از برلین تا بناب

خاطرات یک پزشک

" گوشی همراه "

 

 

به نام حضرت دوست که هرچه داریم ازاوست

 

ای صاحب کرامت شکرانه سلامت

روزی تفقدی کن درویش بی‌نوا را

آسایش دو گیتی تفسیر این دو حرف است

با دوستان مروت با دشمنان مدارا

در کوی نیک نامی ما را گذر ندادند

گر تو نمی‌پسندی تغییر کن قضا را

هنگام تنگدستی در عیش کوش و مستی

کاین کیمیای هستی قارون کند گدا را

(حافظ)

دقایق آخر کار در مطبم بود،که با گوشی همراهم با نصاب و تعمیرکار کولر قرار می گذاشتم که امشب بیاد کولر آبی منزل مان را سرویس کنه،که منشی وارد شد و گفت :

"آقائی اومده ،میگه....... " هنوز حرف منشی تموم نشده بود ،که خود همون آقای محترم منشی را زد کنار و گفت:

"سلام آقای دکتر ! منشی میگه دارید تشریف می برید ،خواهش می کنم ده دقیقه ای صبر کنید،همسرم کمر درد شدیدی داره ،حالش خوب نیست. به خدا ثواب داره ،  اونو ویزیت کنید بعد برید. " .

 مکالمه تلفنی با گوشی همراه را تمام کرده و گفتم :

 "همین حالا با کسی قرار گذاشتم ، باید برم. دیرم شده." خیلی اصرار کرد،گفتم : "باشه، اگه واقعا ده دقیقه طول می کشه، منتظر می شم. برید بیمارتان را بیارید. ولی خوا هش میکنم سریع."

آن مرد متوسط القامه و حدود 40 ساله سریع رفت که مریضش اش را که همسرش باشه بیاره. و منشی هم خداحافظی کرد و رفت.منهم مشغول جمع کردن وسائلم شدم، که بعد از ویزیت سریع برم منزل.

بر خلاف انتظارم آن مرد با بیمارش خیلی زودتر از انتظارم آمد. چون غالبا وقتی میگن ده دقیقه ای میائیم ، یه ساعتی طول می کشه. بیمار را پس از شرح حال گرفتن معاینه کرده و برایش نسخه ای نوشتم و توصیه های لازمه را دادم. و هنگام پرداختن حق ویزیت پول کم داشتند. مرد گفت: "آقای دکتر میرم عابر بانک همین الان پول ویزیت را میارم." گفتم : "قابلی نداره ، من دارم میرم دیرمه، بعدا هم می توانید بیارید." گفت:

"نه شرمنده شدم . همین حالا براتون میارم." و سریع و با عجله از اطاق معاینه خارج شد و همسرش هم با آن حالت لنگان که آمده بود، با قامتی راست و سرحال ،تشکر و خداحافظی کرد و پشت سر شوهرش بیرون رفت. پیش خودم گفتم خدا را شکر. داشت باورم می شد که انگار واقعا دستای من شفاست.چون لنگ لنگان و با پشتی خمیده آمد و هنوز داروهای تجویزی را نخورده ،خوب شد و راست راست بیرون رفت.

در هرحال ده دقیقه ای صبر کردم که برگرده ، تا داروهای تجویز شده را کنترل کنم ،که آیا داروخانه درست داده یا نه ! و در ضمن پول ویزیت را هم دریافت کنم. ولی خبری ازش نشد،که نشد. لباسم را پوشیده و کیفم را برداشته و طبق معمول درب و پنجره ها را بسته و چراغ را خاموش و درب مطب را قفل کرده و رفتم.

جلوی آسانسور که رسیدم، یادم افتاد که گوشی همراه هم درمطب جامونده بلافاصله برگشتم مطب. ولی هرچی گشتم گوشی را پیدا نکردم. از گوشی ثابت مطب به همراهم زنگ زدم. تا صدایش را در گوشه ای از مطب شنیده و پیدایش کنم. همراهم زنگ می خورد ولی صدایش شنیده نمی شد. تازه دوزاریم افتاد که ای دل غافل گوشی ام را باید همین آخرین مریض از روی میزم برداشته و رفته.چون وقتی او داخل می شد،داشتم با گوشی ام حرف میزدم. وبعد روی میز گذاشتم،احتمالا وقتی داشتم ،بانویش را معاینه میکردم،اوهم از فرصت استفاده کرده و از روی میز برداشته.

دوربین مدار بسته چون در اطاق معاینه کار گذاشته نشده ، یعنی قانونا ،شرعا و عرفا نمیشه چنین کاری را کرد.چیزی ثبت نشده بود و آنچه در اطاق انتظار  و راهرو تا آسانسور از اوثبت شده بود،چیز خاصی را ثابت نمی کرد . واین دومین اتفاق در عرض یک ماه است که در مطبم رخ میده،خدا سومی اش را بخیر کنه!!!

آدم های خوب و  آدمهای بد،از هم جدا نیستند. جایی در اعماق تاریک زمین،ریشه های آنها به هم می پیوندد. بنابراین،نباید ذرختان بی بر را سرزنش کرد. شاید به اندازه ی کافی آب به درخت نرسیده و در نتیجه، درخت نتوانسته میوه ای تولید کند. میوه ها که از آسمان نمی آیند، آنها به آب محتاجند.

الهی

درشگفتم از کسی که غصُه ی خودش را نمی خورد و غصُه ی روزی اش را می خورد.

پ. ن. :

در هرحال گوشی همراه هم رفت و هنوزم که هنوزه ازش خبری نیست. البته گوشی ام،گوشی گرانقیمتی نبود.ولی اطلاعاتی که توش داشتم با ارزش بود و از همه مهمتر تلفن دوستان و عزیزانم را همه را از دست دادم . امروزه روز هم که حافظه ای برای آدم باقی نمونده ،تا تلفن ها را در حافظه ام نگهدارم. لذا از همینجا از تمام دوستانم که به وبلاگم سری میزنند ،خواهش میکنم اگر پیامکی می فرستند ،نام خود را نیز قید کنند ،تا بدانم این موهبت از طرف چه عزیزی بوده و یا تماسی بگیرند،تا در لیست مخاطبین این گوشی جدید ساده ام  ، ذخیره شود.

متشکرم.

  
نویسنده : نبضگیر ; ساعت ۱٠:٢۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳٠ امرداد ۱۳٩٢
تگ ها :