از برلین تا بناب

خاطرات یک پزشک

" پزشکی آلمان را قبول نداریم "

به نام حضرت دوست که جلا دهندۀ دلها اوست

 

مارا رها کنید در این رنج بی حساب   باقلب پاره پاره و با سینه ای کباب

حاصلی نشد نصیبم از این رنج وزندگی   پیری رسید غرق بطالت پس از شباب

از درس و بحث مدرسه ام حاصلی نشد   کی میتوان رسید بدریا ازین سراب

دم در نیارو دفتر بیهوده پاره کن   تا کی کلام بیهُده گفتار نا صواب

سلام بر عزیزان جان ویاران وهمراهان محفلمان.

بدون مقدمه بریم به نقل ادامه حکایت مان.هفتۀ گذشته عرض شد که بنیاد جانبازان نیاز به یک فردی داشت،که هم پزشک باشد و هم مسلط به زبان آلمانی،تا برای انجام خدمات پزشکی و درمانی جانبازان عزیز ، به آلمان اعزام شود. معاونت درمانی بهداری دکتر ( ر ) ، بنا بود مرا به بنیاد معرفی کند،چون می دانست که من حائز شرایط فوق هستم. وبنا شد یک هفته بعد ،زنگ بزنم و جواب بگیرم.

یک هفته بعد چند بار زنگ زدم. تا موفق شدم با دکتر ( ر ) معاونت محترم بهداری ستاد کل صحبت کنم. ایشون گفتند: هنوز جلسه تشکیل نشده هفتۀ دیگر زنگ بزنم.هفتۀ دیگر هم ایضا همان جواب وبلاخره دکتر گفتند: سید جان ! شرمنده ام من بهت قولی دادم ولی نشد،کس دیگری را فرستادند.عرض کردم دشمن تان شرمنده، چه اشکالی داره ، لابد قسمت نبوده، و حتما آن شخص صلاحیت شان بیشتر از من بوده. دکتر گفتند : درد در همین جاست، شخصی را که فرستادند، نه دکتر بود ونه آلمانی بلد بود. یعنی غیر از زبان مادری با زبان دیگری آشنائی نداشت.

عرض کردم:خب طوری نیس. حالا کی خدمت برسم تا نامۀ مجوز تاسیس مطب را امضاء کنید؟ فرمودند: من فردا میام دانشگاه. جلسه دارم . بعد جلسه خودم میام پیشت و نامه ات را امضاء می کنم. تا شاید کمی از شرمندگی ام کاسته بشه.

خب ، مدتی طول کشید تا از دمق بودن خلاف وعده بیرون بیام. ولی چه میشه کرد، اما هروقت که با گروه اورتوپدی بیمارستان بقیة الله کار می کردم، از نظر روحی شارژ می شدم. و از طرفی هم بلاخره مجوز مطب را گرفتم. و یه مطبی در انتهای خیابان فرجام در رسالت تهران تاسیس کردم.صبحها در دانشگاه تدریس و در بهداری اش طبابت و بعد از ظهرهاهم در مطبم بودم. و هفته ای دو شب هم در بیمارستان کشیک می دادم. بد نبود راضی بودم ، مخصوصا با تیم اورتوپدی بیمارستان خوب همکاری می کردم و آنها هم از من راضی بودند.ولی همیشه در فکر ادامه تخصص بودم.وبا پزشکان متخصص اورتوپدی بیمارستان مطرح می کردم که هدفم چیست. تا اینکه دکتر ( ک ) یکی از متخصصین ارتوپدی که خیلی به من عنایت داشتند،پیشنهاد دادند که با رئیس کل بهداری در ستاد دکتر ( ش ) صحبتی کنم و منهم تو را حمایت می کنم. تا شاید بتنونیم یه حکمی بگیریم تا بری آلمان و تخصص ات را ادامه بدی.

دکتر ( ش ) متخصص چشم بود ،یه روز که اومده بودن دانشگاه امام حسین (ع) ،در مورد ادامه تخصصم در آلمان باهاشون صحبت کردم،وقول دادم که هیچگونه بار مالی هم براشون نخواهم داشت،همانطور که هزینۀ دورۀ پزشکی عمومی را خودم پرداخت کرده بودم، دورۀ تخصص راهم خودم از عهده اش برمیام و باز بر می گردم ایران و براتون کار می کنم.بعد از کلی بحث کردن،آخرش ایشون فرمودند که:

ما اصلا پزشکی آلمان را قبول نداریم،عرض کردم، جسارتا اگر قبول ندارید،پس چرا اینهمه جانباز را برای درمان به آلمان می فرستید؟ آنهم با این همه هزینه بالا؟!!آنچه یادم بود، فقط برای یه شب بستری 400 مارک می گرفتند،حالا هزینه دارو وعکس و آزمایش و عملهای جراحی،خدا عالمه ومن خبر ندارم به کجا می رسه؟ اینهمه هزینه برای کشوری که از نظر علمی آنرا قبول ندارید ،چه توجیهی دارد؟

رئیس کل بهداری فرمودند: این هزینه را می پردازیم فقط بخاطر اینکه روابط سیاسی خود را مستحکم کنیم.عرض کردم: خب ! مرا هم بفرستید برای تخصص تا روابط فرهنگی وعلمی هم بیشتر بشه.اگر واقعا معتقدید که پزشکی آلمان ضعیف است، آیا انصاف است فقط بخاطر تقویت روابط سیاسی، جان جانبازان را زیر چاقوی جراحان ناشی آلمانیها به خطر بیاندازید؟

حرفم که به اینجا رسید، رئیس برافروخته شد و فرمودند: این حرفا به تونیومده،برو به کارت برس!

از جسارتم عذر خواهی کردم و به درمانگاه برگشتم.

الهی !

شکرت که حقیر و فقیرم نه امیر و وزیر .

تا هفتۀ دیگر با خاطرۀ دیگر بدرود.

 

 

  
نویسنده : نبضگیر ; ساعت ٤:٥٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٩ تیر ۱۳٩٠
تگ ها :

دوای درد من دردی ست سوزان

 

 

به نام حضرت دوست که رحمان ورحیم اوست

 

مرا دردی ست در دل نه چو هر درد   دوای آن نه در گرمست و نه سرد

دوای درد من دردی ست سوزان   که آتش در زند در گرم و در سرد

دوای درد من دردی ست شافی   که روبد از دل و جان گرد هر درد

طبیبی مشفقی ربانی ای کو   که دردم را تواند چاره ای کرد

(فیض کاشانی)

سلام بر عزیزان ویاران محفل خاطرات چهارشنبه شبهایمان. از اینکه حوصله به خرج می دید و قدم رنجه می کنید و هر هفته به محفل محقر ما رونق می دید،ممنونم و سپاسگذار.این موجب دلگرمی من است تابه این روال ادامه دهم.هرچند که این حکایت ما از جذابیت های داستانهای رومانتیکی یا هیجانی وبقول بعضی از دوستان اکشن برخور دارنیست، ولی خب شاید درسی باشد برای شما عزیزان که از عمرتان بهره بهتری برید و از خطا ها و اشتباهاتی که من مرتکب شده ام،شما دوری جوئید .در هر حال برای همه شما بهترین هارو آرزو میکنم.

عزیزانی که این چند هفتۀ اخیر در خدمتشون بودم،در جریان هستند،از آنجائیکه نشد از "حق" محرومیت از مطب استفاده کنم. در نتیجه اقدام به گرفتنن پروانه مطب کردم. وتا زمانیکه موفق به تاسیس مطب بشم، در درمانگاه های مختلف شهر تهران کشیک شبانه می دادم. وتجربه های جدیدی از طرز طبابت در ایران را کسب می کردم. که یکی دو موردش را هفته گذشته براتون نقل کردم. و واقعا مانده بودم معطل ، که چه کنم! روش طبابت علمی را که در طول تحصیلاتم فرا گرفته بودم انجام دهم؟ یا تسلیم خواسته بیماران شوم که خود تشخیص و روش درمان را به من دیکته می کردند ؟!!. و جالب اینکه مدیریت درمانگاه ها هم همین را می خواستند.چرا که منبع درآمد آنها هم همین بود، یعنی تجویز داروی زیاد و ترجیحا از نوع تزریقی و سرم درمانی و تخت تحت نظر ها را مرتب پر نگهداشتن.وو...

از طرف دیگر شیفتهای شبانه در درمانگاه ها و بیمارستان و طبابت در بهداری دانشگاه ، باعث شده بود که توان کاری مرا در زمینۀ مطالعه وتدریس کاهش دهد و نتوانم آنطور که دلم می خواست به تدریس به پردازم.  خلاصه در این حدود دوسالی که به ایران برگشته بودم.بیلان کار خودم را که برزسی می کردم . دیدم بقول دوستان فقط دنبال تهیه کوپن و و ارزاق کوپنی هستم. کار علمی به حد اقل رسیده، درمان و طبابت هم که قربونش برم ، یک پدیدۀ منحصر بفرد در دنیا بود، وحتی مطالعات ایده ئولوژیکی وجلسات فرهنگی که در برلین داشتیم، اونم دیگه نداریم. البته شنیده بودم که بهر حال بزرگان و ادیبان و فیلسوفانی که در گوشه وکنار شهر تهران بودند ،وجلسات تفسیر و فلسفه ومنطق داشتند، ولی دیگه برایم فرصتی ورمقی نمانده بود که ازمحضر درس آن بزرگان کسب فیضی کنم.

تنها دلخوشی من همان تدریس بود و تماس با دانشجویان جوان پرسشگر و جسته وگریخته ترجمه مقالات علمی و ترجمه پروندۀ پزشکی جانبازان.که برام حکم آموزشی را داشت.ولی چه فایده که تئوری  آموخته ،امکان کاربردی را نداشت.

یه روز از روزا رفتم ستاد مرکزی بهداری برای امضاء بعضی از این نامه ها ی اداری برای کسب مجوز مطب ،پشت در اطاق رئیس منتظرنشستم،تا برم خدمتشون. پس از گذشت دقایقی ،در باز شد خواستم برم تو که دیدم رئیس با کلی پرونده زیر بغل دارن میرن بیرون. گفتم: جناب آقای دکتر ( ر ) لطفا این نامه را محبت کرده امضاء کنید. ایشون جواب دادند: که وقت ندارم ،دارم میرم جلسه ،هفتۀ دیگه بیا . عرض کردم : آقای دکتر ( ر ) ! من فلانی هستم از راه دور دارم میام فقط یه امضاء ست. خواهش می کنم... یه دفعه برگشت و یک دستش که آزاد بود انداخت روی شونه ام و گفتند:

سلام سید جان! من دارم دربدر دنبالت می گردم، کجائی تو؟ عرض کردم :من که جام ثابت و مشخصه، دانشگاه امام حسین (ع) هستم. امری باشه ، در خدمتم. در حالیکه از پله ها پائین میرفتیم و همچنان دستشون روی شانه ام بود و تقریبا محکم بغلم کرده بودند،فرمودند که : سید جان حاضری بری آلمان؟دلم یه دفه حوری ریخت.عرض کردم برای چه منظوری؟ دیگه رسیده بودیم به محوطه جلوی ساختمان ستاد مرکزی بهداری و راننده پشت فرمون نشسته بود و ماشین هم روشن. رئیس پرونده هارو گذاشت روی صندوق پیکان و گفتند:

سازمان بنیاد جانبازان به یک نفر احتیاج داره،که به کارهای  درمانی جانبازان در آلمان رسیدگی کنه.والبته ترجیحا اگر این فرد پزشک و به زبان آلمانی مسلط باشه در اولویت قرار داره. در این جلسه من به یاد تو افتادم و می دونستم که در آلمان درس خوندی.هم پزشکی و هم آلمانی میدونی. حاضر هستی برای مدتی این ماموریت را انجام دهی؟ منکه قند تو دلم داشت آب می شد، توی دلم با خودم گفتم کور از خدا چی می خواد ؟ دوچشم بینا. خدا جور کرد ، میرم آلمان هم کار اینارو انجام می دم و هم تخصصم را ادامه می دم. دکتر ( ر ) پرسیدند: چرا ماتت برده دکتر جان! زود باش جوابمو بده دیرم شده باید برم. من سعی کردم خوشحالی درونیم را کنترل کنم. وبا آرامی گفتم: اگر من مثمر ثمر باشم، هرکاری از دستم بر بیاد ، باکمال میل در خدمتم.

رئیس در حالیکه داشتند سوار پیکان می شدند گفتند: پس من موافقت تورو در جلسه بنیاد جانبازان مطرح می کنم. وسه شنبه آینده بمن یه زنگی بزن تا نتیجه را بهت بگم.عرض کردم : آقای دکتر پس لطفا این نامه را امضاء کنید.جواب دادند: سید جان دیگه مطب را می خوای چکار ! برو مقدمات سفرتو انجام بده.در ماشین را بست و پیکان با یه گاز محکم از جاش کنده شد ورفت.

هرچند نامه ام را امضاء نکردند،ولی با خبر خوش برگشتم. ومنتظر هفته آینده ماندم. ودر این یک هفته کلی در ذهنم نقشه می کشیدم که، در حالی که کار بچه های جانباز را ردیف می کنم ،چطور پیگیر ادامه تخصصم در ارتوپدی باشم.وو....

پس شما را هم برای شنیدن ادامه حکایت تا هفتۀ آینده به خدا می سپارم.

الهی !

بدان برما حق بسیار دارند تا چه رسد به خوبان.

  
نویسنده : نبضگیر ; ساعت ٥:٠٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٢ تیر ۱۳٩٠
تگ ها :

"...مسلمان دیدم و اسلام ندیدم."

به نام حضرت دوست که هرچه داریم از اوست

 

این قاصم شوکة المعتدین؟

کجاست آن که شوکت ظالمان و زورگویان را بشکند؟

(دعای ندبه)

رجب بگذشت و خوشا به سعادت دوستان وعزیزانی که از این ماه بهره ها بردند . و ماه شعبان و اعیاد شعبانیه در پیش ، از فرصت استفاده کرده میلاد سرور آزادگان حسین بن علی (ع) و برادر و فرزند بزرگوارش قمر بنی هاشم حضرت ابوالفضل و امام همام زین العابدین (ع) را خدمت تمام عزیزان جانم تبریک عرض می کنم.

از بابت شرکت فعال شما در بحث "حق" که گرفتنی است یا دادنی، بسیار سپاسگزارم.و این حقیر از نظرات و نقد دوستان ، حظی بردم وافر.

بلاخره از آن سابقه ای که ازآلمان در ذهن داشتم، ( در مورد دادن حق وحقوقم بدون آنکه خود از آن اطلاعی داشته باشم )، تصور می کردم که ، چون نظام ما ،یک نظام مکتبی است،پس باید تمام هم وغم حکومتیان این باشد که عدالت اجتماعی در جامعه حکفرما شود ،مگر نه اینکه برای تحقق عدل و احقاق حقوق امت ،انقلاب کرده ایم ؟!! لذا باید بلطبع برای دادن حقوق ملت ،نسبت به کشورهای غیر اسلامی وسواس بیشتری به خرج دهیم . و انتظار من از یک سازمان انقلابی چیز دیگری بود، از آنچه تجربه کردم.لذا با این ذهنیت ، یک سال صبر کرده و اقدامی برای گرفتن حقم نکردم.ولی باکمال تاسف دیدم ، نظریه و تجربه تلخ مبارز بزرگ ،پیشگام بیداری اسلامی ،آزادی خواه و مصلح شرق سید جمال الدین اسدآبادی هنوز بر جامعۀ اسلامی ما صدق می کند. ایشان در جائی بیان کرده بودند که: " من در کشورهای غیر اسلامی ،اسلام دیدم و مسلمان ندیدم. و در کشورهای اسلامی مسلمان دیدم و اسلام ندیدم ".

در هرحال وقتی دیدم ، با وجود پیگیری مستمر"حق "محرومیت از مطب را نتوانستم بگیرم. تصمیم گرفتم تا گرفتن پروانه مطب ، در درمانگاه های مختلف خیریه ای و یا خصوصی کشیک شبانه بدم.از این درمانگاه هاهم خاطرات تلخ و شیرین زیادی دارم.حالا بد نیست،یکی دو خاطره کوچیک از این درمانگاه ها براتون نقدا تعریف کنم.

یه شب در یکی این از درمانگاه های تهران داشتم کشیک می دادم.پاسی از نیمه شب گذشته بود.،که پرستار، در اطاقم و زد وگفت : یه مریض بد حالی آوردند. بلند شدم دیدم حدود ده دوازده نفر از زن ومرد جلوی اطاق معاینه مضطرب ایستاده اند.پرسیدم همه شما بیمار هستید؟ همه را که باهم نمیتونم معاینه کنم.لطفا به نوبت تشریف بیارید .خانوم جوانی که در حال گریه کردن بودو نوزادی هم که ظاهرا از شدت گریه دیگه کاملا بی رمق شده بود، در آغوش داشت، گفتند: نه آقای دکتر ! مریض این بچه است .بچه ام داره میمیره ! تورو به خدا عجله کنید. به مادر جوان گفتم : فقط شما و همسرتان با بچه تشریف بیارید داخل، بقیه  همراهان (که تشکیل می شدند ،از پدر بزرگ و مادر بزرگ و خاله وعمه وعمو وهمسایه ها )بیرون تشریف داشته باشند. داشتم نوزاد را معاینه می کردم که خانومی با دوکیسه نایلون دارو وارد اطاق شد و گفت: آقای دکتر این داروها را امروز بعد از ظهر دو دکتر متخصص اطفال براش نوشتن. هیچ فایده نکرده.لطفا از اینا ننویسید.در حالیکه بقیه همراهان همه به داخل اطاق سرک کشیده بودند ، که ببیند چه خبره ،گفتم چشم: داروها را روی میز بذارید و لطفا بیرون تشریف داشته باشید. واجازه بدید که من با آرامش نوزاد را معاینه کنم. پس از معاینه و دیدن نسخ و داروهای تجویز شده توسط همکاران متخصص اطفال ، نوزاد را روی بازویم دمر خواباندم وبا دست زیرینم شکمش را وبا دست دیگرم پشت گردنش را آرام ماساژ دادم،  و بعد از چند دقیقه گوش نوزاد را گذاشتم روی قلبم ،آرام به سمت راهرو رفتم. همراهان هراسان ودلنگران پرسیدند : بچه را کجا می برید؟ اطاق عمل ؟؟!!! آزمایشگاه؟؟!! من با تبسمی پدر و مادر وهمراهان را به سکوت دعوت می کردم. وهمچنان که نوزاد را در بغل داشتم ، طول راهرو را بالا و پائین می رفتم. و جماعت همراه ده دوازده نفری بعلاوه پرسنل درمانگاه پشت سر من در حرکت بودند. بعد از چند دقیقه نوزاد آرام شد و به خواب شیرینی رفت.و بعد بچه را به مادرش تحویل دادم و گفتم: می تونید به منزل تشریف ببرید.

مادر جوان درحالیکه قطرات اشک روی گونه هایش خشک شده بود، پرسید :پس دارو نمی نویسید؟!! سرم وصل نمی کنید؟مادر بزرگ بین جمعیت اومد جلو گفت :آقای دکتر بچه داره تلف میشه از طب داره میسوزه، اگر بستریش نمی کنی واگه از اطفال چیزی سرت نمیشه ، ببریمش بیمارستان بستری کنیم. گفتم: اگر همراهان همهمه نکنند و سکوت کنند ،توضیح میدم. بچه شما یه سرما خوردگی ویروسی داره،که همکاران عزیزم داروهای لازمه را براش نوشتند، ودیگر نیازی به نوشتن دارو دیگری نیست. و شما تا حالا فقط یک دوز دارو بهش داده اید. این درمان یه ده روزی طول می کشه. وباید صبر داشته باشید ونیازی نیست شب و روز مرتب به دکتر های مخلتف مراجعه کنید. شکمش نفخ داشت و ناراحت بود و من ماساژ دادم و گاز روده دفع شد و ماساژ پشت گردن و صدای قلب بهترین آرامبخش براش بود، که اونم انجام دادم. همگی تشریف ببرید و شب خوبی داشته باشید، شب که چه عرض کنم نزدیک صبحه ، روز خوبی داشته باشید.

همراهان بعضی راضی و خوشحال و تعدادی نیز نگران وناراحت که چرا بستری نکردم و سرمی تجویز نکردم. واز همه جالب تر  پرسنل و پرستاران ،ناراضی بودند که چرا سرم درمانی نکردم بچه خیلی تب داشت.و دیگری پیشنهاد میداد که باید به مادرش هم یه آرامبخش وسرم تجویز میکردم.

توی این هیرو ویری بود که مرد جوانی که از دل درد شکایت داشت،اصرار داشت براش یه هیوسین تجویز کنم تا کمی آروم بشه ،اونوقت فردا بره پیش یه دکتری که حاذق باشه نه بقول مانی، مثل من بیسوات!!!!!

خلاصه سرتونو درد نیارم آخر ماه که شد ، مدیر درمانگاه منو به دفترش دعوت کرد، به جای اینکه برنامه شیفت ماه آینده منو بهم بده،گفت :آقای دکتر با کمال تاسف شبهائی که شما کشیک داشتید ما کمترین فروش داروخانه  و کمترین درآمد در  تزریقات و بخش بستری تحت نظر را داشته ایم.و بد تر از همه بعلت ویزیت کردن بدون تجویز دارو ،بیماران به صندوق مراجعه می کردند و تقاضای عودت مبلغ ویزیت را داشتند ودلیل شان این بود ،دکتر که کاری نکرد !! نسخه ای هم ننوشت، پس پول منو پس بدید.ودر نتیجه درگیری بین صندوق و بیماران بوجود می اومد. وبدین ترتیب خیلی محترمانه عذر مرا خواستند.

یاد حرف رئیسم افتادم، یادتون که هست ! که چه توصیه ای برام داشت؟؟

"طوری نیس، اینجا میتونی دارو کم بنویسی یا هیچی ننویسی.ولی بیرون از اینجا این کارو نکنییا!!! وگرنه گرسنه میمونی."

 بله مثل اینکه حق با ایشون بود. منو بیرون کردند. در حالیکه فکر می کردم، به خاطر درمان آن نوزاد بدون تجویز دارو وفقط با یاد دادن روش بچه داری به مادر تشویق میشم.

الهی !

رجب بگذشت و ما ازخود نگذشتیم، و تو از ما بگذر !

تا هفتۀ دیگر با خاطره ای دیگر بدرود.

 

پ.ن. :

به علت نقص فنی در  نت و لاپ تاپ پیر وخسته ام،متاسفانه نتونستم،جواب نظرات هفتۀ گذشته را بدم ویا به وبلاگ دوستان عزیز جانم سری بزنم.لذا از این بابت عذر مرا بپزیرید.انشاالله با نصب ویندوز و برطرف شدن مشکل، باز مثل سابق در خدمت خواهم بود.

 

  
نویسنده : نبضگیر ; ساعت ٥:۱٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٥ تیر ۱۳٩٠
تگ ها :

" حق دادنیست یا گرفتنی؟ ویا..."

به نام حضرت دوست که هستی ما از اوست

 

"برای انسان عیب نیست که حقش تاخیر افتد، عیب آن است که چیزی را که حقش نیست بگیرد. "

حضرت علی (ع)

 سلام بر یاران هم دل وهمراهم.امشب مصادف است با شب مبعث ختمی مرتبت سید الانبیاء حضرت محمد (ص) . این عید بزرگ را خدمت تمام سروران عزیزم تبریک میگم. امید وارم که در قول و عمل، هدف از رسالت را دریابیم و از پیروان مخلَص آن حضرت باشیم.

دوستان ویارانی که هفته های پیش ما را همراهی می کردند به یاد دارند ،در گفتگوئی که با همکارانم در اورژانس بیمارستان داشتیم صحبت از گرفتن حق محرومیت از مطب شد، ازآنجائیکه من ازاین قانون خبر نداشتم وحق محرومیت از مطب را نمی گرفتم ،بنا شد که پیگیری کنم.واین حقیر چون تصور می کردم که اگر این حق محرومیت از مطب شامل حال من هم باشد،بلاخره یک روزی پرداخت خواهد شد.یکسالی از استخدامم گذشت  ، ولی هیچ خبری نشد.باز با توصیه دوستان که حق گرفتنیست ،نه دادنی، سرانجام با کلی کلنجار رفتن با خود، رفتم به دفتر امور مالی و مسئله محرومیت از مطب را مطرح کردم.

برادر مسئول گفتند : مگر شما نمی گیرید ؟گفتم نه. گفتند : پس لابد مطب دارید.چون کسی که مطب داشته باشه ،دیگه به او حق محرومیت از مطب تعلق نمی گیره.عرض کردم: نه جانم !من مطب ندارم و به قول شما فول تایم در خدمت شما هستم.مقداری پرونده منو زیرو رو کردند.و گفتند: هفتۀ دیگه بیائید تا جواب شما را بدم.

هفته بعد باز مزاحم شان شدم. برادر امور مالی گفتند که با مسئول بالاتر صحبت کردند و نتیجه این شده که، بله درسته ! به پزشکانی که تمام وقت برای دولت کار می کنند حق محرومیت از مطب تعلق می گیره. ولی ظاهرا به مجلس شورای اسلامی لایحه ای از طرف دولت آمده که ممکن است این قانون تغییر کند ویا به کلی لغو شود. عرض کردم : بسیار خوب ! مصوبه دولت  ، ورای و  قانونی که مردان قانون گذار به دولت ابلاغ می کنند. برای من لازم الاجرا ست. ولی تا زمانی که هنوز تفییری نکرده و هنوز قانون یاد شده ساری و جاریست.پس باید مثل سایر همکارانم شامل حال منهم گردد.در ضمن قانونی که هنوز تصویب نشده عطف به ماسبق نمی شود. هر وقت قانون عوض شد. ما هم مثل همیشه مطیع هستیم.باز بنا شد دلایل مرا به مقامامت بالاتر گزارش دهد . تا هفته دیگر نتیجه ابلاغ گردد.خلاصه سرتونو درد نیارم ، بعد از بارها رفت و آمد و بدون گرفتن دلیل منطقی ( البته از نظر من) کار به جائی نرسید.

اینجا بد نیست یک گریزی به یک خاطرۀ تقریبا مشابه ای از آلمان بزنیم وبعد خودتون میتونید،قضاوت کنید که فرق از کجاست تا به کجا !!! و نظر بدهید که "آیا حق گرفتنی است یا حق دادنی است ویا رسالت دولت در مورد احقاق حق امت چیست؟ ویا......"

یک امتحان بالینی  سراسری در دانشگاه های آلمان در پیش بود. من بصورت فشرده در بیمارستان مدتی کار کردم،تا دوماه مونده به امتحان یادشده دیگر کار نکنم. وفقط بشینم درس بخونم و خودمو آماده کنم.همانطور که قبلا گفته بودم اگه یادتون باشه. حقوقم را به حساب بانکی ام می ریختند. و هرچه هزینه برق وتلفن و اجاره  وبیمه و... بود از حسابم کسر می شد. و آخر ماه بک پرینتی از کار کرد حسابم به صندق پستی ام میومد که دریافتی و پرداختی و مانده حساب در آن درج می شد.دریافتی من تنها حقوق ازبیمارستان بود بعلاوه کمک اجاره خونه که قبلا باز براتون تعریف کرده بودم.

یه روز که به صندوق پستم سرمی زدم ،دیدم پرینت کار کرد بانکی اومده و حدود هزار مارک به حسابم واریز شده.مونده بودم معطل که این پول از کجا اومده. این حقوقم نبود و کمک اجاره هم که نبود. پیش خودم گفتم هرچی باشه دو سه روز دیگه نامه ای خواهد اومد و مشخص میشه که واریز کننده پول چه کسی و یا کجا ست.سه روز بعدش ،نامه ای از بیمه آمد و نوشته بود:

جناب آقای سید... !

شما در مدتی که در بیمارستان سانت هیلدگارت  برلین کار می کردید ، طبق قانون کار آلمان  بیمه بوده اید و از حقوق تان حق بیمه کسر شده ، در حالیکه شما از طرف دیگر بعنوان دانشجو نیز بیمه بوده اید و حق بیمه را پرداخت کرده اید.در نتیجه اضافه پولی که از شما دریافت شده به اضافۀ سودش عودت داده و به حساب بانکی تان واریز شد.

همانطور که عنایت کردید،بدون اینکه من اطلاعی از این قانون داشته باشم. .یا به دنبال حق وحقوقم باشم ،خودشان متوجه شده و حق قانونی مرا دادند.خب اینهم یک سیستم مدیریتی است،که خود را موظف می داند، حق وحقوق امتش را پاس دارد.

الهی !

بسیار کسانی دعوی بندگی کرده اند و دم از ترک دنیا زده اند،تا دنیا بدیشان روی آورد،جز وی همه را پشت پا زده اند.

این بنده در معرض امتحان در نیامده شرمسار است، به حق خودت "ثبت قلبی علی دینک ! "


تا هفتۀ دیگر با خاطره ای دیگر شما عزیزان جان را به خدا می سپارم. یا حق !

  
نویسنده : نبضگیر ; ساعت ٥:٠٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۸ تیر ۱۳٩٠
تگ ها :

مهر برگشت

 

به نام حضرت دوست که رحمان ورحیم اوست

 

به کاخ ظلم باران هم که آید سر فرود آرد   ولیکن خانه بر سر کوفتن داند گدایان را

طبیب بی مروت کی به بالین فقیر آید   که کس در بند درمان نیست درد بی دوایان را

به تلخی جان سپردن درصفای اشک خودبهتر   که حاجت بردن ای آزاده مرداین بی صفایان را

به هرکس مشکلی بردیم واز کس مشکلی نگشود   کجا بستند یارب دست آن مشگل گشایان را

(شهریار)

 

سلام بر شما عزیزان و دوستان ویاران همراه محفل خاطرات چهارشنبه شبهایمان.

هفته ی گذشته خدمت عزیزان جان عرض کردم که، در اوج بحث با همکاران و در حالی که مات و مبهوت صحبتهای رد وبدل شده بودم، پیک یک تلفنگرانی برام آورد که باید عازم شبه جزیره فاو بشم.چون عراق به فاو حمله شیمیایی کرده و با توجه به اینکه تصور می کردند که من با مجروحین شیمیائی شده در آلمان کار کرده ام،جهت کمک به مجروحین شیمیائی حکم اعزام برایم صادر شده بود.

به سرباز آوردنده پیک گفتم منو اول برسونه خونه، که ساک و وسائل شخصی ام را بردارم و هم از پدر ومادرم خداحافظی کنم.اینکارو کردیم و بین راه هم یکی دیگه از همکاران دکتر را نیز سوار کرد و بلافاصله بسوی فرودگاه حرکت کردیم. وقتی به فرودگاه رسیدیم. مدارک  و حکم اعزام را به مامورین مربوطه نشون دادیم.برادری که مسئول اعزام بود ، گفت:

دیر رسیدید،هواپیما پرواز کرد ورفت.پس از مشورت با دو تا از مسئولین دیگه ، دستور دادند،که برگردیم بیمارستان ویک بخش را آماده کنیم ، چون تا چند ساعت دیگه یک عده از مجروحین شیمیائی که وضعشون خرابه دارن منتقل می کنن به بیمارستان بقیة الله. بدین ترتیب مهر برگشت خوردیم.راستش درسته که در آلمان به اکثر مجرحین جنگی سر میزدم ولی به خاطر علاقه ام به ارتوپدی بیشتر در این زمینه و یا در بخش تراماتولوژی فعال بودم. وزیاد در مورد شیمیائی شده ها آشنائی نداشتم ونمی دونستم که بطور مثال با گاز خردل چه باید کرد ویا طرز تشخیص آلودگی به گازهای مختلف را چگون باید شناسائی کرد.. ولی خب  کار در اینجا باعث شد که از همکاران و اساتید ایرانی در ایران هم خیلی چیزا یاد بگیرم.

پس از گذشت مدتی با متخصصین و اساتید ارتوپدی و تراماتولوژی بیمارستان هم بیشتر آشنا شدم و باهاشون همکاری می کردم.یکی از متخصصین ارتوپدی بسیار عزیزی که ظاهرا با کمسیون اعزام مجروحین  در بنیاد جانبازان همکاری داشت. برام مرتب پرونده و نامه های مجروحینی که در آلمان عمل شده و به ایران برگشه بودند میاوردن تا آنها را براشون ترجمه کنم. تا ببیند آیا باید دوباره برای ادامه درمان اعزام بشن یا نه ویا برای ادامه درمان در ایران چه دستوراتی داده شده. مطالعه وترجمه وگزارش عملهای مختلف در پرونده ها برای من حکم یک آموزش را داشت و از ترجمۀ آنها خیلی لذت می بردم.

وترم دانشگاهی هم شروع شده بود و از تدریس واحدهایی که به من محول شده بود مثل بیماریهای داخلی وجراحی برای دانشجویان پرستاری ومامائی هم خیلی خشنود بودم و این باعث شده بود که همیشه در حال مطالعه باشم و ارتباط علمی خودمو با آلمان حفظ کرده بودم. ومرتب برام کتاب و ژورنالهای علمی پزشکی میومد.

تقریبا یکسالی از کارم در دانشگاه امام حسین(ع) و بیمارستان بقیة الله الاعظم می گذشت و همه چیز خوب پیش می رفت. ولی از آن جریان حق محرومیت از مطب که هفتۀ پیش براتون نقل کردم خبری نشد. ومنهم راستش خجالت می کشیدم که برم حسابداری مطرح کنم.و پیش خودم می گفتم که اینا میگن: چه پررو، یه عمری اروپا تو ناز و نعمت زندگی کرده و از بمب باران ها وموشکها و.. خبری نداره وحالا اومده ادعای ارث ومیراث می کنه.لذا اکراه داشتم از مطرح کردن آن. فکر می کردم اگر حقم باشه خواهند داد و بقول خودشون دیر و زود داره ولی سوخت وسوز نداره. تا یکسال در این مورد حرفی نزدم.تا اینکه با اصرار همکاران که حق گرفتنیست نه دادنی باید بری و حقتو بگیری. تا اینکه بلاخره رفتم دفتر امور مالی ومثل دامادای خجالتی تقاضایم را مطرح کردم.

خب ، بقیه داستان بماند تا هفته بعد. تا هفتۀ دیگر با ادامه خاطره بدرود.

الهی !

در شگفتم از آن که کوه را می شکافد تا به معدن جواهر دست یابد وخویش را نمی کاود تا به مخزن حقایق برسد.

  
نویسنده : نبضگیر ; ساعت ٥:٠۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱ تیر ۱۳٩٠
تگ ها :