از برلین تا بناب

خاطرات یک پزشک

" الماس "

 

به نام حضرت دوست که هرچه داریم از اوست

 

صحبت حکام ظلمت شب یلدا است نور زخورشید خواه بو که برآید

بردرارباب بی مروت دنیا    چند نشینی که خواجه کی بدر آید

ترک گدایی مکن که گنج بیابی  از نظر رهروی که گذر آید

صالح وطالع متاع خویش نمودند تا که قبول افتد وچه در نظر آید

بلبل عاشق تو عمر خواه که آخر  باغ شود سبز وسرخ گل به برآید

غفلت حافظ در این سراچه عجب نیست  هر که به میخانه رفت بی خبرآید

 

سلام و درود بر عزیزان همراه وهمدل وهمحفلی مان.امشب شب یلداست.آخرین شب پائیز و درازترین و تاریکترین شب در طول سال را در کنار هم دور کرسی با خوردن تنقلات و نقل داستان و خواندن شعر از حافظ و مولوی و فردوسی تا پاسی از شب بیدار می مانیم تا اندوه غیبت خورشید و تاریکی و سردی امشب را با حضورتان گرمی بخشیم و به امید روشنائی و فردائی خوش وشاد وهمراه باتندرستی سپری کنیم.

در این شب چله منهم به ادامه خاطراتم از " هواپیما " خانوم، ادامه میدم. خیلی از دوستان عزیز جان از شنیدن این نام غیر متعارف تعجب کرده بودند. بله در این روستاهای اطراف ما،حالا بنا بدلایلی که بین خودشون وجود داره،اسامی خاصی بسته به سنت و اعتقاد شان روی فرزندانشان میذارن. نام "هواپیما" شاید علتش این بوده که ایشون در هواپیما بدنیا آمده،نمیدانم هرگز ازشون هم نپرسیدم،حدس میزنم که چنین بوده، ویا مرسوم است وقتی درخانواده ای پشت سرهم دختر بدنیا آمد،اسم آخرین دختر را "قیز بسدی"، یا "امانده بسدی" ( یعنی دختر بسه) میذارن که شاید فرزند بعدی پسر باشه. و یا دختری که بدنیا میاد حالا خوش یمن بوده و یا آرزو می کنند،که خوش یمن یاشد، اسمش را " خوشقدم" میذارن.و یا مدتی بچه دار نمی شدن،حالا خداوند بهشون دختری داده،اسمشو میذارن " التفات" و یا فرزندانشان درهمان اوان نوزادی تلف می شده ،و حالا این نوزاد را " قالاسان " یعنی "بمانی، نمیری" میذارن ،که شاید بماند .و یا اسمهای زیبای دیگری که به زبان ترکی جایگاه خاص خود را دارند مثل: جیران (آهو)، مارال (زیبا) کهلیک(فکرکنم یعنی کبک)، اولدوز(ستاره) ،مه پاره (تکه ای ازماه)،کبوتر، فیندیق (فندق)،ترلان یا طرلان، آدی گوزل (اسم قشنگ)، آدی شیرین ( اسمش شیرین)، باغدا گل (گل در باغچه) آیدین (مبارک) ،و الخ.... خیلی اسمهای زیبای دیگر که حالا در ذهنم نیست.

ولی جوانهای امروزی حتی در روستا ها دیگه از این نوع اسم ها کمتر میذارن و بیشتر رو آوردن به اسمهای آریائی و یا فرنگی مثل: آرین، آیدا، ماندانا، آتنا،درسا، فری سا ،مهدیس، و....  واز این قبیل اسامی.خب از مبحث اسمولوژی بگذریم و بپردازیم به نقل خاطرۀ امشب مان.

همانطور که هفتۀ گذشته خدمت تون عرض شد، برای " هواپیما خانوم،بمدت یکماه دارو تجویز کردم. بعد از یکماه دوباره با همسرش "مشهدی الماس" اومدن مطبم. پس از سلام و احوالپرسی هواپیما خانوم یک جورابی که خود بافته بود به رسم تشکر وقدردانی برام هدیه آورده بود. جوراب ازاون جورابهای کلفت پشمی بود ،که نمی شد با اون کفش پوشید،بیشتر بدرد،خونه می خورد که درزمستون خوب گرم نگه میداشت. منم کلی ازش تشکر کردم،که راضی بزحمتش نبودم.که هواپیما گفت:

آقای دکتر خیلی خوب شدم،به تمام اهالی ده مان گفتم و آدرس دادم از فردا هرچی چلاق و ملاقه می خوان بیان پیشت. برات دفعه دیگه شیر و ماست میارم. خدا پدر  و مادرت را بیامرزه که بهت شیر هلال داده و گذاشتن که در این صنعت درس بخونی.وو.. کلی دعا کردن. الماس شوهرش هم ساکت نشسته بود و گوش می داد، و گاهی سرشو بطرف هواپیما خم می کرد و می گفت : کمتر حرف بزن زن ! دکتر مریض داره وقت دکتر و دیگرون را نگیر.ولی هواپیما محل نمی ذاشت مرتب شیرین حرف میزد. و آخرش گفت: این صاحب من ( یعنی شوهرش) یه چشمش مصنوعیه. ولی همانطور که میبینی چشم مصنوعی اش آبی رنگه در حالیکه چشم دیگرش قهوه ایست .شما که خونت تبریزه و هر روز  میری و میائی براش یه چشم همرنگ با چشمش بگیرو بیار.پولش هرچی باشه میدم.

گفتم: خواهرم! منکه دکتر چشم نیستم،واز طرفی چشم مصنوعی رو که نمیشه همینطور از بازار خرید و آورد و عوض کرد. باید برید همون بیمارستانی که چشمش را تخلیه و عمل کرده اند،آنها درست می کنن. وشاید این چشم مصنوعی را هم موقتی گذاشته بودند ، تا کاسه چشم شکل بگیره تا چشم مورد نظر را تعبیه کنن.

ولی هواپیماخانوم اصرار داشت که تو میتونی اینکارو بکنی. ولی ما دست وپا نداریم که بریم تبریز و جائی رو نمی شناسیم. ولی تو میتونی، همه تورو می شناسن. و بهت میدن. و از اینکه نتونسته بودم خواسته اش را برآورده کنم. مدتی بامن قهر بود و دیگه پیشم نمیو مد. ولی بعد از چند سال که ظاهرا پی برده بود، که من در حقش کوتاهی نکرده ام، دوباره باهام آشتی کرد و برای ادامه درمان بمن مراجعه می کرد. باز مدتی نبود ،تا اینکه پارسال دیدم روی کول یک مرد قوی هیکل، خانومی را که چادری دورش پیچیده بودن با کمک چند نفر دیگر به مطبم آورده و روی تخت معاینه درازش کردند.وفتی چادرش را کنار زدند تا معاینه اش کنم، دیدم این بیمار همان هواپیماست. بسیار پیر و شکسته و کمرش خمیده شده بود،ودیگر چشمانش آن برق و شادی همیشگی را نداشت، ولی باز همانطور شیرین ولی نالان حرف میزد. و گفت: می بینی دکتر ! می بینی سید جان ! بچه روزی افتاده ام ! از وقتی الماس رفت،کمرم شکست. درحالیکه اشک روی گونه های سفید و چروکیده اش سرازیر شده بود ادامه داد که ،الماس همیشه قبل از اذان بلند می شد. و منو بیدار می کرد، ولی اون شب بلند نشد، آفتاب دراومد، گفتم الماس جان بالام دور (بلند شو)،ولی جوابی نداد. اومدم تکونش بدم که دیدم بدنش سرد و خشک شده.آخ خدایا چرا منو زنده نگهداشتی . دکتر یه آمپول بزن تا منم برم پیشش.....

الهی !

هرشادی که بی توست،اندوه  آن است .

هر منزل که نه در  راه توست ،زندان است .

هر دل که نه طلب توست ، ویران است .

یک نفس با تو ، بدو گیتی ، ارزان است .

یک دیدار از آن تو ، بصد هزار جان ، رایگان است .

                                    (خواجه عبدالله انصاری)

تا هفتۀ دیگر و با خاطره ای دیگر بدرود.

  
نویسنده : نبضگیر ; ساعت ٤:۱۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳٠ آذر ۱۳٩٠
تگ ها :

" هواپیما "

 

به نام حضرت دوست که هرچه داریم از اوست

بی مهر رخت روز مرا نور نمانده ست   وز عمر مرا جز شب دیجور نمانده ست

هنگام وداع تو زبس گریه که کردم   دور از رخ تو چشم مرا نور نمانده ست

حافظ زغم از گریه نپرداخت بخنده   ماتم زده را داعیه سور نمانده ست

سلام بر همرهان همدل محفل خاطره گویی چهارشنبه شبهایمان. امیدوارم که حال همه ی عزیزان جانم خوب باشه.

فکر کنم تابستان سال 72 بود،که یکی از بیماران ساده و دوست داشتنی ام، به نام خانم " هواپیما " با شوهرش " الماس " وارد مطبم شدند. قبل از اینکه از اطاق انتظار وارد اطاق معاینه شوند،هر دو کفشهایشان را مقابل درب در آوردند.

گفتم :نیازی نیست که کفشهایتان را درآوردید. با کفش بیائید تو.

هواپیما گفت: نه ! کفشمان گِلی و کثیفه. آقای دکتر ! " آلله گُویدَه سَن یرده" یعنی " خدا در عرش و تو در فرش "، تعریف تو رو در حمام زنانه از اهالی روستایمان شنیدم.می گفتن، دکترسیده و دستش خوبه ،هرکی اومده با یه نسخه خوب شده.

خنده مو بزور نگهداشتم،پیش خودم گفتم: خوشم باشه،دیگه نقل مجلس خانوما شده ایم،اونم کجا !! حمام زنانه.لبخند

گفتم: هواپیما باجی ( یعنی :خواهرم هواپیما خانوم)، شفا دهنده خداست،منم هرچی از دستم بربیاد درخدمتم. حالا مشکلت چیه؟

الماس شوهرش گفت: نه خب ! شما هم سبب هستی. درسته خدا شفا میده،ولی دکتر هم باید قابل باشه . این خونه ی ما ( این همسرم ) از پا عاجزه،شبا تا صب نمیخوابه و از درد "یا حسین" میگه.

گفتم: باجی پاچه ی شلوارتو تا بالای زانو بکش بالا تا معاینه کنم.

هواپیما: روز قیامت برادرمی،ببخشید،دکتر محرمه، وبا خجالت شلوارش را که زیر آن کلی باز شلوار و دستمال و روسری بسته و یک کیسه فریزر که روی گوشت و نمیدونم تخم مرغ روی زانوهایش مالیده بود،بالا میکشه . و ادامه میده:اگر پاهام خوب بشه کنیزیت را میکنم. میدونم که دیگه خوب خوب نمیشم،ولی لااقل زمینگیر نشم و بتونم یه استکان چائی جلوی صاحبم (شوهرم)بذارم.

الهی !

ضعیفان را پناهی ،قاصدان را بر سر راهی،مومنان را گواهی،چه بود که افزائی و نکاهی ؟

کریما! گرفتار آن دردم که تو درمان آنی،بندۀ آن ثنا ام،که تو سزای آنی، من در تو چه دانم؟ تو دانی ! تو آنی که گفتی که من آنم ! – آنی.

( خواجه عبدالله انصاری)

 

تا هفته ای دیگر و با نقل حکایتی دگر از هواپیما خانوم. خدا یار و نگهدارتات باد.

  
نویسنده : نبضگیر ; ساعت ٤:٢٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۳ آذر ۱۳٩٠
تگ ها :

" زیارت وارث "

به نام حضرت دوست که هرچه داریم از اوست

سلام بر عزیزان صاحبدل و همدل و همراهم.

امشب به حرمت صاحب این عزا خاطره ای تعریف نمی کنم، و همنوا با تمام عزاداران به سوگ امام حسین (ع) می نشینیم و باهم زیارت وارث را می خوانیم. زیارت وارثی که چهل ویک سال پیش مرحوم دکتر شریعتی خواند بود ،چکیده ای از آنرا برایتان می خوانم. کاملش را توصیه میکنم،هر وقت حالش را داشتید ، در خلوت خود کتاب "حسین وارث آدم "را مطالعه کنید،هرچند قبلا آنرا بکرات خوانده باشید.

" السلام علیک یا وارث آدم صفوة الله ، السلام علیک یا وارث نوح نبی الله ، السلام علیک یا وارث ابراهیم خلیل الله ،السلام علیک یا..............  "

 




 " شب عاشورا بود ، عاشورای سال 49
گفتم بروم به مجلس روضه ای ، از همین روضه ها که همه جا هست و صدایش از هر کوچه و خانه امشب بلند است. دیدم، ایمان وتعصب من به عظمت حسین و کار حسین بیش از آن است که بتوانم آن همه تحقیر ها را بشنوم و تحمل کنم. منصرف شدم.
اما شب عاشورا بود شهر یکپارچه روضه بود وخانه یکپارچه سکوت و درد، چه می توانستم کرد؟ از خودم توانستم منصرف شوم، از روضه توانستم منصرف شوم ،اما چگونه می توانستم خود را از عاشورا منصرف کنم؟
نامه ام را که به دوستم نوشته بودم - دوستی که هرگاه روزگار عاجزم میکرد و رنج به نالیدنم وا می داشت، به پناه او می رفتم - برگرفتم ، گفتم در این تنهایی درد و این شب سوگ ، بنشینم و با خود سوگواری کنم، مگر نمی شود تنها عزاداری کرد؟ نشستم و روضه ای برای دل خویش نوشتم ، آنچه را در نامه ی او برای خود نوشته بودم و تصور غربت و رنج خودم بود، تصحیح کردم تا تصویر غربت و رنج حسین گردد.

... پیش چشمم را پرده ای از خون پوشیده است.
در میان هیاهوی مکرر و خاطره انگیز دجله و فرات، این دو خصم خویشاوندی که هفت هزار سال، گام به گام با تاریخ همسفرند، غریو و غوغای تازه ای برپا است:
صحرای سوزانی را می نگرم، با آسمانی به رنگ شرم، و خورشیدی کبود و گدازان، و هوایی آتش ریز، و دریای رملی که افق در افق گسترده است، و جویباری کف آلود از خون تازه ای که می جوشد و گام به گام، همسفر فرات زلال است.
و شمشیرها از همه سو برکشیده، و تیرها از همه جا رها، و خیمه ها آتش زده و رجاله در اندیشه غارت، و کینه ها زبانه کشیده و دشمن همه جا در کمین، و دوست بازیچه دشمن و هوا تفتیده و غربت سنگین و دشمن شوره زاری بی حاصل و شن ها داغ و تشنگی جان گزا و دجله سیاه، هار و حمله ور و فرات سرخ، مرز کین و مرگ در اشغال «خصومت جاری» و ...
می ترسم در سیمای بزرگ و نیرومند او بنگرم، او که قربانی این همه زشتی و جهل است.
به پاهایش می نگرم که همچنان استوار و صبور ایستاده و این تن صدها ضربه را بپاداشته است.
ترسان و مرتعش از هیجان، نگاهم را بر روی چکمه ها و دامن ردایش بالا می برم:
اینک دو دست فرو افتاده اش،دستی بر شمشیری که به نشانه شکست انسان، فرو می افتد، اما پنجه های خشمگینش، با تعصبی بی حاصل می کوشد،تا هنوز هم نگاهش دارد

جای انگشتان خونین بر قبضه شمشیری که دیگر ...
... افتاد!
و دست دیگرش، همچنان بلاتکلیف.
نگاهم را بالاتر میکشانم:
از روزنه های زره خون بیرون می زند و بخار غلیظی که خورشید صحرا میمکد تا هر روز، صبح و شام، به انسان نشان دهد و جهان را خبر کند.
نگاهم را بالاتر میکشانم:
گردنی که، همچون قله حرا، از کوهی روییده و ضربات بی امان همه تاریخ بر آن فرود آمده است. به سختی هولناکی کوفته و مجروح است، اما خم نشده است.
نگاهم را از رشته های خونی که بر آن جاری است باز هم بالاتر می کشانم:
ناگهان چتری از دود و بخار! همچون توده انبوه خاکستری که از یک انفجار در فضا میماند و ...
دیگر هیچ !
پنجه ای قلبم را وحشیانه در مشت میفشرد، دندان هایی به غیظ در جگرم فرو میرود، دود داغ و سوزنده ای از اعماق درونم بر سرم بالا می آید و چشمانم را می سوزاند، شرم و شکنجه سخت آزارم می دهد، که:
<<هستم»، که «زندگی می کنم».
این همه «بیچاره بودن» و بار «بودن» این همه سنگین!
اشک امانم نمی دهد؛ نمی توانم ببینم.
پیش چشمم را پرده ای از اشک پوشیده است.
در برابرم، همه چیز در ابهامی از خون و خاکستر می لرزد، اما همچنان با انتظاری از عشق و شرم، خیره می نگرم؛
شبحی را در قلب این ابر و دود باز می یابم، طرح گنگ و نامشخص یک چهره خاموش، چهره پرومته، رب النوعی اساطیری که اکنون حقیقت یافته است.
هیجان و اشتیاق چشمانم را خشک میکند. غبار ابهام تیره ای که در موج اشک من می لرزد، کنارتر میرود . روشن تر می شود و خطوط چهره خواناتر.
هم اکنون سیمای خدایی او را خواهم دید؟
چقدر تحمل ناپذیز است دیدن این همه درد، این همه فاجعه، در یک سیما، سیمایی که تمامی رنج انسان را در سرگذشت زندگی مظلومش حکایت می کند. سیمایی که ...
چه بگویم؟
مفتی اعظم اسلام او را به نام یک «خارجی عاصی بر دین الله و رافض سنت محمد» محکوم کرده و به مرگش فتوی داده است.
در پیرامونش، جز اجساد گرمی که در خون خویش خفته اند، کسی از او دفاع نمی کند.
همچون تندیس غربت و تنهایی و رنج، از موج خون، در صحرا، قامت کشیده و همچنان، بر رهگذر تاریخ ایستاده است.
نه باز می گردد،

که : به کجا؟
نه پیش می رود،
که : چگونه؟
نه می جنگد،
که : با چه؟
نه سخن می گوید،
که : با که؟
و نه می نشیند، که :
هرگز !
ایستاده است و تمامی جهادش اینکه ... نیفتد
همچون سندانی در زیر ضربه های دشمن و دوست، در زیر چکش تمامی خداوندان سه گانه زمین(خسرو و دهگان و موبد – زور و زر و تزویر – سیاست و اقتصاد و مذهب)، در طول تاریخ، از آدم تا ... خودش!
به سیمای شگفتش دوباره چشم می دوزم، در نگاه این بنده خویش مینگرد، خاموش و آشنا؛ با نگاهی که جز غم نیست. همچنان ساکت میماند.
نمی توانم تحمل کنم؛سنگین است؛
تمامی «بودن»م را در خود می شکند و خرد می کند.
می گریزم.
اما می ترسم تنها بمانم، تنها با خودم، تحمل خویش نیز سخت شرم آور و شکنجه آمیز است.
به کوچه می گریزم، تا در سیاهی جمعیت گم شوم.
در هیاهوی شهر، صدای سرزنش خویش را نشنوم.
خلق بسیاری انبوه شده اند و شهر، آشفته و پرخروش می گرید، عربده ها و ضجه ها و عَلم و عَماری و «صلیب جریده» و تیغ و زنجیری که دیوانه وار بر سر و روی و پشت و پهلوی خود می زنند، و مردانی با رداهای بلند و....... د
عمامه پیغمبر بر سر و....... د
آه ! ... باز همان چهره های تکراری تاریخ! غمگین و سیاه پوش، همه جا پیشاپیش خلایق!
تنها و آواره به هر سو می دوم، گوشه آستین این را می گیرم، دامن ردای او را می چسبم، می پرسم، با تمام نیاز می پرسم؛ غرقه در اشک و درد:

<<این مرد کیست»؟
<< دردش چیست»؟
این تنها وارث تاریخ انسان، وارث پرچم سرخ زمان، تنها چرا؟
چه کرده است؟
چه کشیده است؟
به من بگویید:

نامش چیست؟
هیچ کس پاسخم را نمی گوید!
پیش چشمم را پرده ای از اشک پوشیده است......"

"هر انقلابی دو چهره دارد خون و پیام …آنان که رفتند کار حسینی کردند و آنان که ماندند باید کار زینبی کنند و گرنه یزیدند "

(دکتر شریعتی )

الهی !

هیهات من الذله – دور باد ذلت و خواری

  
نویسنده : نبضگیر ; ساعت ۱۱:٤٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٦ آذر ۱۳٩٠
تگ ها :

" آدمهای ساده "

به نام حضرت دوست که جلا دهنده دلها اوست

 

آقا بــه خــدا مــا ز شـمــا فـاصله داریم   بــا اصل مــرامــت به خدا فاصلـه داریم

با چشمۀ احساس تو ای خون خداوند   بااین همه تزویر و ریا فاصله داریم

دیوار و در و دفترمان عکس شهید است   با حرمت خون شهدا فاصله داریم

ما وارث خون شهداییم ولی حیف   با شیر زن کرببلا فاصله داریم

عمریست که زندانی اندیشۀ خویشیم   با ذهن پر از عطر هوا فاصله داریم

با عشق و صفا خانه یکی بود دل ما   افسوس که با این همه جا فاصله داریم

آیا شده از خویش بپرسیم که امروز   با عشق سرآغاز چرا فاصله داریم؟

 سلام بر عزیزان جان و همدلان و همراهان بزرگوارم.

دگربار ماه محرم فرا رسید و یاد وخاطره ی تقابل نهایت حق و عدالت با نهایت ظلم و جنایت زنده گردید.ولی افسوس که به یاد آن بسنده میکنیم و بس. و تحولی در خود نمی بینیم.نه از پویندگان راه حسینی هستیم و نه چون زینب توان گفتن خطبه های افشاگرانه را داریم.فقط تنها هنرم اینست که در این ایام مصیبت و در تمام مواقف و مواقیف از شما عزیزان جان التماس دعا داشته باشم.

 بگذریم ، خدا را شکر کم کم داشتم در این منطقه جا می افتادم. هم در هلال احمر و هم در اورژانس بیمارستان بناب و سه روز در هفته هم کما فی السابق بعد از ظهرها به روستای قره چپق می رفتم و بیماران را ویزیت می کردم. بعد از مدتی پروانه مطب هم صادر شد و به کمک دوستان بومی مطبی هم درست مرکز شهر تهیه کردم.و با ریاست دانشگاه آزاد بناب هم صحبت کرده و سابقه تدریسم را ارائه دادم،و ایشان لطف کرده و از شروع سال تحصیلی 72 برام چند واحد درسی برای دانشجویان پرستاری و مامائی گذاشتند. تدریس در دانشگاه و تماس با دانشجویان جوان پرسشگر،در روحیه ام خیلی اثر مثبتی داشت،و از طرفی برای تدریس مجبود بودم که مرتب مطالعه داشته باشم و از کتابهای آلمانی مطالبی که به درد دانشجویان میخورد، مرتب ترجمه میکردم. قرار گرفتن در محیط علمی و کار علمی و ویزیت بیماران آنهم در شهر و روستا ی آرام ،دور از جار و جنجال و ترافیک کلان شهری ،بسیار لذت بخش بود.

مردم این مرز وبوم وروستائیان نیز مردمانی بسیار مهربان و صمیمی بودند وهستند. زندگی در روستا و طبیعت بکر روی اخلاق و روحیات وخصوصیات انسانی نیز اثر گذار است،لذا گفتار و کردار و رفتارشان چون طبیعت زیباست و دلچسب . ولی همانطور که طبیعت در کنار چهرۀ زیبایش گاهی چهره خشن ، طوفانی و سهمگینی نظیر زلزله ، سیل و..از خود بروز می دهد، مردمان روستا نیز گاهی آن چهرۀ خشن خود را نیز نشان می دهند، اختلافات خونین بین بالامحله و پائین محله را در داستانها ی قدیمی شنیده و خوانده اید.درگیری های خونین تنها اختلاف سر زمین ویا آبیاری نیست، بلکه  نزاع سر داستانهای عشقی واقعی نیز بوجود می آید .مثلاپسری از پائین محله عاشق دختری از بالا محله میشود،که سالیان سالست که باهم در جنگ سرد و یاگرم بسر می برند و یا حتی دربین یک محله و قوم و قبیله نیز اتفاق می افتد،که دختر وپسر دلداده ای که والدین شان مخالف ازدواج آنها هستند، پسر در سر راه مدرسه دختر ،چادرش را کشیده و می دزد،تا والدین دختر را بدین طریق مجبور به موافقت به ازدواجشان کند. و یا گاهی پسر، دختر را فراری می دهد. و بعد ماجراهای عشقی و تبعات آن پس از فراری دادن دختر، در ده شنیدنیست.

ولی در مجموع روستائیان مردمی سخت کوش ،مهربان،دوست داشتنی،ساده و صمیمی هستند.آدمهای ساده ، مثل یک تابلوی نقاشی می مانند که باید ساعتها نظاره کرد.آدمهای ساده بوی ناب انسانیت را می دهند. انشالله در هفته های آینده ، اگر عمری باقی بود ،از روحیات و از بیماران روستائیم براتون بیشتر تعریف خواهم کرد.

تا هفته دگر با حکایتی دیگر خدا یار ونگهدارتان

 

الهی !

اگر ادب بندگی نمیدانم ، اما عزیزانی دارم که به ذکرت مشغولند و مؤدب  به آداب بندگی، که به دوستی با آنان امیدوار و خرسندم،خدایا به نعمت وجودشان و حرمت مناجاتشان و دل پاکشان به من هم نظر کن .

 

  
نویسنده : نبضگیر ; ساعت ۳:٥٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٩ آذر ۱۳٩٠
تگ ها :

" اصول دین "

 

به نام حضرت دوست که هرچه داریم ازاوست

 

بروید،ای رفیقان،بکشید یار ما را    به من آورید یک دم ، صنم گریز پا را

به ترانه های شیرین،به بهانه های رنگین    بکشید سوی خانه، مه خوب خوش لقارا

وگر او به وعده گویدکه " دم دگر بیایم"    همه وعده مکر باشد،بفریبد او شما را

(دیوان شمس تبریزی)

سلام بر عزیزان جان و همراهان همدل مهربانم.از تمام عزیزانی که در طول هفته گذشته با نظرات دلگرم کننده ی خود،این حقیر را مورد عنایت قرار داده بودند متشکرم

خب بدون مقدمه ادامه حکایت پس از مصاحبه در تبریز را نقل می کنیم در هلال احمر بناب مشغول ویزیت بیماران بودم که دوست جانبازم " مجید " اومد و پرسید: خب چه خبر سید جان؟ رفتی مصاحبه؟ نتیجه چی شد؟ منم جریان را براش تعریف کردم که به جای مصاحبه تخصصی پزشکی،ازم اصول دین پرسیدند . منم بلند شدم و اومدم. آقا مجید گفت:

"ای بابا باز تُرش چردی سیِّد جان ! خب اینجا آلمان نیست که ازت انواع پُروتز را بپرسن ، اینجا ایرونه دیجه ،باید اصول و دین ات را بلد باشی. بلند شو بریم بیمارستان تا با رئیس بیمارستان صحبت کنیم. رئیس قوم و خویش منه،بیخود میکنن،تورو رد کنن،مگه شهر هرته. " گفتم : مجید جان اولا فعلا مریض دارم،در ثانی منکه نمی خوام استخدام بشم،من اومدم اینجا آزادانه خدمت کنم،دیگه نمی خوام در استخدام هیچ ارگان دولتی و یا غیر دولتی باشم. گفت باشه ،حالا مریض هاتو ببین فردا صبح اول وقت میام دنبالت تا بریم بیمارستان.

فردا صبح زود دیدم آقا مجید با نان لواش داغ محلی و خامه و دوشاب اومد،گفت: " سید جان کتری آب را بذار و یه چای درست کن،صبحانه را بزنیم تو رگ وبریم بیمارستان." گفتم : صبحانه را می خوریم،ولی بی خیال بیمارستان شو. من نمی خوام بیمارستان کار کنم. گفت : حالا برام ناز نکن! زود باش بساط چائی را جور کن.  جاتون خالی صبحانه با نان لواش محلی تنوری و خامۀ و دوشاب طبیعی ،خیلی چسبید. ودیگه نتونستم حرفشو زمین بندازم،باهم رفتیم بیمارستان.پس از سلام و احوالپرسی با رئیس جوان بیمارستان،مجید آقا منو به ایشون معرفی کرد و کلی گلایه که این چه وضعیه! من این دکتر را می شناسم،در آلمان از جون و دل به من ونه تنها من بلکه به تمام جانبازان کمک کرده. تحصیل کرده آلمانه،حالا اومده دین شو به ایران به هموطن هایش ادا کنه، ومن با کلی منت وخواهش از تهران کشوندم و آوردمش اینجا تا به این منطقه محروم کمک کنه،حالا شما ها اینجا ازش اصول و دین می پرسید !! این دکتر و اینجوریشو نبین ها !! این دکتر سیُد یه پا حجت الاسلامه،  من وقتی به آلمان برای درمان پای لنگم رفته بودم،خودم شاهد بودم که به دانشجویان درس تفسیر قرآن و نهج البلاغه میداد،حالا شما خجالت نمی کشید ازش اصول دین می پرسید؟ راستی سید جان بیا اینجا هم یه انجمن اسلامی پزشکان راه بنداز وبه این دکترها هم درس اخلاق بده، تا بدونن که پزشک نباید فقط پنی سیلین بنویسه ،بلکه اخلاق هم باید داشته باشه و با مریضها مثل اون دکترها و پرستاران آلمانی مهربون باشه.بشرطی که منم در جلسات شرکت کنم ها!!

گفتم: مجید جان زیاد شلوغ اش نکن. اولا من معلم اخلاق و یا مفسر قرآن نیستم. در ضمن من چنین جسارتی نمیتونم بکنم ،همکاران پزشک من خدا را شکر همه از کمالات والائی برخور دارند؛ و از طرفی شنیده ام اینجا خود یک حوزۀ علمیه و معلمین اخلاق برجسته ای داره و در راس همۀ آنهامعلم اخلاق آیت اله بنابی رئیس حوزه، هستند،درجائیکه آب باشه،تیمّم باطله. در ضمن من تصمیم  ندارم در جائی استخدام شوم،هروقت پروانه مطبم آماده شد،انشالله در خدمت مردم این منطقه خواهم بود.

رئیس بیمارستان فرمودند: شما ببخشید سوء تفاهمی پیش آمده، مشکلی نیست، قدم شما رو چشم. ما شدیدا نیاز به پزشک داریم. نگران مصاحبه گزینشی نباشید. برای اینکه شهروندهای بناب و مردم روستاهای اطراف با شما آشنائی پیدا کنند،بهتر است مدتی در اورژانس بیمارستان مشغول کار بشید، بعدا هروقت تمایل داشتید مطبی هم بزنید. من خودم در امر پیدا کردن مطب در یک محل مناسب کمک تون می کنم.

الهی !

تو آنی که از احاطت اوهام بیرونی ! واز ادراک عقول مصونی.

کارسازهر مفتون، و فرح رسان هر محزونی.

تو لالۀ سرخ و لوء لوء مکنونی،من مجنونم ، تو لیلی مجنونی!

تو مشتریان با بضاعت داری، با مشتریان بی بضاعت چونی؟

(خواجه عبدالله انصاری، "تفسیر الروم ")

  
نویسنده : نبضگیر ; ساعت ٤:٤٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢ آذر ۱۳٩٠
تگ ها :