از برلین تا بناب

خاطرات یک پزشک

" زیر هر یا ربّ تو لبّیکهاست ”

 

به نام حضرت دوست که هرچه داریم از اوست

 

سلام بر عزیزان جان همدل وهمراهم در محفل خاطره گوئی مان.

 طاعات و عبادات و راز ونیاز هایتان مقبول از حضرت دوست باد. در شبهای احیاء با دلی شکسته ،ما را وهمه را از صمیم قلب دعا کنید.دعائی که از سر سیری و بیدردی باشد ،چندان انتفاعی ندارد.ولی دلی  که شکسته ودر غم مظلومان شریک است،و ندای یارب با رب مظلومین به درگاه حضرت حق بلند است،حتما لبیک اورا حضرت دوست شنید ه و اجابت خواهد کرد. و حضرت مولانا در بارۀ لزوم اصرار بر دعا و نحوۀ اجابت آن چنین می گوید:

آن یکى اللَّه مى‏گفتى شبى‏

تا که شیرین مى‏ شد از ذکرش لبى‏

گفت شیطان آخر اى بسیارگو

این همه اللَّه را لبّیک کو؟

مى‏ نیاید یک جواب از پیش تخت‏

چند اللَّه مى‏ زنى با روى سخت؟

او شکسته دل شد و بنهاد سر

دید در خواب او خضر را در خُضَر

گفت هین از ذکر چون وا مانده ‏اى‏

چون پشیمانى از آن کش خوانداى‏

گفت لبیکم نمى ‏آید جواب‏

زان همین ترسم که باشم ردّ باب‏

گفت خضرش که خدا گفت این به من‏

که برو با او بگوى اى ممتحن‏

نى که آن اللَّه تو لبّیک ماست‏

و آن نیاز و درد و سوزت پیک ماست‏

نى تو را در کار من آورده‏ ام‏

نى که من مشغول ذکرت کرده‏ ام‏

حیله‏ ها و چاره‏جوییهاى تو

جذب ما بود و گشاد این پاى تو

ترس و عشق تو کمند لطف ماست‏

زیر هر یا ربّ تو لبّیکهاست‏

خواندن بى درد از افسردگیست‏

خواندن با درد از دل بردگیست

 

عزیزانم به یاد دارن که هفتۀ گذشته عرض کردم ،برای گرفتن گذرنامه نیاز به شناسنامه بود که آن را هم داده بودم به اداره ثبت احوال ، چون شناسنامه های قدیمی را که مهر ونشان شاهنشاهی داشتند ،تعویض می کردند. شناسنامۀ اکثر دوستانی که همزمان داد ه بودیم ، آمده بود ولی از شانس بدم از مال من خبری نبود،وهر چه پیگیری می کردم خبری نبود که نبود. و شمارش معکوس هم شروع شده بود وباید خودمو قبل از شروع کورسهای نویرال تراپی به آلمان میرسوندم. تا اینکه یه بار بمن گفتند برم به مرکز ثبت احوال کل .مجبور شدم یه چند ساعتی مرخصی بگیرم و برم دنبال شناسنامه جدیدم.وقتی رسیدم ثبت احوال کل ،دیدم یک صفی طولانی تا میدون حسن آباد. کشیده شده .همه این افراد در صف هم ، تقریبا مثل منند یاشناسنامه شان نیومده یا اشتباهاتی در مشخصاتشان بوده ،یکی مثلا اسم پدر مادش نوشته نشده،یکی اسم همسرش درج نشده یا اسم بچه هایش نیست،خلاصه کلی با نواقصات و اشتباهات.خلاصه بعد ازساعتی انتظار در صف رسیدم به یه دریچه کوچکی که باید سرمو خم می کردم تا ببینم ،کارمند مربوطه منو تحویل می گیره یا نه.خلاصه سرتونو درد نیارم بعد از کلی معطلی معلوم شد که شناسنامه من آنجا نیست. وادعا می کردن که اصلا شناسنامه ای به اینجا تحویل نداده ای.حالا خوبه برگه رسید را داشتم،گفتم اگر ندادم پس این رسیدی که ثبت احوال به من داده چیست؟ یکی از کارمندان که دید انگار داره آمپرم یواش یواش بالا میره ،منو کشید کنار و گفت: اخوی اگه می خواهی کارت زود راه بیوفته برو یک استشهاد محلی بگیر  وبگو که شناسنامه ات را گم کرده ای و تقاضای شناسنامه جدید بکن. اینطوری کارت زودتر راه میوفته.حالا خودت میدونی . من خیر و تورو خواستم.اینو که گفت ،آمپرم واقعا بالا رفت و فیوزم پرید و بعداز مدتها که یادم نمیاد،آخرین بار کی بود ،( البته اگه یادتون باشه در خاطره ای بعنوان " اولین دادگاه  به تاریخ 7بهمن 88 " که می خواستند منو در مدرسه فلک کنند یه بار نیز شدیدا عصبانی شده بودم ) خلاصه رگ سیدی ام گرفت و منه ساکت و آروم یه دفعه کنترل از دستم خارج شد ،جو رو بهم زدم.حالا دقیقا یادم نیست از چه جمله هائی استفاده کردم. ولی خلاصه حرفام این بود که: عجب ! منو دنبال نخود سیاه می فرستید ! رسید دستمه ،می گید تحویل ندادم ،اگه تحویل ندادم پس این چیه که بمن دادید! عرضۀ تعویض شناسنامه را ندارید، برای چی عوض می کنید. اشکال شناسنامه قدیمی چی بود؟حالا آرم شیر و خورشید باشه مگه چه فرقی میکنه؟ ما انقلاب نکردیم که فقط آرم شاهنشاهی رو از روی مدارک پاک کنیم و آرم  ( الله ) را روی مدارک بزنیم.ما انقلاب کردیم،که درست کار کنیم، وجدان کاری داشته باشیم، اینهمه مردم را سرگردان نکنیم.ببینید چه انبوهی از مردم را از کار وزندگی انداخته اید ! و از صبح علی الطلوع توی این صفها وقتشان را تلف می کنند!!.........

جماعت زیادی هم که در سالن بودند، آنها هم تحریک شدن وشروع کردن اعتراض کردن،کارمندان اطاقهای دیگه هم بیرون اومدن که ببینن چه خبر شده ! خلاصه داشتم به یک لیدر آشوبگر تبدیل می شدم. که یک سرباز مسلح اومد بطرفم و گفت: چه خبره؟؟ چرا داری اغتشاش می کنی ؟ اومد که با قندان تفنگش منو به طرف حراست برونه، که من مثل این فیلمهای پلیسی کارت شناسامی ام را بیرون آوردم و گفتم من سردار دکتر ... هستم.پاتو جفت کن احترام بگذار! اخلالگر من هستم یا شما که مملکت را به ... کشیده اید. من الان باید در اطاق عمل باشم ( البته اینجاشو خالی بستم) ولی اینجا علاف شده ام. در اینجا سربازه خودشو جمع وجور کرد و چیزی هم از کارت شناسائی من سر در آورد یا نه نمیدونم.در این لحظه چند نفر از حراست اومدند و از من خواستن که باهم بریم دفتر ریاست تا ببینیم مشکل چیست؟

حالا در خدمت برادران حراست و اطاق رئیس چه گذشت برای اینکه شمارو خسته نکرده باشنم،بماند برای هفتۀ آینده،

پ.ن. :

بعضی ازعزیزان جانم و از همکاران بزرگوارم ، امر فرموده بودند که راجع به این نویرال تراپی که قصد گذراندن و آموزش انرا در آلمان داشتم توضیحاتی بدم. توضیح آنرا در ادامه مطلب نوشته ام. اگر عزیزانی که دوست دارن راجع به آن اطلاعاتی بدست آورند می توانند در ادامه مطلب آنرا مطالعه کنند.

الهی !

از روی آفتاب و ماه وستارگان شرمنده ام،از انس و جان شرمنده ام،حتی از روی شیطان شرمنده ام،که همه در کار خود استوارند و این سست عهد، ناپایدار .

ادامه مطلب   
نویسنده : نبضگیر ; ساعت ٥:۱۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٦ امرداد ۱۳٩٠
تگ ها :

" چند خوردی چرب وشیرین از طعام "

به نام حضرت دوست که هر چه داریم از اوست

 

این دهان بستی دهانی باز شد  تا خورندۀ لقمه های راز شد

لب فرو بند از طعام و از شراب   سوی خانِ آسمانی کن شتاب

گر تو این انبان زِ نان خالی کنی   پر ز گوهرهای اجلالی کنی

طفل جان از شیر شیطان باز کن   بعد از آنش، با ملک انباز کن

چند خوردی چرب وشیرین از طعام   امتحان کن چند روزی در صیام

چند شب ها خواب را گشتی اسیر   یک شبی بیدار شو دولت بگیر

 

سلام بر عزیزان جان روزه دار و یاران همدل و همراه شب خاطره ها . نماز و روزه وطاعات و راز ونیازتان قبول حضرت دوست باد.

اگر خاطرتان باشه ، خدمتتون نقل کرده بودم که، بلاخره مجوز مطب در تهران را گرفتم . صبحها در دانشگاه به تدریس و درمان می پرداختم و بعد از ظهر ها در مطب خصوصی ام طبابت می کردم. ودر مطب از روش درمان " نویرال تراپی " که قبلا وصف آنرا نیز براتون عرض کرده بودم،نیز استفاده می کردم. خدا را شکر این روش هم خوب جواب داده بود. و بیمارانم راضی بودند.ولی اگر یادتون باشه من در آلمان بعلت ذیق وقت فقط کورس A  را دیده بودم. تصمیم گرفتم حالا که نتونستم تخصصم را در آلمان ادامه بدم،لااقل برم آلمان ادامه کورسها را یعنی کورس B  و C   را نیز بگذرونم. ومدرک پایانی آنرا کسب کنم. با آکادمی نویرال تراپی آلمان تماس گرفته و تقاضای شرکت در کورسهای یاد شده  را کردم آنها هم بلافاصله تمام برنامه خود را برام فاکس کردند.وپنجاه مارک آلمان غربی هم را به حسابشان واریز کرده وازشون تقاضا کردم که یک دعوت نامه جهت شرکت دراین دوره ها که حدود سه ماهی طول می کشید برام بفرستند تا بدینوسیله بتونم از سفارت آلمان ویزا بگیرم. که آنها هم بلافاصله دعوت نامه را برام فرستادند.

خب حالا از طرف آلمان خیالم راحت شد،حالا موند اجازه و مرخصی گرفتن از محل کارم و گرفتن گذرنامه و ویزای آلمان.ابتدا دانشگاه باز شروع کرد ساز مخالف را زدن. که ما این نویرال تراپی رانمی شناسیم و نمی توانیم در موردی که ارزش علمی ندارد،بودجه ای برایش در نظر بگیریم.وو... ده ها ایراد دیگر گرفتن.

عرض کردم،از این که نویرال تراپی را نمی شناسید، این مشکل شماست. خب سعی کنید بشناسید. مگر هرچیزی که شما نمی شناسید ،دلیل بر اینست که غیر علمی ست! و ارزش علمی ندارد؟؟!! مگر شما بر تمام علوم دنیا آشنائی دارید ؟ این چه منطقی ست ، چون من نمی شناسم پس غیر علمی ست ؟؟!! خیلی ها خدا را نمی شناسند، به متافیزیک اعتقادی ندارند، پس شما دلیل آنها را قبول دارید ،چون خدا را نمی شناسند ،پس خدائی وجود ندارد؟؟!! جاهل بودن به علمی دلیل بر غیر علمی بودن آن نیست. شما اگر ایرادی بر این نویرال تراپی دارید. از نظر علمی آنرا رد کنید و در ژورنالهال علمی دنیا مطرح کنید،تا نه تنها من بلکه تمام مراکز علمی دنیا متوجه آن شوند و تئوری خود را ابطال یا اصلاح نمایند.

ولی خب در منطق آقایان مرغ یه پا داره که یه پا داره وبعد از بحثهای فراوان زیر بار نرفتند که نرفتند. سرانجام رفتم پیش جناب آقای محسن رضائی که اون زمان فرماندۀ کل سپاه بودند. و قصد ونیت خود و مخالفتهای وارده را خدمتشان عرضه داشتم. و از ایشان تقاضا کردم. از آنجائیکه از زمان استخدامم تا کنون یک روز هم نه مرخصی رفته ونه استعلاجی گرفته ام، لذا دستور فرمائید که مرخصی هائی که طلب دارم و بعلاوه یک ماه هم مرخصی بدون حقوق داده شود . و من باهزینه شخصی خود بروم آلمان تا این دوره را بگذرانم. وباز برمی گردم برای بیماران این ملت و سازمان شما انجام وظیفه می کنم.سرانجام ایشان با پیشنهاد من موافقت کردند. و دستورات لازمه را برای خروج از کشور را دادند.

خب این خان بزرگ را  با موفقیت پشت سر گذاشتم. ماند گرفتن گذرنامه.برای گرفتن گذرنامه باید شناسنامه ام را عوض می کردم.اون زمان یعنی تا سال 70 ،71 هنوز گذرنامه ها مال زمان شاه بود. وداشتند به مرور عوض می کردند.منهم گذرنامۀ  قدیمی خودم را داده بودم، به ادارۀ ثبت احوال که عوض کنند. ولی از شناسنامه جدید هنوز خبری نبود.حالا گرفتن این شناسنامه و گذرنامه یعنی خان دوم بماند برای هفته بعد.تا هفتۀ دیگر با ادامۀ حکایت بدرود.

الهی  !

هر نقمت وزحمت بر من آید،نعمت و رحمت است ،وهمه تلخیها در کامم شیرین تر از عسل است، وهر دشواری برایم آسان است جز این که گرفتار احمق شوم ، به عزِّت و عظمتت در چنگ احمق گرفتارم مکن !

  
نویسنده : نبضگیر ; ساعت ٥:۳۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٩ امرداد ۱۳٩٠
تگ ها :

مرا در ترک مقام مقیم و مستقیم بدار !

 

به نام حضرت دوست که هستی ما از اوست.

 

ماه رمضان شد می و میخانه بَر اُفتاد

عشق و طرب و باده بوقت سحر اُفتاد

افطار بمی کرد بَرم پیر خرابات   گفتم که تو را روزه به برگ و ثمر افتاد

با باده وضو گیر که در مذهب رندان

در حضرت حق این عملت بارور اُفتاد

 

سلام بر یاران همدل و همراهم. حلول ماه مبارک رمضان بر همۀ شما عزیزان مبارک باد. امید است که ازسر سفرۀ حضرت دوست نهایت بهرۀ معنوی را ببریم. ودر ساعاتی که در راز ونیاز با یار هستید،این حقیر را نیز از یاد نبرید.

دکتر (ف) که یادتون هست،همون همکار و رئیس اصفهانی ام،که در خاطرۀ" حالا طوری نیست " ذکر خیری ازشون کرده بودم.بسلامتی ایشون داشتند می ر فتند برای تخصص.برای جانشینی خودشون یعنی ریاست بهداری دانشگاه ،منو به ریاست دانشگاه و بهداری کل سپاه معرفی کرده بودند. عرض کردم : منو ریاست؟؟!! آخه خدائیش کجای من به ریاست می خوره؟ من که  در دانشگاه اصلا دورۀ مدیریت و یا یه واحد هم درس ریاست نخوندم!!

دکتر ( ف) گفتند: سید جان حالا تو حدود چهار ساله  ست که اینجا کار می کنی،دیگه باید خم وچم اینجارو خوب بدونی.بهتر از تو کی؟ در ضمن،مگه تو نمی خوای بری تخصص؟؟!! خب برادرمن این بهترین موقعیتس،منو مگه نمی بینی؟ یعد از مدتی رنیس شدن حالا دارم میرم تخصص. توهم همینطور!

عرض کردم: دکتر جان ! مدیریت کار من نیست. یعنی بلد نیستم ،تا نوبت تخصصم برسه ،با ریاستم اینجارو ببخشیدا به گند می کشونم. در ضمن اینگونه تخصص دیدن را هم ببخشیدا دور از جون شما شرعا درست نمی دونم.

دکتر (ف): دستت درد نکنه سید جون! حالا یعنی من دارم کار غیر شرعی می کنم؟ این حرفا چیه که میزنی؟ این یه تکلیف شرعیس که به ما میدن. پشت به بختت نزن! گفته باشم ! این نردبان ترقی توست.  حالا خود دانی. فردا با ریاست دانشگاه جلسه داریم. توهم باید شرکت کنی تا حضورا معرفی بشی.

عرض کردم: دکتر جان منو از این کار معاف کن .من ترجیح میدم به همان تدریس و طبابت بپردازم تا ریاست. خلاصه سرتونو درد نیارم. زیر بار مسئولیت نرفتم که نرفتم.آنها هم موقتا یه برادری که در داروخانه نسخه می پیچید و فوق دیپلمه یا به تعبیر امروزی ها تا کاردانی خونده بود. سرپرست موقت ما شد تا یه رئیس جدیدانتخاب بشه.این برادر هم که تا دیروز خیلی به این حقیر ارادت نشون می داد. فردای انتصابش یه نامۀ رسمی برام نوشت.که برادر دکتر ... از امروز باید بین تدریس یا طبابت یکی را انتخاب کنید.منهم بلافاصله رفتم دفترشان،البته بعد از دقایقی انتظار پشت در . ضمن عرض تبریک پُست جدیدشان.تقاضا کردم چون وسط ترم است،نمیشه تدریس را رها کنم. اجازه دهید، به تدریس ادامه دهم و فکر کنم با وجود کمبود پزشک هم صلاح نباشه درمانگاه را به حال خودش رها کنیم. ولی با تمام نیرو در خدمت کار درمانی هم خواهم بود.انشاالله در ترم آینده وبا تامین نیروی درمانی،آنوقت هر چه صلاح بدانید آن شود.

رئیس جدید به جای جواب دادن به پیشنهاد من،تلفن را برداشته  و سفارش دارو برای داروخانه دادند و مرا مرخص فرمودند. ودیگه دنبال مسئله را نگرفتند. بعد از پایان ترم هم ایشون عوض شدند و به جای ایشان رئیس خدمات دانشگاه را رئیس بهداری کردند.که ایشان هم بندرت در بهداری آفتابی می شدند و بیشتر بکار سنگین و پر مشغلۀ خدمات رسیدگی می کردند. و بهداری هم برای خودش طبق روال قبلی ادامه کار می داد.

یه روز از روزا رئیس جدیدمان که متاسفانه اسمش یادم نمونده،جهت بازرسی سرزده به بهداری تشریف آوردند. وهمۀ پرسنل بهداری را جمع کرده و توضیحات لازمه را می خواستند.وقتی به اطاق معاینۀ پزشکان رسیدیم،ایشون از من سئوال کردند که این آقای دکتر مغر واعصاب که داره این بیمار را معاینه می کنه از پرسنل دانشگاه ست؟ عرض کردم نه! ایشون رزیدنت هستند. مدتیست که من پیشنهاد دادم که به جای اینکه بیماران قلبی، معز و اعصاب ویا پوست .. را به متخصصین ارجاع دهیم و وقتشان در ترافیک سنگین از دانشگاه تا بیمارستان بقیة الله تلف کنیم  ، بهتر است این بزرگواران در هفته یک یا دو روزی به اینجا تشریف بیارن. و بیماران ما را ویزیت کنند.

رئیس بلافاصله فرمودند: نه ! از فردا دیگه اینا نیان. وقتی ما دستگاه سی تی اسکن در اینجا نداریم،دیگه معنی نداره دکتر مغز و اعصاب اینجا داشته باشیم !!

عرض کردم: امر، امر شماست. هرچه صلاح میدونید. ولی جسارتا عرض می کنم.درسته که دستگاه سی تی اسکن تازه به ایران اومده. ودر کل ایران پنج تا بیشتر نداریم که همۀ آن پنج تا هم در تهران هستش. ولی آیا تا دیروز که این دستگاه پیشرفته را نداشتیم و در حال حاضر شهرستانها هم ندارن، آیا درسته که ،دیگه دکتر مغز و اعصاب فعالیت نداشته باشه؟؟!! پس دانشگاهها برای چه در این سالیان سال پزشک مغز و اعصاب تربیت کردند؟ وتا کنون پس متخصصین مغز واعصاب در کشور چگونه طبابت می کردند ؟آیا وقتی بعنوان مثال دستگاه اکو به کشور نیامده بود ، متخصصین قلب طبابت نمی کردند؟؟!!

ولی باید خدمتتون عرض کنم.که این برادران بزرگوار رزیدنت ما دیگه تمایل ندارن به خدمتشون در اینجا ادامه دهند،چرا که هروقت آماده باشی زده میشه.دژبان دم درب خروجی اجازه خروج به این پزشکان نمی دهند. و من با کلی خواهش و تمنی از افسر نگهبانی ( که این پزشکان کادر دانشگاه نیستند فقط آمده اند که به بیماران ما خدمتی کنند. و امشب باید بعنوان آنکال در بیمارستان خودشان حاضر باشن) با کلی درد سر اجازه خروج براشون می گرفتم. وتا این مشکل باشه ، امکان ادامه همکاری نخواهد بود.

جناب رئیس به جای حل این مشکل،فرمودند: چه بهتر. صلاح نیست،افراد غیر کادر اینجا بیان.

 

الهی !

آن که دنبال درک مقام است، غافل است که مقام در ترک مقام است.

مرا در ترک مقام مقیم و مستقیم بدار !

 

تا هفتۀ دیگر با خاطرۀ دیگر بدرود.

  
نویسنده : نبضگیر ; ساعت ٤:٤٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٢ امرداد ۱۳٩٠
تگ ها :

"و قلب برای زندگی بس است"

به نام حضرت دوست که هستی ما از اوست

 

روزی ما دوباره کبوترهایمان را پیدا خواهیم کرد

ومهربانی دست زییایی را خواهد گرفت .

روزی که کمترین سرود ، بوسه است

و هر انسان برای هر انسان برادری ست.

روزی که دیگر درهای خانه شان را نمی بندند

قفل

افسانه ییست

وقلب

 برای زندگی بس است.

........

( به یاد سالگرد روانشاد شاملو )

 

 

سلام برعزیزان جان ! آخرین روزهای شعبان ماه رسول الله را می گذرانیم و در آستانۀ ماه رمضان ماه خدا هستیم و میهمان حضرت دوست خواهیم بود. از همۀ دوستان ویاران همدل و همراهم التماس دعا دارم.

یه روز از روزهای زمستانی فکر کنم سال 70 یا 71 بود. که دکتر (ع) از متخصصین و رئیس بخش اورتوپدی بیمارستان بقیة الله الاعظم به من زنگ زدند و گفتند که هفتۀ آینده یک تیم ارتوپدی از آلمان میاد ایران و در بیمارستان بمدت یک هفته سمینار و کارگاه عملی اورتوپدی خواهیم داشت. و من یه نامه اعلام نیاز می نویسم که تو به مدت یک هفته مامور شی وبیائی اینجا پیش ما.چون تو تنها کسی هستی که به آلمانی مسلطی و می تونی برای این تیم راهنمای خوبی باشی. درسته که در حین ارائه مقالات مترجم انگلیسی زبان خواهیم داشت که همزمان ترجمه کنه و ما از گوشی ها استفاده خواهیم کرد. ولی در جمع خودمانی و گپ دوستانه مترجم نخواهیم داشت. اکثر ماپزشکان نیز به انگلیسی زیاد وارد نیستیم.پس بودن تو در جمع ما غنیمتی خواهد بود. از این دعوت به همکاری خیلی خوشحال شدم.که باز موقعیتی پیدا می کنم که در جمع علمی و آموزشی ارتوپدی قرار بگیرم و از دانشهای به روز آگاهی پیدا کنم.

با تعدادی از پزشکان بیمارستان به استقبال اعضای تیم ارتوپدی از آلمان به فرودگاه مهرآباد رفتیم. در فرودگاه مراسم معارفه انجام شد.ومنهم خوشحال که شاهد اولین تجربه بین المللی خود در امر ترجمه در یک گروه علمی هستم.در روز افتتاح سمینار ابتدا رئیس کل بهداری دکتر (ش) پشت تریبون قرار گرفت . و به میهمانان خوش آمد گوئی و از خدمات وکمکهای علمی و پزشکی کشور آلمان در مورد درمان جانبازان تشکر و قدر دانی کرد. که من هم به زبان آلمانی ترجمه کردم. این آقای دکتر (ش) معرف حضورتون که هست ؟! اگه هفتۀ گذشته ،محفل ما رو همراهی کرده باشید ، باید به خاطر داشته باشید که همین ایشان بودند ، که با اعزام من به آلمان مخالفت کردند،چون معتقد بودند که پزشکی آلمان را قبول نداریم.بهر حال بعد از خوش آمد گوئی ایشان ، پروفسورهای آلمانی به نوبت مقالات خود را به زبان انگلیسی مطرح کردند که مترجم همزمان به فارسی ترجمه می کرد .

نیمساعت استراحتی که داده بودند ، تا با صرف شیرینی و چای و قهوه میهمانان خستگی بدر کنند. من از فرصت استفاده کرده ، خدمت رئیس کل بهداری جناب آقای دکتر (ش) رسیدم. و از ایشان سئوال کردم که : این تیم ارتوپدی را از آلمان دعوت کرده اید که به پزشکان ما آموزش دهند ؟ یا آنکه آمده اند که آموزش ببیند؟ ایشان جواب دادند: این چه سئوالی است که می کنید، خب معلومه دیگه آمده اند که روشها و تکنولوژی جدید در عملهای جراحی را به ما انتقال دهند.

عرض کردم: جناب آقای دکتر (ش) ! اگر بخاطر داشته باشید، حدود پنج شش ماه پیش که در دانشگاه امام حسین (ع) خدمت رسیدم،بابت اعزامم به آلمان جهت ادامه تخصصم در ارتوپدی،شما به علت اینکه پزشکی آلمان را قبول ندارید،با اعزام من مخالفت کردید. حالا چطور شده تغییر نظر داده اید ؟ یا اینکه باز این همه مخارج وهزینه می کنید که روابط علمی و به طبع آن روابط سیاسی در این زمان جنگ و تحریم همه جانبه مستحکم گردد؟؟!! ولی اینباربدون اینکه جوابم را بدهند ،لب و چشم و ابرویشان را به نشانۀ نمیدنم چی بگم ، به هر حال به نشانۀ آنچه در دلشان گذشت کج کردند و بسوی سایر میهمانان خارجی مدعو جهت خوش وبش کردن رفتند.و ظاهرا چون در دانشگاه شیراز تحصیل کرده بودند وزبان انگلیسی شان خوب بود،دیگه نیازی به ترجمه کردن من را نداشتند.

بعد از ظهر هاهم کارگاه تشکیل می شد ، چون تعداد میز کم بود ، همه شرکت کنندگان در کاگاه شرکت نمی کردند.فقط ارتوپدهای خود بیمارستان و چند دکتر دیگه که نمی شنا ختم شان شرکت داشتند. در این کارگاه با خودشون کلی استخوان مصنوعی آورده بودن که با دستگاهائی که داشتند می بریدند و پروتز های مختلف و روشهای مختلف را آموزش می دادند.که در روز آخر هم تمام دستگاهای جراحی و نمونه های پروتز را به بیمارستان هدیه دادند.

جاتون خالی روز آخر هم که حسابی برف اومده بود،پیشنهاد شد که به پیست اسکی دیزین بریم . منکه اسکی بلد نبودم ولی برای اولین بار از نزدیک شاهد اسکی بازی آقایون بودم. و به میهمانان آلمانی خیلی خوش گذشت. وبا خاطرۀ خیلی خوب ایران را ترک کرده و رفتند. من هم بعد از یک هفته مجالست با بزرگان و اساتید  و با پایان رسیدن ماموریتم به دانشگاه امام  حسین (ع) برگشتم.

الهی !

این سوز ما امروز درد آمیز است .

نه طاقت بسر بردن و نه جای گریز است.

                                      (خواجه عبدالله انصاری)

  
نویسنده : نبضگیر ; ساعت ٥:٠۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٥ امرداد ۱۳٩٠
تگ ها :