از برلین تا بناب

خاطرات یک پزشک

قسمت 3 " کوه به کوه نمی رسه،آدم به آدم میرسه

 

به نام حضرت دوست که جلا دهنده دلها اوست

 

 

منم که دیده به دیدار دوست کردم باز

چه شکر گویمت ای کار ساز بنده نواز

نیازمند بلاگو رخ  از غبار مشوی

که کیمیای مراد است خاک کوی نیاز

زمشکلات طریقت عنان متاب ای دل

که مرد راه نیندیشد از نشیب و فراز

(حافظ)

 

 

سلام بر دوستان و یاران همدل و همراهم.

عزیزانی که از اول این محفل خاطره گوئی با ما همراه بودند،باید به خاطر داشته باشند،که در دوران دانشجوئی در آلمان چطور شد که تصمیم گرفتم به همراه 6 تن از دوستان دانشجو به حج تمتع مشرف شوم. شرح مفصل آن سفرنامه را قبلا براتون نقل کرده ام،دیگه تکرار نمی کنم.ولی یک اتفاق دیگری که درمدینه رخ داده بود و فرصت نشد براتون ُتعریف کنم ،امشب براتون نقل می کنم.

جونم بهتون بگه، داشتم از هتل محل اقامتمان به طرف مسجد النبی می رفتم،که از روبرو جوانی را دیدم ،که در خلاف جهت ما در حالی که دست جوانی حدود 30 یا 35 ساله را گرفته بود سریع میرفتند. قیافه اش خیلی آشنا بود،به چهره اش دقیق شدم و زود شناختمش.رفتم بسویش سلامی دادم و گفتم: حَجِّهُم مَقبول حاجی. منو میشناسی. با حالتی خسته و عصبی جوابم را به احترام داد،گفت: نه به خاطر نمی یارم . شما؟ خودمو معرفی کردم و گفتم: دوست دوران سربازی درپادگان شیراز رسته ی اوردناس باهم بودیم. بلافاصله شناخت .

 پس ازده یا یازده سال دگر بار یک دوست نازنین را آنهم کجا! در مدینه منوره می دیم.

 

"منم که دیده به دیدار دوست کردم باز.."

 

پس ازاحوالپرسی،گفت عجله دارم باید برم مشکل این آقارا،که همراهش بود حل کنم. گفتم جریان چیه؟ چرا اینقدر مضطرب هستی؟ با تاسف وآهسته در گوشم گفت: این آقا از یک دست فروش افغانی که در کنار پیاده رو بساط پهن کرده بود، یه پیرهن دزدیده. حالا برای اینکه، افغانیه به شُرطه ها شکایت نکنه و کارش به قطع دست نرسه، می برمش که یه جوری رضایتشوجلب کنم. وگرنه خیلی آبرو ریزی میشه. گفتم : خدا خیرت بده. این کارتو خودش ثواب یک حج رو داره. برو خدا پشت و پناهت.

موندم معطل.عجب حاجی های داریم ما!! آمدیم خانه خدا،به زیارت رسولش ، درست درشهر نبی دزدی !! آنهم یه دله دزدی !! آنهم از یک دستفروش افغانی !! سبحان الله !!! مات و مبهوت و سرگردان میرفتم،تا اینکه خودمو در مقابل حرم رحمت للعالمین رسول الله (ص) دیدم.

السلام علیک یا رسول الله.. شرمنده ایم یارسول الله ..زبانم بند اومده بود، نمی دانستم چه بگویم... عبادت و زیارت بی معرفت چنین باشد،خرواری به خر دلی...

 

الهی !

تن به سوی کعبه داشتن چه سودی دهد، آنکه را دل به سوی خداوند کعبه ندارد؟

 

پ.ن :

 

دوستم سید محمد رضا راچند دقیقه ای بیشترنتونستم ببینم و فرصتی هم نشد که ازش آدرسی، تلفن تماسی بگیرم. تا اینکه بعد از چندین سال ،یعنی پس از برگشتم به ایران  در اخبار سیمای ایران دیدم که ازش بعنوان استاندار تهران مصاحبه می کنند. بعد هم رئیس ثبت احوال کل کشور شد.وقبل از آنهم در پست های مهم مدیریتی مشغول بوده. از طریق دوستان دیگر تونستم تلفن تماسی بگیرم. و هرازچندگاهی تماس تلفنی داشتیم. تا اینکه پس از 29 سال از آخرین دیدارمان در مدینه  یه روز اومد تبریزو با من تماس گرفت، رفتم هتل شهریار دیدنش و با اکیپی که اومده بود رفتیم دهکده ی توریستی کندوان در نزدیکی اسکو. و کلی از گذشته ها و دوستان مشترک صحبت کردیم. پرسیدم بازم رئیسی؟ گفت: دو سال پیش ، بین  صلاتین (مغرب و عشا )از دفتر ریاست جمهوری (احمدی نژاد) زنگ زدند،که دیگر از فردا سرکار نیا. حالا کارم اینه که با نوه هایم بازی کنم. بعد خطاب به دوستان همراهش گفت: این دوست ما سید همون زمان سربازی می گفت:من به رشته مهندسی مکانیک علاقه ای ندارم،کار با ماشین بی روح لذتی نداره. دوست دارم پزشک شم،برم روستا ها ،شهرهای کوچیک ودرد مردمو درمان کنم. و روی عقیده اش واستاد و رشته تحصیلی شو عوض کرد و شد پزشک.و حالا دور از زادگاهش تهران ،در مناطق محروم خدمت می کنه. منم گفتم: این آقاسید محمد رضا هم ازهمون دوران مدرسه و سربازی دوست داشت رئیس بشه و به کارهای اجرائی علاقه داشت و منشی گروهان بود و بلاخره هم به ریاستهای مختلفی رسید.دوستم جواب داد: نه دیگه حالا نوه هایم رئیس من هستند.و من مطیع اوامر آنها.وهمه زدند زیر خنده...

 

تا درودی دیگر بدرود.

  
نویسنده : نبضگیر ; ساعت ٧:٠۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٥ دی ۱۳٩٢
تگ ها :