و همدل.

ادامه خاطراتم در باره نوفل وشاتورا ازیک کشوراسلامی به نام مالزی ادامه می دهم.اگرعمری باقی بودبعنوان سوغاتی ازدیده هایم دراین سفر برایتان درفرصت مناسب تعریف خواهم کرد.

خب برگردیم به نوفل لوشاتو.

.خدابیامرز مرحوم شهید عراقی سرآشپزبود،هرروزآبگوشت تخم مرغ درست میکرد.یه خبرنگارآلمانی،که مدتی در نوفل لوشاتو اتراق کرده بود و می خواست از نزدیک با زندگی وآداب ورسوم امام آشنا شود و آنرا با پاپ مقایسه می کرد،چون طرز زندگی ونوع غذاهائی که پاپ درواتیکان می خورد را نیز دیده بود یک روزازامام می پرسد:حضرت امام ! آیا تخم مرغ در اسلام مقدس است؟امام با تعجب جواب می دهند : نه ! چرا این سئوال به ذهن تان رسیده؟ خبر نگار جواب می دهد چون من یک هفته است که اینجا هستم و می بینم شما و همراهانتان هرروز تخم مرغ می خورید.

که امام به شهید عراقی می گویند از این به بعد به میهمانان غذا های متنوعی دهید.

یکی دیگر از خاطرات شیرین در نوفل لو شاتو بر می گرده به چهارم دی ماه 57 آخرین باری که رفته بودم خدمت امام (ره).چهارم دی ماه برابر 25 دسامبرمصادف با میلاد حضرت مسیح بود.حضرت امام به این مناسبت به  همسایگان وتمام پلیس هائی که حفاظت منطقه مسکونی امام را بعهده داشتند توسط دامادشان مرحوم آقای اشراقی گل اهدا نمودند.واین عجیب در آنها اثر مثبت گذاشته بود.ویک پیام تبریک بلند بالائی به اهالی دهکده و تمام مسیحیان جهان ارسال نمودند.که بازتاب خیلی خوبی داشت.و ازساکنین و همسایگان بابت زحمتی که برایشان بوجود آمده و آسایش شان مختل شده پوزش خواسته بودند.از این مراسم کلی عکس گرفته بودم ولی چون شب بود کیفیت عکسها خوب نیست. ببینم حالا اگر تونستم با تکنیک کنار بیام براتون چند تائی ازآن عکسها را نشون می دم.

از فرصت استفاده کردم درمراسم شب میلاد حضرت عیسی بن مریم (س) به کلیسای بزرگ و تاریخی پاریس یعنی" کلیسای نوتردام" سری زدم.با دیدن این کلیسای با عظمت بلافاصله یاد جنایات کشیش هائی که در دوره قبل از"انقلاب فرانسه" درهمین کلیسا انجام دادند ویاد داستان "گوژپشت نوتردام "از ویکتورهوگو وفیلم بسیار جالبی که با هنرمندی "آنتونی کوئین" در نقش گوژپشت دیده بودم، افتادم. در یک لحظه تمام آن صحنه ها مثل پرده سینما از نظرم گذشت.

بقول مرحوم شریعتی با این مثلث شوم "زر و زور وتزویر" چه جنایاتی که نکردند. آنهم به نام دین!!!!!   

الهی !

سالیانی می پنداشتم که ما حافظ دین توایم، "استغفرک اللهم"

حال فهمیدم که دین توحافظ ماست،" احمدک اللهم" !

خب درسفرهستم،سخن کوتاه کنم،تا هفته آینده شما عزیزانم را به خدائی  می سپارم که دینش حافظ ماست .

  
نویسنده : نبضگیر ; ساعت ٢:٤۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٤ شهریور ۱۳۸٩
تگ ها :

خمینی سخنگو ندارد

به نام حضرت دوست که رحمان و رحیم اوست

سلام بر یاران همراه و همدل که تاکنون هرهفته باماهمراه و همدل بودند.ماه مبارک رمضان نیزبه اخرین روزهای خود رسید.امید است که بهرۀ وافراز آن برده باشیم.و ازهم اکنون عیدسعید فطر را به همۀعزیزان جان تبریک عرض می کنم.

بلاخره با چندتن ازدوستان دانشجو دومینی بوس کرایه کردیم و آخرهفته یعنی شنبه و یکشنبه روانه پاریس شدیم.ازآنجائی که دراین مدت کوتاه افراد زیادی جهت دیدارامام به نوفل لوشاتومی رفتند،پلیس های مرزی درمرز آلمان به بلژیک و بلژیک به فرانسه میدانستند که این کاروانها عازم نوفل لوشاتو هستند.ودرخود فرانسه نیز وقتی می خواستیم از پلیس آدرس را بپرسیم ،قبل ازسئوال کردن می گفتند خمینی از این طرف.

نوفل لوشاتو یک دهکده ای بود درنزدیکی پاریس.روستائی سرسبزوزیبا ودنج وآرام.ولی از زمانی که امام در آنجا اقامت کرده بودند،دیگرآن آرامش را ازدست داده بود،زیراهرروزمرتب ازسراسراروپا وجهان،مردم برای دیداروتهیه خبربه این دهکده کوچک می آمدند.والبته اهالی دهکده ازاین موضوع ناراحت نبودند که هیچ،بلکه خیلی هم شادبودند،چون روستای گمنام شان هرروزاولین خبررسانه های دنیاشده بود.

 یک خانۀ کوچکی برای اقامت حضرت امام وخانواده شان در نظرگرفته بودند.که آن خانه را ،خانه شماره یک می گفتند.خانه شماره دو مقابل خانه شماره یک محل تجمع میهمانان بود که جهت دیدار امام می آمدند.اعم از دانشجو،شخصیتهای سیاسی،خبرنگاران،عکاسان وفیلم برداران وو..خانه شماره سه درشهر پاریس بود که جهت اقامت میهمانان بود ،که فقط تا 48 ساعت می توانستد آنجابمانند،تا میهمانان بعدی هم بتوانند ازامکانات آن استفاده کنند.

 

تا هوامطبوع بود امام زیر درخت سیبی که در محوطه قرار داشت می نشستند وصحبت می کردند و یا جواب گوی سئوالات خبرنگاران می شدند.

ولی وقتی هوا رو به سردی رفت چادربزرگی زدند،که اجتماعات و سخنرانی ها و اقامه نماز جماعت به امامت امام در درون آن انجام می شد.

یک بارموفق شدیم که بطور خصوصی در منزل شماره یک محل اقامت امام د راطاق کوچکشان خدمتشان برسیم.که آقای هادی غفاری مارا به ایشان معرفی کردند،که از دانشجویان برلین هستیم.و ایشان به مدت حدودا ده دقیقه ای صحبت کردند.

درچند نوبتی که موفق شدم به نوفل لوشاتوبروم وافراد وشخصیتهائی که درآنجا دیدم،وبه خاطرم مانده،غیرازخانوادۀامام سید احمد،ودامادشان مرحوم آیت االله اشراقی در خدمت مرحوم آیت الله منتظری،جلال الدین فارسی،ابراهیم یزدی،صادق طباطبائی، هادی غفاری،صادق قطب زاده،بنی صدرووووخیلی شخصیتای سیاسی که حالا حضورذهن ندارم،بودیم .خلاصه همه بودند،غوغائی بود،همه سخنرانی می کردند،مصاحبه می کردند،بحث و نظرمی دادند.راستی بین فیلم برداران و کارگردانان مسعود کیمیائی را نیز دیدم که ظاهرا مشغول تهیه یک فیلم مستند بودند.آیا اکران شد،یا نه دیگر از آن خبرندارم .

یک گروه مترجم هفت نفری ازدانشجویان اروپائی تشکیل شده بود،که هرروزاخبار منتشرشده در رسانه های سراسر دنیا، راجع به امام وایران را از زبانهای انگلیسی،فرانسه و آلمانی ترجمه کرده وبه اطلاع امام می رساندند.یک باراز جمله مصاحبه هائی که بعضی از شخصیت های سیاسی کرده وبعنوان مشاور امام خط مشی انقلاب را ترسیم نموده بودند،ترجمه اش را به خدمت امام می برند.و ایشان پس از خواندن آن،برافروخته شده و می گویند : کی من چنین حرفهائی یا نظراتی راداده ام ؟!که بلافاصله دستور می دهند که تابلوئی در محوطه نصب کنند وبه زبانهای مختلف دران بنویسند که "خمینی سخنگو ندارد".

چند خاطره دیگرازنوفل لوشاتو در ذهنم هست،که اگر بخوام تعریف کنم دیر وقت میشه.آنهم به ماند برای هفته آینده.درضمن هفتۀ آینده  به مدت دو سه هفته ای سفری در پیش خواهم داشت.ولی محفل خاطره گوئی چهارشنبه شب ها اگر زنده باشم تعطیل نخواهد شد.هر کجای دنیا باشم ،با شما دوستان عزیزجان خواهم بود.

شب بخیر تا هفته آینده

.

ای نزدیکتر بما از ما!  و مهربانتر بما از ما !

هرچه کردیم تاوان برما،هرچه تو کردی باقی برما،

هرچه کردی به جای ما، بخود کردی نه برای ما!

(خواجه عبدالله انصاری)

  
نویسنده : نبضگیر ; ساعت ٩:٥٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٧ شهریور ۱۳۸٩
تگ ها :

راز بگشای

به نام حضرت دوست که هر چه داریم از اوست

ای علی ،که جمله عقل و دیده ای    شمه ای واگو،از آنچه دیده ای

تیغ حلمت،جان ما را چاک کرد      آب علمت،خاک مارا پاک کرد

بازگو،دانم که این اسرارهوست      زآنک بی شمشیرکشتن کاراوست

                                                                                  (مولانا)

سلام بریاران همراه و همدل،امید است ،اعمال وعبادتهایتان مقبول حق وبا بارقه ای از نورنزول کلام الهی درلیالی قدر،دلها منورگردیده باشد.

هفتۀ گذشته گفتیم که خبری در راه است،خبری کاملا غیر منتظره.که همه را شگفت زده نمود.فکر کنم نیمه مهر ماه 57 بود که تمام کانالهای تلوزیونی آلمان دراولین گزارش خبری خود،خبر دادند،که امروز کومینی "خمینی" بدون آگاهی پلیس فرانسه وکاملا قانونی باپاسپورت معتبراز طریق هوائی وارد پاریس شد.

جریان ورود امام به پاریس واقامت ایشان در آنجا و برگشت شان به ایران همه را بکرات عزیزانی که سنشان اجازه می دهد خود دیده اند ویا هرساله درسالگرد 22 بهمن از طریق رسانه ها دیده و شنیده اید.لذامن در اینجا نمی خواهم تمام آن وقایع را براتون تعریف کنم،بلکه فقط آنچه خود بعینه آنزمان دیده و در جریانش بودم بعنوان خاطره خدمتتان عرض کنم.شاید قسمتهائی ازآن جریاناتی باشد که در تاریخ ثبت نشده.وشما در جائی نخوانده ویا نشنیده باشید.

با ورود حضرت امام خمینی (ره) به پاریس،حضورایشان از نظر خبری اولین موضوع مهم سیاسی آن زمان شده بود.رفت و آمدهای شخصیتهای سیاسی ایرانی وغیرایرانی به اروپا افزایش یافت.برلین هم چون از نظرسیاسی و وجود دانشجویان فعال سیاسی مقام اول را داشت،لذا تحرکات سیاسی نیز زیاد بود.و مرتب ما میهمان داشتیم.افرادی که جهت انجام میتینگ و سخنرانی و سایرحرکات سیاسی پیش ما می آمدند و می رفتند.،تا آنجا که یادمه عبارت بودند از خانم اعظم طالقانی،شهید دکتر چمران،شهید دکتر باهنر،مرحوم فخرالدین حجازی،هادی غفاری و....با هر کدام از این بزگواران خاطراتی داریم،که مجال تعریف آنها در حوصله این جمع نخواهد بود ،ولی بطور اختصارعرض کنم که از صحبتهای خانم اعظم طالقانی خوب استقبال شد.وبرای چپی ها جای تعجب داشت که یک زن مسلمان با حجاب اسلامی اینچنین مبارز باشد.چون تا آنموقع تصور می کردند،که فقط چپی ها هستند که زن ومردشان می تواند مبارزباشد.هادی غفاری هم در جلسه عمومی که داشتیم یک سخنرانی بسیار تند وپرشوری داشت،که اوهم چپی هارا متحیر کرده بود که چگونه یک طلبه جوان این همه اطلاعات از تمام گروه های سیاسی در دنیا داشته باشد وچنین از مبارزین جهان دفاع کند.و در سئوال و جواب حتی سران دانشجویان چپی در مقابل او کم آورده بودند.با دکتر چمران چند جلسه خصوصی داشتیم،ایشان بیشتر در مورد جنبش امل در لبنان و همکاریش با امام موسی صدر صحبت می کرد.با وجودی که یک چریک بود ولی  یک روحیه عارف مسلکی داشت.جلسه ای که برای دکتر باهنر گذاشته بودیم ، متاسفانه توسط دانشجویان چپی به تشنج کشیده شد وناتمام ماند.فخرالدین حجازی نمیدونم یادتون میاد یانه مثل همیشه باهیجان صحبت می کرد وو....خلاصه، بگم جاتون خالی یا نه !!،اوضاعی بود پرتلاطم،پرهیجان،راستش بخواهید درس هم قربونش برم دیگه تعطیل شده بود.شب وروزنداشتیم.کارما شده بوداعلامیه نوشتن،فراخوان عمومی دادن،تدارک تظاهرات خیابانی دادن والخ.

در طول مدتی که امام پاریس بودند من توانستم سه باری خدمتشان برسم.خب جریان پاریس رفتنمان ودیدار با امام بماند برای هفته بعد.  

راز بگشا ای علی مرتضی     ای پس سوء القضا حسن القضا

یا تو واگو،آنچ عقلت یافتست     یا بگویم آنچه بر من تافتست

الهی ! امشب که شب قدر است همه قرآن بر سر می کنند،مرا توفیق ده که قرآن بردل کنم.ُ

 

  
نویسنده : نبضگیر ; ساعت ۱:۳٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٠ شهریور ۱۳۸٩
تگ ها :

طراحی انقلاب

به نام حضرت دوست که آرامش دلها از اوست

سلام بر عزیزان روزه دار ویاران همراه محفل خاطره ها.امشب شب میلاد با سعادت امام حسن مجتبی (ع) است،به این مناسبت به همه عزیزان تبریک میگم.ماه رمضان هم به نیمه رسید.طاعات تان نیز قبول باشد انشاالله.

هفته گذشته عرض شد،که متاسفانه بین ما دانشجویان مسلمان نیز انشعاباتی بوجود آمد.جوانهائی که مثل گل بودند و من خیلی بهشون علاقه داشتم،هرکدام بسوئی گرایش پیدا کردند.وشدیدا تحت تاثیرسران گروهاوجناحها قرار گرفتند،وسران گروه شان را چون بت و سنمبل و قهرمان شکست ناپذیر می پنداشتند،یک عده بسوی سازمان مجاهیدن خلق،یک عده بسوی گروه منشعب از آن یعنی سازمان پیکار،یک عده مدیحه سرای آقای بنی صدر شدند،ویکعده طرفدار نهضت آزادی بازرگان ،وهمینطور آقای دکتر حبیب اله پیمان وو..... خلاصه دوستان دیروز در مقابل هم قرار گرفتند،ودوستیها به قهر و دشمنی وبرچسبهای سیاسی زشت نسبت بهمدیگر گردید.یک عده قلیلی هم که در این گروه ها ذوب نشده بودند،باز با هم همان برنامه و فعالیتای گذشته که در هفته های قبل تعریف کرده بودم ادامه می دادیم.

از آنجائی که من هیچوقت خود را آلوده به این دعواهای "حیدرحیدری،حیدر! ما دعوا داریم حیدر!" نکرده بودم،و زبانم را آلوده به متلکهاودشنامهای سیاسی نکرده بودم،دوستان انشعابی و حتی چپی ها حرمت مارا نگهمیداشتند،و لذا ازشرکت کردنم درجلسه هایشان ممانعت نمی کردند.وهروقت نیزمی خواستم نظر خود را بگویم،به من وقت می دادند وحرفهای خود را می زدم.

یکبارخوب بیاد دارم که در یکی از جلسات چپی ها شرکت کرده بودم،که رئیس جلسه هم آقای بهمن نیرومند بود.ایشان نویسنده واستاد دانشگاه بودند،که هنوزم مقیم برلین هستند.موضوع جلسه راجع به این بود،که حالا که حرکات و تظاهرات خیابانی شروع شده و مردم به خیابانها ریختندو علیه رژیم فاشیستی شاه مبارزه می کنند،حالا رسالت ما چیست؟ چه باید کنیم.سخنرانان ومسولین گروهای مختلف هر کدام نظرهای خود را می گفتند و طرح انقلاب را می ریختند.به یکی دو مورد که به خاطر دارم براتون نقل میکنم،که به شنیدنش می ارزد.

یک عده ای که به فلسفه مارکسیستی خودهنوز وفادار بودند ،می گفتند که هنوزشرایط و امکان بوجود آمدن انقلاب در ایران نیست،چرا که باید صبر کنیم تا مراحل سیستم طبقاتی لازمه در ایران بوجود آید. هنوز جامعه ما به جامعه کارگرصنعتی نرسیده،تا قیام کارگری رخ دهد،ما هنوزدر جامعه فئودالی بسر می بریم.و این حرکتها هم حرکات یک عده خرده بورژوااست وو.....

آقای بهمن نیرومند و دوستانشان نیز معتقد بودند.که ما (یعنی نیروهای چپی ،مارکسیستی) در حال حاضردر ایران کاری نمی توانیم بکنیم،زیرا هیچ پایگاه مردمی در جامعه ایران نداریم.فقط یک عده دانشجو و روشنفکران و نویسندگان هستند که درایران با ما هم نظر هستند،که اکثر آنها هم باز مبارز به آن معنی نیستند،که جنبش کارگری را رهبری کنند.تنها حزب توده است که دارای انسجام حزبی است ولی آنهم از طرف اکثرمردم که مذهبی هستند،پشتیبانی نمی شود،در نتیجه رهبری این جنبشی که در حال حاضر در ایران بوجود آمده ، از دست ما خارج است.و ما هیچ پایگاهی غیر دانشگاه ها و تا حدودی کارخانه ها نداریم.درصورتیکه مذهبی ها در سرتاسر ایران و حتی روستاهای کوچک و دور دست پایگاه تبلیغی و مبارزاتی دارند،پایگاه آنها مساجد است،که درهرکوی و برزنی یافت می شود،وهر پیامی که خمینی از نجف میفرستد،شب نامه ها یا نوارهایش بلافاصله در سرتاسر ایران پخش می شود.ولی چون آنها حزبی ندارند،تشکیلات منسجمی ندارند،اگر هم موفق بشوند که انقلابی بکنند،ولی توانائی اداره آن را نخواهند داشت.اینجاست که ما باید وارد عمل بشویم و به اندازه کافی متخصص در اختیار داریم و از حالا باید وزیرهای وزارتخانه ها وسفیران کشورهای مختلف را انتخاب کنیم.مذهبی ها انقلاب خواهند کرد و ما حکومت سوسیالیستی و کمونیستی خود را بر پا خواهیم نمود. ......

……………….

در پاریس هم آقای بنی صدروسایرروشنفکران ملی ویاملی مذهبی درسالنهای دانشگاه یا کافه های زیر برج ایفل همراه باکشیدن سیگار ونوشیدن قهوه،برای آیندۀ ایران طرحی نوونقشه انقلابی نوین طراحی می کردند،و هرکدام خود را لیدر و یا رهبرجنبش می دانستند. واز طریق دوستانشان در مطبوعات یا رادیو و تلوزیون های فرانسه و آلمان مصاحبه می کردند.که ناگهان خبری آمد ،که خبری در راه است.

حالا این خبر چه بود بماند برای هفته آینده.

 

الهی !اگرستارالعیوب نبودی،ما از رسوائی چه می کردیم.

تا چهارشنبه شب دیگروخاطره ای دیگرشما را به ستارالعیوب می سپارمتان.

 

  
نویسنده : نبضگیر ; ساعت ٩:٥٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳ شهریور ۱۳۸٩
تگ ها :