از برلین تا بناب

خاطرات یک پزشک

" قیل و قال مدرسه "

به نام حضرت دوست که هرچه داریم از اوست

 

 

از قیـل وقـال مـدرسه حـالی دلم گرفت      یک چند نیزخدمت  معشـوق و می کنم

کِـی بود درزمـانه وفـــا، جام مــی بیار      تا من حکایت جم  و کــاووسِ کی کنم

از نامه سیــاه نتــرسم کـه روزحــشر       با فیض لطف او صـد ازین نامه طی کنم

کو پیک صبح تا گلـه های شب فـــراق       باآن خجسته طالــع فـرخنده پِی کنم

این جان عاریت که به حافظ سپرد دوست

روزی رخــش ببینــم و تسلیم وی کنم

سلام برعزیزان و همدلان همراهم در محفل خاطره گوئی چهارشنبه شب هایمان.

آپارتمان جدیدی که اخیرا اجاره کرده ام،درست مقابل یه دبستان پسرانه است.پنجرۀ اطاق خوابم مشرف است به حیاط بزرگ مدرسه. با هیاهوی بچه ها از خواب بلند شده از پنجره محو تماشای شیطنت های بچه ها میشم و یاد دوران مدرسه رفتنم  می افتم.و خودمو در وجود این بچه ها می بینم.

با این تفاوت که بچه های امروز مثل زمان ما موی سرشان را با شماره 2 نتراشیده اند،یقه پارچه ای یا پلاستیکی سفید بر یقۀ کت شان ندوخته اند،سر صف ناخن هایشان توسط ناظم( با چوب گیلاس تراشیده شده در دست) ،کنترل نمی شه. و از فلک و تنبیه بدنی هم خبری نیست.

به یاد آقای محمودی معلم کلاس اولم افتادم،که نمیدونم چرا از موهای سیاهی که از سوراخ گوشش بیرون زده بود می ترسیدم. در صورتیکه خدا بیامرز با من مهربون بود و روز اول مدرسه برای اینکه گریه نکنم، یه شاخه گل یاس که ازحیاط مدرسه کنده بود بمن داد،ولی آن موهای گوش چه چیز را در من تداعی می کرد که می ترسیدم، نمیدونم!!!

در کتابهای مدرسه بچه های این نسل از "تصمیم های کبری" نوشتند و گفتند و درس دادند. و در کتابهای یک نسل گذشته از "به علی گفته ننه اش که نرو کنار حوض.." نوشتند و درس دادند.
آخه این کاری نداشت،آخه این حرفی نداشت! یه بار به ما درس ندادند، ،ونگفتند و ننوشتند،که زندگی چه رنگیه؟ عشق چه رنگیه؟شایدم خودشون هم بلد نبودن که یاد بدن!!!!
ودر نسل ما هم داستهای کلیله و دمنه را یاد دادند، که ماهم آن درس ها را فقط در در دنیای حیوانات در ذهن فسیل شده خود به یادگار نگهداشتیم و لی آن حکایتهای سرشار از دانش وحکمت هم ،درسی برای انسان شدن مان نشد که نشد....
عیب کار کجاست؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

میگن و روی دیوارهای مدارس می نویسن که : شما کودکان،مردان آینده ساز کشورمان هستید.

من ونسل من وضعیت موجود را ساخته و تحویل شما دادیم.کودکان امروز که شاگردان من و نسل من هستند، آینده را چگونه خواهند ساخت ،الله اعلم !!!

 هرکه را در سر نباشد عشق یار      گو بر او پالان و افساری بیار

 اندرین ویرانه پر وسوسه                دل گرفت از خانقاه و مدرسه

 نه ز خلوت کام جستم نه ز سیر            نه ز مسجد طرف بستم نه ز دیر

 عالمی خواهم از این عالم بدر             تا بکام دل کنم خاکی بسر

                                        (شیخ بهائی)

  
نویسنده : نبضگیر ; ساعت ۱٠:٤٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٠ آبان ۱۳٩۱
تگ ها :