از برلین تا بناب

خاطرات یک پزشک

" تحویل در حرم "

 

به نام حضرت دوست که هرچه داریم ازاوست

 

گر سوز عشق در دل ما رخنه گر نبود

سلطان عشق را به سوی ما نظر نبود

جان در هوای دیدن دلدار داده ام   باید چه عذر خواست متاع دگر نبود

آن سر که در وصال رخ او به باد رفت   گر مانده بود در نظریار،سر نبود

گر مرغ باغ قدس به وصلش رسیده بود

درجمع عاشقان تو بی و بال پر نبود

امام خمینی (ره)

 

سلام بر عزیزان جان و یاران همدل و همراهم. ضمن عرض خسته نباشید از امتحانات و کار و کوشش یکهفته،بدون مقدمه میریم به نقل ادامه سفرمان.

پس از سه روزرانندگی ازتبریزدرمسیر زیبای استانهای اردبیل،گیلان،مازندران،گلستان و خراسان، بلاخره غروب 29 اسفند74،رسیدیم به مشهد.بچه ها خسته و کوفته،نگران بودند،که مثل شبهای اقامتمان در " رودسر " و " گرگان "،اینجا هم باز کنف بشیم.و شب عید وچند ساعت مانده به ساعت تحویل نتونیم جائی پیدا کنیم.ولی من دلداری شون دادم و گفتم: درسته که کارها ،طبق برنامۀ از قبل تنظیم شده پیش نرفت.ولی مگه بهتون بد گذشت؟ درسته که شرمندۀ خانواده آقای سلیمانی شدیم، ولی از شما ها که خوب پذیرائی شد. ولی اینجا مشهده،میهمان امام رضا هستیم، امام زوّارش رو ،هرگز نا امید نمی کنه.مخصوصا زوِّارهای کوچولو و معصومی مثل شماها که بیش از 1600 کیلومتر با این پیکان زرد قناری، بقول شما ها "لگن" مدل 54 از تبریز بکوب اومده پیشش، و انشاالله بخوبی پذیرائی خواهیم شد. و همینطورهم شد.دوست جانبازمان"آقا کریم" در هتل آپارتمان پدرش که خودش هم در اونجا کار میکرد،یه سوئیت ترتمیز برامون نگهداشته بود. وپدر و مادرش اصرار داشتند در هتل نمانیم بریم خانۀ شان. ولی من گفتم: اگر ایام نوروز نبود می آمدیم. ولی عید است و شما دید وبازدید عید خواهید داشت و ما مزاحمتان نمی شویم. ولی با اصرار به یه ناهار مارو دعوت کردند. که خیلی بهمون خوش گذشت.بعد از ناهار هم پدر و مادر،و چند تن ازاقوام راخبر کرده بودند که یه دکتر از آلمان اومده وهمه با عکسهای رادیولوژی و برگه های آزمایش ،ردیف دور اطاق نشستند و به نوبت دردهایشان را گفتند، منهم ویزتشان کردم. و روز آخر هم که خواستم با هتل آپارتمان تسویه حساب کنم. ازم پول نگرفتند،و من هرچی اصرار میکردم،زیر بار نرفتند که نرفتند. و کریم دوست جانبازمان و پدرش می گفتند: امکان نداره،که ازتون پول بگیریم. ما در آلمان اینهمه به شما زحمت دادیم،در خانۀ دانشجوئی کوچکت به ماجا دادی، ودر بیمارستان،اونهمه زحمت مار اکشیدی،ما هرکار کنیم،عمرا بتونیم گوشه ای از محبت هایت، آنهم در غربت ولایت که زبان آلمانی ها را بلد نبودیم،جبران کنیم.منم که اهل تعارف نبودم و نیستم در مقابل تعارفات بیش از حد آنها کم آوردم و تسلیم شدم.

و اما زیباترین و عرفانی ترین لحظۀ این سفر که هرگز فراموشم نمیشه و من توان انتقال آن حال و هوا ی معنوی را به شما ندارم ، سر سفره هفت سین امام رضا (ع) بود . پس از جابجائی در هتل ودوشی و غسل زیارت کردن،همه باهم روانه حرم شدیم. هتل آپارتمان در فلکه آب ،خیلی نزدیک به حرم بود . جمعیت از فلکه برق تا حرم موج میزد.به صحن مسجد گوهر شاد نتونستیم نزدیک بشیم. خود را بسختی به صحن امام رساندیم. ماهم مثل سایر خانواده ها کنارهم رو به حرم نشستیم. و از بلند گوی حرم دعای توسل خوانده می شد. و همه باهم "یا وجیها عندالله اشفع لنا عندالله ..." را زمزمه می کردند.حیف که توان دیدن فرود و صعود ملائکه ها در این گوشه ای از بهشت را نداشتم.گیرندگی بینائی من فقط در حد دیدن پرواز کبوترهای امام بود.خوش بحال افرادی که اهل سلوکند و دارای کرامت،که توان دیدن ملائکه ها  در این مکان مقدس را دارند. درست لحظه ساعت تحویل تمام چراغهای رنگین گنبد و مناره ها و صحنهای حرم ،برای چند لحظه خاموش و روشن شد. و همه خانواده ها که از سرتاسر ایران آمده بودند، همدیگر را درآغوش گرفته و روبوسی می کردند. و بعد دعای "یا مقلب القلوب و الابصار ..." خوانده شد. و بچه ها از پدر و مادر عیدی می گرفتند. و پدر مادرها و بزرگترها هم با چشمان پر از اشگ شوق از امام عیدی می خواستند......

پس از چهار یا پنج روز اقامت و زیارت ،دوباره ازهمان مسیری که آمده بودیم برگشتیم. ولی قبل از حرکت به دوستم " حمید "زنگی زدم، و گلایه که: آخه این چکاری بود که با ما کردی. گفتی کلید ویلا را زیر بشکه آب بغل فلان درخت گذاشتی در صورتی که اونجا نبود و ما شرمنده همسایه ات شدیم. دوستم کلی عذر خواهی کرد،و گفت: اشتباهی رخ داده ، ولی برگشتنه کی اونجا هستی ؟تامنم بیام که چند روزی باهم باشیم و بریم دریا ماهی گیری و در ساحل کباب کرده و بخوریم و قول می دم خوش بگذره و قصورات مو جبران کر ده ،تا حدی بتونم از شرمندگی دربیام .

خب تا نقل ماهیگیری مان تا هفتۀ آینده،خدا یار و نگهدارتان باد.

الهی !

بساز کار من، و منگر در کردار من !

دلی ده که طاعت افزون کند،طاعتی ده که ببهشت رهنمون کند !

علمی ده که در او آتش هوا نبود،عملی ده که دراو آب زرق و ریا نبود !

(خواجه عبدالله انصاری)

  
نویسنده : نبضگیر ; ساعت ٤:۱٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۸ دی ۱۳٩٠
تگ ها :

" در ادامه ی سفر "

 

به نام حضرت دوست که هرچه داریم از اوست

 

مرغ دل پر میزند تا زین قفس بیرون شود

جان بجان آمد توانش تا دمی مجنون شود

کس نداند حال این پروانه دل سوخته   در برشمع وجود دوست آخر چون شود

رهروان بستند باروبر شدنداز این دیار   باز مانده در خم این کوچه دل پر خون شود

سلام بر عزیزان جان و دوستان همدل و همراهم. اکثر دوستان شدیدا مشغول درس خوندن هستند،تا خود را آماده ی امتحانات کنند. منم سعی میکنم امشب کمتر وقت عزیز تان را بگیرم و تا آنجا که ممکنه خلاصه تر به ادامه سفر بپردازم.

همانطور که هفتۀ پیش عرض شد،آقای سلیمانی ،ما " میهمان ناخوانده اش" را صبح زود بسوی مشهد بدرقه کرد.

شهرهای زیبای گیلان و مازندران سر سبز رامرتب پشت سر می گذاشتیم،و هرکجا خسته می شدیم،کنار دریا استراحت کوتاهی کرده و چای و میوه ای می خوردیم، تا اینکه اذان ظهر رسیدیم به بابلسر. جاتون خالی ناهار در یه رستورانی یه ماهی سفید بزرگی خوردیم،که هنوز که هنوزه طعم خوشمزه اش زیر زبونمه.خیلی خوب سرخ کرده بودند.کلی ولخرجی کرده بودیم. یادمه کل ناهارمان شد 5هزارتومن. سال 74 -75 پنج هزارتومن خیلی پول بود.خلاصه طبق برنامه تنظیم شده،نزدیک غروب رسیدیم به گرگان مرکز استان گلستان.یه مخابرات پیدا کردم و به دوست دوران تحصیلی ام در آلمان که حالا استاندار استان گلستان بود زنگ زدم که ما رسیدیم.اگه یادتون باشه،دو هفته قبل براتون نقل کردم، هماهنگ کرده بودیم ،که داریم میائیم و یه شب گرگان استراحت میکنیم و بعد میریم مشهد. دوستم هم خوشحال قول داده بود که مارو میبره ناهارخوران و می گردونه . ولی وقتی زنگ زدم. گفتند که آقای استاندار تشریف ندارن،رفته اند شیراز. خب تکلیف مان مشخص شد.دیگه اینجا همسایه ای در کار نبود که مزاحم شان بشیم.خوشبختانه اطاق خالی در یک هتل نسبتا خوب و تمیز پیدا کردیم و پس از یک شب استراحت،باز صبح زود بعد از اذان صبح روانه مشهد شدیم.و خدا را شکر به سلامتی ، غروب 29 اسفند آخرین ساعات آخرین روز سال رسیدیم به مشهد مقدس. بچه ها میگفتن دیگه سراغ دوست جانبازتان نرید. به اندازه کافی کنف شده ایم،درسته که نزدیکه ساعت تحویله ولی انشالله بلاخره یه اطاقی در هتلی پیدا میکنیم، حالا نزدیک حرم نشد ،یه خورده دورتر ،حتما پیدا میشه.ولی من گفتم: حالا اومدیم این بار برخلاف دو مورد قبلی دوست جانبازمان آقا کریم قولش قول بود و اگر برامون در هتل آپارتمان شان اطاق رزرو کرده باشن و ما نریم،اخلاقا زشته. واین بار ما بد قولی کرده ایم. مسئله ای نیست،یه سری بهشون میزنیم،اگه بود، فبها، اگه نشد،دنبال هتل دیگه ای میگردیم.

خب قول داده بودم که امشب زیاد وقتتون رو نگیرم، نقل بقیه ماجرا باشه برای هفتۀ آینده.

الهی !

چه زیباست ایام دوستان با تو!

چه نیکوست معاملت ایشان، در آرزوی دیدار تو  !             

( خواجه عبدالله انصاری)

تا هفتۀ دیگر با ادامه حکایت سفرمان بدرود.

  
نویسنده : نبضگیر ; ساعت ٤:٤٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۱ دی ۱۳٩٠
تگ ها :

" مهمان نا خوانده "

 

به نام حضرت دوست که آرامش دلها از اوست

 

در هجر تو کار بی نظامست مرا   شیرین همه تلخ و پخته خامست مرا

در عالم اگر هزار کامست مرا   بی نام تو سر بسر حرامست مرا

(خواجه عبدالله انصاری)

سلام بر عزیزان جان و همراهان همدل و همرازم.امیدوارم که حال همگی خوب باشه،و برای عزیزانی که خود را آماده امتحانات می کنند، آرزوی موفقیت را دارم.در ضمن سال نو میلادی را به تمام پیروان حضرت عیسی روح الله و پیروان تمام ادیان الهی تبریک میگم. و آرزومندم سالی بدون جنگ و خونریزی،بدون کشت وکشتار،بدون زندان و شکنجه،بدون بلایای طبیعی داشته باشیم. و لی ایکاش می شد، یه روز ، فقط یه روز انسانها بدون تفکرات شیطانی با صلح و دوستی و صفا وصمیمیت با هم زندگی میکردند!!!!! خب از آرمان گرائی بگذریم و به ادامه داستان سفر به بارگاه امام همام علی ابن موسی الرضا (ع) از مسیر نوار شمالی کشور بپردازیم.

هفتۀ گذشته عرض شدکه ،بعد از حدود دوازده سیزده ساعت رانندگی طولانی نزدیک غروب آفتاب رسیدیم به رودسر،طبق نقشه از خروجی مورد نظر وارد کمر بندی رودسر شدیم و به طرف آدرس ویلای دوستم "حمید" رفتیم. ولی هرچه از خیابانهای فرعی و از بین شالیزار ها طبق نقشه ای که دوستم کشیده بود،میرفتیم ،آدرس را پیدا نمی کردیم. در یه محله ای مقابل یه قصابی نگهداشتم،تا از اهالی محل آدرس را بپرسم.از یک آقایی حدود 35 ساله که گوشت خریده و می خواست بطرف منزلش بره،آدرس ویلا و همسایه اش آقای سلیمانی را پرسیده و آدرس کروکی ویلا را نشانش دادم. با لهجه ی شیرین گیلکی گفت: “ای آقا ! این نقشه گیج میزنه.من آقای سلیمانی را می شناسم ولی صاحب ویلا را نه  ! اینجوری بگم ! شما نمیتانی آدرس را پیدا کنی.هوا هم داره تاریک میشه ،توی شالیزارها گم میشی.اگه ماشین تان جاداره،منم سوار کنید تا راه را نشون بدم.”منم از خدا خواسته،گفتم: بله خوشحال میشم،بله سوار شید باهم بریم.بعد از گذشت خیابانهای باریک وتاریک بین مزارع و شالیزارها بلاخره رسیدیم به ادرس مورد نظر.پیاده شدیم. و آقای سلیمانی هم با لباس کار و بیلی در دست و با چکمه های بلند از درون شالیزارش بیرون آمده و راهی خانه اش بود.بعد از سلام و احوالپرسی ، خودم را معرفی و جریان را گفتیم که دنبال آدرس حمید خان هستیم و امشب رامی خواهیم در ویلا بخوابیم و انشاالله فردا صبح زود راهی مشهد خواهیم شد.ولی هرچه کلید ویلا را گشتیم،موفق به پیدا کردنش نشدیم.اونموقع هم تلفن همراه وجود نداشت ، یا اگر بود،فقط از ما بهتران داشتند.مخابرات هم اون نزدیکی هانبود که به حمید خان زنگ بزنیم و ادرس دقیق کلید را بپرسیم.خلاصه نا امید تصمیم گرفتیم که به داخل شهر برگردیم .،تا یه هتلی،  ویلائی یا یه اطاق خالی پیدا کنیم.ولی هم همسایه دوستمان آقای سلیمانی و هم آن آقای راهنمایمان که اسمش یادم نیست شدیدا مخالفت کردندو گفتند: “ اوووه مگه میذاریم برید!!! حالا ویلای حمید خان نشد،مگه ما مُردیم. میهمان حمید خان میهمان ماهم هست. میهمان حبیب خداست !  “آقای راهنمایمان که گوشت خرید کرده اش بر دستش سنگینی کرده و ایندست واون دست میکرد.گفت: "بولای علی اگه بذارم برید. اگه می دونستم شما زوُار امام رضا هستید،اصلا شما رو یه راست میبردم خانه ی خودمان. اصلا شما رو اینجا نمی آوردم.والا گناه داره ،زوُاره امام را رها کرد ورفت. " خلاصه بین این دوبزرگوار دعوا بود،که کدامشان ما را به خانۀ خود برده ،تا ثوابی برند.در نهایت آقای سلیمانی موفق شد،که از ما "مهمانان ناخوانده" میزبانی کند.

"یکی مهمان ناخوانده،

ز هر درگاه رانده، سخت وامانده

رسیده نیمه شب از راه، تن خسته، غبارآلود ….

...................................  "

 بچه ها هم که خسته راه طولانی بودند با چشم و ابرو  اشاره میکردند،که "بابا ! زیاد تعارف نکن. امشب را اینجا بمونیم." و منم خسته تر از آنها ،چون تا حالا اینهمه طولانی رانندگی نکرده بودم. دیگه تسلیم شدیم و اثاث واثاثیه لازمه را از صندق عقب پایین آوردند. ومن از آقای سلیمانی خواستم ،تا اهل بیت در خانه جابجا می شن، من این دوست بزرگوار را به خانۀ شان برسانم. که خرید هم کرده اند. وبارشان سنگین است.آقای سلیمانی هم همراهم شد،تا موقع برگشتن ،راه را گم نکنم.

بعد از اینکه راهنمای مهربان را رسانده و برگشتیم. دیدم بانوی خانه سه سوته برامون شام ،"ماهی و باقلا پلو "پخته، سیر ترشی هم کنارش دلبری میکرد.( وای همین که دارم اسمشو میبرم،دهنم آب افتاد) خلاصه یه سفره ی باصفائی برامون پهن کردند.بعد شام هم با میوه های محصول خودشان پرتقال و لیمو .. پذیرائی شدیم.در طول تمام شب آقای سلیمانی همچین شیرین از همه جا وهمه چیز برام تعریف می کرد،انگار دوست قدیمی اش را پس از سالیان سال دوری ،دیده. و با هیجان خاصی از زلزله رودبار تعریف می کرد،که چگونه دیوار ضخیم 70 سانتی خونه اینور و اونور میرفت .بلاخره آخر شب در اطاق مخصوص میهمانان لحاف و تشک با ملافه های تمیز برامون انداختن،تا بخوابیم. قبل از اذان صبح برامون صبحانه ی مفصل تدارک دیده ، وبا پاشیدن آب پشت سرمان ،مارا بسوی مشهد بدرقه کردند.

این ، باز چندمین باره که خدا را فراموش کرده ودل به بندۀ خدا می بستم، و در برویم بسته میشد،ولی همینکه متنبه می شدم،خدا در رحمتش را برویم باز میکرد و میگفت: اگر تو منو فراموش میکنی و لی من تورو فراموش نکردم و در راه و بی ر اه تورو تنها نمیذارم.خدائیش چند درصد؟ انسانهائی مثل آقای سلیمانی و یا آن همشهری اش پیدا میشن ؟ تا درخونۀ شون رو به روی کسی که نمی شناسند،باز کرده و آنچنان پذیرائی کنند؟؟!!

اگه یادتون باشه در خاطره ای که به نام (شبی در هتل بندر هامبورگ) براتون تعریف کردم ،شبیه به این مورد در غربت ولایت برام اتفاق افتاد،که آنجا هم عنایت خدا شامل حالم شد.اگر فرصت کردید،به آرشیو عناوین مطالب رجوع کرده و این پست را شبی در هتل بندر هامبورگ :: چهارشنبه ٢۵ فروردین ۱۳۸٩ و » ای یک دله صد دله یک دله کن :: چهارشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۸٩ اگر تا حالا نخوندید حتما بخونید.

الهی !

موجود نفسهای جوانمردانی !  حاضر دلهای ذاکرانی  !

از نزدیک نشانت می دهند و برتر از انی

وز  دورت می پندارند و نزدیکتر  ازانی  !

گفتم صنما ! مگر که جانان منی  !  اکنون که همی نگه کنم جان منی !

(خواجه عبدالله انصاری)

تا هفتۀ آینده با نقل ادامۀ سفرمان، خدا یار و نگهدارتان باد.

  
نویسنده : نبضگیر ; ساعت ٤:٠۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٤ دی ۱۳٩٠
تگ ها :

تدارک سفر به..

 

به نام حضرت دوست،که هرچه داریم از اوست

 

نقد صوفی نه همه صافی بیغش باشد   ای بسا خرقه که مستوجب آتش باشد

صوفی ما که ز وردسحری مست شدی   شامگاهش نگران باش که سرخوش باشد

دلق و سجادۀ حافظ ببرو باده فروش   گر شرابش زکف ساقی مهوش باشد

 

سلام بر عزیزان جان و یاران همدل و همراهم.

فکر کنم اسفند سال 74 بود،که برای رفع خستگی تصمیم گرفتیم که تعطیلات نوروزی 75 را همراه اهل و عیال به پابوسی امام همام حضرت علی بن موسی الرضا (ع) بریم، و ساعت تحویل را در حرم و جوار امام باشیم.

یه پیکان زرد قناری رنگ داشتم، دادم یه سرویس کامل بشه تا در مسیر راه رفیق نیمه راه نشه. و یه نقشه راه و جاده های ایران را هم گرفتم،تا مسیر مناطق زبیا و دیدنی آذربایحان،اردبیل و جادۀ حیران که آدم واقعا حیران میمونه از آن طبیعت زیبایش،آستارا و گیلان ومازندران و جنگل زیبای گلستان، تا مشهد ،شناسائی کرده و رانندگی کنم.

خب ماشینم پیکان بود،نمیتونستم با سرعت برونم ،بالاتر از 80 که می خواستم برم دنده اش تشنج میکرد و شروع می کرد ،تق تق لرزیدن.لذا باید دو شب را قبل از اینکه هوا تاریک بشه،یه جایی در مسیر راه بیتوته میکردیم. یکی از دوستان بسیار بسیار عزیز جانم،وقتی از برنامۀ سفرم مطلع شد.گفت: مسیر بسیار خوب و زیبائی را انتحاب کرده ای. ولی جاده در نوروز غالبا شلوغه و مخصوصا مسیر اردبیل حیران بطرف آستارا در روزهای آخر اسفند ممکنه زمستانی و برفی باشه ، مجهز به زنجیر چرخ بشید و با احتیاط برید. و چون برای اولین بار این مسیر را داری میری، و هتلهای خوبی را ممکنه نشناسی، من در  "رودسر " بین لنگرود و رامسر یه ویلائی دارم. میتونید شب را اونجا بخوابید. و نقشه اش را کشید که راحت بتونم پیداش کنم. و اسم همسایه اش را هم گفت که اگر مشکلی داشتید ،اون کمک تون می کنه. و جای کلید را هم دقیقا نشون داد. که کجا می ذاره.

یه دوست دیگه ای هم داشتم که از دوستان دوران دانشجوئی ام بود،برعکس من که در رشته خود و بی سر و صدا در گوشه ای از وطن مشغول طبابت بودم،او وارد دنیای سیاست شد،و حالا در سمت استاندار در گرگان مشغول خدمت بود.با اوهم تماس گرفتم که دارم زمینی ایرانگردی میکنم.و از مسیر شمال میخوام برم مشهد و سر راه اگه قسمت باشه یه شب هم گرگان مزاحمت می شیم.دوست قدیمی دوران دانشجوئی خیلی خوشحال شد که بعد از مدتها همدیگرو خواهیم دید. و قول داد که بریم ناهارخوران که از جاهاهای دیدنی گرگان است.

در مشهد هم یه دوست جانبازی داشتم که مدتی در آلمان برای مداوای پای از دست رفته اش آمده بود . و در بیمارستان باهاش آشنا شده بودم.پدرش هتل آپارتمانی داشت نزدیک حرم با او هم تماس گرفتم،که می خوام بیام مشهد،چون شب عید نوروز میرسم ممکنه هتلها پر باشه، اگه ممکنه در هتل آپارتمان خودتون ویا هتل دیگه ای برام یه جا رزور کن.دوست جانبازم. خیلی خوشخال شد و با لهجه ی شیرین مشهدی گفت: چرا هتل!!! تو اونهمه در آلمان در غربت ولایت زحمت مارو کشیدی .مگه میذارم بری هتل !بیائید خونه ی خودمون.قدمت رو چشم.ولی من قبول نکردم. گفتم: برای عید دیدنی و عرض ادب میام خونتون،تا خدمت پدر بزرگوارت هم برسم. ولی چون عید است و شماهم مراسم دید و بازدید دارید. درست نیست که مزاحمتان شویم.اگر بزرگواری کنی برام یه جا رزو کنی ،ممنونه تم.گفت : باشه،یکی از سوئیت های هتل خودمون رو برات نگهمیدارم.

خلاصه من و اهل بیت همه خوشحال که تدارک همه چیز داده شده، و میتونیم 27 اسفند صبح زود بعد از اذان صبح راه بیوفتیم.جاتون خالی سفر خوب و پر از خاطره های زیبائی بود. مسیر تبریز _سراب _ اردبیل و سرعین و حیران برفی و سرد بود. ولی از آستارا به طرف گیلان ومازندران هوا بهاری تر و گاهی بارانی ، گاهی ابری و آفتابی بود. در آستارا برای ناهار نگهداشته و کمی استراحت کرده و زود راه افتادیم که قبل از تاریکی برسیم "رودسر ". خب برای اینکه زیاد طولانی نشه و شمارو خسته نکنم، بقیۀ این سفر نامه وقسمت جالب اش بمونه برای هفتۀ بعد. تا هفتۀ بعد خدا یار و نگهدارتان باد.

 الهی !

من در طلب دریا ام .

بر هزار چشمه و جوی گذر کردم. تا بو که دریا  دریابم !

در آتش عشق غریقی دیدی؟ من چنانم !

در دریا تشنه ای دیدی؟ من آنم!

راست به متحیری مانم که در بیابانم.فریادم رس که از دست بیدلی بفغانم.

(خواجه عبدالله انصاری)

  
نویسنده : نبضگیر ; ساعت ٤:۳٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٧ دی ۱۳٩٠
تگ ها :