از برلین تا بناب

خاطرات یک پزشک

" آنان که طلبکار خدایید .. "

 

به نام حضرت دوست که هرچه داریم از اوست

 

 

آنان که طلبکارِ خدایید! خدایید.

حاجت به طلب نیست،شمایید،شمایید

چیزی که نکردید گم،از بهر چه جوئید؟

کس غیر شما نیست،کجائید،کجائید؟

در خانه نشینید و مگردید به هر در

زیرا که شما خانه و هم خانه خدایید

ذاتید و صفایید گهی عرش و گهی فرش

در عین بقایید و مبرا زفنایید

(مولانا)

 

سلام بر یاران و عزیزان جانِ محفل چهارشنبه شبهایمان

به مناسبت نمایشگاه کتاب که امروزها برقرار است، باز به معرفی همان کتاب ارزشمند " رقص زندگی" به قلم اهل دل جناب مسیحا برزگر. می پردازم ،و با هم صفحاتی از آنرا مروز می کنیم. امیدوارم که شما هم لذت ببرید.

 

........وقتی به دریا نگاه می کنی،"

موج هایی را میبینی که بر می خیزند و فرو می نشینند.

می توانی به این موج ها صفتِ بزرگ و کوچک،قوی و ضعیف،زیبا و زیباتر ویا هر صفتِ دیگری بدهی.

می توانی موجی را در لحظه ی تولد یا مرگ ببینی. مثلا بگویی:

این موج تازه متولد شده است. ویا این موج ، دارد می می میرد.

این صفت ها، همه، شاملِ بُعدِ تاریخی موج ها می شوند.در زمینه ی بُعدِ تاریخی، ما همواره متوجه تولد و مرگ،قدرت و ضعف،زیبائی و زشتی و آغاز و پایانِ چیزی هستیم.

اگر عمیق تر نگاه کنیم، خواهیم دیدکه موج ها همان دریایند.

ممکن است موجی به دنبالِ کشفِ حقیقتِ خود باشد.او ممکن است از ترس و عقده هایش رنجور باشد. او ممکن است بگوید:

من به بزرگی آن موج نیستم. به من ظلم شده است. من به زیبایی موج های دیگر نیستم. من به دنیا آمده ام و روزی نیز خواهم مُرد.

ممکن است موج، ار این اندیشه ها،در رنج و اضطراب باشد. اما موج اگر نیک بنگرد و دریای چسبیده به خود را لمس کند، خواهد دانست که او چیزی نیست،مگر دریا.

بدین سان، رنج ها و اضطراب های موج به پایان می رسد.

دریا فارغ از تولد و مرگِ موج هاست. دریا فارغ از بزرگی و کوچکی و زشتی و زیبایی و قدرت و ضعف است.

این صفت ها، ترجمانِ حالِ امواج هستند، نه دریا.

این صفت ها، به دریا نمی چسبند.

ذاتِ ما، با تولد و مرگ بیگانه است. برای فهمِ ذات و حقیق مان،

لازم نیست به جایی برویم. لازم نیست موج به دنبالِ دریا بگردد. زیرا موج خودِ دریاست.

برای یافتنِ خدا نباید جایی را گشت. به تعبیرِ زیبای مولانا جلال الدینِ رومی:

آنان که طلبکارِ(درجست و جوی) خدایید! خدایید.

حاجت به طلب (و جست و جو) نیست،شمایید،شمایید.

تو همان هستی که در جست و جویش می باشی.

تو پیشاپیش، همان هستی که دوست داری بشوی.

ممکن است به موج بگویی:

ای موجِ عزیز! تو دریا هستی. لازم نیست به دنبالِ دریا بگردی.حقیقتِ تو، از حقیقتِ دریا مُنفک نیست.حقیقتِ تو نه به دنیا می آید و نه می میرد.

ای عزیز! خود را جای موج بگذار. تو نیز دریایی و آغاز و پایانی نداری. با چنین بینشی ست که می توانی رهایی را تجربه کنی و بند های ترس و اضطراب را بُگسلی.

این نگرش، به ما کمک می کند تا بدون ترس و اضطراب زندگی کنیم و بدونِ حسرت بمیریم.اگر اندوهگین هستی، اگر عزیزی را از دست داده ای،اگر از مرگ و فراموش شدن می ترسی،این نگرش را مرور کن و آن را به واقعیتِ زندگیت تبدیل کن.

بدین سان، می توانی با نگاهِ روشنِ عارفان، به ابرها،باران،گل ها،حباب ها،خویشان و فرزندان،کوه و دشت و رودها نگاه کنی.

این نگرش ، می تواند تورا ، از ترس ها و اضطراب ها،غم ها و رنج هایت برهاند.

آنگاه، به آرامشی اهورایی،‍‍ ژرف و بی کرانه دست می یابی.

آنگاه، سخت ترین حوادث نیز، ردّی از خود بر جانت نمی گذارد،بلکه فقط لبخندی بر لبانت می نشاند..........

................. "

الهی

تا حال تورا پنهان می پنداشتم و حال جز تورا پنهان می دانم.

(علامه حسن زاده آملی)

  
نویسنده : نبضگیر ; ساعت ۱:۱٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳٩٢
تگ ها :

" رقص زندگی ، به رسم یادبود "

 

به نام حضرت دوست که هرچه داریم از اوست

 "زندانی‌ام، تمام

 آن سوی میله‌های جهل  طفلی نشسته بود، با موهای براق و چشمانی سیاه

 در صدایش "طرب مولانا" در نگاهش "خرد فردوسی" و در دستش " پرچم ایران" .

می گفت: می برندش هردم به محبسی ، در کنج کنج این دیار....”

 

 

سلامی دگر بار بر عزیزان و همراهان همدل محفل چهارشنبته شبه هایمان.

چندی پیش در محضر چند تن از اساتید ، همکاران فاضل و دانشمندم بودم،وچون سنت دوران دانشجوئی از محضرشان بهره ها بردم. یک جمع علمی فرهنگی و ادیبانه با فضائی عارفانه همراه بود. در این محفل یکی از اساتید اهل دل و معرفت کتابی به نام " رقص زندگی " به قلم " مسیحا برزگر" به رسم یاد بود به این حقیر هدیه کردند.

این کتاب را که واقعا یک " رقصی " ست زیبا از "زندگی" خواندم، نه ! نخواندم بلکه به تعبیر استادم " بلعیدم" . دریغم آمد که این کتاب را به شما معرفی نکنم. و حال قسمتی از کتاب را برای شما نیز می خوانم ،امید است که مقبول افتد.

" مادر بیمار مردی،در حال مرگ بود.آن مرد پولی برای تهیۀ دارو نداشت.ناچار دارو ها را دزدید. اورا گرفتند و مجرمش خواندند. او مجرم نبود. او در جامعه ای مجرم زندگی می کرد.

اورا گرفتند و به سه سال زندان محکومش کردند.او جوان بود و ساده. او را

به سلولی انداختند که در آن چهار نفر از قاچاقچیان و جانیانِ خطرناک زندانی بودند. در آن سلول هزاران بلا به سرِ او آوردند و دستِ آخر هیولائی را تحویلِ جامعه دادند.

جامعه نیز شانِ گمشدۀ اورا به او باز نگرداند.هم جا او را مجرم و خطرناک تلقی کردند.او سابقه دار بود و کسی به او کار نمی داد.هیچکس به او پناه نمی داد.آنگاه جامعه او را،همچون گربه ای در گوشه ای بن بست، گیر انداخت و وادارش کرد پنجول بکشد و دست به جنایتی بزرگ بزند.

 

من به آکاهی و روشن شدگی انسان معتقدم. باید جانِ آدم ها را روشن کرد.تا این اتفاق مبارک نیفتد، جرم و جنایت نیز همچنان باقی خواهد بود.همۀ جنایت ها زادۀ جهلِ آدمی اند.

از آگاهی انسان، جز خوبی و پاکی و زیبائی زاده نمی شود. پشیمانی کفایت نمی کند. انسان باید روشن شود.

آیا ندامت، همان مکافاتِ عادلانه ای نیست ،که به دستِ با کفایتِ قوانین تان جاری می شود؟ و مگر نه آن است که شما خواستار اجرای عدالت هستید؟ با وجود این، نه می توانید بارِ ندامت را بر دوشِ بی گناه بگذارید و نه می توانید زنگِ آن را از آیینه ی دلِ گناهکار بزدایید.

تلاش برای تحمیلِ ندامت،موجب افزایشِ قساوتِ قلبِ خطاکار می شود.اصولا خوبی ها را نمی توان به کسی تحمیل کرد. خوبی ها را باید در روشنائی به نمایش گذاشت.همین کافی ست.

 

ای شُمائی که پی فهم عدالتید:

اگر اعمالِ مردمان را در روشنای نیمروزِ بصیرت ننگرید،پس چگونه توفیقِ فهم عدالت را خواهید داشت؟تو نمی توانی با خواندنِ یک صفحه از صفحاتِ وسطِ یک رُمانِ قطور،در بارۀ کل آن رمان قضاوت کنی!

چگونه می توان با صِرف دیدنِ یک عمل و رفتار از کسی،در بارۀ او قضاوت کرد؟تو حتی نمی توانی تمامیتِ خویش را ببینی و ارزیابی کنی.چگونه ممکن است بتوانی دیگران را ببینی و در بارۀ وجودآنها قضاوت کنی؟

ابتدا از خویشتن شروع کن. هرچه بیش تر خود را بشناسی،نسبت به دیگران شفقتِ بیش تری نشان خواهی داد.روزی که خود را تمام قد در آیینه ی  مراقبه به تماشا بنشینی، آن روز در خواهی یافت که گناهکار و قدیس،دو روی سکهِ نمایش زندگیِ مایند.

هیچ کس ذاتا حقیر نیست. هیچ کس ذاتا متعالی نیست. ما همه پاره های یک کل ایم.اگر کسی خطایی کند،همۀ ما در انجام آن خطا،سهیم هستیم. شکستِ بشریت،شکستِ همۀ ماست.پیروزی بشریت،پیروزی همۀ ماست.

اگر در جامعه ی بشری کسی روشن شود، رایحه ی آن روشنایی را همگان استشمام خواهند کرد. ........."

 

الهی!

در سر آب دارم، در دل آتش

در باطن ناز دارم در ظاهر خواهش

در دریایی نشستم که آنرا اکران نیست .

بجان من دردی است که آنرا درمان نیست.

(خواجه عبدالله انصاری)

 

تا محفلی دیگر و درودی دیگر بدرود.

  
نویسنده : نبضگیر ; ساعت ۱۱:٥٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٤ اردیبهشت ۱۳٩٢
تگ ها :