از برلین تا بناب

خاطرات یک پزشک

میقات

 

 

 

 

 

بنام حضرت دوست،که جلا دهندۀ دلها اوست

 

سلام بر یاران وعزیزان محفل خاطره گوئی چهارشنبه شبهایمان،خب اینجاهواسرد شده وبرارتفاعات سهند و سبلان برف نشسته وسرمایش هم بر تن ما نفوذ کرده وشبها هم طولانی تر.باید دگر باربساط کرسی را بپا کنیم،که خیلی می چسبد و مثل پارسال که ازهمین دور کرسی نشینی، خاطراتمان  راشروع کردیم،دومین سال را با سفر به حج که ایام نیزایام حج است ، شروع می کنیم.

وقبل از شروع امروز روز عید قربان را به تمام عزیزان جانم تبریک میگم.

هفته گذشته خدمت تان عرض شد،که با یک هواپیمای اردنی از برلین به اردن و ازاردن به جده پروازکردیم.در محل کنترل گذرنامه ها در فرودگاه جده،تمام اردنی ها بدون مشکلی و سریع رفتند ولی به ما هفت ایرانی گیر دادند و یک ساعتی سین ،جیم ممان کردند،چرا از اردن می آئید؟برلین چکار می کردید؟وو...خلاصه پس از کلی محبت وخوش آمد گوئی ویژه وانگشت نگاری،اجازه ورود به سالن فرودگاه را دادند.از آنجا ما ازکاروان اردنی ها جدا شدیم،یکی ازدوستان دانشجوی ایرانی که همراه مان بود پدرش رئیس یک کاروان حجاج ایرانی بود،با پدرش قبلا هماهنگی کرده بود،که ما در مکه به کاروان آنها به پیوندیم.وآنها هم با دفتر حج واوقاف هماهنگی کرده بودند،لذا خیالمان راحت بود ،که جایمان

رزرو شده.ولی ما از کاروان عقب افتاده بودیم وآنها دو سه روزی بود که وارد مکه شده بودند.وحال ما باید خود به تنهائی به میقات می رفتیم تا مُحرم شویم.ومحل میقات ما محلی پرت ودور بنام جحفه بود. و برای اولین بار بود که مشرف می شدیم و ناشی بودیم.وبلد هم نداشتیم.رفتیم دفترایران ایر ونمایندگی حجاج ایرانی درفرودگاه را پیدا کنیم واز آنها کمک بگیریم.واگراحیانا کاروانی ازایران تا ساعتی  دیگر می آید با آنها بریم.نیمه های شب بود ودفترهم تعطیل.خسته و کوفته جلوی دفترایران ایر پلاس شدیم،به امیدامدادهای غیبی، تا فرجی حاصل شود.

پس از گذشت ساعتی انتظار ناگهان دیدیم جناب آقای دکتر حسن روحانی

(که پنج دوره ای نماینده مجلس بودند وعضو شورای امنیت ملی ورئیس مرکز تحقیقات استراتژیک مجمع تشخیص مصلحت نظام نیزبودند) با چند نفردیگرازبزرگان آمدند،ناگفته نماند که ما هفته قبل ازحرکت به مکه سمینار سراسری "اتحادیه انجمنهای اسلامی دانشجویان ایرانی اروپا" در روم را داشتیم وآقای دکتر روحانی و همراه هانشان نیز در این سمینار شرکت داشتند واین حضرات ظاهرا مستیقما ازایتالیا به جده آمده بودند. مسئولین با کنسولگری ایران در جده تماس گرفته و بلاخره با یک مینی بوس همراه این بزرگان روانه میقات شدیم.اینهم امدادغیبی که انتظارش را می کشیدیم.

قربون خداا برم که بازاین میهمانانش را سرگردان وبی پناه نگذاشت.نیمه  شب گذشته بود. که به میقات رسیدیم.یاد درسی که از جلال آل احمد آموخته بودم افتادم." دیدم که تنها خسی است و به میقات آمده ونه کسی و به میعادی" . حالا به میقات آمده ام ،

آسمان پرازستاره وپر نوربود،ستاره ها بقدری به زمین نزیک بود ندکه گوئی می شد آنها را چید.جحفه در دل صحرا قرار داشت.سکوتی رمزدار

درمیقات حاکم بود،حال باید آهنگ خدا کرد،دیدار خدا از اینجا شروع می شود،باید لباس عوض کرد،لباس ! کفن پوش،سپید باید پوشید،به رنگ همه باید شد،همه باید گردید،

"همچون ماری که پوست بیندازد،از "من بودن" خویش بدرآی ،مردم شو،ذره ای شو،در آمیز با ذره ها،قطره ای گم در دریا .نه کسی باش که به میعاد آمده ای،خسی شو که به میقات آمده ای،بمیر پیش از آنکه بمیری

،جامه زندگیت را بدر آور،جامه مرگ بر تن کن،

نیت کن ! همچون خرمائی که دانه می بندد،ای پوسته ،بذرآن"خود آگاهی" را در ضمیرت بکار و خدا آگاه شو،خلق آگاه شو،خود آگاه شوواکنون انتخاب کن، راه تازه،سوی تازه را وخود تازه را...

نماز در میقات:

ای رحمان ! که دوست را می نوازی ! ای رحیم که آفتاب رحمتت برما می تابد،جزتو دیگر کسی را نخواهم ستود که حمد ویژه توست.نمازمیقات هرقیامش وهرقعودش،پیامی است وپیمانی که ازاین پس،ای خدای توحید هیچ قیامی وهیچ قعودی،جزبرای تووجزبه روی تونخواهد بود."

با مروردرسهای فوق از شریعتی در ذهنم با راهنمائی آقای دکتر روحانی

احرام بستم ونماز درمیقات راخواندم.

وحال باید محرمات را مراعات کرد:هرچه مرا به یاد می آورد،هرچه نشان می دهد من در زندگی کی ام؟ چکاره ام؟هرچه یادگار دنیاست،هر

چه روزمرگیها را برایم تداعی می کند،هرچه بویی از زندگی پیش از میقات دارد و هرچه مرا به گذشته مدفونم بازمی گرداند،باید مدفون کنم.

خدا دعوتم نموده است،حال آمده ام . در میقاتم،باید جوابش دهم.

پاسخش را میدهم:

"لبیک ! لبیک الهم لبیک،ان الحمد والنعمته لک والملک لاشریک لک لبیک!"

و اینچنین حج مان آغاز شدو لبیک گویان ازمیقات بسوی کعبه ،خانه خدا حرکت کردیم.

خسته تون کردم تعریف بقیه مراسم حج بماند برای هفته آینده.تا چهارشنبه شب دیگرمحفل خاطره گوئی در دور کرسی.به خدای ابراهیم می سپارمتان.

       

الهی !

خانه کجا و صاحب خانه کجا؟

طائف آن کجا وعارف این کجا؟

آن سفرجسمانی است و این روحانی،

 آن برای دولتمند است و این برای درویش،

آن اهل وعیال را وداع کند و این ماسوا را،

آن ترک مال کند و این ترک جان،

سفرآن درماه مخصوص است و این را همه ماه،

وآن را یک باراست واین راهمه عمر،

آن سفرآفاق است واین سیرانفس،

راه آن را پایان است واین را نهایت نبود.

                                              (علامه حسن زاده آملی)

 

 

 

 

 


 

  
نویسنده : نبضگیر ; ساعت ۱:٢٤ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۸ آبان ۱۳۸٩
تگ ها :

لبیک ،الهم لبیک

 

 

به نام حضرت دوست که هرچه داریم از اوست

 

سلام بریاران همدل وهمراه.ازاینکه یک سال است همراهم بودید ودرمحفل چهارشنبه شبهای خاطره گوئی(که این هفته پنجاه سومین هفته آنست) شرکت کردید،ممنونم.دراین یکسال دوستان خوبی برایم بودید وبا نظرهای تان دلگرمم کردید.وازاندیشه ها ومطالب تان درسها آموختم.

واین محبت شما باعث شد که حتی یک جلسه هم ،محفل چهارشنبه شبها تعطیل نگردد،حتی اگر در سفر بودم یا کسالتی داشتم.

طبق درخواست عزیزان جان که درخواست نموده بودند،ازسفرمالزی تعریف کنم،چهارهفته ای درادامه خاطرات از برلین وقفه ای افتاد.حال با اجازه شما از مالزی برمی گردیم به سال 57 در برلین.

امروز ظاهراسوم ذیحجه است.اگراجازه بدید به مناسبت این ایام حج یه خاطره در این مورد براتون تعریف کنم.دراینصورت باید تاریخ را ورق بزنیم واز 57 به سال 62 بریم.

روزی روزگاری ازهمین جلسات فرهنگی که داشتیم،یک روحانی به نام آقای مطهری(البته نه آیت اله شهید مطهری) میهمانمان بود در جلسه پیشنهاد جالبی داد. وآن این بود که:" هرسال در مراسم حج که تظاهرات از طرف حجاج ایرانی برپا میشه،و الموت اسرائیل و الموت آمریکا و...

گفته میشه،حجاج ممالک دیگردقیقا متوجه نمیشن که این حرکات یعنی چه چرا به جای اعمال حج چنین تظاهراتی برپا میشه وگاهی این تظاهرات نتیجه عکس میده. حجاج ایرانی نیز اکثرا زبان فرنگی بلد نیستند و نمی توانند مقصود وهدف انقلاب ویااین تظاهرات را به آنها توضیح دهند.ولی شما دانشجویان دراروپا که به زبانهای مختلف مثل انگلیسی،آلمانی و فرانسه آشنائی دارید می توانید با آنها وارد بحث بشید.همینطور که در مسجد النبی و یا مسجد الحرام نشته اید و منتظر شروع نماز هستید می توانید با حاجی بغل دستی تان وارد صحبت بشید.پس پیشنهاد می کنم اگراز امروز روزی 5مارکی پس انداز کنید میتونید سال آینده هزینه سفر حج را فراهم کنید.برید هم در اوج جوانی اعمال حج را انجام دهید وهم با سایرحجاج دنیا وارد گفتمان گردید."

این پیشنهاد جرقه ای بود درمن و بصورت جِدّ تصمیم گرفتم که سال آینده برم مکه .معمولا هر دو یا سه سال یکباربرای دیدار خانواده می رفتم ایران .اینبار تصمیم گرفتم به جای ایران برم مکه.

برای اینکه خودموآماده این سفرعرفانی کنم شروع کردم کتابهای "حج" دکتر شریعتی وآیت اله طالقانی و "خسی درمیقات "مرحوم جلال آل احمد را خواندن.تا فرارسیدن زمان حج من هر کدام ازاین کتابها را سه بار خواندم.نخواندم بلکه بعبارتی بلعیدم.وکتاب" محمد پیامبری که ازنو باید شناخت" را که یک نویسنده خارجی آنرا نوشته که نامش درحال حاظر درخاطرم نیست ،دقیقا مطالعه کردم،تا وقتی که بمدت 23روزی که برابر با 23سال رسالت پیامبراست درسرزمین وحی بسر خواهم برد،بدانم کجا هستم وبدانم که پایم را جای پای چه افرادی می گذارم.ودراین 23 سال چه گذشته،حج یعنی چه؟ میقات کجاست؟ درمیقات چه باید کرد؟ چرا مُحرم می شویم؟طواف، دور چه کسی؟چرا جزقبریک کنیز"هاجر" درکنارخانۀ خدا قبردیگری نیست چرا یک زن را یک کنیزراهمراه با کعبه باید طواف کرد؟طواف یک زن !آنهم درزمان جاهلیت!که دختران را زنده بگورمی کردند!یعنی چه؟

سعی،صفا،مروه،عرفه،مشعر،منی،راندن شیطان با پرتاب سنگ در چند مرحله یعنی چه؟قربانی کردن؟چه چیز را باید قربانی کرد؟! وبلاخره طواف نساء؟ چرا نساء؟چرا طواف مردان نه؟!!خواندم خواندم تا بدانم برای چه وبه کجا میروم؟ولی اعتراف می کنم که ازآن معارف الهی یک قطره بیشترحاصلی نشد.ولی همین یک قطره هم  مرا مست وحیران کرد. وبیش از آن یک قطره هم ،ظرفیتی نداشتم وندارم.

سال 1363بود که با شش تن از دوستان ودانشجویان ایرانی بایک کاروان اردنی ازبرلین به اردن پرواز کردیم.ازاردن هم همراه باحاجیان اردنی بسوی جده پروازداشتیم.جالب این بود که درحین پرواز یک دفعه متوجه شدیم اردنیها یکی یکی میرن دستشوئی وبالباس احرام میان بیرون.

وبتدریج تمام هواپیما شد سفید پوش.وزمزمه "لبیک الهم لبیک و..." در درون هواپیما بلند شد.فقط ما هفت ایرانی لباس احرام برتن نداشتیم.عربها باتعجب بما نگاه می کردند،که چرا مُحرم نمی شویم.ماهم می گفتیم اینجا که میقات نیست باید درمیقات مُحرم شد.خب آنها هم طبق فتاوای خودشان معتقد بودند که می شود.اصرار داشتند که ما هم باید احرام ببندیم.گفتیم : بابا لباس احرام درچمدانهای ماست آنهم درون شکم هواپیماست.بلاخره من واسطه شدم که این اولین تقصیر ماست وقتی رسیدیم مکه باید قربانی کنیم.سرانجام با پیشنهاد من موافقت کردند وبه لبیک لبیک گفتن خود ادامه دادند.

خب برای اینکه زیاد طولانی نشه وشما عزیزان را خسته نکرده باشم بقیه سفر حجمان بماند برای هفتۀ آینده که مصادف با عید قربان است.

تا چهارشنبه شب دیگربه خداوند کعبه می سپارمتان.

 

الهی !

تن بسوی کعبه داشتن چه سودی دهد ،آنکه را دل به سوی خداوند کعبه ندارد؟

 

  
نویسنده : نبضگیر ; ساعت ٧:٥٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٩ آبان ۱۳۸٩
تگ ها :

ثمرۀ سیر و سفر

 

به نام حضرت دوست که آرامش دهندۀ دلها اوست

 

سلام برعزیزان همدل وهمراهم.هفته گذشته ازجاذبه های توریستی قسمتهائی که دید بودم خدمت تان تعریف کردم وخیلی جاهای زیبائی نیز بود که دیگر فرصت نشد ببینم.مثل سواحل دریای خلیج تایلند ودریای آندامان.که خیلی ازش تعریف میشه.که دارای زیباترین سواحل ومناطق شنا دردنیاست،سواحلی با شنهای سفید ودرخشنده که کیلومترها درحاشیه آبهای خوش رنگ جزیره استوائی امتداد دارد.گفته میشود با پیاده روی در ساحل میتوان شاهداولین تجربه لاک پشتهای تازه بدنیا آمده به دریا بودوباآرامش وصفای زندگی در جزیره آشنا شد. خلاصه ترکیب مجذوب کننده ای ازشهرهای سنتی ومدرن،میراث آمیخته چند فرهنگی،غذا،هنرمعماری متنوع ،این کشوررابین  اللملی ساخته است.

 

در دیداری ازدانشگاه ویک بیمارستان دانشگاهی با چندتن از همکاران پزشک شاغل درآنجا نشستی داشتیم.که برام جالب بود که مطرح کردن آن در اینجا از حوصله این محفل خارج است.اگر احیانا دوستان همکارم تمایلی داشتند،می توانم اطلاعاتی خدمتشان عرضه دارم.ولی خدمت عزیزان جانم عرض کنم ، بیمارستانی که دیدم بیشتر شبیه یک هتل 5ستاره بود.اورژانس آن هیچ شباهتی به اورژانسهای بیمارستانهای دانشگاهی ما نداشت،که مملواز جمعیتی سرگردان که چپ وراست درحال دویدنند وبیماران در گوشه های راه روها وپله ها وروی زمین ولوهستند.درحالی که اورژانسی که من دراینجا دیدم بیشتر شبیه سالن انتظار فرودگاهای مدرن بود،که بیماران نشسته بودند وبه نوبت نام بیمار پیچ می شد وپزشگ معالج به استقبال بیمارش می رفت و اورا تا تخت وقسمت مربوطه مشایعت می کرد.

 

خب ازاین موضوع هم بگذریم.یکی از دوستان عزیز محفلمان سئوالی در مورد نقش "ماهاتیرمحمد" نخست وزیراسبق مالزی درپیشرفت مالزی کرده بودند.اگر موافق باشید با اشاره ای کوتاه به آن، سفر نامۀ مان را به پایان برسانیم. مالزی قبل ازاستقلالش یک کشوربسیارعقب افتاده ای بود،که اکثرا درروستا ها وجنگلها ودرپائینترین سطح امکانات، زندگی می کردند ودرآمد سرانه هرنفرکمتراز100دلار بود.مناقشات و جنگهای مذهبی ناشی ازوجود18دین ومذهب ونژاد کشورراناامن نموده بود.ماهاتیر محمد خود از یک خانواده فقیر11نفری بود وازفروختن موزدرخیابانها دردوران مدرسه به امرارمعاش کمک می کرد.مهاتیرپس ازپایان تحصیلات دانشگاهی دردانشگاه  پزشکی سنگاپور به کشور خود برمی گردد وبعنوان جراح به استخدام نیروهای انگلیسی که کشورش رااشغال کرده بودند،درمی آید.پس ازخروج نیروهای انگلیسی مطبی میزندوشروع به طبابت کرده ونیمی از وقتش را صرف معالجه رایگان افراد فقیر می کند. در سال 1964 با وارد شدن به مجلس ملی رسما وارد سیاست میشودودرسال 1970 کتاب معروف خود به نام"آینده اقتصادی مالزی" را به رشته تحریر در آورد،که همین کتاب بعدها پایه و اساس تفکرات آن مرد جهت تحول اقتصادی کشورش گردید. بهرحال مهاتیردرسال1981 یعنی شروع انقلاب اقتصادی یک جراح در مالزی به نخست وزیری انتخاب می شود.وازسال1981 الی 2003 مالزی را دگرگون می کند،ودر آمد سرانه100دلاری رابه 1600 دلار در سال میرساندوصنعت جهانگردی را ایجاد می کند،که امروزه34میلیارد دلار درآمد آنست ودرصنعت برق و الکترونیک خود را بعنوان یکی از صادرکنندگان لوازم برقی و الکترونیکی به دنیا معرفی میکند.وبا وضع قوانین شفاف و ضوابط مشخص درهای اقتصادی کشور را بسوی سرمایه داران خارجی گشودوبا تاسیس شرکت عظیم پتروناس در برجهای دوقلوی کوالالامپور بازار بورسی با یک ملیون دلار معامله در روز پایه ریزی کرد. وصدها پروژه وخدمات فرهنگی ورفاهی برای مردم کشورش ایجاد نمود وسرانجام درطی مدت 21سال درسال 2003 برای همیشه از سیاست کناره گیری کرد وقدرت را به  نیروهای جوان وتازه نفس سپرد.

 

بله دوستان عزیزم،واقعا باورکردنی نیست که چگونه درعرض 21سال آن کشورکاملا عقب افتاده(که بقول بعضی ایرانیان مقیم آنجا که به فرهنگ خود فخرمی کنندومردمان مالزی را قبول ندارند،می گویند اینها تا دیروز مثل میمون بالای درخت زندگی می کردند) تبدیل به یک کشورمدرن وزیبا شده ومردم دررفاه زندگی می کنند.وازهمه مهمتردرآرامش بسرمیبرند وبا مفهموم استرس بیگانه هستند.

خب اینم سفرنامه ما به عنوان سوغاتی تقدیم حضورتان شد. امیدوارم مقبول عزیزان جانم بوده باشد.انشاالله ازهفته آینده برمی گردیم به برلین وادامه خاطرات . تا چهارشنبه شب دیگروبه امید حضوریاران در محفلمان بدرود.

 

الهی !

ثمره درس وبحث وفکروذکرو سیر وسفرم این شد که جهان راجهانبانی است و جان را جانانی. 

 

  
نویسنده : نبضگیر ; ساعت ٩:٥٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٢ آبان ۱۳۸٩
تگ ها :

جاذبه های توریستی مالزی

 

به نام حضرت دوست که تمام هستی مان از اوست

 سلام بر عزیزان جان !

هفتۀ گذشته خدمت تان عرض شد،که چگونه جمعیت 24 ملیونی مالزی باقومیت های مختلف مالائی،چینی و هندی یک همزیستی مسالمت آمیزی باهم دارند.چینی ها نبض اقتصاد را در دست دارند،هندی ها هم از قرنها پیش از منطقه فقیرنشین جنوب هند به مالزی مهاجرت کرده وبه صنعت لاستیک سازی وخدمات کوچک دیگر پرداختند.رمز تفاهم قومیتها وفرهنگ ومذاهب اسلام،بودا وهندو اینست که دولت مرکزی آزادی کامل درانجام مراسم وسنن ملی ومذهبی داده و به همه احترام می گذارد.ودرمراسم همدیگرهم می توانند شرکت کنند.ومحدودیت ومرزبندی بین آنها نیست بطور مثال زمانی که من آنجا بودم ،مصادف باجشن فانوسهای چینی ها بود،که منهم رفته بودم.درتمپل یاهمان معبد بودائی،غیرازچینی ها که مشغول عبادت در مقابل بودا بودند،اقوام دیگر از مذاهب مختلف نیز شرکت داشتند.

  

 

 

خلاصه در یک مجموعۀ مسکونی ازخانه ای صدای قرآن واز مسجد محل صدای دلنشین اذان بلند است،از خانۀ دیگر صدای اپرای چینی،و از خانۀ سومی صدا موسیقی و تمرین رقص هندی به گوش می رسد. 

 

از جاهای دیدنی که موفق شدم با راهنمائی عزیز جانم دیدار کنم ، معبد بزرگ هندی ها به نام " باتو کیوBatu Caves" بود که در11کیلومتری شمال کوالالامپور قرار گرفته.معبد در داخل غاری قرار دارد که باید 172پله را بالا رفت وداخل غار نیز 110پله دارد تا به معبود برسی.در پایه کوه یک مجسمه ایستادۀ بسیاربزرگی از الهه مورگان"  "Muruganقرارگرفته.هرسال درمراسم مذهبی به نام "تاپیوسام" بیش از یک ملیون نفر از پیروان هندو وهمچنین گردشگران خارجی در این مکان حضور می یابند.درکنارعظمت و زیبائی طبیعت این مکان،شیطنتهای میمونهای کوچک دیدنی بودکه چگونه غذا و ساندیسها را ازدست گردشگران می قاپیدند ومی خوردند.

 

 

یک روزهم به اتفاق سه تن از دوستان بسیار بزرگوارم ،رفتیم به شهرزیبائی در 23کیلومتری کوالالامپور به نام "پوتراجایا" "Putra jaya ". این شهربر اساس اصول شهرسازی و معماری مدرن ساخته شده،نگین این شهر زیبا یک مسجد زیبائیست به نام "مسجد پوتراجایا" که درکناردریاچه مصنوعی می درخشد،که از معماری کشورهای مراکش واسپانیا بیشتر الهام گرفته شده.روی این دریاچه دوپل بزرگ یکی مدرن و زیبای کابلیست و یک پل هم تقریبا شبیه پل خواجوی اصفهان است که منتهی به میدان اصلی شهرمیشود.توضیح بیشتررامی توانید به وبلاگ بسیارارزندۀ دوست بزرگوارم آقای مهندس آریانا ازعزیزان مالزی نشین مراجعه کنید.

 

 

 

ازجاذبه های زیبا ونماد کوالالامپور برجهای دوقلوی"پتروناس"است،که از بزرگترین برجهای جهان محسوس میشود.که با احتساب آنتن بالای برجها452مترارتفاع دارد.تعداد طبقات هربرج

88 طبقه است ودرمجموع78 آسانسور دراین دو ساختمان فعال است.ویک پل درطبقات 41 یا 42در ارتفاع 175متری این دوبرج را به هم متصل می کند. درکنار این برجهای دوقلوی پتروناس یک برج دیگری به نام برج مخابرات به ارتفاق421متر خود نمائی میکند.که از ارتفاع 335 متری آن می توان تمام کوالالامپور وجنگلهای زیبای اطراف آنرا تماشا کرد.درست کنار این برجها پارک بسیار دیدنی وجود دارد که درآن باغ پروانه ها،پرندگان وباغ ارکید و گلهای بسیار زیبا رامی توان درآن دید.

 

 

 

یکی دیگرازجاهای واقعا دیدنی مالزی ارتفاعات کامرون"Cameron Highlands" است،که حدود210کیلومتری شمال کوالالامپور واقع شده.جای همتون خیلی خالی بود،با دوستان  میزبان عزیزم دو روزی هم رفتیم به این گوشه ای ازبهشت.مسیر راه مثل جادۀ حیران بین اردبیل و آستارا ست.این منطقۀ بی نظیر برفرازکوهستانهای پوشیده ازمزارع وکشتزارهای چای که بصورت پلکانی نمائی خیره کننده را به تصویر کشیده،این منطقه که ازروستاهایی به هم چسبیده بامزارع چای و توت فرنگی،نعناع وپرورش زنبور عسل تشکیل میشن.هوای اینجا برعکس سایر مناطق مالزی بسیار خنک بود. یه درخت گلی شبیه لوستر درمحوطه هتلی دیدیم که بوی فوق العاده ای داشت،انگار وارد یک عطرفروشی درخیابان شانزالیزه پاریس شده ایم.ساعتی در کنار این درخت که نمیدانم اسمش چه بود،نشستیم تا ریه های خود را از عطر بهشتی این گل پرکنیم. ظاهرا در مسیر همین کامرون هایلند غارهائی هست،که یه عده افراد همچون انسانهای اولیه در آن زندگی می کنند.که متاسفانه فرصت نشد از آنهم دیدن کنیم.

 

 اگراهل خرید باشید،مالزی به اندازه کافی مراکز خرید بزرگ وفریبنده دارد،که بتواند جیبها را خالی کند.که برای خرید یا تماشای آن حداقل باید یکهفته از صبح تا شب وقت بگذارید.هرچند تقویم مالزی با احترام به همه اقوام،آکنده ازاعیاد و جشنهای مختلف است،ولی عید فطر عمومی ترین وباشکوه ترین و مردمی ترین عید است.یکی از رسوم جالب مردم مالزی اینست که سایر اقوام وپیروان سایرادیان را درجشنهای خود مشارکت می دهند وحتی هندوها و چینی ها نیز به افطاری دعوت میشوند.واز هم عیدی می گیرند. سعی کردم چند عکسی ازجاهائی که براتون تعریف کردم بهتون نشون بدم.اگر کیفیتش خوب نیست به بخشید.چون با گوشی همرا هم گرفته ام. خب مشغول تماشای عکسها باشید،تا هفته بعد بقیه و شاید آخرین قسمت سفرنامه را براتون بگم وبعد برگریدم به برلین.پس تا چهارشنبه شب آینده خدا حافظ تان باد.

 الهی !

اگر من جهنمی هستم،یک جهنمی عاقلی را رفیقم گردان ! 

 

  
نویسنده : نبضگیر ; ساعت ٩:٤٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٥ آبان ۱۳۸٩
تگ ها :