از برلین تا بناب

خاطرات یک پزشک

همزیستی مسالمت آمیز فرهنگها

 

بنام حضرت دوست،که جلا دهندۀ دلها اوست

 

سلام بردوستان همراه وهمدل.

هفته گذشته خدمتتان عرض شد که با تشویق مسافران، خلبان شجاع ،هواپیما را بسلامتی بر باند فرودگاه نشاند.

پس ازترک هواپیما،همه ،اضطراب و دلهرۀ خود راناشی از سقوط آزاد هواپیا، خیلی زود فراموش کردند و با سرعت بطرف محل کنترل گذرنامه و تحویل چمدانها میدویدند.

 

موصوع جالبی که در گرفتن ویزا توجه ام را جلب نمود ،این بود که در فرودگاه کوالالامپور برای گرفتن ویزای سه ماهه توریستی حتی یک سنت نیز از ما دریافت نکردند،در حالی که در فرودگاه بین المللی تهران 50000 تومن بابت خروجی مطالبه نمودند. 

هوای گرم وشرجی وسرزمین سرسبزمالزی اولین چیزیست که هر تازه وارد با آن روبرو می شود.ولی گرمایش آزار دهنده نبود.

شبه جزیره مالزی در جنوب شرقی آسیا قرار گرفته که ازشمال مرز خاکی با میانمار(برمه)،چین و تایلند همسایه می باشد وازغرب و شرق وجنوب با خلیج بنگال،خلیج تایلند و اقیانوس آرام همجوار است. و د ر خط استوائی قرار گرفته.اگر اشتباه نکنم ظاهراحدود 50 یا 52 سالی می شود که استقلال پیدا کرده،قبلا مستعمره ژاپن ،انگلیس و پرتقال بوده و در این مدت واقعا پیشرفت شایانی داشته.

مالزی یک کشور اسلامیست و اکثرا سنی مذهب هستند،نمیدانم از کدام فرقه ،مالکی؟ شافعی؟ ولی یقینا وهابی نیستند و با شیعیان اقلیتی که در آنجا هستند ویا با ایرانیهایُ شیعه مدهب هیچگونه مشکلی ندارند. .بسیار آرام ،خنده رو و مؤدبند.درست برعکس وهابی های عربستان.که آرزو بر دلم ماندکه یکبار با آرامش بتوانم در پشت مقام ابراهیم رو به کعبه دو رکعت نماز بگذارُم.و یا در بقیع و یا در جوار پیامبر با آرامش زیارتی بخوانم. با آرنجشان چنان محکم به سینه ام کوبیده و پرتم می کردند و می گفتند مشرک ُ! ولی همین وهابی های خشن در مراکز خرید،وقتی می دیدند که چرخ خرید پراست از البسه و سایر خرت وپرت ها،می گفتند : ماشاالله ایرانی!! ماشاالله ایرانی.

اما مردم سنی مذهب مالزی واقعا مردمان خوبی هستند.البته تجربه شخصی من خیلی کوتاه بود،ولی دوستان عزیزی که مدتسیت ُبا آنان حشر و نشر داشتند و دارندُ،ُاز آنان بخوبی یاد می کردند.

مالزی یک کشور مهاجر پذیر است،لذا مردم مالزی غیراز مالائیها که اصالتا اهل مالزی هستند،از نژادهای چینی ،تایلندی،اندونزیائی وهندی تبار نیز تشکیل شده.وجالب اینست که این مردم با نژاد وزبان و دین مختلف ،بسیار مسالمت آمیزدر کنارهم زندگی می کنند.در یک نشستی که با یکی از اساتید دانشگاه "UM"داشتم و مرا به نهاری به یک رستوران هندی دعوت کرده بود،پرسید چی میل داری؟اینجا همه جورغذا هست هندی، ژاپنی،تایلندی وو..

گفتم : خدا را شکر،الحمدالله اینجا نعمت فراوانست.خندید و گفتند: بله نعمت همش فقط برای شکمه.گفتم: نه ! نه اینطورها هم تیست،همینکه میبینم الحمدالله،ملیتها،نژادها، زبانها و مذاهب  مختلف در کشور شما بصورت مسالمت آمیز باهم زندگی می کنند،یک نعمت بزرگیست.استاد متفکرانه سرش را بعلامت تائید تکان دادند و گفتند: "بلی نعمت بزرگیست.این چینی ها آن آزادی ایکه در کشور اسلامی ما دارند و درمعبد خود عبادت می کنند و ما به احترام آنان درجشنهای شان کشور را رسما تعطیل می کنیم،در کشور خود" چین " چنین آزادی راندارند.ولی متاسفانه دستهائی در کار است که می خواهند،این آرامش را از ما بگیرند."

من خود نیز به شخصه تجربه کرده ام که درشهرهائی که ملیتها، قومیتها،مذاهب با زبانهای مختلفی زندگی می کنند، مثل همین شهر ارومیۀ خودمان یا بیروت و لبنان خیلی خوب آموخته اند که باهم بدون داشتن تنش در کنار هم زندگی  کنند.ولی متاسفانه یک عده ای از خناسان نمی گذارند.همین لبنان همین بیروت،مشکلی نداشت ،یهودی،شیعه، سنی ،دروزی،مسیحی همه باهم در کنار هم زندگی می کردند.و بیروت پاریس خاور میانه نامیده می شد. ولی نگذاشتند،همه را بجان هم انداختند،تا از آب گل آلود ماهی صید کنند.

 

ببخشید عزیزانم دردمان تازه شد،وازمسیرسفرنامه خارج شدیم.و خیلی طولانی شد.بقیه سفرنامه بماند برای هفته آینده.و دوستانی که مشتاق ادامه خاطرات از برلین هستند.انشاالله پس از پایان این سفرنامه بزودی برمی گردیم برلین. تا چهارشنبه شب دیگر بدرود.

 

الهی !

به من صفای قلب و وسعت فکر و شرح صدری عطا کن ،که پیروان تمام ادیان را همدینان خود و جمیع نژادها را هم نژاد خود به دانم و با همه انسانها مهربان باشم

 

 

  
نویسنده : نبضگیر ; ساعت ٩:٠۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۸ مهر ۱۳۸٩
تگ ها :

سقوط آزاد

به نام حضرت دوست که هرچه داریم از اوست.

 

بازآمدم باز آمدم از پیش آن یار آمدم

درمن نگردرمن نگربهرتوغمخوارآمدم

شاد آمدم شاد آمدم ازجمله آزاد آمدم

چندین هزاران سال شد تامن به گفتارآمدم

                                    (مولانا)

 

سلام بر یاران دلنوازم،درود بر دوستان همدل و همراهم.طبق قولی که داده بودم،سعی کردم در سفرهم محفل چهارشنبه شبهارا تعطیل نکنم.ولی در جواب نظرات و محبتهای بی شائبه دوستان تاخیر رخ می داد و یا بعلت محدودیتهای سفرنمی توانستم به دوستان سری بزنم،امیدوارم این عذرمرابپذیرید.

خاطرات دوران جوانی ودانشجوئی در برلین را موقتا در اینجا قطع می کنیم وبه دیده ها وشنیده های خود در سفر به مالزی می پردازیم.امیدوارم این سفرنامه را بعنوان سوغاتی از من بپذیرید.پس موقتا صفحه خاطرات تا تاریخ 57در برلین را می بندیم وورق خاطرات سفر به مالزی در تاریخ 21شهریور89 را می گشائیم.

یکشنبه ساعت 20وده دقیقه هواپیمای ایران ایر هما از فرودگاه امام خمینی(ره) استثنا بدون تاخیر بسوی کوالالامپورپایتخت مالزی پرواز کرد.

خلبان همواپیما پس از خوش آمد گوئی به مسافران اعلام نمود که طول زمان پرواز هفت ساعت وچهل دقیقه خواهد بود.هوا خوب است ولی جوخلیچ بنگال نا آرام است.در طول پرواز تقریبا مرتب هواپیما تکانهائی داشت،مثل خودروئی که در جاده ناهمواربراند مارا مرتب تکان می داد.خب ولی دلمان خوش بود به دعای سفری که آقای سلیمی مجری مسابقات قرآنی با صدای خوبشان خوانده بودند وبا توکل به خدا دلمان آرام بود.ولی وقتی به خلیج بنگال رسیدیم،تکانها شدیدتر شد و خلبان امرنمودند که صندلی ها بصورت عمودی درآورده و کمربند ها را ببندیم.که ناگهان هواپیما به ارتفاع حدود یک ساختمان چهار پنج طبقه ای سقوط آزاد نمود،طوری که نشیمنگاها بدرد آمد ودوباره یک سقوط دیگر، که اینبار صدای جیغ ویغ همه مخصوصابچه ها وخانوم ها برخواست و عده ای هم شروع کردند به خواندن شهادتین..بلاخره هواپیما به سلامتی در باند فرودگاه نشست.ومسافرین مخصوصا بانوان محترمه به خاطر مهارت خلبان شروع کردند به مدت دودقیقه کف زدن.پس از ترک هواپیما و ورود به سالن زیبا،بزرگ و تمیزوسوپرمدرن فرودگاه کوالالامپور،همه ترس و دلهره چند دقیقه پیش را فراموش کردند و دنبال محل کنترل پاسپورت ومحل تحویل چمدانها و خروجی بودند.

دوتن ازعزیزان جانم که یکیشون نیز از دوستان با وفای مجازی دیروز و حقیقی امروزم هستند ،مرا شرمنده خود نموده  به پیشوازم آمده بودند.

هدف از این سفر،ضمن تجدید دیدار عزیز جانم،یک سفرسیاحتی ویک سفر تحقیقاتی و مطالعاتی در زمینه پزشکی نیز بود.

من خسته یک سفر طولانی هستم، برای اینکه شمارا نیزخسته نکنم.تعریف آنچه در این سفر گذشت بماند برای هفته آینده.تا چهارشنبه شب دیگربدرود.

الهی !

همنشین از همنشین رنگ می گیرد.خوشا آنکه با تو همنشین است

  
نویسنده : نبضگیر ; ساعت ٩:٠٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۱ مهر ۱۳۸٩
تگ ها :

همسفر 2

بنام حضرت دوست که حافظ همه اوست

 

سلام بردوستان عزیز جان !

بدون مقدمه بریم سر اصل مطلب.هقته گذشته خدمتتان عرض کردم،که میشائیل داشت سعی می کرد که یک وسیله قابل اطمینان پیدا کرده و مرا به او سپرده تابه برلین برساند.متاسفانه وسیله ای پیدا نشد که مرا مستقیم ببردبه برلین غربی. و زمان هم همچنان می گذشت. تا این که یک تریلی 18 چرخ پیدا شد که میرفت برلین شرقی.چاره ای نبود مجبورشدم سواراین تریلی بشم.میشائیل منو به او سپرد که حتما بازدرمسیر سعی کنه قبل از اینکه جاده جدا بشه بطرف آلمان شرقی یه ماشین برام پیدا کنه.

 ازمیشائیل تشکرو خداحافظی کردم و سوارتریلی شدم. راننده تریلی اهل یوگسلاوی بود،برعکس میشائیل هیچ سئوالی ازم نمی کرد وکم حرف بود.ولی با یک دستگاه بی سیمی که داشت مرتب سعی می کرد روی فرکانسهائی ،همکاران خود را پیدا کند و با اونها حرف میزد وخودشو " کوجک " (نام یک پلیس جنائی سریالهای تلوزیونی بود)معرفی می کرد.مرتب می گفت:

من کوجک هستم .تو کی هستی؟ من در65 کیلومتری فلان شهر هستم تو کجانی؟ من یک مسافر دانشجو دارم می خواد بره برلین غربی می تونی اونو با خودت ببری؟ نه نمیشه ،باشه متشکرم . سفر خوبی داشته باشی . تا تماس دیگر بای. بای.

باز صدای خرخر یا ترتربی سیم بلند می شد، تایک تماس دیگربرقراربشه، دوباره سه باره وهمینطوربدون اینکه خسته بشه،دنبال یک ماشین می گشت.

متاسفانه هیچ ماشینی پیدا نشد. سرانجام درآخرین ایستگاه پمپ بنزین که مسیر برلین غربی از شرقی جدا می شد نگهداشت.تا اینکه یک فولکس قدیمی بقول بعضی ها" لگن" سر رسید،که می رفت برلین غربی.از رانندۀ یوگسلاو تریلی تشکروخداحافظی کردم وسوار فولکس شدم تابلاخره راهی برلین غربی بشیم.راننده آن موهای بلندش با ریشش قاطی شده وشبیه آنتوان چخوف شده بود .این راننده فولکس که اسمش یادم نمانده دانشجوی موزیک بود.بعد ازسلام وعلیک و معرفی همدیگر،سرتاسرمسیر را با دهانش موزیک باخ،بتهون و..میزد.منهم با وحود خستگی و خواب آلودگی پس از هر قطعه ای دست زده و تشویقش می کردم تا بلاخره نزدیکی های صبح رسیدیم برلین.وقتی خونه رسیدم دیگه ازخستگی تلپ افتادم وتا ظهرخوابیدم.

 

دوسه هفته ای ازاین سفر می گذشت که طبق معمول هر وقت صبُح از خونه می زدم بیرون،اول به صندق پست سرمی زدم.بین کلی کاغذهای تبلیغاتی ،یک کارت پستال زیبائی که روش عکس کلیسای شهر "برمن "بود برام اومده بود.نوشته پشتش را خواندم دیدم همان میشائیل است که منواز فرانکفورت تا هانوفر آورده بود.ازمن دو کتاب ترجمه شده به آلمانی آیت الله مطهری و دکترشریعتی را می خواست که برایش پست کنم.راجع به این کتابها و شخصیت ها در بین راه صحبت کرده بودم . وحالا اونها رامی خواست.و در مقابل قول داده بود که هرچه زودتر یک "بیبل" کتاب مقدس انجیل به زبان ساده وخلاصه شده اش را برام پست کند. وفتی امضاء اش را دیدم ،با کمال تعجب متوجه شدم این آقای میشائیل یک "بیشوف" بزرگی تشریف دارند ،یعنی یک کشیش بزرگ و رئیس همان کلیسای برمن هستش.و در تمام مدتی که همسفر بودیم،خودشو اصلا معرفی نکرده بود.

بدین ترتیب یک دوست صمیمی دیگر، یک کشیش بزرگ به نام میشائیل به جمع دوستانم اضافه شد.وخیلی چیزها ازاویاد گرفتم.یادش گرامی باد.

در ضمن از سفر برگشته ام،اگر توفیقی شد ، در محفل چهارشنبه شب آینده ازسفرم براتون تعریف خواهم کرد.

تاهفته دیگر با خاطره ای دیگر بدرود.

الهی

شکرت که فهمیدم که نفهمیدم.

  
نویسنده : نبضگیر ; ساعت ٩:٥٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٤ مهر ۱۳۸٩
تگ ها :

همسفر

به نام حضرت دوست که رحمان ورحیم اوست.

سلامی گرم از سرزمین مالزی بریاران همراه وهم دل.دراینجا توفیقی شد که چند تن از دوستان مجازی( که البته دیگر مجازی نیستند) محفل چهارشنبه شبهارا زیارت کنم.وازدیدارشان بسیارخشنود شدم .انشالله سعی می کنم،بزودی خاطرات سفربه مالزی را به صورت سفرنامه خدمتتان تعریف کنم.حال ازمالزی برگردیم دوباره به برلین.

هفته گذشته خاطرۀ بین راهی ازنوفل لوشاتو به برلین را تعریف کردم.حالا که صحبت ازخاطرۀ بین راهی شد ،بهتر است چند خاطره که از همین راه ها دارم براتون تعریف کنم.که فکر کنم خالی ازلطف نباشد.

سفرهای بین شهری یا بین کشوری دراروپا توسط اتومبیل یا قطار یا هواپیمامخصوصا برای ما دانشجویان گران بود،البته یک کارتهائی بود که در زمانهای خاصی یا به تعداد مشخصی ارزانتر می شد تهیه کرد،ولی همیشه امکانش نبود.لذا یک راه هائی بود ،که از آن طریق استفاده می کردیم.بعنوان مثال دانشجویانی که ماشین شخصی داشتند و می خواستند مثلا در تعطیلات به شهر خود بروند.درتابلوی اعلانات دانشگاه می نوشتند که می تواند دو یا سه نفر را با خود همرا ببرد و بیاورد.تلفن تماس را می داد و یا برعکس کسی که ماشین نداشت می نوشت که میخوام برم فلان شهر اگرکسی تمایل دارد مرا هم با خود ببرد.این دانشجوها با هم تماس گرفته وهماهنگ می کردند و " هم سفر" می شدند.وپول بنزین مصرفی دراین مسیربین تعداد افرادتقسیم می شد.و این خیلی مقرون به صرفه بود.

یک روش دیگرهم وجود داشت، که کاملا مجانی می شد به تمام شهرها وحتی کشورها سفر کرد.وآن بدین ترتیب بود که با کوله پشتی مان می رفتیم سرجاده ها وروی یک ورق کارتون با ماژیک شهر مقصد خود رابزرگ می نوشتیم وبه ماشینهائی که در مسیر بودند نشان می دادیم.حالا هرکس جا داشت مسیرش می خورد و دلش می خواست سوار می کرد،بدون اینکه پولی دریافت کند،مارا به مقصد می رساند.واین در کل اروپا مرسوم است وغالبا دانشجویان وتوریست ها می توانند،بدین ترتیب تمام اروپا را بگردن.

یک بارازفرانکفورت می خواستم برم برلین،پول وپله کم داشتم،رفتم سر جاده ورودی اتوبان ایستادم وتوکل برخدا کردم وهرماشینی که رد می شد،ورق کارتونی که روش نوشته بودم برلین غربی بهش نشون می دادم.

حدود یه ساعتی انتطارکشیدم،تا می دیدن من مومشکی هستم،گاز می دادند و میرفتند،از خارجی ها احتیاط می کردند.داشتم نا امید می شدم،به این فکر بودم نیمساعتی وامیسم اگرکسی سوارم کرد هیچ وگرنه قبل از تاریک شدن هوا برمی گردم.توی همین افکار سیر می کردم ،که یک ماشین شیک" ب ام و" نگهداشت . یک مرد میان سن خیلی جنتلمن راننده اش بود و سرنشین دیگری هم نداشت.گفت سوارشو. سوار شدم.سلامی کردم وعلیکی شنیدم.پس از یک سکوت کوتاهی،راننده که خود را با نام کوچکش " میشائیل" همان میکائیل خودمان باشد معرفی کرد،منهم خودمو معرفی کردم.باز پس از یک سکوت چند دقیقه ای:

گفت: نمی خواهی تا مقصد صحبت کنی؟ من تورا سوار کردم که همسفروهم صحبت داشته باشم تا خوابم نبره ولی تو خیلی خجالتی و ساکت هستی.اگر حرف نزنی پیادت می کنم و خندید و گفت شوخی می کنم نگران نباش هر طور راحتی.

خب بدین ترتیب سرصحبت بازشد،پرسید اهل کجا هستی؟ دانشجوی چه رشته ای؟ ازسیاست ازانقلاب،از خمینی،از شاه،از اسلام و شیعه وخلاصه ازهردری سئوال کرد وبحث می کردیم وخودش هم خیلی مودب اسلام را نقد می کرد و جواب می خواست،معلوم بود یک فرد با مطالعه وآگاهی است.گرم صحبت بودیم که رسیدیم به "هانوفر" در یک ایستگاه پمپ بنزین نگهداشت و منو به یک قهوه در رستوران سر راه میهمان کرد وگفت:سید جان اینحا سر دو راهی است. من از سمت راست باید برم"ُ برمن" که بالاتر هامبورگ شمال آلمان است،وبرلین سمت چپ است،نگران نباش من خودم اینجا آنقدروامیسم که یک ماشین برات پیدا کنم که مقصدش برلین باشه.از من تلفن وآدرس گرفت که هروقت برلین آمدم حتما باهات تماس می گیرم.و بحثمان را ادامه می دیم.راننده هائی که برای استراحت می آمدند رستوران یه برندازی بهشون می کرد و اگر به نظرش غلط انداز نبودند ،میرفت سئوال می کرد آیا مسیرشان به برلین غربی می خوره  تا منو با خود ببرند یا نه!.

 

حالا بقیه مسیر را چطور رفتم ماشین پیدا شد یا نشد ،اگربخوام ادامه بدم طولانی میشه، پس بقیه همسفر بودن بمونه برای هفته بعد.

الهی ! ناتوانم و در راهم و گردنه های سخت در پیش است و رهزنهای بسیاردرکمین وبارگران بردوش. " یا هادی،اهدنا الصراط المستقیم..."  

شب بخیر.

 

  
نویسنده : نبضگیر ; ساعت ۱٠:۱۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٧ مهر ۱۳۸٩
تگ ها :