از برلین تا بناب

خاطرات یک پزشک

حق محرومیت از مطب

 

به نام حضرت دوست که هرچه داریم از اوست

ای علی،که جمله عقل ودیده ای   شمه ای واگو از آنچ دیده ای

راز بگشا ، ای علی مرتضی   ای پس سوء القضا حسن القضا

یا تو واگو آنچ عقلت یافتست   یا بگویم آنچ بر من تافتست

(مولانا)

سلام بر دوستان عزیز جان و یاران همدل وهمراهم.امشب شب ولادت با سعادت سید الاولیاء اخ الرسول وزوج البتول امیر المو منین علیه الصلاة والسلام است.ولادت این شاخۀ همتای رسول را خدمت تمام عزیزان جان تبریک میگم.

وهمینطور امیدوارم عزیزانی که امتحان داشتند، تا حالا همه را بخوبی پاس کرده باشند.وازتمام عزیزان جانی که باوجود داشتن امتحان ویا مشغلهای فراوان ، مع الوصف لطف کرده هر هفته به محفلمان سری می زنند و نظرهای خود را نیز بیان میکنند، بی نهایت ممنونم.

سه ماه بود که از استخدامم در دانشگاه امام حسین (ع) می گذشت، که اولین حقوقم را گرفتم،البته حقوق سه ماه را باهم گرفتم.اولین حقوقم ماهی 11هزار و 300تومن بود.موقع مصاحبه اصلا نپرسیده بودم که حقوق یک پزشک چقدر ه. یعنی خجالت می کشیدم بپرسم.پیش خودم می گفتم بهر حال هر چقدر باشه حتما با آن اموراتم خواهد گذشت.در اطاق پزشکان اورژانش با همکارانم نشسته بودیم، صحبت از فیش حقوقی شد، همکار جوانم دکتر(الف) ازم پرسید:

دکتر جان ! حق محرومیت از مطب هم میگیری؟ من که تازه وارد بودم واز قوانین ایران  خبری نداشتم.پرسیدم: حق محرومیت از مطب دیگه چیه؟

دکتر (ن) توضیح داد که: وقتی یک دکتری تمام وقت برای دولت کار کنه و مطب خصوصی نداشته باشه،در واقع از مطب محرومه.پس برای جبران آن معادل حقوقش حقوق مضاعفی میدن. یعنی شما که حقوقتان 11هزارو 300تومنه حالا باید 22هزار و600 تومن حقوق بگیری.

گفتم: نه ازهمچین قانونی خبر ندارم.همینطور که فیش حقوقیم نشون میده.غیر از حقوق ثابتم چیز دیگری در آن نوشته نشده.

دکتر (الف)گفت: خب فردا به امور مالی سری بزن وبگو که حق محرومیت از مطب را محاسبه نکردند.

گفتم: خب اگر این حق من باشه،نیازی به گفتن نیست، خودشون بوقتش خواهند داد.دکتر(ن) با صدای بلندی خندیدو گفت: دکتر جان ! یه ضرب المثل فارسی میگه " تا بچه گریه نکنه مادر بهش شیر نمیده." حالا توهم اگر اعتراض نکنی حق و حقوقت رو نخواهی گرفت.

گفتم: ولی دکتر جان این ضرب المثل در مورد مادران بی مسئولیته. مادر اگر مادر باشه قبل از اینکه گریه وشیون بچه بلند بشه ، میدونه که ، کی بچه گرسنشه، کی جاشو خیس کرده ، بوقش شیرشو میده، بوقتش زیرشو تمیز میکنه. نمیذاره که بچه پاهاش بسوزه و یا از گرسنگی دلش ضعف بره بعدا یادش بیوفته که باید به بچه رسید.

دکتر (ن و الف) هردو باز زدن زیر خنده. دکتر (الف) گفت: دکتر خیلی ایده آلیستی فکر میکنی. مگه توی این مملکت زندگی نمی کنی !! بچه ی کجائی ؟ کدام دانشگاه درس خوندی؟

گفتم :بچه ی تهرونم. ودانشگاه برلین درس خوندم. هردو با تعجب باهم گفتند. برلین!!!! نه بابا ! ما فکر می کردیم بچه مثبت پاستورولیزه شده شهرستانی هستی ! بچه تهرون و تحصیل کرده آلمانی!!! پس چرا اومدی ایران! اونم حالا که جنگه ! انوم اینجا ! مارو که می بینی اینجا کار می کنیم چاره ای نداریم. با سهمیه رفتیم دانشگاه و حالا هم تعهد داریم که اینجا کار کنیم. نکنه توهم با تعهد اینجا ، رفتی آلمان درس خوندی. اگر اینطور باشه پس معلومه از آقازاده ها هستی و پارتیت خیلی کلفته. ویا داری اینجا خدمت سربازی تو می گذرونی؟

گفتم: با خرج خودم در آلمان درس خوندم . وسهمیه جائی هم نیستم. سربازی را هم زمان شاه دوسال تمام انجام داده ام. و حالا هم با اختیار وتشخیص خودم اومدم اینجا.هردو همکار عزیز به هم یه نگاهی کردند وگفتند. دکتر جان خیلی اشتباه بزرگی کردی. وکلی بحث شد.

من مونده بودم معطل چرا این همکاران این حرفارو می زنن.و پیش خودم فکر میکردم آیا اینا توشون شیشه خورده هست؟ یا اینکه دارن منو امتحان می کنن تاببینند،چند مرده حلاجم! ودر واقع نکنه من هنوز تحت نظر هستم. و می خواهند بدانند نکنه نفوذی باشم.وشک کردند چطور شده یک پزشک فارغ التحصیل آلمان همینطور یراست بیاد سپاه و تقاضای استخدام بکنه.توی این فکرا بودم که ناگهان یه سرباز پاسداری تلفنگرام محرمانه ای از ستاد مرکزی دانشگاه برام آورد.و گفت: دکتر این تلفنگرام را بخوانید وبعد حاضر شوید تابریم.

گفتم : کجا؟ گفت بخونید متوجه می شید. من بیرون منتظرم.در تلفنگرام خطاب به من نوشته شده بود که به فاو حملۀ شیمیائی شده واز آنجائیکه طبق اظهار نظر خودتان در مصاحبه ، در آلمان با بیماران شیمیائی شده کار کرده و آشنائی دارید،لذا تقاظا می شود با آورنده پیک سریع به فرودگاه نظامی مهراباد مراجعه کنید و حکم اعزام شما به منطقه در جوف پاکت می باشد.

از دوستان همکارم خداحافظی کردم، و لباسمو عوض کرده ، سوار هایس شدم.

خب برای اینکه خاطره این هفته طولانی نشه بقیه ماجرا بماند برای هفته آینده.

 

الهی !

گاهی در انواع مخلوقات گوناگون تو ماتم و گاهی در افراد لونالون آنها، وبیش از همه دراطوار جورواجور خود متحیرم !!

  
نویسنده : نبضگیر ; ساعت ٥:۱۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٥ خرداد ۱۳٩٠
تگ ها :

حالا طوری نیست

 

به نام حضرت دوست که هستی ما از اوست

پرده بردار ای حیات جان و جان افزای من   غمگسار و همنشین و مونس شبهای من

ای شنیده وقت وبی وقت از وجودم ناله ها   ای فکنده آتشی در جمله اجزای من

درد و رنجوری ما را داروی غیر تو نیست   ای تو جالینوس جان و بوعلی سینای من

(مولانا)

سلام بر عزیزان جان و همراهان همدل محفل خاطراتمان.

هفته گذشته عرض شد که بعد از مصاحبه گفتند که تلفنی خبرتون می کنیم.تا اینکه خبر آمد که خبری در راه است. وبلاخره بیستم خرداد سال 67 رسما به عنوان پزشک پاسدار در دانشگاه امام حسین (ع) تهران پذیرفته شدم.و اولین کار رسمی خودمو در بهداری دانشگاه شروع کردم. و ماهی چند شب هم در اورژانس و یا در بخشهای مختلف بیمارستان بقیة الله الاعظم در ملاصدرا کشیک می دادم. دانشگاه در دو رشته پرستاری و پرستاراطاق عمل و مامائی هم دانشجو می پذیرفت. بنا شد با شروع ترم از مهر ماه چند واحد درسی هم مثل بیماریهای داخلی و جراحی برای این دانشجویان درس بدم. من تدریس را زیاد دوست داشتم هنوزم دارم.ارتباط با دانشجویان جوان با نشاط و پرسشگر برام خوش آیند بود و تدریس کردن باعث می شد که مرتب مطالعه داشته باشم و از کتابهای آلمانی درسی خودم مطالبی که بدرد سرفصلهای آنها می خورد ترجمه می کردم. وبرایشان می گفتم. و این برام خیلی لذت بخش بود. و با عشق خاصی دنبال می کردم.خب هرچند از نظر امکانات آنهم در شرایط جنگی نواقص زیادی داشت،مع الوصف خوب بود،مقداری اسلاید با خودم از آلمان آورده بودم ،آنهائی که بدردشون می خورد. نشونشون میدادم.در هرحال در این بخش کاری ام "تدریس " راضی بودم.

اما در بخش درمان با آنچه در آلمان دیده ویاد گرفته بودم فرق می کرد و در نتیجه دچار مشکل شدم.روزای اول در درمانگاه کلی مریض ریخت سرم. چون شنیده بودن ، که یه دکتر  از آلمان اومده.همه می خواستن بیان پیشم.همکارای دیگم سرشون خلوت شد و سرمن شلوغ. ولی باگذشت زمان رفته رفته مریض هایم کم شدن و  بیماران همکارانم زیاد.

یه روز رئیس بهداری که یه دکتر جوانی بود از اهل اصفهان منو به دفترش صدا کرد و با لهجه شیرین اصفهانی گفت:

دکتر جان! اینجا طوری نیست، که مریضت کم باشه یا زیاد. خب شما یه حقوق ثابتی میگیری. مریضت کم باشه شاید به نفعت هم باشه که خسته نمیشی و به کار ترجمه و تدریست می رسی. ولی اگه فردا بخوای مطب بزنی !  واینجوری نسخه بنویسی ! گرسنه می مونیا ! گفته باشم!!

پرسیدم : آقای دکتر(ف) ! مگه نسخه نویسی من اشکالی داره ؟ جواب دادند: نه دکتر جوون ! نسخه هاتو دیدم از نظر علمی هیییچ اشکالی نداره. ولی این نسخه ها بدرد بیماران آلمانی در آلمان می خوره. اینجا ایرونست. باید برای بیمار کمتر از ده رقم دارو ننویسی، هرچی آمپول و سرم و قرص و دوا بیشتر و آزمایش و عکس بیشتر ،مریض راضی تر . ومطبت شلوغ تر.

در صورتیکه من حداقل دارو هارو می نوشتم و وسواس خرج میدادم که تداخل دارویی نشه وگاهی به بیمار اصلا دارو نمی نوشتم ونیمساعت تمام براش توضیح می دادم که تغذیه ویا رفتارهای زندگی را چگونه تغییر دهد تا مشکلش بدودن دارو حل شود وو...و از طرفی خب زمان جنگ بود دارو کم بود گاهی یک فیلم برای رادیولوژی پیدا نمی شد. برایم غیرقابل تصور بود، آنچه رئیس بهداری مان می گفت. تا میومدم دلایل خودمو بگم. همکار و رئیسم می گفت :

خیییلی علمی و انقلابی فکر می کنی اخوی !!. حالا اینجا طوری نیس. هرچی فکر میکنی درستست بکن.ولی گفته باشم ! بیرون از اینجا در مطبت آلمانی بازی درنیاریا  !!!

الهی !

بساز کار من ،

و منگر به کردار من  !

دلی ده که طاعت افزون کند .

طاعتی ده که بهشت را رهنمون کند .

علمی ده که در او آتش هوا نبود. علمی ده که در او آب زرق وریا نبود.

تو شفا  ساز  که ازین  معلولان  شفایی نیاید .

تو گشادی ده که ازین مغلولان  کاری نشاید.

                                                        ( خواجه عبدالله انصاری)

  
نویسنده : نبضگیر ; ساعت ٥:٠۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۸ خرداد ۱۳٩٠
تگ ها :

خلیفة الله

 

به نام حضرت دوست که هستی ما از اوست.

 

راز دل را نتوان پیش کسی باز نمود ... جزبردوست که خود حاضر وپنهانش نیست

با که گویم که بجز دوست نبیند هرگز ... آنکه اندیشه و دیدار به فرمانش نیست

(امام خمینی ره )

سلام بر دوستان همدل وهمراهم. باسپاس فراوان ازشما عزیزان که با وجود فصل امتحانات محفل خاطرات هفتگی ما را همچنان همراهی می کنید.

هفتۀ گذشته عرض شد که بلاخره بعد از حدود دوماه مدرک تحصیلی ام ارزش یابی شد. وحال دنبال کار بودم.اوائل انقلاب وبا وجود جنگ و حضور امام (ره) وضع روحی جوانان و کلا تمام اقشار در تمام ابعاد زندگی مردم با امروز خیلی فرق می کرد.خلوص، وفرهنگ ایثار وفداکاری خیلی بالا بود.هرچند مشکلات،فقر و شرایط حاکم ناشی از جنگ فراوان بود مع الوصف صمیمیت و همدلی زیاد بود.منهم با وجودیکه ناخواسته تخصصم را رها کرده بودم ولی امید داشتم که باهمین مدرک پزشکی عمومی به وطنم و مردم رنجدیده و در حال جنگ کمکی کنم. ودر صورت فراهم شدن موقعیت باز تخصص را ادامه دهم ، لذا دوست داشتم جائی را انتخاب کنم که هم به حرفۀ پزشکی به پردازم و هم محیط یک محیط دانشگاهی باشد که از مطالب علمی دور نباشم .

حضرت امام رضوان الله یک جملۀ معروفی داشتند،که همیشه در ذهنم بود،فرموده بودند: " سپاه کشور را بیمه کرده است... "ویا "..ایکاش منهم یک پاسدار بودم."پیش خودم فکر می کردم منکه در زمان انقلاب در ایران نبودم وفقط در خارج کشور در حد یک دانشجوی فعال سیاسی ،فعالیت داشتم .بقول معروف کنار گود نشسته بودم و می گفتم لنگش کن.حال وقت آنست که به شعارهائی که داده بودم  جامۀ عمل به پوشم.تا اینکه تصمیم گرفتم که منهم پاسدار بشم.هرچند دیر رسیده ام،ولی ماهی را هروقت از آب بگیری تازه است. لذا رفتم دانشگاه امام حسین(ع) که در شرق تهران قرار داشت.خب فکر کردم که هم مربوط به سپاهه وهم یک دانشگاه نوبنیاد است. می تونم کار علمی هم بکنم.

"رب ادخلنی مدخل صدق و اخرجنی مخرج صدق وجعل لی من لدنک سلطانا نصیرا " *را گفتم و وارد دانشگاه امام حسین (ع) شدم. پس از پر کردن فرم تقاضای عضویت و تکمیل کردن مدارک منو برای مصاحبه دعوت کردند.مصاحبه از دو بخش تشکیل می شد یکی کتبی و دیگری شفائی. شایع شده بود که سئوالات عجیب و غریبی مثل غسل میت و طول متر کفن و ... پرسیده خواهد شد،ولی خدائیش از این سئوالها هیچ خبری نبود. چون امام هم یک موضع شدیدی علیه اینگونه سئوالات گرفته بودند . در هر حال ، دیگه از این قبیل سئوالات نبود.کتبی دوساعتی طول کشید تا اوراق را پر کنم. نوبت شفاهی رسید.فکر کردم لابد حالا دیگه یک استادی تشریف میارن واز من سئوالات علمی پزشکی خواهند پرسید.ولی با کمال تعجب دیدم یک جوان حدود بیست ساله ای اومد وشروع کرد با من مصاحبه کردن.از همه چیز سئوال کرد، از آلمان از اوضاع اونجا از سیاست ، از گروه های فعال سیاسی مختلف در آلمان و...منم که مدتی بود از جلسات دانشجوئی دور بودم ، انگار دنبال همچین موقعیتی می گشتم،دیدم مستمع خوبیه، شروع کردم به بحث کردن.خلاصه این جوان رعنا هم ظاهرا خیلی مشتاق بود که بیشتر از اون طرف دنیای استکباری بدونه، وسرتا پا شده بود گوش. بلاخره آخرین سئوالش ازم این بود که: اگر یک پرسنل زیر دست شما خلافی ازش سر بزنه، باهاش چکار می کنید؟ با یک لبخند ملیحی جوابش دادم:

اولن منکه تحصیلاتم مدیریت نیست. و دوست ندارم یک کار اجرائی انجام بدم. کار من طبابت است و در صورت امکان تدریس کردن.واما برای اینکه سئوال شما بدون جواب نمونه، تصور می کنم اگر ما این اصل را قبول داشته باشیم که: " ما در زمین خلیفة الله " **یعنی جانشین خدا هستیم.( انسان از دیدگاه اسلام وقرآن تنها جانشین خدا در زمین است) پس باید آنچنان رفتار کنیم که انتظار داریم دراین موقعیت خدا با ما رفتار کند. جوان گفت: بیشتر توضیح بدید.گفتم :من وشما همیشه در دعاهایمان در قنوت ویا درحال سجده به خدا میگیم " الهی عاملنا بفضلک ولا..؟" بقیه اش چیه؟ گفت: شما بگید. ".. ولا تعاملنا بعدلک."دیگه نفهمیدم منظورم و فهمید یا نه؟! ولی ظاهرا با چهار ساعت مصاحبه شفاهی دیگه خسته شده بود ،سرشو با لبخندی ملیح تر از لبخندمن به علامت تائید تکانی داد و گفت بسیار خوب خسته تان کردم.مصاحبه ما تموم شدو شمارو با تلفن ویا نامه خبرتون می کنیم.

تا به من تلفنی بشه و خبر پذیرش را بدن، تا هفته دیگر شما رو به خدا می سپارم .

الهی !

با فضلت بامن رفتار کن، نه با عدلت.

 

پ.ن. :

* " رب ادخلنی مدخل صدق و...  " ترجمه :

پروردگار من، مرا به راستی ونیکویی داخل کن وبه راستی ونیکویی بیرون بر.و مرا از جانب خود پیروز و یاری کن.

**خلیفة الله

"و اذ قال ربک للملائکة انی جاعل فی الارض خلیفه...."

( به خاطر بیاور) هنگامی که پروردگارت به فرشتگان گفت: من در روی زمین،جانشینی قرار خواهم داد..

سوره بقره آیه 30 

  
نویسنده : نبضگیر ; ساعت ٤:٥٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۱ خرداد ۱۳٩٠
تگ ها :

رئیس ! جلسه تشریف دارن

به نام حضرت دوست که رحمان و رحیم اوست.

 

آهسته باز از بغل پله ها گذشت

درفکر آش و سبزی بیمار خویش بود

اما گرفته دور وبرش هاله ای سیاه

او مرده است و باز پرستار حال ماست

در زندگی ما همه جا وول می خورد

هر کنج خانه صحنه ای از داستان اوست

در ختم خویش هم به سر کار خویش بود

بیچاره مادرم.

(شهریار)

                  

سلام بر عزیزان جان و دوستان همراه محفل خاطرات چهارشنبه شبهایمان

میلاد با سعادت بانوی دوعالم حضرت فاطمه زهرا (س) را خدمت عزیان جانم و روز زن و روز مادر را نیز حضور بانوان محترمه محفلمان تبریک عرض می کنم.

صحبت از مادر شد. اولین بیمار من در ایران ،خدا بیامرز مادرم بود. مفاصل هردو زانویش متورم وشدیدا دردناک بود. ایشان را به همان "روش نویرال تراپی "درمان کردم.یه روز که از بیرون اومدم خونه دیدم ، مادرم با گونی برنج افتاده بجون پله ها داره تمیزشون میکنه.گفتم :

مامانم !! این چه کاریه که می کنید! شما هنوز درمانتون تموم نشده. باید استراحت کنید.

جواب دادند: پسرم ! خوب شدم . ببین دارم رو پاهام راه میرم. اکثردوستام مثل من پاهاشون کج و کوله است و از پادرد می نالند. اگر مطب بزنی همه رو می فرستم پیشت. نکنه بگی دوستای مامان هستن و ازشون ویزیت نگیری! اصلا چرا صبر کنیم تا مطب بزنی همین زیر زمین خونه رو برات جور می کنم و کلی دعام کرد. دعای تمام مادران بدرقۀ راه فرزندانشان باد.

خب هفته گذشته عرض کردم که چطور شد که تخصص را در همان اوائل کار رها کرده وبرگشتم ایران.از این به بعد براتون خاطرات در وطن را نقل خواهم کرد، تا برسیم به بناب.البته باز اگر پیش آمد وخاطره ای از برلین یادم اومد،در بین خاطرات دیگر براتون نقل خواهم کرد. ویا اگر سئوالی از آلمان داشتید، می تونید بپرسید،مثل عزیزی که راجع به درس خوندن به زبان آلمانی و مشکلاتش سئوال کرده بودند. که شاید سئوال خیلی از شما ها هم باشه،خب طوری نیس ،حالا که حرفش پیش اومد بایه خاطرۀ کوچک از ترم اولم براتون نقل می کنم،بعد به بقیه داستان ادامه می دیم.

ترم اول بودم.سر کلاس همینطور که استاد داشت درس میداد،یه دفعه دیدم همه زدن زیر خنده.موندم معطل که به چی می خندن.از دانشجوی بغل دستیم که یه آلمانی بود ، آروم پرسیدم جریان چیه چرا می خندید؟ مگر استاد چی گفت؟ او برام آنچه استاد گفته بود تکرار کرد.وتازه بعد از پنج دقیقه من تازه شروع کردم به خندیدن. خندیدن با تاخیر، طبیعتا فهمیدن درس هم بمراتب با تاخیر خواهد بود.سال اول واقعا خیلی سخت بود.شما خودتان اکثرا دانشجو هستید . با وجود اینکه به زبان مادری درس می خونید و استاد به زبان مادری درس میده،مع الوصف می بینید که در فهم درس چقدر مشکل وجود داره.حالا چه برسه درس خوندن و امتحان پس دادن به زبان بیگانه. لذا واقعا باید بیش از حد زحمت کشید. خب با گذشت زمان و تسلط به زبان مشکلات کمتر می شد.

خب همانطور که گفتم برای اینکه مدرک تحصیلی ام را به تائید وزارت علوم برسونم ودر ضمن دنبال محلی برای کار باشم . باوجود موشک باران تهران همراه والدینم به پناهگاه مان در حصارکرج نرفتم.جلوی تمام ادارات دولتی سنگر بندی شده بود. هرروز از این ساختمان دولتی به آن ساختمان دولتی پس از بازرسی بدنی و گذشتن از سنگر ، پاس کاری می شدم . وکارمندان  برای امنیت جانی اکثرا به زیر زمین ساختمانها نقل مکان کرده بودند.گاهی برق می رفت، گاهی مهر در کشوی طبقات بالا بود ، گاهی مسئولین جلسه داشتند.خلاصه اوضاعی بود. تا میومد کارم به جائی برسه، وقت نماز می شد. کارهارو ترک میکردند و می رفتند نماز و بعدشم ناهار و بعدشم دیگه فرصتی نمی شد بقیه کارهارو انجام داد.میگفتم خب اجازه بدید منم در صف نماز به ایستم و نمازمو بخونم. می گفتند نمیشه. می گفتم خب بازرسی بدنی کنید . می گفتند :نمیشه ! ناشناس را در جمع مسئولین و کارمندان راه نمی دادند.میومدم بیرون که در حوالی وزارت علوم در خیابان ویلا ی سابق یا همان شهید استاد نجات الهی مسجدی پیدا کنم. که سرباز دم در ، توی سنگر می گفت: کجا میری اخوی!! آژیر قرمز زده اند. که بلافاصله صدای سوتی میومد و بعد صدای انفجار موشک. و ما هم بغل سرباز ،توی سنگر ولو می شدیم . البته سربازه منو با کشیدن و هول دادن ،در سنگر ولو می کرد. چون من هنوز آموزش ندیده بودم. دور از جون شما مثل هالو ها واستاده به آسمون نگاه می کردم که موشک داره کجا میره!!!

بالاخره بعد از دوماه دوندگی مراحل ارزش یابی مدرک دکترای عمومی به نقطۀ پایانی خودش رسید.صبح زود با در دست داشتن کلیه مدارکم وارد اطاق منشی رئیس شدم. خانم منشی گفتند: رئیس جلسه تشریف دارن. گفتم: باشه با اجاتون می شینم جلوی در اطاق رئیس تا تشریف بیارن. خانم منشی گفت: ممکنه دیر بیان، شما اگر کار دیگری دارید انجام بدید ، یک ساعت دیگه سری بزنید.گفتم نه ! هیچ کار دیگه ای ندارم. جائی هم ندارم برم . از کیفم یه مقاله ایکه از یه ژورنال پزشکی آلمانی که قبلا ترجمه اش را شروع کرده بودم ،درآوردم و شروع کردم به ادامه ترجمه تا رئیس بیاد.خانم منشی هم با تلفن داشت سریال اوشین را که ظاهرا بعلت قطعی برق نتونسته بود ببینه، داشت از دوستش پی گیری می کرد و در ضمن زیر چشمی هم منو می پائید. و هی می خواست منو دک کنه،ولی منم مثل سریش چسبیده بودم به صندلی و تند تند به ترجمه ادامه می دادم ،تا اینکه معاون با کلی پرونده زیر بغل وارد شد.سلامی دادم و به احترامشان برخواستم که ورقه های ترجمه از روی زانوم سر خورد و ریخت زمین.

آقای معاون پرسیدند :از فارغ التحصیلان خارج کشور هستید؟ عرض کردم بله. گفتند :آقای دکتر ! پس چرا اینجا نشسته اید ؟ تشریف بیارید داخل که رئیس نیمساعت دیگه میره جلسه. در مقابل چشمان مظطرب خانم منشی که انگار می خواست به معاون یه چیزیرو بفهمونه،وارد اطاق رئیس شدیم. وبا کمال تعجب دیدم که رئیس تنها روی میز کنفرانس مشغول خوردن صبحانه هستند.

خب حالا هرچی!! بگذریم....

مدرک ارزش یابی شده ام را با یک معرفی نامه خطاب به سازمان نظام پزشکی دادند تا به سازمان نامبرده رجوع کرده وعضو سازمان بشم وپس از گرفتن شماره نظام پزشکی اجازه طبابت در ایران را بگیرم.

بسیار خب ،فصل امتحانات نزدیکه،دیگه زیاد وقت عزیز ان را که می خواهند خودرا برای امتحان آماده کنند نمی گیرم. تا هفتۀ دیگر با خاطره ای دیگر بدرود.

 

الهی !

تا به حال می گفتم گذشته ها گذشت.اکنون می بینم که گذشته هایم نگذشت،بلکه همه در من جمع است.اَه ، اَه از یوم جمع !

 

  
نویسنده : نبضگیر ; ساعت ٤:٥٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٤ خرداد ۱۳٩٠
تگ ها :