از برلین تا بناب

خاطرات یک پزشک

" کوه به کوه نمیرسه،آدم به آدم میرسه " 1

به نام حضرت دوست که هرچه داریم از اوست

 


ای عاشقان، ای عاشقان، آنکس که بیند روی او 
شوریده گردد عقل او، آشفته گردد خوی او 

معشوق را جویان شود، دکان او ویران شود 
بر رو و سر پویان شود، چون آب اندر جوی او 

در عشق چون مجنون شود، سرگشته چون گردون شود 
آن کو چنین رنجور شد، نایافت شد داروی او 

 

 


سالروز حضرت مولانا را بر شما هم محفلان همدل و همراهم تبریک میگم،امیدوارم که از مثنوی معنوی او که قرآ ن ثانی است ،بهره ها بریم .

 

واما یه خاطره ی جدید براتون نقل کنم.

 غالبا پزشکان غیر از ویزیت در مطب،گاهی همسایگان و دوستان را نیز در صورت لزوم خارج از وقت ویزیت در مطب، وقت و بی وقت  در  منزل شخصی خود ویزیت می کنند، خب ا دب حکم می کنه که به درد شان رسید و در حدِ امکاناتِ منزل خدمات پزشکی را ارائه داد.و همینطورحد اقل با چای و میوه و اگر شیرینی در منزل وجود داشت پذیرائی کرد. خب حق همسایه را باید به جا آورد . این امریست طبیعی.

اگرموردِ همسایه اورژانسی باشه ، اخلاق پزشکی حکم می کند که اگر در خوابِ شیرین هم باشی و خوابِ شیرین را هم ببینی، باید خود را از بسترگرم نیز کند و به کمک بیمار شتافت.

این ویزیت های افراد محله در طول تمام عمر طبابتم بارها و بارها اتفاق افتاده، واز هر کدام خاطرات شیرینی داشته ام. ازجمله :

یه روز از روزا " دل آرام" ام  امر فرمودند:

  یکی از همسایگان به نام خانم " متین"که از دوستان جلسات دوره ای خانم هاست ، شدیدا از کمر درد رنج می بره، شنیده که تو ، آقای " کرامتی " همسایه واحد طبقه ی زیرین ما را درمان کرده ای، دلش می خواد ا و را هم ویزیت  و درمانش کنی . ولی چون نمیتونه چهار طبقه آپارتمان ما را ازپله ها بالا بیاد، باید بریم خونه ی آنها . خونشون دور نیست. ته همین کوچه ی ما ست .

گفتم: امر، امر شماست .

کیف طبابت ام و لوازم لازمه را برداشتم وباهم رفتیم ،منزلِ دوستِ " دل آرامم " .

پس از سلام و احوالپرسی و دیدن آزمایشات وعکسهای رادیولوژی و نسخ تجویز شده توسط همکاران و اساتید بزرگوار ، شروع کردم به معاینه.

پس از معاینه توسط همسرشان پذیرایی شده ، ودر ضمن مشغول صحبت کردن از این در وآن در شدیم. حین صحبت احساس کردم این خانم بیمار که تقریبا هم سن و سالِ من بود ،و همینطور همسرشان چهره اشان آ شنا به نظر می رسه .ولی هرچی فکر می کردم این زوج را کجا دیده ام،به یاد نمی آوردم. تا اینکه صحبت از تحصیلات شد. خانم همسایه خانم " متین"در انیستیتو تکنولوژی تبریز مکانیک خوانده بودند. این را که گفت ،یادم افتاد،که با این خانوم یک زمانی همکلاسی بوده ام.

و همسرشان نیز آن زمان یعنی سال 1348 مربی کارگاه ما بودند. که در سال دوم تحصیلی رشته مکانیک باهم ازدواج می کنند.

وقتی من هم خودمو معرفی کردم و گفتم با هم همکلاسی بوده ایم. ایشان هم یادشون آمد.و شروع کردیم از خاطرات مشترک دوران تحصیلی صحبت کردن. همسرشان یعنی استادمان ازم پرسید : شما که مکانیک می خونید پس چطور شد از پزشکی سر درآوردید؟

مختصری برایشان داستان زندگیم را شرح دادم و گفتم بهتره به وبلاگم مراجعه کنید ،که مفصل در آنجا شرح داده ام.( بدین طریق از فرصت استفاده کرده و وبلاگم را هم تبلیغ کردم چشمک) .

 

کی می تونست فکر کنه ، منه دانشجوی مکانیک در سال 1348 در تبریز،پس از 41 سال در سال 1389 بعنوان یک پزشک، دانشجوی همکلاسی مکانیک ام را بعنوان بیمار در منزلش ویزیت کنم. بله واقعا درسته که میگن " کوه به کوه نمیرسه ، ولی آدم به آدم میرسه. "

 

الهی !

در شگفتم از آن که کوه را می شکافد تا به معدن جواهر دست یابد و خویش را نمی کاود تا به مخزن حقایق برسد.

(علامه حسن زاده آملی)

 

تا نقل خاطره ای دیگر بدرود

  
نویسنده : نبضگیر ; ساعت ۸:٠٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٠ مهر ۱۳٩٢
تگ ها :