از برلین تا بناب

خاطرات یک پزشک

پنج سال عقب هستی

به نام حضرت دوست که هر چه داریم از اوست

از باغ می‌برند چراغانی‌ات کنند   تا کاج جشن‌های زمستانی‌ات کنند  

پوشانده‌اند “صبح” تو را “ابرهای تار“   تنها به این بهانه که بارانی‌ات کنند  

یوسف به این رها شدن از چاه دل مبند    این بار می‌برند که زندانی‌ات کنند  

ای گل گمان مبر به شب جشن می‌روی    شاید به خاک مرده‌ای ارزانی‌ات کنند  

یک نقطه بیش فرق “رحیم” و “رجیم” نیست    از نقطه‌ای بترس که شیطانی‌ات کنند  

آب طلب نکرده همیشه مراد نیست    گاهی بهانه است که قربانی‌ات کنند
( فاضل نظری)

سلام بر عزیان جانم و همرهان همدل وهمرام.

هفتۀ گذشته طبق روال همیشگی دوستان عزیز جان نظرات جالب و حکیمانه ای در مورد داستان بی سرو سامانی دوست آلمانیم " کلاوز " داده بودند. بین نظرات ،دوست فاضلم جناب کاو سی شعر زیبائی از " فاضل نظری" در وصف اوضاع "گیتی" نوشته بودند،که بسیار زیبا بود.با اجازتون این سروده ی زیبا را در آغاز حکایتمان آوردم،تا دوستانی که فرصت نکرده بودند،تمام نظرات هم محفلی شان را بخوانند،اینجا فرصتی باشد تا از این شعر زیبا لذت برند. آری:

" آب طلب نکرده همیشه مراد نیست / گاهی بهانه است که قربانی ات کنند."

 و گیتی قربانی شد. وبعد ها شنیدم که روزگار خوشی ندید. در هرحال بگذریم از آن داستان بی وسر وسامانی.......

خب هفتۀ گذشته عرض کردم،پس از اقامت دوروزه نزد کلاوز در لوبک ، با قطار رفتم برمن .آکادمی نویرال تراپی برام یک اطاق کوچک یک نفره در هتلی نزدیک "مرکز درد درمانی بیمارستان صلیب سرخ برمن" محل برگزاری کورسهای نویرال تراپی  رزرو کرده بود. که پیاده فقط پنج دقیقه راه بود.از راه آهن تا هتل سوار "شتراسن بان" یا همان قطار برقی درون شهری شدم .هوا شدیدا مه بود. چشم چشم رو نمی دید.خلاصه پس از جابجائی در هتل پیاده رفتم ،بیمارستان. طبق معمول  یکساعت زودتر ازهمه جهت شناسائی محل و سالن سمینارها،اونجا بودم.هنوز هیچکسی نبود.نیم ساعت بعد ،دیدم آقای وارسته ای حدود پنجاه ساله،که بیشتر شکل وشمایل شرقی ها را داشت، آمد و با زدن عدد رمز روی صفحۀ الکترونیکی کنار در،درب سالن باز شد .جلو رفتم به زبان آلمانی صبح بخیری گفتم و پرسیدم:محل برگزاری کورسهای نویرال تراپی اینجاست؟ با لبخند جواب سلامم و دادند،گفتند: بله،شما آقای دکتر..؟ شرکت کننده هستید؟ از کجا تشریف میارید؟ عرض کردم: بله ! من سید...  هستم ،از ایران آمدم . وهمین امروز صبح رسیدم برمن. ایشان در حالی که چشماشون برق می زد. دست شان را برای دست دادن جلو آوردند وبه زبان فارسی با لهجه ترکی گفتند: خیلی خوش آمدید. من پروفسور  صحتی متخصص بیهوشی و رئیس این بیمارستان صلیب سرخ هستم. ودر حالیکه تند تند و باسلیقه اسلایدها را آماده می کردند،از من مرتب راجع به ایران و تبریز زادگاهش پرس جو میکردند. واز اینکه به خاطر این سمینارها و داشتن میهمانان سخنران  (از جمله پروفسور سمیعی متخصص جراح معز و اعصاب )و اساتیدی که بنا بود درسهای تئوری و عملی را بدهند،نمی تواند در منزل شخصی خود پذیرائی کند،عذر خواهی میکرد.این استاد بزرگ با تمام مقام علمی اش ،منو شرمندۀ محبت ،صمیمیت و اخلاق شان نمودند.

صبحها دروس تئوری بود،که یکبار هم پرفسور سمیعی راجع به سردرد های میگرنی و غیر میگرنی درس دادند،و بعد ازظهرها هم کلاسهای عملی بود،که روی بیماران بستری و سر پائی انجام می شد.خلاصه پس از پنج سال دگر بار در محیط آموزشی آلمان قرار گرفتم. و این برام بسیار لذت بخش بود.

پس از دیدن این کورسها یک ماه درمرکز درد درمانی شهر ماینس که در نزدیکی فرانکفورت است،زیر نظر پروفسور "گِربرزهاگن" و یک ماه هم در برلین بیمارستان ویرشو تحت نظر پروفسور "هارتمورت هاگمایستر "بعنوان پزشک میهمان کار کردم.

پس از گذشت پنج سال دگر بار دوستان قدیمی خودمو می دیدم،ولی خیلی ها رفته بودند،دوست داشتم در یه عصر جمعه که همه دوستان در جلسه فرهنگی شرکت می کردند،همه را باهم ببینم. ولی دیگه از جلسه ای خبر نبود.بعضی از همدوره ای هایم،به ایران برگشته بودند،بعضی هم داشتن دورۀ تخصص شان را می دیدند،بعضی ها هم ازدواج کرده بودند.یک حالت روحی خاصی پیدا کرده بودم. از طرفی خوشحال بودم که دوستان قدیمی را دارم می بینم، از طرفی امکان پیدا کرده بودم بعد از اون همه زحمت ودوندگی ،این دورۀ نویرال تراپی را ببینم، وامکان کار در بیمارستانهای آلمان برام،خیلی هیجان داشت و هر روز یه مطلب نوئی را یاد می گرفتم، ولی از طرفی ناراحت بودم که همۀ اینا موقتی است و شمارش معکوس برگشت شروع شده بود . یه بار رفتم بیمارستان "اسکار هلنه هایم". همان بیمارستانی که داشتم تخصص ارتوپدی را می دیدم،که بنا بدلایلی مجبور شدم نیمه کار ه بگذارم وبر گردم ایران.همان بیمارستانی که خاطرۀ  " یک روز فراموش نشدنی " را در تاریخ  هفتم اردیبهشت همین امسال براتون نقل کردم ، یادتون که هست ؟ هنوز آن استاد پروفسور چیلش که بعنوان کادوی تولدم ،مجوز دیدن تخصص را بهم داده بود،ریاست بخش ارتوپدی را بعهده داشت. رفتم پیشش. منو هنوز به یاد داشت. از دیدنم خیلی خوشحال شد.از وضع وحال و کارم در ایران کلی سئوال کرد. وخیلی متاسف شد که نموندم تا تخصصم را به پایان برسونم. با کلی خجالت ازشون پرسیدم که میتونم دوباره پیشش کار کنم و تخصصم را ادامه بدم! که جواب دادند: از آن روز پنج ساله که می گذره. وشما پنج سال عقب هستی، و در این مدت هم که در ایران  بوده ای ،بعنوان ارتوپد کار نکرده ای. متاسفم که دیگه امکان نداره.

در اینجا یاد خاطره ای افتادم. اوائل انقلاب بود یک از دوستان ایرانی که استاد اینفورماتیک در دانشگاه هانوفر آلمان بود،تصمیم می گیره همراه امام (ه) بره ایران و در دانشگاههای ایران تدریس کنه،که میخوره به دوسال تعطیلی دانشگاهها.وقتی می بیند که کار مفیدی نیست که انجام دهد،بر میگرددآلمان تا در همان دانشگاه قبلی خود تدریس کنه.که دانشگاه سئوال می کنه در این دوسال کجا تدریس  و چه کارهائی می کردید؟ چه پروژه های داشتید؟ که ایشون جواب میده، هیچکار،دانشگاهها تعظیل بوده. وکاری انجام ندادیم.که جواب می شنوه: جناب پروفسور ، درسته که شما استاد دانشگاه ما بودید وتحقیقات زیاد وجالبی داشتید،ولی طبق گفته خودتان دوسال کاری نکرده اید و در نتیجه دوسال از علم عقب هستید. ولی شما می توانید بعنوان دستیار مدتی پیش ما کار کنید هروقت خودتان را به سطح اساتید رساندید،باعث افتخار ماست که دوباره درخدمتتان باشیم.

الهی

اگر مردم لذت علم را بدانند،کجا اهل علم را سر آسوده و وقت فراغ خواهد بود

تا هفته دیگر وبا نقل حکایتی دیگر در مورد تلاش برای پذیرش تخصص، شما را به خدا می سپارم.

  
نویسنده : نبضگیر ; ساعت ٦:٢٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۳ شهریور ۱۳٩٠
تگ ها :

دوستان شرح پریشانی من گوش کنید

به نام حضرت دوست که رحمان و رحیم اوست

دوستان شرح پریشانی من گوش کنید  داستان غم پنهانی من گوش کنید

قصه بی سر و سامانی من گوش کنید   گفت و گوی من و حیرانی من گوش کنید

شرح این آتش جان سوز نگفتن تا کی؟

سوختم سوختم این راز نهفتن تا کی؟

 

سلام بر عزیزان جانم و همراهان همدل و همراهم.

عزیزانی که هفتۀ گذشته مرا در این سفر همراهی کردند،بیاد دارند،که عرض شد وقتی دوست قدیمی خود  "کلاوز” را پس از پنج سال به دیدارش رفتم ،دیدم آن کلاوز قبلی شاد و بشاش نیست. بنا شد بعد استراحت کوتاهی و پس از صرف صبحانه پای درد دلش بنشینم.

بلاخره کلاوز  به حرف اومد و "قصه بی سر وسانی خود "را چنین نقل کرد:       

همین تابستان گذشته (1992) بود که " برگیتا " یا همان گیتی همسرم با دوست خانوادگیمان خانم "کاترینا" تصمیم گرفتند ،با این کشتی های تفریحی که مثل تایتانیک ،بمدت دو سه هفته ای میرن روی دریا وسط اقیانوسها یه دوری میزنن وبعد برمیگردند،یک سفر دریائی را انجام بدن .هرچند اینگونه سفرها در قد وقواره منه کارمند فرهنگی ومعلم نبود،مع الوصف از آنجائیکه خیلی دوستش داشتم موافقت کردم که بره، وآرزو بدل نمونه .ولی دیگه بودجه ام نمیرسید که منهم همراهی اش کنم.خلاصه هرچه اندوخته داشتم ،دادم تا "گیتی " را با این کشتی تایتانیک گونه راهی سفر دریائی تفریحی بکنم.بعد پایان سفر با بچه هارفتم بندر "تراوه موندۀ لوبک" به استقبالش.سفر بهش خیلی خوش گذشته بود. وحسابی هم برونزه وزیبا شده بود.با گذشت ایام میدیدم که این گیتی دیگه آن گیتی سابق من نیست، روابط روز به روزسرد و سرتر می شد.بهانه گیری می کرد.بعد کلی صحبت چرا اینطور شده ای؟ مشکل چیه؟ این سفر بجای اینکه تورا سرحال کرده باشه،چرا نتیجه عکس داده؟و.... بلاخره گیتی به حرف اومد وگفت:

راستشو بخواهی ، من در این سفر در مجلس رقصی که روی عرشۀ کشتی برگذار شده بود ،با یک مرد تاجر انگلیسی آشنا شدم و بهمدیگه دل بستیم. و دلم با اوست.هی میخواستم بهت بگم ولی برام سخت بود.من دیگه نمیتونم باهات زندگی کنم.

 هرچه من وبچه ها باهاش صحبت کردیم،که چرا زندگی به این خوبی مان را بعد سالیان سال زندگی مشترک که بدون تنش هم بود ،بهم میزنی؟ فایده ای نداشت که نداشت.سرانجام از من جدا شد و رفت لندن پیش آن تاجر انگلیسی. ومن وبچه ها رو تنها گذاشت. "آکسل "پسرم حالاداره دوران سربازیشو در صلیب سرخ می گذرونه . و "تانیا " دخترم  در هامبورگ داره یه دورۀ مددکاری اجتماعی را می بینه. و پروندۀ طلاق هم داره سیر اداری خودشو طی می کنه.

داستانش که به اینجا رسید یاد شعر وحشی بافقی افتادم. براش ترجمه کردم.:

روزگاری من و او ساکن کویی بودیم   ساکن کوی بت عربده جویی بودیم

عقل و دین باخته دیوانه رویی بودیم   بسته سلسله سلسله مویی بودیم

کس در آن سلسله غیر از من و دل بند نبود

یک گرفتار از این جمله که هستند نبود

نرگس غمزه زنش اینهمه بیمار نداشت   سنبل پر شکنش هیچ گرفتار نداشت

اینهمه مشتری و گرمی بازار نداشت    یوسفی بود ولی هیچ خریدار نداشت

اول آنکس که خریدار شدش من بودم

باعث گرمی بازار شدش من بودم

 

......................

.............

 

قهوۀ تلخ و سرد شده ام را سر کشیدم ، وباهم رفتیم به باغچه اش که کلی سبزیجات و حبوبات کاشته بود.مقداری سبزی کندیم و بعد رفتیم شهر از مغازۀ ترکها گوشت حلال یا همون ذبح اسلامی و لیمو امانی خریدیم، تا بیاد اون دوران دانشجوئی که در لوبک مهندسی مکانیک می خوندم براش قیمه پلو بپزم.تا کمی حال  و هوایش عوض بشه.هرچند فایده ای نداشت . چون تمام این خاطرات حضور " گیتی " را نیز تداعی می کرد. وبیادش می افتادیم.

هرچند در آلمان و یا کلا در کشور های اروپائی اینگونه روابط تقریبا عادی شده، یعنی مردان وزنان مدتی باهم زندگی می کنند،حال رسما ازدواجی هم کرده باشند ویا ازدواج نکرده باشند،یه روز می بینی یکی از زوجها از یکی دیگه خوشش میاد و ازهم جدا میشن وبا دیگری زندگی جدیدی را شروع می کنن. ولی از "گیتی" یا برگیتا بعید بود،که انطور بچه هاشو و کلاوز رو به خاطر آن تاجر انگلیسی ترک کنه ،وقتی کلاوز این داستان بی سر وسامانی خودشو برام تعریف کرد، واقعا شوکه شده بودم. وماتم برده بود نمیدونستم چی بگم وچطور دلداریش بدم.آنها یک زوج خوشبختی بودند و مثل یه فرشته بودند، ولی ....

دو روزی با کلاوز باهم داخل شهر گشتی زده و از گذشته ها صحبتی کردیم و  بعد روانه برمن شدم تا کورسهای نویرال تراپی را ببینم.

خب تا هفته دیگر با شرح حکایت دیگر بدرود.

الهی

راز دل را نهفتن دشوار است و گفتن دشوار تر .

پ.ن. :چون به اسکنر دسترسی نداشتم تا عکسهای مربوط به نویرال تراپی را در ادامه مطلب بذارم،لذا دیر تر از هر هفته انتشار دادم بابت این دیر کرد عذر میخوام.

ادامه مطلب   
نویسنده : نبضگیر ; ساعت ۱٠:٥۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٦ شهریور ۱۳٩٠
تگ ها :

" دیدار دوست "

 

 

به نام حضرت دوست که هرچه داریم از اوست

 

منم که دیده به دیدار دوست کردم بـاز   چه شکر گویمت ، ای کارساز بـنـده‌نـواز ؟

نیازمـنـد بـلا گــو رخ از غـبـار مـشـوی    که کیمیای مـرادست ، خاک کوی نـیـاز

ز مشکلات طریقت عنان متاب ، ای دل !    که مـرد راه نـیـنـدیـشد از نـشیـب و فراز

"حافظ"

 

 

 

سلام بر عزیزان جان محفل چهارشنبه شبهای خاطره گوئی مان .

عید فطر آمد و ماه رمضان گشت تمام       

بـر شمـا همسفـران سفـر روزه سلام

روزه هاتان همه در پبش خـداونـد قبول        

روزگار خـوشتـان مظهـر تـوفیـق مـدام

عید سعید فطر برتمام عزیزان جان مبارک وطاعات و عبادتهای تان قبول حضرت دوست باد.

خب همانطور که هفته های گذشته براتون نقل کردم،بلاخره خان های مختلف را با سماجت پیگیری کردم تا اینکه موفق شدم اجازه خروج،تعویض شناسنامه ،گرفتن گذرنامه و ویزای آلمان را بگیرم. و شش روز قبل از شروع آموزش نویرال تراپی سرانجام بعد از پنج سال از آخرین اقامتم در آلمان بسوی هامبورگ پرواز کردم. در این پرواز، تصادفا با آقایان محمد مجتهد شبستری (که یک زمانی امام جماعت مسجد هامبورگ بودند که در خاطراتم  "ای یک دله صد دله یک دله کن " به تاریخ اول اردیبهشت 89 ذکر خیرش را کرده بودم )و محمد جواد حجتی کرمانی و دکتر سروش ، هم پرواز بودم  وآنها درست در ردیف جلوی من نشسته بودند. هرساله در آلمان سمینارهای مشترکی با اندیشمندان مسیحی آلمان و اندیشمندان ایرانی برگزار میشه که مرحوم پرفسور سید عبدالجواد فلاطوری که از اساتید بزرگ اسلام وشرق شناسی در داشگاهای آلمان بود نیز شرکت می کردند.و سفر این بزرگواران به اینجهت بود. خیلی دوست داشتم که منهم در این سمینار شرکت می کردم ولی بخاطر همزمان بودن با آموزش نویرال تراپی امکان پذیر نشد. ولی با گپی که با عزیزان در طول پرواز داشتم.زمان پرواز خیلی سریع گذشت.

کلاسهای این دوره نویرال تراپی در مرکز درد درمانی شهر برمن بود،برمن از شهرهای بندری درشمال آلمان است،و به شهر لوبک نزدیکه.لذا تصمیم گرفتم که برم پیش کلاوز در لوبک.کلاوز که یادتون هست؟که چطور با هاش آشنا ودوست صمیمی شدیم. عزیزانی که تمایل داشته باشن خاطره آشنائی با کلاوز را بدونن ،می تونن به خاطرات میهمان ویژه مراسم کریسمس :: چهارشنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳۸٩ » پاپا نوئل Weihnachtsmann :: جمعه ۳۱ اردیبهشت ۱۳۸٩  فرشته :: چهارشنبه ۵ خرداد ۱۳۸٩ و.. به آرشیو مراجعه کنند.

به کلاوز زنگ زدم ،گفتم :یه برنامه آموزشی در برمن دارم ،اگر هستی می خوام دوسه روزی بیام پیشت .کلاوز از خوشحالی انگار داشت پر درمیاورد،گفت بیا که شدیدا به هم صحبتی چون تو نیازمندم.با وحود اظهار خوشحالی ته صداش به نظر غصه داشت.پرسیدم چیزی شده؟ گفت : داستانش طولانیه، بیا خیلی باهات حرف دارم.یه بلیط قطار گرفتم و از هامبورگ رفتم به لوبک.بعده پنج سال دوباره لوبک وکلاوز را می دیدم.کلاوز اومده بود،ایستگاه راه آهن به استقبالم. مثل همون بار اولی که روی سکوی بالای ایستگاه راه آهن ایستاده بود و بین جمعیت دنبال من می گشت. با کاپشن قرمزی که تنش بود از دور شناختمش و دستی تکان دادم.ولی این بار تنها اومده بود.چمدونمو از دستم گرفت و گذاشت زمین ومنو محکم در بغلش فشار داد. وبعد مثل بچه ها شروع کرد گریه کردن.و منم بی اختیار از گریه کردنه او اشک تو چشمام حلقه بست. وآهسته روی گونه هایم سرازیر شد.حدسم درست بود. در عین ابرازخوشحالی از دیدن من،غمی درچهره و چشماش بود.سوار ماشینش شدیم به طرف خونه شون راه افتاد. بین راه از همسرش "برگیتا" که که بهش گیتی می گفتند و از پسر و دخترش " آکسل" و "تانیا" پرسیدم. گفت می ریم خونه مفصل صحبت می کنیم ولی باز چیزی نگفت.بعد رو به من کرد و گفت: میدونی "سید" ! میدونی چقدر از دیدنت خوشحالم ! خوشحالم که  از جنگ و از موشک باران های مرتب تهران  جون سالم بدر بردی .

بالاخره رسیدیم خونه. کلاوز گفت : پنج ساعت پرواز و نیمساعت هم فطار تورو خسته کرده . اطاق بچه هارو برات آماده کردم برو یه کمی بخواب . تا من صبحانه را آماده کنم. بعد یه دنیا باهم حرف داریم. 

خب تا من چرتی بزنم وخستگی راه را بدر کنم و کلاوز صبحانه را آماده کنه،شما عزیزان جان را تا هفته آینده به خدا می سپارم.

الهی !

نسیمی دمید از باغ دوستی ،

دل را فدا کردیم .

بو یی یافتیم از خزینۀ دوستی ،

بپادشاهی بر سر عالم ندا کردیم.

                         ( خواجه عبدالله انصاری)

ادامه مطلب   
نویسنده : نبضگیر ; ساعت ٤:٤۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٩ شهریور ۱۳٩٠
تگ ها :

" هله ، نومید نباشی که تورا یار براند "

به نام حضرت دوست که رحمان و رحیم اوست

هله ، نومید نباشی که تورا یار براند    گرت امروز براند نه که فردات بخواند؟!

در اگر برتو ببند،مرو و صبر کن آنجا    ز پس صبر تو را او به سر صدر نشاند

واگر بر تو ببند همه رهها و گذرها    ره پنهان بنماید، که کس آن راه نداند

( کلیات شمس)

سلام بر دوستان ویاران همدل وهمراهم.دوستانی که توانستند قدر شبهای قدر را بدانند، خوشا به سعادتشان. ایکاش این حقیر را نیز در نظر می داشتید، که سخت محتاج دعا ی خیرتان بودم وهستم.عزیرانی که در شب قدر شکوائیه هجران را در نوردیدند، و به امید وصال و دیدار بیدار نشستند، واز جام طهور "سلام" تا " مطلع فجر" سرمست بودند،و لبیک را شنیدند،مبارکشان باد که شب قدر را قدر دانستند.

حکایت ما در هفتۀ گذشته به اونجا رسید،که برادران حراست مرا تا دفتر رئیس تحت الحمایه راهنمائی کردند.جناب رئیس دستور دادند که یه چای تازه دم قند پهلو برام بیارن. و سپس پرسیدند که جریان چیه؟ منهم پس از اینکه خودمو معرفی کردم ،جریان را از سیر تا پیاز مو به مو تعریف کردم. و تاکید کردم چون تا یک ماه دیگر بایدحتما در آکادمی نویرال تراپی آلمان جهت شرکت در این آموزش شرکت کنم،نگرانم  از اینکه ، مراحل اداری گرفتن شناسنامه ام که ظاهرا گم شده وبعد گرفتن گذرنامه و  ویزای آلمان وتهیه بلیط طول بکشه ونتونم برم.رئیس پا به سن گذاشتۀخوشرو وبا اخلاق با تبسمی عذر خواهی کردند و فرمودند که شما نیازی نبود اینجا تشریف بیارید ،کافی بود به فردی ماموریت میدادید وشناسنامه شما را تحویل می گرفت. حالا شما تا چای تان را میل بکنید،شناسنامۀ تان حاظر  می شود. در کمال ناباوری در عرض ده دقیقه شناسنامه جدیدم را تحویل دادند.خب اینم از خان دوم که بخیر گذشت.

واما خان سوم: درسته که کارم طبابت و تدریس بود ، ولی به هر حال رسما پاسدار و نظامی محسوب می شدم. لذا گرفتن گذر نامه و خروجی خود حکایتی داشت بس طولانی.ولی دیگه نمی خوام این خان را زیاد کش بدم وآنچه بر سرم آمد براتون نقل کرده وشمارا خسته و ملول کنم.ولی جونم بهتون بگه که در این خان هم زیاد اذیت شدم و مجبور شدم در حفاظت اطلاعات دانشگاه باز از رگ سیدی ام استفاده کنم. اینجا هم گیر داده بودند، که یکی از فامیلهای دورم در یکی از عملیات منافقین شرکت داشته و به درک واصل شده.اینجا بدیش این بود که  آدمو داخل هم  راه نمی دادند و همیشه پشت یک پرده برزنتی کثیفی که بوی قرمه سبزی گندیده میداد در یک راهروی کوچکی می نشوندند.یکی میرفت دیگری می اومد.خلاصله به این برادران عرض کردم: در این اوضاع امروزه بین هرخانواده ای ، هم شهید داریم هم جانباز داریم،هم اسیر داریم،هم مفقود الاثر داریم،هم منافق داریم هم لیبرال داریم هم زندانی در اوین داریم و بقول شما به درک واصل شده ای هم مثل این فامیل دور من، داریم. حال گناه من چیه ؟؟!! خدا را شکر که از مزایای فامیل شهید بودن هم که استفاده نکرده ام ،حالا باید تاوان بدرک واصل شده را بدهم. منکه مجوز شرکت در این آموزش را از جناب حاج محسن رضائی دارم وو... ! مشکل چیه ؟اینهمه کارم را به امروز و فردا ندازید!!!وقت داره می گذره و من خوف اینو دارم که به  آموزشم نرسم.خلاصه در نهایت یک فرم ده بیست صفحه ای جلوم گذاشتن که اینو پر کن. اونم را نیز پر کردیم. خلاصه بعد از ده روزی گذرنامه حاضر شد.  

خان بعدی ،گرفتن ویزا بود.یه روز صبح زود  ساعت پنج رفتم سفارت آلمان که جزو اولین نفرها باشم، وفتی جلوی سفارت رسیدم،دیدم اوووووه چه صفی !!!! تا آخرای کوچه بغل دستی صفی دوردیفه گاهی سه ردیف کشیده شده.یکی هم شده بود مبصر و روی یه ورقه اسمها رو می نوشت و دعوت به نظم و آرامش می کرد.،ظاهرا این جمعیت از دیشب اینجا خوابیده بودند. باشنیدن حرفهائی که بین این منتظرین سفر به آلمان رد و بدل میشد،داشتم دیگه نا امید می شدم. چون یکی می گفت ویزا نمیدن به جوانها اصلا نمیدن، سه ماه طول می کشه تا ویزا بدن، باید دعوت نامه معتبری داشته باشی.از یک خانواده فقط یکی می تونه بره وو.... خدایا چه کنم !! سه ماه دیگه ویزا به چه درد من می خوره !! خلاصه اسمم و گفتم آقا مبصر نوشت تا ببینم چه میشه.از صف اومدم بیرون رفتم جلوی درب اصلی. کم کم کارمندان سفارت داشتن میومدن. یه کارمند جوان آلمانی که می خواست از درب ورودی خودشان وارد سفارت بشه ،بهش به آلمانی گفتم : "گوتن مورگن ماین هرر" یعنی صبح بخیر آقا ! میشه یک دقیقه وقت تان  را بگیرم؟  وفتی دید با زبان خودش باهاش حرف میزنم، مغرورانه وخوشحال جواب داد: " یا بیته " یعنی، بله خواهش میکنم. گفتم من یک پزشک فارغ التحضیل از برلین غربی هستم و از آکادمی نویرال تراپی آلمان برای شرکت در سمیناری دعوت نامه دارم،برای گرفتن ویزا به کجا باید مراجعه کنم؟ با کمال خوشرونی گفت: شما نیازی نیست در این صف منتظر باشید، کسانیکه تقاضای ویزای تجاری یا بیزنس مان هستند و یا تقاضای ویزا برای سمینارهای علمی را دارند و یا دیپلمات هستند ، مستقیما به اطاق فلان وفلان پیش خانوم یا اقای قلانی برن. وبعد گفت : با من بیا تو تا تورا به خانم شنایدر معرفی کنم. داشتم از خوشحالی پر در میاوردم،هنوز مست خوشحالی بودم که،  مامور ایرانی درب ورودی جلومو گرفت و گفت :کجا سرتو انداختی داری میری تو؟؟ کارمند آلمانی باز زبان شکسته بسته به فارسی گفت : با منه. ولی باز مامور ایرانی گفت باید بازرسی بدنی بشه نمیشه همینطوره بره تو برای من مسئولیت داره. آلمانی گفت : خب بازرسی کن ! خلاصه پس از بازرسی بدنی وارد شدم ومدارک درخواستی را داده وفرمها را پر کردم وگفتند: یک هفته دیگر بیا ویزایت آماده است . آخیش !

عزیزانم باور می کنید حالا که این حکایت را براتون پس از گذشت 19 سال از آن  روز براتون تعریف میکنم. همان احساس آرامش پس از آن خستگی مفرط و آنهمه تقلا واظطراب که آن لحظه داشتم ، بازم در وجودم احساس می کنم.

خب اجازه بدید نفسی تازه کنیم وبقیه حکایت را اگر عمری باقی بود هفتۀ دیگر براتون نقل خواهم کرد.

الهی !

ماه مبارک را حرام کردم،که نه قدر روزه را دانستم ونه قدر قدر را !

ادامه مطلب   
نویسنده : نبضگیر ; ساعت ٥:۳٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢ شهریور ۱۳٩٠
تگ ها :