از برلین تا بناب

خاطرات یک پزشک

" هم محفلی مان آسمانی شد "

 

به نام حضرت دوست که باز گشت ما بسوی اوست

انا لله وانا الیه راجعون

سلام بر عزیزان و یاران هم محفلی مان.

باکمال تاسف اطلاع حاصل شد که یکی از عزیزان هم محفلی مان  به نام مهدیه "گل شمعدونی " همراه خواهرش ، جسمش ، همچون گل به دریا سپرده شد و روحش ،سفر آسمانی را در پیش گرفت.مرحومه مهدیه خانم همیشه در محفلمان شرکت میکرد، هرچند مدتی بود که کمتر می نوشت.آخرین پست کوتاهش به نام " کاش خواب نبود" را در وبلاگش به نام " گل شمعدونی" در تاریخ 6 مرداد 90 از خود به یادگار گذاشت. چه کسی می دانست این آخرین پست اش خواهد بود و دیگر نخواهد نوشت.

به احترام وبزرگداشت این دوست هم محفلی مان ، امروز حکایتی و خاطره ای نقل نخواهد شد، واز عزیزانی که مقیم تهران هستند، دعوت می شود در مراسم سوگواری ایشان ا 26 مهرماه - تهران - خیابان پیروزی - مسجد حجت - ساعت 3 تا 5  شرکت نمایند .

روحش شاد و یادش گرامی باد

الهی !

آمدم ردّم مکن، آتشینم کرده ای سردم مکن !

پ.ن. : البته این مجلس ختم مربوط به دیروز می شود،با کمی پیگری می توانید از مجالس بعد ی مطلع شوید.

  
نویسنده : نبضگیر ; ساعت ۳:٠٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٧ مهر ۱۳٩٠
تگ ها :

" مهاجرت "

به نام حضرت دوست که هرچه داریم از اوست

سالها دل طلب جام جم از ما می کرد    وآنچه خود داشت ز بیگانه تمنا می کرد

بیدلی در همه احوال خدا با او بود    او نمی دیدش و از دور خدایا می کرد

سلام بر عزیزان جان و یاران همدل و همراهم.   امروز 20 مهر روز بزرگداشت حافظ است. حافظ ترانه خوان عشق، پیر مراد بود و در پی یار.دنیا را به ارزانی نخرید و حرمت دوست را پاس داشت،که هرچه داشت از دوست بود.

از یمن دعای شب و  ورد سحری بود    هر گنج سعادت که خدا داد به حافظ

به برکت و اعجاز عشق، ایمان داشت و همیشه از عشق می سرائید و می دانست که کلامش کیمیا خواهد شد.

"درازل پرتو حسنت ز تجلی دم زد  عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد "

خب ، همانطور که هفتۀ گذشته خدمتتون عرض کردم،بلاخره موفق شدم از دانشگاه امام حسین(ع) با عنایت و موافقت آقای محسن رضائی استعفاء بدم. تصمیم گرفته بودم که کلا زادگاهم تهران راترک کرده و به یک شهرکوچک یا روستائی دور برم و دور از هیا هوی پایتخت  در گوشه ای از این سرزمین به امردرمان روستائیان دردمند بپردازم.حالا مونده بودم ،کچا برم؟! تا اینکه یه روزی یکی از مجروحین و جانبازان جنگ که اون قدیمابه آلمان برای درمان آمده بود،و در بیمارستان " اشتگلیتس برلین "با هاش آشنا شده بودم،به من زنگی زد و گفت که:کجائی؟ چند وفت پیش برای ادامه درمان رفته بودم برلین،نبودی ،سراغت را گرفتم،گفتند که برگشته ای ایران.می خوام ببینمت.قراری گذاشتیم و از گذشته ها صحبت کردیم. و کلی منو خجالت دادو تعریف که:" اگر تو  و سایر دوستان ایرانی نبودید. من در غربت دق می کردم.و روزهائی که از بیمارستان مرخصی ام را می گرفتی و می بردی گردش و در خونه ات برام غذای ایرانی درست می کردی،و.. "  از خاطرات آن زمان تعریف کرد. تا اینکه پرسید: خب بگو ببینم که چکار می کنی؟ کجا هستی؟من هم شمه ای کوتاه از وضعم را براش نفل کردم و گفتم که : فعلا بیکار هستم. و دلم می خواد برم به یه گوشۀ  دور و آرام و به کار طبابت به پردازم.

گفت: خب بیا به شهر ما.چند سالیه که ولایت ما شهرستان شده و حالا دیگه  فرمانداری داریم. از روستائی و بخشی در اومده.پزشک کم داره یه بیمارستان و چند درمانگاه کوجکی هم داره. و باز تازگیها دانشگاه آزاد هم افتتاح شده. اگه بخواهی به تدریس ادامه بدی، موقعیت خوبی داره. می تونی رئیس بیمارستان اونجا بشی، و بهش سرو سامانی بدی.وو....

خندیدم و گفتم: اخوی ! من دارم از رئیس و رئیس بازی فرار می کنم. می خوام فقط طبابت کنم. واگر امکان تدریس باشه،تدریس کنم. والسلام. دوست جانبازمان گفت: چرا ترش می کنی سید جان. خب رئیس نشو ولی سرور ما باش و بیا به این ملت خدمت کن.گفتم باشه روش فکر می کنم. شاید اومدم.گفت : دیگه نشد! شاید اومدم یعنی چه؟ من رفتم مقدمات اومدنت را به چینم.و آدرس و تلفن اش را داد و رفت.

با چند تن از دوستان واقوام مشوورت کردم.اکثر دوستان و همکاران مخالف بودند و می گفتند: تو چرا خلاف مسیر حرکت میکنی؟ مردم برای پیشرفت و ترقی از  روستا به شهر ستان و از شهرستان به شهر و تهران میان و به اینور و انور می زنن تا راهی اروپا و آمریکا بشن.تا ادامه تحصیل بدن و ترقی کنن. ولی تو برعکس از برلین آلمان مرکز اروپا اومدی تهران و حالا تهران مرکز ایران و تمام امکانات موجود برای ترقی را ول کرده می خواهی بری به روستا؟؟؟!!!!!!! یعنی پایان پیشرفت و درجا زدن و حتی پس رفت !!!! ولی من تصمیم را گرفته بودم. چون واقعا در این مدت از آنچه بر من رفت شدیدا کلافه شده بودم. لذا پایتخت و پای تخت نشینان را ترک و به  بناب مهاجرت کردم. وبدین ترتیب خاطراتمان از برلین به بناب می رسد.اگر عمری باقی بود از هفته آینده از بناب و خاطراتش براتون نقل خواهم کرد. پس تا هفتۀ دیگر با خاطره ای دیگر بدرود.

الهی

ساعد علویم ده تا ابراهیم سان بت نفس را بشکنم، ونفسم را نفس رحمانی گردان تا عیسی آسا در دمم !

  
نویسنده : نبضگیر ; ساعت ٤:۱٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٠ مهر ۱۳٩٠
تگ ها :

" استعفاء "

 

به نام حضزت دوست که هرچه داریم از اوست

جز تو در محفل دلسوختگان ذکری نیست    این حدیثی است که آغاز و پایانش نیست

راز دل را نتوان پیش کسی باز نمود    جز بر دوست که خود حاضر و پنهانش نیست

نتوان بست زبانش ز پریشان گوئی    آنکه در سینه بجز قلب پریشانش نیست

پاره کن دفتر و بشکن قلم و دم دربند  که کسی نیست که سرگشته و حیرانش نیست

سلام بر عزیزان جان و یاران همدل و همراهم.

همانطور که بیاد دارید،هفتۀ، گذشته عرض شد،که پس ازگذراندن دو ماه دوره های تئوری و عملی نویرال تراپی در آلمان به ایران برگشته ، و دگر بار کارم را در دانشگاه امام حسین (ع) و بیمارستان بقیة الله شروع کردم. و سعی نمودم اندوخته های علمی جدیدم را بکار برم. و  با ذوق و شوق زاید الوصفی پیشنهاد دادم که در طی چند جلسه آموخته هایم را به همکاران انتقال داده، و کتابها و فیلم های ویدئوئی آموزشی را  که با خود آورده بودم برایشان نشان بدم.،غیر از چند تن از دوستان ،بقیه رغبتی از خود نشان ندادند. و مسئولین هم هیچ نپرسیدند،که در این مدت کجا بودی ؟چه کار کردی؟ چه آموختی؟ مدرک نویرال تراپی ات کو؟ و گزارشی از این سفر علمی ارائه بده!!! و منهم از این بی تفاوتی  و بی انگیزه بودن همکاران، دمق ،افسرده و پریشان شده بودم.در عوض باز پیشنهاد پذیرفتن ریاست بهداری دانشگاه را دادند. و کلی وعده و وعید که اگر  مسئولیت را بپذیری ،امتیازات زیادی دارد،از جمله امکان گرفتن تخصص و بالارفتن سوابق مدیریتی وو.....و بلاخره پیمودن پلکان ترقی.

منهم همچون دفعه گذشته زیر بار این ریاست بازی ها نرفتم که نرفتم و گفتم آنچه در توان منست کار درمان وتدریس است دگر هیچ.متاسفانه برخوردهائی نیز دیدم که نقل آن جایش اینجا نیست، دیگه ادامه کار در آنجا با روحیه ام سازگاری نداشت،لذا تصمیم به استعفاء گرفتم.که البته با آن موافقت نمی شد.هرچه میگفتم: منکه بورسیه یا سهمیه شما نبودم و قبل از انقلاب هم دورۀ سربازی را گذرانده ام. و تعهدی ندارم . پنج سال در خدمتتان بودم و حالا دوست دارم برم گوشه ای از ایران به روستائیان و دردمندان،در امور درمان کمک کنم.همین وبس.مع الوصف نمی پذیرفتند. تا اینکه یک روز برادر محسن رضائی که آمده بودند دانشگاه،خدمت ایشان رسیدم.و درد دلم را به ایشان گفتم،و یک رنجنامه نیزخدمتشان دادم. خدا خیرشون بده ، باز ایشون بود که به دادم رسید و با استعفایم موافقت کردند. و بدین ترتیب پس ار پنج سال خدمت در این نهاد،در تاریخ پانزده خرداد 72 تهران زادگاهم را ترک کردم.

حال کجا رفتم و چه کردم ، باقی حکایت اگر عمری برایم بود،بماند برای هفتۀ آینده. 

الهی ! شکرت که به بلای مقام وشهرت مبتلا نشدم.

  
نویسنده : نبضگیر ; ساعت ٤:۱٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳ مهر ۱۳٩٠
تگ ها :

" بد مزاج "

به نام حضرت دوست که جلا دهنده دلها اوست

ای دوست مرا خدمت پیری برسان    فریاد رسا بدستگیری برسان

طور است هوس در این ره دور و دراز    یاری کن و یار خوش ضمیری برسان

سلام برعزیزان جان، وهمراهان همدل و همراهم.امشب شب میلاد حضرت معصومه (س) می باشد،از فرصت استفاده کرده این میلاد با سعادت را و همینطور روز دختران را  به دختران عزیز محفلمان تبریک میگم.

وبه همین زودی نیمی از سال گذشت و در آستانۀ پائیز هستیم وحکایتمان همچنان باقیست.هفتۀ گذشته بعلت نقص فنی در نت و لاپ تاپم با این جعبه ارتباطی ام متاسفانه  نتونستم در خدمتتان باشم.و بدینوسیله از حضورتان خاضعانه عذر خواهی می کنم.

هفته گذشته عرض شد که،بمدت دوماهی هم در مراکز درد درمانی شهر ماینس و بیمارستان ویرشوی برلین بعنوان پزشک میهمان مشغول کار شدم.همانطور که از نام میهمان بر می آید،حقوق و مزایا نداشتم. ولی در تمام فعالیتهای درمانی همچون پزشکان خودشان شرکت می کردم.و سعی داشتم با جدیت تمام از این فرصت کوتاه استفاده کرده و روشهای جدید نویرال تراپی را بیاموزم. ودرضمن در پی راهی برای گرفتن تخصص هم بودم. هفتۀ گذشته نقل کردم،در آن بیمارستانی که پنج سال پیش داشتم تخصص ارتوپدی را می دیدم،به چه دلیلی،جواب رد شنیدم.ولی یک روز از روزا  درهمین بیمارستان وریشوی برلین ،یکی از پزشکان همکار رو بمن کرد و گفت:اگر می خواهی اینجا کار کنی،الان بهترین زمانه چون یکی از همکاران داره از اینجا میره،تا اونجا که من از رئیس شنیدم،از کارت راضیه. برو پیشش وتقاضای همکاری را بده.یخورده هم راهنمائی کرد که چطور با رئیس حرف بزنم،تا موثر باشه.منهم چنین کردم،ورئیس هم موافقت کرد که بمدت شش ماه بصورت آزمایشی پیششون کار کنم،تا اگر ازم راضی بود ،بصورت رسمی استخدام شم.

بنا شد فرداش برم دنبال کارهای اداری . ولی در مراحل اداری اول بسم الله به دو مشکل برخوردم .یکی داشتن اجازه کار و اجازکار هم منوط بر مشکل دوم اجازه اقامت بود،که هیچکدام را من نداشتم.البته برای گرفتن این دو اجازه هم راه کارهائی وجود داشت،که زیادهم سخت نبود.منتهی با من "بد مزاج "سازگاری نداشت. اولین و ساده ترین راه این بود که با یک بانوی زیبای آلمانی ازدواج کنم .البته زیبائی الزامی نبود،بلکه ترجیحا، چشمک که در ابنصورت هردو مشکل اقامت و اجازه کار حل می شد.چون وفتی با یک آلمانی ازدواج میکردم،شهروند آلمانی محسوب می شدم،در نتیجه اجازه اقامت داده می شد و به تبع آن اجازه کار هم می گرفتم.دومین راه حل این بود که تقاضای پناهندگی کنم.که البته آن نیاز به گرفتن وکیل وو...که زمانبر بود ولی ضمانتی برای اجازه کار نداشت. فقط می شد اجازه اقامت مشروط گرفت.

ولی همانطور که عرض کردم،هیچکدام از این دو راه حل با من سازگاری نداشت،در نتیجه پس از گذراندن آخرین امتحان نویرال تراپی در آکادمی نویرال تراپی آلمان در برمن،از پروفسور صحتی برگزارکننده این کورسها و از دوستان برلینی و بالاخره از کلاوز خداحافظی کرده و دوباره به ایران برگشتم .

الهی حاصل کار و کوششم این شده است که از غفلت به درآمده ام و در حیرت افتاده ام.

  
نویسنده : نبضگیر ; ساعت ۱٢:٠۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٦ مهر ۱۳٩٠
تگ ها :