از برلین تا بناب

خاطرات یک پزشک

" توهم "

به نام حضرت دوست که هرچه داریم از اوست

 

الا یــا ایهــــا المظلـــوم عدالت با علی رفت

زنهجش چشم ما روشن بلاغت با علی رفت

دوباره هــــر یتیمـی بی پــــدر شد بارالهـــا!

لئیمـــان دل شکستندم کرامت با علی رفت

"غدیر خم "به تنگ آمد زفریادش چو "کوفـــه"

نبیند روی "خوش دنیـا "سعادت با علی رفت

تمـام غصـــه هایش ته نشیــن در چــاه امید

چه غمها شسته از دلها رفاقت با علی رفت!

کدامیـن پادشاهست از گدایـــان رو مگرداند؟

بنازم "طبــــع مــــولا" را سیادت با علی رفت

خطاب آمـــدز میمــت در گــذر اندر تحــــــــیر

فتـــاده سر غــلامی تــا ولایـت با علی رفت!

( متحیر ) *

 

سلام بر عزیزان جانم وهمراهان مهربانم. این روزها چه روزهای با عظمتی است.:

موسی به طور می رود، فاطمه (س) به خانۀ علی(ع) ، ابراهیم با اسماعیل به قربانگاه، محمد(ص) با علی (ع)  به غدیر ، و حسین (ع) با تمام هستیش به کربلا میرود . و اما ما کجا میرویم؟؟!! خدایا کمک مان کن که به بی راهه نرویم!!

ای عزیزان جانم ! غدیر یک رخداد،یک حادثه، یا نام یک سرزمین نیست ،غدیر یک جریان،یک تفکر،یک نشانه از تداوم خط نبوت است،غدیر جوشش است ،غدیر نه تاریخ،نه جغرافی، نه روایت ! بلکه،غدیر ولایت است. ولایت احقاق حق مظلومین بر شما همرهان و همدلان وتمام عاشقان حق و عدالت و پیروان ولایت مبارک باد.

هفتۀ گذشته توران خانم دگر بار قدم رنجه نموده به محفلمان تشریف آورده و با نظرات محبت آمیزشان این حقیر را شرمنده کردند. نقد ایشان ،عزیزان هم محفلی مان را متاثر کرد.و از این حقیر خواستند ، که یا نظرات را پس از تائید درج کنم و  یا جواب گوی نقد ایشان باشم . ولی همانطور که درگذشته هم عرض کرده ام،اعتقاد به سانسور ندارم،و نباید حرف مخالفین را حذف نمود، نباید صدای مخالف را خفه نمود.این درست نیست ،که فقط محبتها و تعریفهای دوستان عزیز جان را منعکس کنم ولی منتقدین را حذف نمایم.برخی از دوستان لطف کرده و جوابهائی داده بودند. منهم اطاعت امر کرده،چند جمله خطاب به توران خانم عرض می کنم. وسپس به نقل خاطره می پردازم. ابتدا عین نظرات ایشان و همینطورتوران خانم  شماره دو را برای عزیزانی که موفق به خواندن آن نشده اند در اینجا می آورم ، سپس نظر خود را نیز عرض می کنم.

 

دکتر قلابی !
خجالت نمی کشی  ؟هنوز دست برنداشتی از این جفنگیات که سرهم میکنی؟ و دلتو خوش کردی به عده آدم ساده لوح که برات به به جه چه کنن.

نویسنده: توران

 

ولی باید اعتراف کنم که دارای توهم بالائی هستی.چطور این همه دروغ سرهم میکنی؟ و مردم و گذاشتی سرکار؟؟

نویسنده: توران

 

اگه دکتر بودی  اگه سواد داشتی همون آلمانی که در عالم خیال ازش نام میبری میموندی و دیگه نمیو مدی این ده کوره ی خراب شده اسمش چی بو د چپق؟

نویسنده: توران

                     ****************************************

 

من با نطر توران کاملا موافقم و بهش حق می دم. اگر از پیشوند خانوم استفاده نکردم خواستم مثل خودش راحت باشم. ما در جامعه خودمون کم نداریم کسانی که در توهم هستن و این هنر رو دارن که دیگران رو وارد توهمات خودشون کنند تا ازشون تعریف زیاد بشه و از طرفی تحمل نقد هم ندارن. ولی آیا به همان اندازه انسانهایی در جامعه داریم که وقت آن را نداشته باشن که به کار این و آن سرک بکشن ویا وارد این محفل و آن مجلسی که خوشایندشان نیست و جذابیتی نداره بشن. و  اگر هم وقت این کار ها رو داشتن از کسی یا رفتاری و یا تفکری که خوششون نمیاد و مخالف بودن  با متانت و شکیبایی نقد کنن؟ و یا ندانسته و نشناخته قضاوت نکنن؟
 

نویسنده: توران

دگر بار خدمت توران خانم سلام عرض می کنم.

همانطوریکه شما و تمام اهالی دنیای مجازی می دانید، بلاخره هرکسی که در این وادی قلم میزند،غیر از دوستان مجازی،دوستان حقیقی نیز هستند،که نویسنده وبلاگ را بشناسند،منهم از این قاعده مستثنی نیستم. شاید بتوانم خدای ناکرده دوستان مجازیم را فریب داده و با دروغ پردازی هایم،سرگرمشان کنم. ولی اقوام،دوستان و همکارانم را که از نزدیک مرا می شناسند و چه بسا گاهی نیزدر این خاطراتم نقش داشته اند ،دیگر نمیتوانم با توهماتم بقول شما آنها را نیز سر کارشان بذارم.لذا عقل سلیم حکم می کند ،که در صحت نقل خاطراتم امین باشم. تا رسوا نشوم.

واما در مورد تعریف :خوشبختانه من هیچ سمت اداری و دولتی ندارم و صاحب هیچ مقامی نبوده و نیستم،لذا نه دوستان حقیقی ویا مجازی ام نیازی به  تعریف وتمجید و یا خدای ناکرده چابلوسی کردن مرا دارند. ونه من با تعاریف و مجیزگوئی آنان صندلی قدرت حکومتی ام را مستحکم خواهم کرد.در نتیجه از تعاریف چیزی عایدم نخواهد شد. منهم عمر خود را کرده و سرد و گرم دنیا را چشیده و با یک تعریف نه ازخود بی خود شده ونه بایک نقد آتشین افسرده و نا امید می شوم. اگر دوستان همراه و همدلم،لطف میکنند و مرا مورد تفقد قرار میدهند از بزرگواری شان است،واگر عزیزی چون توران خانم مرا نقد می کنند،از حق طبیعی خود استفاده می نمایند.و گلایه ای از ایشان ندارم که هیچ،بلکه مسرورم که چون آینه لکه های چرکین روحم را بمن می نمایاند. مگر نه اینست که:  " مومن آینه ی برادر خویش است " ؟

ولی با یک مورد از نظر حکیمانه توران خانم موافقم. و آن اینکه فرموده بودند که: " اگه دکتر بودی  اگه سواد داشتی همون آلمانی که در عالم خیال ازش نام میبری میموندی..... "

بله این یک واقعیت است. افرادی که نابغه هستند،افرادی که واقعا دارای استعداد و پتانسیل بالائی هستند،دنیای غرب آنها را به این سادگی رها نمی کند که برگردند.همانطور ی یک بار هم عرض کرده ام،پروفسور سمیعی را دولت هلند می خواست که از آلمان بخرد، ولی دانشگاه "هانفر آلمان "قبول نکرد و گفت اگر سمیعی برود اعتبار دانشگاه ما از بین می رود. ولی قبول کردند که بصورت استاد میهمان در رفت و آمد باشد.ولی خب من کجا و پروفسور سمیعی کجا !!! هرچند که یک بار در نقل خاطراتم در تاریخ هفتم اردیبهشت 90 به نام " یک روز فراموش نشدنی " پیشنهاد شد که بمانم و تخصصم را بگذرونم. ولی وقتی برام مشکلی پیش آمد، و مجبور شدم برگردم، اصراری برای ماندنم و یا رفع مشکلم نکردند.فقط اظهار تاسف نمودند که نمی توانم بمانم و برام آرزوی موفقیت کردند و همین وبس. ولی اگر بقول توران خانم باسواد بودم، بهر ترفندی بود مرا نگهمیداشتند .

خب این جوابیه متاسفانه به درازا کشید و دیگر فرصتی برای ادامه حکایتمان نماند.با عرض پوزش از دوستان،اگری عمری باقی بود ، هفته آینده با ادامه خاطرات از بناب در خدمت تان خواهم بود. تا هفته دیگر بدرود.   

الهی

خاطر ما را از خطور خطیئه نگهدار، و از توهمات شیطانی بدور دار !

پ.ن.

* ابیات فوق در آغاز خاطره از استاد ،ادیب و شاعر آذربایجانی به نام حمید عموزین الدین موسوی (متحُیر) است،که مدتیست افتخار حضور در محفلمان را نیز به ما داده اند،با کسب اجازه از ایشان چند بیت از غزل شان به نام "عدالت با علی رفت" را که اخیرا در وبلاگشان آورده بودند،خدمت تان تقدیم کردم.

  
نویسنده : نبضگیر ; ساعت ٤:٤۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٥ آبان ۱۳٩٠
تگ ها :

"کعبۀ دل "

 

به نام حضرت دوست که جلا دهنده دلها اوست

 

ای قومِ به حج رفته کجایید، کجایید    معشوق همین جاست بیایید، بیایید

معشوق تو همسایه و دیوار به دیوار    در بادیه سرگشته، شما در چه هوایید؟!

گر صورت بی صورت معشوق ببینید    هم خواجه و هم خانه و هم کعبه شمایید

ده بار از آن راه بدان خانه برفتید    یک بار از این خانه برین بام برآیید

آن خانه لطیف است، نشانهاش بگفتید    از خواجه آن خانه نشانی بنمایید

(دیوان شمس)

سلام بر عزیزان جانم و همراهان همدل و همرازم. درست بین عیدین قربان و غدیر قرار گرفته ایم. هردو عید بر همگی عزیزان مبارک باد. امید است که فقط در خانه نمانیم ،بلکه صاحب خانه را که شایسته دیدن است نیز زیارت کنیم. و در قربانگاه، نفس اماره خود را قربانی کنیم.که اگر چنین کنیم. هر روز مان عید خواهد بود.

همانطور که در هفته گذشته عرض شد، پس از ورود به بناب ابتدا در هلال احمر و بعد از ظهر روزهای فرد هم در روستای قره چپق مشغول طبابت شدم. وباز دوست جانبازم  "مجید" پیشنهاد داد،بهتر است که با بیمارستان هم قرادادی ببندم،تا اهالی منطقه منو بیشتر بشناسند،تا هر زمان پروانه مطب را گرفتم،و خواستم مطب دائر کنم. مردم شناخت کافی ازم داشته باشن و به مطبم رجوع کنند.ماشالله ایشون یک کارشناس و مدیر برنامه ی خوبی برام بودند، که فی سبیل الله ،راهنمائیم می کردند.من هم اطاعت امر کردم . رفتم بیمارستان بناب که قرار دا د ببندم. برای قرارداد ،یه سری مدارک لازم بود از جمله عدم سوء پیشینه و سابقه کار وو.. که همۀ آنها را تهیه کردم.

ناگفته نماند که برای همین قرداد ساعتی باید میرفتم تبریز مرکز بهداشت برای مصاحبه،با یه دعوت نامه ای که برام رسید در ساعت مقرر رفتم برای مصاحبه. خودمو آمده کرده بودم برای یک مصاحبه تخصصی پزشکی. و احتمال می دادم شاید بیشتر راجع به بیماری های بومی در آذربایجان سئولاتی بشه . که اتفاقا پیش بینی کرده و اطلاعاتی نیز بدست آورده بودم که ممکنست چه بیماریهائی در این منطقه باشد .مثل،بیماریهای مشترک دامی و انسانی و بیماریهای فصلی وو.... که من شاید تا به امروز در تهران ویا در آلمان با آن برخورد نکرده باشم. نامه ام را به منشی نشان دادم که آمده ام برای مصاحبه.خانم منشی پس از جواب سلامم با احترام خاصی فرمودند: بفرمائید بنشینید، تا حاج آقا تشریف بیارن. عرض کردم : حاج آقا؟؟!! من برای مصاحبه پزشکی آمده ام ولی... ایشون حرف منو قطع کرد و فرمودند : بله نامه ی شما را خواندم بفرمائید بنشینید،ایشون تشریف میارن.پیش خودم گفتم خب چه اشکالی داره . یک پزشک رئیس شبکه هم میتونه حاجی باشه! مگه خود من مکه نرفتم و حاجی نیستم.؟ حالا بمن نمیگن حاجی دلیل نمیشه که به ایشون حاجی نگن !خب انتظارم زیاد بطول نیانجامید،که دیدم جوانی با یه دمپائی پلاستیکی و پیراهن روی شلوار انداخته  ویه تسبیح سبز رنگ  در دست ،وارد شدند. خانم منشی به احترامشان برخواستند ومنهم تبعیت کرده عرض ارادت نمودم. و خانم منشی با سر اشاره کردند که میتوانید داخل اطاق ایشان بشید.

پس از سلام واحوالپرسی،در حالیکه داشتند پرونده منو مطالعه می کردند. سئوال کردند که: چرا از سپاه استعفا داده و تهران را ترک کرده ورفته اید بناب ؟ لهجه تان که بنابی نیست و نباید اهل بناب یا این طرفا باشید.

عرض شد: فکر کردم شاید دراین منطقه بیشتر مثمر ثمر باشم.فرمودند: یعنی علتش همین بود؟ عرض کردم : بله ، همین.

فرمودند: منطق و دلیل قرآن در اثبات روز قیامت چیست؟

عرض کردم: بسم الله الرحمن الرحیم. لااقسم بیوم القیمه و لا اقسم بالنفس اللوامه،ابحسب الانسان الن تجمع عظامه....

فرمودند: بیشتر توضیح دهید.

عرض کردم: برای توضیح بیشتر می توانید شبهای جمعه به جلسات تفسیر فرآن این حقیر تشریف بیارید.( البته اینجا خالی بستم من جلسه تفسیر قرآن در بناب نداشتم،ولی نمیدونم چطور ذهنم رفت به جلسات تفسیر قرآن مان در برلین آلمان.ودر عالم خیال به آنجا دعوت کرده بودم).با گفتن جملۀ فوق،بلند شدم و خداحافظی کردم که برم.

حاج آقا فرمودند: کجا؟ مصاحبه ما تموم نشده!

عرض کردم: فکر کردم برای مصاحبه تخصصی پزشکی دعوت شده ام،ولی انگار اشتباهی رخ داده.

حاج آقا فرمودند: مگربرای استخدام نیومدی؟

عرض کردم: نه ! ببخشید منصرف شدم .خداحافظ .

الهی !

اگر " کعبه گِل" محفل طواف خلایق است، "کعبه دل" مطاف الطاف خالق است.

اگر آن "مقصد زوّار" است ، این " مهبط انوار"

و اگر آنجا "خانه " است ، و اینجا "خداوند خانه" .

تاهفتۀ دگر و با حکایتی دگر خدای کعبه یار و نگهدارتان باد.

  
نویسنده : نبضگیر ; ساعت ۳:۳۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۸ آبان ۱۳٩٠
تگ ها :

" قره چپق "

 

به نام حضرت دوست که هر چه داریم از اوست

 

شب صبحت غنیمت دان که بعدازروزگار ما   بسی گردش کندگردون بسی لیل ونهارآرد

بهارعمرخواه ای دل وگرنه این چمن هرسال  چونسرین صدگل آردبارو چو بلبل هزار آرد 

سلام بر عزیزان جانم و همراهان همدل و همرازم.

امشب مصادف است با یکصدمین هفتۀ محفل خاطره گوئی مان و اندک اندک به پایان رسیدن خاطره ها درسومین سالگرد حضورم در دنیای مجازی .و از طرفی امروز مصادف است با  60 و یکمین سالگرد تولدم در دنیای حقیقی. که عزیزانم منو شرمنده کردند،و جشن کوچکی در کلبه محقرم برایم تدارکی دیدند.که از این بابت از عزیزان جانم متشکرم.

خب همینطور که مشغول خوردن تنقلات و شیرینی و چای هستید،منهم از امروز خاطراتم را از بناب شروع می کنم.( البته وقتی محفل و  وجشن مان مجازیست،تنقلات وشیرینی هم مجازی خواهد بود. خندهانشاالله هروقت اینطرفا تشریف آوردید،با کباب بناب "واقعی "پذیرائی خواهید شد.لبخند)

بله ! عرض کردم که برای دوازدهمین بار ،بار  و بندیلم را جمع کرده و این بار بسوی بناب هجرت کردم. پروانه مطبی که در تهران داشتم ،فقط برای طبابت در تهران بود. با اون پروانه نمی شد در شهر دیگری مطب زد،لذا تا بتونم از شبکه بهداشت ودرمان آذربایجان شرقی پروانه مطب برای بناب بگیرم ، با هلال احمر بناب قرار داد ساعتی بستم .که براشون کار کنم. و هلال احمر بناب هم بزرگواری کرد و یه اطاقک کوچکی جهت اسکان موفت در همان ساختمان هلال احمر دراختیارم گذاشت. و شدم در واقع پزشک مقیم در هلال احمر.هفته ای سه روز هم بعد از ظهرها با پیشنهاد همون دوست جانبازم. میرفتم به روستائی به نام " قره چپق " . در قره چپق یه جوانی یه مغازه ای داشت ، که هنوز ساختش به اتمام نرسیده بود و چسبیده به حیاط خونشون بود و به جای درب یه پرده از جلوش آویزان کرده بودند.این مغازه را جارو پارو کرده و با چند تا تخته و چوب و وسایل ساده تخت ومیز درست کرده بود تا کمی شبیه مطب بشه. و اصرار داشت که همینجا مریض هارو ویزیت کنم. و می گفت من دوره بهیاری دیدم در کار تزریقات و پانسمان می تونم کمک تون کنم. روستانیان همیطور که عصرها از سرکار برمی گشتند،و می دیدند که دکتری اومده، دردشون تازه می شد، میو مدند جلوی مثلا مطبم ،سینۀ دیوار به صف می نشستند، و چپقی چاق می کردند و یا سیگاری می کشیدند،تا نوبت شون برسه . وهروقت پرده کنار می رفت سرکی می کشیدند. که ببینن این دکتر آلمانی چه شکلیه. چون منشی ام " یعنی همین آقا "بایرام"  صاحب مغازه و یا بعبارتی صاحب مطب ،تبلیغ کرده بود که از شهر براتون یه دکتر آوردم که تازه از آلمان اومده. و بندۀ خدا ها فکر می کردن که آلمانی هستم.منم هرچند ریشه و اصل ونسب و اجدادم تبریزی هستند. ولی زیاد متوجه زبان ترکی اینها نمی شدم. و گاهی لازم می شد ،که این "مشهدی بایرام " برام ترجمه کنه. این اولین تجربۀ من بود که با بیماران دردمند و زجر کشیدۀ و سخت کوش روستائی در محل زندگی شان روبرو می شدم . و صداقت، سادگی،و برخوردشان برام خیلی جالب بود. و خیلی زود باهام پسر خاله می شدند، وبرای تشکر وقدر دانی تخم مرغ، ماست ،شیر،گردو و.... می آوردند.

انشالله در هفته های آینده حکایتهای شیرینی از این مردم دوست داشتنی و دردمند براتون تعریف خواهم کرد. تا هفته دیگر با حکایتی دیگر بدرود.

الهی ! مرا با کسانی که با تو همنشین اند همنشین فرما !

 

  
نویسنده : نبضگیر ; ساعت ٤:۳٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۱ آبان ۱۳٩٠
تگ ها :

" بناب "

به نام حضرت دوست که هرچه داریم از اوست

 

دوش از مسجد سوی میخانه آمد پیر ما    چیست یاران طریقت بعد از این تدبیر ما

روی خوبت آیتی ازلطف برماکشف کرد  زان زمان جزلطف وخوبی نیست درتفسیر ما

با دل سنگینت آیا هیچ در گیرد شبی            آه آتش ناک و سوز سینه شبگیر ما

تیر آه ما زگردون بگذرد حافظ خموش         رحم کن بر جان خود پرهیز کن از تیر ما

 

سلام بر عزیزان همراه وهمدلمان،از اظهار همدردی تان در فقدان عزیز از دست رفتۀ هم محفلیتان،بی نهایت سپاسگزارم .روحش شاد باد. آری چه زیبا گفت این دوستمان:

چشم تا باز کنیم
عمرمان می گذرد
ما همه همسفر و رهگذریم
آنچه باقیست فقط خوبیهاست...

  و درود و سپایس از عزیزانی که ازهمان روزهای اول محفلمان از خاطرات دوران کودکیم از تهران تا برلین و از برلین تا بناب حوصله به خرج دادند و هرهفته در محفلمان که در واقع محفل خودشان بود شرکت کردند و با نظرات حکیمانه شان به من دلگرمی دادند که خاطراتم را تا بناب ادامه دهم.

در نشست قبلی عرض کردم که،تصمیمم بر این شد که تهران را بسوی یک نقطه دوردست وآرام ترک کنم. فکر کنم برای دوازدهمین بار م باشد که بار وبندیلم را جمع کرده و همچون عشایرخوش نشین بسوی بناب کوچ کردم.اگر موافق باشید،مختصری راجع به بناب براتون شرح بدم که دانستن اش خالی از لطف نیست .

سالی که وارد بناب شدم یعنی سال 1372 ، بناب حدود پنج سالی می شدکه ازبخش به شهرستان تبدیل شده بود یعنی تقریبا از سال 67 بخشداری به فرمانداری ارتقاء یافت.شهرستان بناب حدود 115 کیلومتری جنوب تبریز در بُن دریاچه ارومیه قرار گرفته، وشاید وجه تسمیۀ آنهم همین باشه ،چرا که واژه بناب یعنی سرزمینی که ریشه در آب دارد و یا نزدیک آب است. بناب یک دشتی است که واقعا زیر زمینش پر از آب بود و مردمش اکثرا کشاورز بودند و به کشت پیاز وسیب زمینی و گندم و یونجه و...می پرداختند ویا باغات انگور آن بسیار معروف بود. ولی ساحل دریاچه ارومیه که تا چند سال پیش در حاشیه جاده تبریز-بناب قرار داشت،متاسفانه پست رفت کرده، و از خود شوره زاری بیش بجا نگذاشته.لذا میشه گفت،دیگه بناب ریشه در آب ندارد و نزدیک آب هم نیست. و چاه هایش اکژا خشک شده، و اکثر روستائیان از کشاورزی دست کشیده و به مراکز صنعتی رفته اند. و شاید بتوان گفت بناب امروز  بیش از اینکه یک سرزمین کشاورزی و دامداری باشه،بیشتر تبدیل به یک شهر صنعتی و دانشگاهی شده.قبلا بیشتر صادراتش پیاز و سیب زمینی و کشمش و خشکباربود، و محصولات لبنی، کود شیمیائی خوراک دام وطیور تولید می کرد،ولی حالا تبدیل به یک قطب صنعتی شده،نیروگاه حراتی اش تولید برق و مجتمع فولاد بناب تولید کننده ، تیر آهن،میل گرد و..،شده،و کارخانجات مختلف دیگری در زمینۀ  یونولیت،کارتون،فایبر گلاس،موتور سیکلت و....نیز فعالیت چشمگیری دارند.

از طرفی هم بناب یک شهر دانشگاهی شده و هم یک حوزه علمیه مجهز و مدرنی ( برای خواهران و برادران ) نیز داره.

بناب به شهر دوچرخه نیز معروفه،زیرا اکثرا بزرگ و کوچک،کارمند و کشاورز با دوچرخه رفت وآمد می کنند( البته می کردند.چرا که امروزه روز ،خودروهای مدرن جای دوچرخه ها را گرفته. و شهری که تا دیروز حتی یک چراغ قرمز درتنها چهار راهش نداشت، امروز خیابان هایش پر تراقیک شده و پشت چراغ قرمز ها باید صبوری کرد)

از جمله معروفیت دیگر بناب به کبابشه .که از گوشت تازه و چربیدار گوسفندی که در دامنه سر سبز سهند پرورش یافته، در اندازه ای بسیار بزرگتر از کباب کوبیده تهیه میشه ،نحوه پخت بدین صورت است که گوشت تازه را به همراه مقدار مشخصی پیاز خرد شده در روی کنده بزرگی از درخت (معمولا گردو و یا توت)، بوسیله ابزاری ساطور مانند بنام "قیمه چه" ساطوری می کنند و زمان آماده شدن گوشت وقتیست که قسمت بیشتر گوشت به ساطور  یا "قیمه چه" بچسبه. اغلب کباب بناب در روی ذغال با کیفیت بهتری می پزد. کاشف کباب بناب شخصی بنام صمد کباب پز بوده که در میهمانی های بزرگ در باری(شاهنشاهی) سرآشپزبوده است،امروزه بناب کبابی طرفداران بیشماری در کل ایران و حتی جهان داره و علاوه بر شهرهای ایران در شهرهای بزرگ اروپائی و آمریکائی از قبیل کلن آلمان ،لوس انجلس آمریکا و استانبول و... شعبه هائی از بناب کبابی وجود دارد.

مردم بناب، مردمی بسیار فعال و متعصب به شهرشان هستند. وآنچه در توانشان است برای پیشرفت شهرشان انجام می دهند. ودر عرض زمان کوتاهی نسبت به شهرهای همجوارش واقعا خیلی پیشرفت کرده اند. وبا شهر همجوارش مراغه که در 12 کیلومتری غربی قرار گرفته خیلی کل کل می کنند.زمانی برای مالکیت فرودگاهی که بین بناب و مراغه قرار داره ، تلاشهای سختی داشتند. حتی کار به تظاهرات نیز کشید،تا اینکه با مداخله ریش سفیدان و با نام گذاری فرودگاه سهند به جای فرودگاه مراغه یا فرودگاه بناب ، اختلاف ختم بخیر شد. هرچند که فرماندار مراغه در زمان افتتاح فرودگاه شیطنت بخرج داد و گفت فرودگاه سهند مراغه که باز مشکل آفرین شد.

خب فکر کنم همین قدر برای معرفی بناب برای امشب کافی باشه، حال چنانچه فرصتی شد بین خاطراتم از بناب اگر مطالبی به ذهنم رسید، براتون نقل خواهم کرد.

پس تا هفته دیگر با ادامه خاطرات در بناب همۀ عزیزانم را به خدا می سپارم.

الهی !

شکرت که ازتنهائی و خلوت لذت می برم،چه تنها از خلوت وحشت دارد.

  
نویسنده : نبضگیر ; ساعت ٤:۱۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٤ آبان ۱۳٩٠
تگ ها :