از برلین تا بناب

خاطرات یک پزشک

دارم خفه میشم

 

به نام حضرت دوست که آرامبخش دلها اوست

 

بیمارم و بیماری ام از دست طبیب است

دردا که طبیبم سر بیمار ندارد

گویند که رنج تو ز دیدار شود به

این چشم ترم طاقت دیدار ندارد

غمخواری یار است علاج دل بیمار

آن یار ولیکن دل غمخوار ندارد

غمخوار بود چاره آن دل که غمینست

بیچاره دل فیض که غمخوار ندارد

( فیض کاشانی )

سلام بر عزیزان جان. به محفلمان خوش آمدید. از همراهی وهمدلیتان در این هفتاد وسومین محفل خاطره گوئی مان متشکرم.

طبق معمول هرروزه، رفتم برنامۀ عمل جراحی فردا را نگاه کنم،که ببینم آیا اسمم درلیست عمل های فردا  هست یانه ! و چه عملی هست ؟که خودمو آماده کنم.چون غالبا اگر جراح، استادمان بود ،مرتب حین عمل سئوال پیچمان می کرد. در لیست برنامۀ عمل ها ناگهان دیدم به جای اینکه مثل همیشه بعنوان دانشجو دستیار سوم یا چهارم جراح باشم،اینبارجلوی نام جراح اصلی اسم من ثبت شده بودو پروفسوردستیار اول و یه جراح ارتوپدی بخش هم دستیار دوم من بود. گیج شدم ، عینکم و جابجا کردم،گفتم شاید اشتباه می بینم. نه درست می دیدم.مگر ممکنه؟!! حتما اشتباهی شده.رفتم دفتر دکتر بخشمان وازش پرسیدم :

برنامه عمل های فردا چیه؟ جواب داد مگه برنامه را نخوندی؟ گفتم : چرا! ولی فکر کنم اشتباهی رخ داده.اشتباها اسم مرا بعنوان جراح و پروفسور وشما را بعنوان دستیار اول ودوم نوشته اند.دکتر سرشو از روی پروندۀ بیماری که داشت مطالعه می کرد برداشت و با یه لبخند جواب داد :مگه اشکالی داره؟اومدم بگم آخه.. ادامه داد.این یک عمل ساده ایست. پلاکی که در یک ران شکستۀ جوانی سال پیش تعبیه شده، باید در بیاری. ونظیر این عمل را بارها دیده ای. مگه نمی خواهی ارتوپد بشی؟ خب باید از یه جائی شروع کرد و حالا وقتشه .ازهمین حالا باید خودتو آماده کنی  و عمل خیلی آسونه.فقط هول نشو .

داشتم از خوشحالی پر درمیاوردم.سریع رفتم خونه وتا نیمه های شب چندین بار طرز عمل را مرور کردم و بحثهای تئوری استئوسینتز وفیزیولوژی ساختمان و جوش خوردن استخوان وعوارض احتمالی عمل و.... همه را دوره کردم. طوری که تا ساعتها در بسترخواب هم هی از ذهنم بیرون نمیرفت تا اینکه خوابم برد.

صبح ساعت پنج ونیم اولین نفری بودم که در بخش حاضر بودم وقبل از اومدن دکترها رفتم به بیمارم سری زده و ویزت اش کردم وپرونده اش را خوندم. وباز اولین نفری بودم که در اطاق کنفرانس برای شرکت در مورنینگ رپورت حاضر شدم.

ساعت هشت صبح عمل شروع می شد،ساعت هفت ونیم در اطاق استریل داشتم دستهامو می شستم که "پروفسور چیلش" وارد شد. پس از سلام واحوالپرسی پرسید جراح جوان امروزمان شمائید؟ با کنترل ترس ولرزم گفتم: "یا هر پروفسور." بله آقای پروفسور.لبخندی زد وگفت :مشکلی  نیست از عهده اش بر میائی.

اینجا یه توضیحی بدم که اطاق عمل جراحی های اروتوپدی در آلمان با اطاق عملهای دیگر فرق می کنه.دراین اطاقها مسائل استریلی شدیدا لحاظ میشه و قبل از پوشیدن روپوش وبه سر بستن روسری سبز بر سر ،یک کلاه خُود مثل کلاه کاسکت موتور سواران بر سر گذاشته ویک لوله خرطومی هم جهت رسیدن اکسیژن ازگردن آویخته میشه که سر دیگر این لوله به درب اکسیژنی که در دیوار وجود داره وصل میشه.بعدا باید روی این کلاه ،روپوش سبز استریل اطاق عمل را پوشید.ودستکش ها را دست کرد.با این لباسها آدم بیشتر شبیه فضانوردان میشه.

خب عمل شروع شد. استاد ابتدا دستم را و با چاقوئی که پرستار دستم داده بود گذاشت بغل اسکار یا همان محل بخیه شده عمل قبلی و گفت از اینجا شروع کن به بریدن. وقتی که یه مقدار بهم قوت قلب داد ،دیگه دستمو ول کرد و گذاشت که خودم بقیه کارهارو انجام بدم. ومدام می پرسید حالا  باید چکار بکنی وقتی جوابش را می شنید می گفت ادامه بده. وقتی طرز بدست گرفتن درل مخصوص باز کردن پیچ را در دستم دید، پرسید آیا تا به حال با این ابزار کار کرده ای؟ جواب دادم بله ولی نه در روی انسان بلکه من قبلا مهندسی مکانیک خونده ام وبا ابزار آلات مکانیکی کار کرده ام. خندید و گفت خیلی خوبه پس میتونی یه ارتوپد خوبی بشی واستاتیک و فیزیک وریاضیات می تونه اینجا خیلی بدردت بخوره.وکارهای خوبی میتونی با الهام گرفتن از مکانیک ابداع کنی.همینطور هم مدام سئوال می کردو هم یادم میداد،که یه دفعه حالم بد شد. داشتم میوفتادم زمین.که استاد پرسید چی شد؟ گفتم هوا بهم نمیرسه دارم خفه میشم.یکدفعه جراح بخش دستیار دوم متوجه میشه که استاد پاشو گذاشته روی لوله ی اکسیژن من و باعث شده که هوا به من نرسه.همه هم خندشون گرفته بود و هم ناراحت. خلاصه چیزی نمونده بود که استاد منو خفه کنه.

خب تا یه نفسی تازه کنم و حالم سرجاش بیاد،شمارا بخدا می سپارم و بقیه ماجرا بماند برای هفته آینده.تا درودی دیگر بدرود.   

الهی !

نبضگیر روزگاری نگذرانید، بلکه روزگار بر او گذشت.

  
نویسنده : نبضگیر ; ساعت ٤:٥٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳۱ فروردین ۱۳٩٠
تگ ها :

خانه به دوش

به نام حضرت دوست که هستی ما از اوست

چون ماه نو از حلقه به گوشان توایم   چون رودخروشنده خروشان توایم

چون ابر بهاریم پراکنده توایم   چون زلف تو ازخانه به دوشان توایم

(رهی معیری)

سلام بر عزیزان همدل وهمراهم.

هفتۀ گذشته عرض شد ،ترمهای آخر تحصیلاتم بود،برای اینکه تمرکزی در درس خواندن داشته باشم ،تصمیم گرفتم از خوابگاه به یک آپارتمان کوچک خصوصی نقل مکان کنم. خدائیش از خوابگاه خیلی راضی بودم .ارزون، راحت ومستقل بود. برخلاف اینجا که شنیده و دیده ام که سه الی پنج یا حتی شش دانشجو باهم در یک اطاق زندگی می کنند، ولی در تمام خوابگاههای آلمان هر کس برای خود یک اطاق مستقل با حمام و سرویس بهداشتی وآشپزخانه  ومبله و مجهز به تمام وسایل زندگی نظیر یخچال، اجاق برقی،تختخواب،کتابخانه، میز تحریر،کمد لباس وو.... بوده وهنوزم همینطوره.برای متاهلین و یا دارای فرزند،دوخوابه وبزرگتر بودند. واکثرا هم دارای پارکینگ ، اطاق تلوزیون ومطالعه و سالن ورزش و... . ولی خب همانطور که گفتم اطاقم شده بود ، مرکز ستاد فعالیتهای دانشجوئی ومجبور بودم از ساعت نه صبح تا نه شب برم کتابخانۀ دانشگاه. واونم خسته کننده بود. لذا آرامش نداشتم.بلاخره تصمیم گرفتم یه آپارتمان شخصی بگیرم.ودگربار "خانه به دوشی" شروع شد.

در آلمان مثل ایران بنگاه معاملات ملکی نیست ، که بری اونجا دنبال پیدا کردن خانه ی اجاره ای.بلکه یه اداره ی دولتی هست که اسم دقیق اش یادم رفته،چیزی مثل اداره رفاه مردمی. یه روز رفتم اداره فوق ،قسمت اجاره خانه و تقاضای خودمو گفتم.خانم کارمند مربوطه با کمال مهربانی یه فرم داد و گفت : لطفا این فرم را پرکن. در فرم مربوطه یه سری سئوالات معمولی اسم وفامیل وسن وشغل وو.. بود .ومحل کار و درآمد سئوال شده بود.فرم را پر کرده، دادم بهشون،کارمند فوق یه نگاهی به جواب سئوالات انداخت و گفت بسیار خوب شما می تونید تشریف ببرید،حدود ده پانزده روز دیگه به آدرستان نامه ای خواهیم فرستاد ،که در آن سه آدرس در نزدیکی محل کارتان معرفی خواهد شد.بروید آن آپارتمانها را ببیند هرکدام را پسند کردید ،در محل مربوطه علامت بگذارید تا تدارک عقد قرار داد با صاحب آپارتمان داده شود واگر ازهیچکدام خوشتان نیامد ،در محل نپسندیدم علامت بگذارید تا باز سه آپارتمان دیگر را معرفی کنیم.

پس از حدود دوهفته ای که قول داده بودند نامه اومد ورفتم ویکی از آن سه آپارتمان که مناسب وضع مالی ام بود انتحاب کرده وقرارداد را بستم وتا آخرین روز اقامتم در برلین در همانجا زندگی می کردم.فرق بزرگی که این آپارتمانهای اجاره ای با ایران داره ، اینه که صاحبخانه اجازه بیرون کردن مستاجر را نداره. و مادام العمر می توان در آن سکونت داشت.کسانی را می شناختم که بیش از بیست سال در یک آپارتمان اجاره ای مستاجر بودن. مگر خلاف مقررات رفتار بشه،مثلا اجاره خانه را نداد ویا موجب اذیت وآزار همسایگان شد وبعد از ساعت ده شب صدای تلوزیون ویا موسیقی بلند باشه،اونوقت با یه شکایت ، پلیس آمده و با اردنگی آدمو بیرون می کنه.

اجاره خانه هم مناسبه ،البته هرسال با تورم موجود حدود ده بیست مارکی گرون می شد. وتازه می شد به سازمان رفاه مراجعه کرد. و مدارک خرج ودخل معتبر را نشان داد، وآنها پس از محاسبه اشل درآمد وهزینه  زندگی و اجاره خونه که باید چند درصد درآمد باشد،کمک می کرد.گاهی نصف اجاره خونه را دولت پرداخت می کرد وهر ماه به حساب بانکی واریز می کردن. آب که مجانی بود و پول برق وتلفن  و اجاره خونه هم را مرتب از حساب بانکی برداشت می کردن. ونیازی نبود که برای پرداخت قبوض واجاره  وبیمه به بانک مراجعه کرد،گاهی می شد که بابرداشت وجوه قبوض ،موجودی  حسابم منفی می شد ووقتی حقوقم راکه بیمارستان به حسابم می ریخت ، بانک طلبش را از حسابم بر می داشت. و بانک انقدر اعتبار به من دانشجو قائل بود ،که بدهی مرا بده تا برق یا تلفنم قطع نشه.

خب اینم مختصری بود راجع به خوابگاه و اجاره خانه در آلمان برای دوستانی که علاقمند بودند که اطلاعاتی داشته باشند. البته این موارد ، مواردیست که خود تجربه کرده ام. ومربوط به یکربع قرن پیشه.احتمالا حالا شاید خیلی بهتر شده ویا بخاطر مشکلات اقتصادی جهان امروز،میتونه اوضاع بدترهم شده باشده .درهرحال اگر سئوالی بود در خدمت هستم.

خب تا هفته آینده با خاطره وموضوعی جدید بدرود.

 

الهی !

اگر از دنیا مرا نصیبی است، به بیگانگان دادم.

واگر از عقبی مرا ذخیره یی است، به مومنان دادم.

در دنیا مرا یاد تو بس، ودر عقبی مرا دیدار تو بس.

دنیا و عقبی دو متاع اند بهایی

ودیدار نقدیست عطایی.

                                  ( مناجات خواجه عبدالله انصاری)

 

  
نویسنده : نبضگیر ; ساعت ٥:٤٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٤ فروردین ۱۳٩٠
تگ ها :

تا شقایق هست زندگی باید کرد

 

به نام حضرت دوست که هرچه داریم از اوست.

بنی آدم اعضای یکدیگرند ... که در آفرینش ز یک گوهرند

چو عضوی به درد آورد روزگار ... دگر عضو ها را نماند قرار

تو کز محنت دیگران بی غمی ... نشاید که نامت نهند آدمی

(سعدی)

سلام بر دوستان ویاران همدل و همراه محفل خاطره گوئی مان. از تمام عزیزان جان که در ایام تعطیلات نوروزی عنایت کرده و پیام تبریک ارسال کردند ، بی نهایت ممنونم. واز اینکه بعلت عدم دسترسی به نت نتوانستم جوابگوی تک تک عزیزانم باشم، شرمنده ام. از این فرصت استفاده کرده و خدمت فرداَ فرد شما تبریک عرض می کنم وایام می آیند تا از شماعزیزان جان مبارک شوند.

ولی متاسفانه امسال عید نوروز بر کاممان تلخ شد . فاجعه بزرگ زلزله و تسونامی در ژاپن ، و جنگها و آدم کشیهای وحشیانه توسط حکام مناطق خاور میانه و آفریقای شمالی و در بند بودن آزادمردان و آزاد زنان  وجای خالی عزیزان درگذشته ، سر سفرۀ هفت سین و.... برای هر انسان آزاده ای دل و دماغی برای جشن و شادی نوروزی باقی نمی گذارد. چرا که "بنی آدم اعضای یکدیگرند ..." و یا به تعبیر شاعرۀ توانای عزیزمان خانم " نسرین بهجتی":

" وقتی تو نباشی به من چه عید ! ....

گل پرپر من

بی تو پرده را باید کشید و جای خالی ترا سینه زد....

سوگند به تک سرفه ها  وشش های تفتیده خردل خورده ات

سوگند به رفاقت دیرین تو و ترکش پشت گردنت......"

این بشر(که در واقع همان"شر" است که در اول خود "ب" اضافه نموده )به جای اینکه جان همنوعان و حتی حیوانات را از مرگ وبیماری نجات دهد، تا کی باید انسانها را در بند کشیده و جانشان را بستاند. مگر در قرآن سورۀ مائده آیه 32 نخوانده ایم " هرکس فردی را در روی زمین بکشد،چنان است که گوئی همه انسانها را کشته وهر کس انسانی را از مرگ رهائی بخشد، چنان است که گوئی همه مردم را زنده کرده است."

عجب صبری خدا دارد ،اگر من جای او بودم ، زمین و زمان را ... نه ! همان بهترکه جای او نیستم. من در کار خود وا مانده ام، نعوذا بالله چگونه می توانم جای او تدبیر کنم. یکی از آرزوهای دیرین من از دوران کودکی این بود که پزشک بدون مرز شوم وبا یک ماشین بزرگ کاروان دور دنیا بگردم وبه کشورهای محروم سفر کرده و به بیماران کمک کنم. و جان انسانها را از مرگ نجات دهم. پزشک شدم اما نه پزشک بدون مرز و آن ماشین رویائی کاروانی هم تحقق نیافت.

می بخشید !در اولین محفل خاطره گوئی سال نو با اخبار تلخ ، خاطرتان را آزرده کردم.ولی با وجوداین همه فجایع چگونه می توان بی تفاوت بود. نرسیدن به آرزوها دردناک است.قتل وجنایت دردناکتر! ولی چه می شود کرد "آری آری تا شقایق هست زندگی باید کرد.." با شعر زیبای سهراب " زندگی "را "کلیک "باید کرد. راستشو به خواهید ،می خواستم محفل خاطره گوئی را تعطیل واز دوستان عزیز جانم خداحافظی کنم.مردد بودم ، با خود خیلی کلنجار رفتم ،سرانجام باز طبق معمول، سهراب ،با این شعرش مرا از تصمیم منصرف کرد.و بدین ترتیب، اولین محفل خاطره گوئی امسال را کلیک می کنیم. و به امید خدا و همیاری شما " میم" "مشکلات "را حذف و "مشکلات" را به "شکلات"  شیرین تبدیل می کنیم. به امید روزهای بدون قتل و جنایت ، بدون جنگ و خونریزی و بدون افکار ابلیسی.

تار و پود عالم امکان به هم پیوسته است ... عالمی را شاد کرد،آنکس که یک دل شاد کرد

سالهای آخر تحصیلم بود، واطاق کوچکم در خوابگاه که لابد به یاد دارید که بیشتر شبیه به ستاد مرکزی فعالیتهای دانشجوئی بود.مرتب برو بیا بود و میزبان شخصیتهای سیاسی از ایران ویا سایر نقاط دنیا ویا محل استراحت مجروحین جنگی بود.لذا نمی تونستم در درس ومشق تمرکز داشته باشم.در نتیجه تصمیم گرفتم که یه آپارتمان کوچولوی یه خوابه دور از خوابگاه دانشجوئی ونزدیک بیمارستان محل کارم اجاره کرده،تا خودمو برای امتحانات ترمهای آخر آماده کنم.چگونگی اجاره آپارتمان شخصی در آلمان، بماند برای هفتۀ آینده .چون اگر بخواهم حالا شروع کنم طولانی میشه ودر اولین محفل سال شما رو خسته خواهم کرد. پس تا هفته آینده خدا یارو یاورتان باد.

الهی !

از تو شرمنده ام که بندگی نکردم، واز خودم شرمنده ام که زندگی نکردم، واز مردم شرمنده ام که اثر وجودیم برای ایشان چه بود ؟؟!!

  
نویسنده : نبضگیر ; ساعت ٥:٠٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٧ فروردین ۱۳٩٠
تگ ها :