از برلین تا بناب

خاطرات یک پزشک

" قسمت دوم کوه به کوه نمی رسه، آدم به آدم می رسه "

 

 به نام حضرت دوست که هرچه داریم از اوست

 

 من و زندانبان هر دو در زندانیم

من از میله های زندان به روشنایی می نگرم و او به تاریکی

(قطعه شعری از زکریا تامر)

 

 سلام بر دوستان محفل خاطره گوئی چهارشنبه شب هایمان. در این شبهای طولانی و سرد و برفی آخرین روزهای پائیزی و در آستانه شب یلدا ،می خوام خاطره ای دیگر از دوران دانشجوئی در آلمان را براتون تعریف کنم.

واما قبل از تعریف خاطره ، در گذشت آزاد مرد تاریخ معاصر نلسون ماندلا را به شما همراهان همدل و تمام آزاد اندیشان و صاحبدلان تسلیت می گم و امیدوارم که همه اسرا ، آزاد گشته و از آن مهمتر دلهای اسیر و زندانی کینه و انتقام نیز رهایی یافته و مالامال از عشق و محبت و آزادمنشی گردد.

 واما جونم بهتون بگه، داشتیم با چند تن از دوستان دانشجو از سمیناری از هامبورگ به طرف برلین برمی گشتیم. سمینار خوبی بود از همان سمینارهای سالانه دانشجویان که قبلا براتون تعریف کرده بودم. سخنرانانی که بیادم میاد، پروفسور فلاطوری رئیس دپارتمنت اسلام و شرق شناسی دانشگاه کلن آلمان، سید محمد خاتمی امام جماعت وقت مسجد هامبورگ ،پروفسور محمد مجتهد شبستری،امام جماعت سابق مسجد هامبورگ، دکتر سروش ، دکتر خسروشاهی سفیر وقت ایران در واتیکان و حجتی کرمانی بودند. سمینار پر باری بود، بهر حال سمینار تموم شد و ما راهی خانه هایمان در برلین شدیم.

راننده ماشین من بودم،به تازگی یه فولکس از اون مدلهای قدیمی "لاک پشتی "، به قیمت 200 مارک خریده بودم. و یه دوست آلمانی داشتم که مکانیک ماشین بود ،ماشین قراضه را برام حسابی تعمیر کرد تا تونستم معایه فنی را گرفته و مجوز استفاده بمدت دوسال را بگیرم . و از طرفی به تازگی تصدیق رانندگی را در آلمان گرفته بودم. ولی خب رانندگیم به نظر دوستان خوب بود، که جرات کرده بودند،سوار ماشین عتیقه ی من و راننده ی مبتدی اش بشن. و آنهم در اتوبانهای آلمان که همه مثل برق ازم سبقت می گرفتند.

دوستان در حال بحث پیرامون مسائل مطرح شده در سمینار بودند، ومنهم چشمم به راه دوخته بود و آهسته از دست راست جاده میراندم، که متوجه شدم ،جوانی تقاضای کمک و احتمالا بنزین می خواست. آنهم در جاده مخصوص آلمان شرقی ( اونموقع هنوز دو آلمان یکی نشده بود. )

به دوستان گفتم، این جوان کمک میخواد نگهدارم؟ یکی از بچه ها گفت نه! اینجا آلمان شرقیه،خطرناکه ممکنه تله باشه. یکی گفت نه انگار دانشجوست ، به عربها شبیه.

سرعت کم خود را ، کمتر کردم و کنار جاده کمی جلوتر از ماشین او که اونهم فولکس ولی مدل گلف بود نگهداشتم. توی آینه دیدم که با یه ظرف برای گرفتن بنزین داره ،سریع بطرف ما میدوه. سر شو از شیشه تو کرد و به زبان آلمانی گفت:

 سلام خسته نباشید، فکر کنم بنزین تموم کرده باشم،ممکنه به من کمی بنزین بدید تا خودمو به اولین پمپ بزین برسونم؟

من لبخندی زدم و به فارسی گفتم: اگه بگی من کی ام ،اونوقت بهت بنزین می دم.

چهره سبزه رو و خسته اش را درهم کشید و به فارسی جواب داد: رفیق ! یعنی چی؟  از رفیق گفتنش فهمیدم این دوست قدیمی ما از رفقای چپی ست چون کمونیست ها بهمدیگر رفیق می گفتند.

گفتم: مگه شما بچه ی آبادان نیستی ؟ گفت :چرا هستم. گفتم مگه بابات سرگرد ارتش نبود.؟ گفت : درسته .گفتم: مگه در دبیرستان فارابی کرج درس نمی خوندی؟ گفت : بله. گفتم : مگه در ردیف دوم نمی نشستی؟ و بدستور مبصر کلاس ،به خاطر شیطنت از من پس گردنی نمی خوردی؟ کم کم چهره عبوس و خسته اش به چهره ی متعجب برگشت. گفتم مگه اسمت هوشنگ نیست ؟ گفت : بله درسته .گفتم منو نشناختی؟ گفت: والا موندم معطل تمام اطلاعاتی که دادی درسته. ولی تو؟ گفتم خِنگ خدا هنوزم خِنگی ! من سیّدم ، سیّد .

یه دفعه یک جیغی از شادی کشید و بغلم کرد و گفت: ای پدر سوخته . تو اینجا چه میکنی؟ گفتم: خب راست میگن کوه به کوه نمی رسه،ولی آدم به آدم می رسه. حالا  هرچند بنا بود اگه بگی من کیستم،  بهت کمک کنم. و به خنده گفتم :ولی این برادر  به این رفیق کمونیست با مرام کمک میکنه.

بنزین بهش دادم،ولی باز افاقه ای نکرد، باز ماشینش متوقف شد. تا اینکه یه آْلمانی از آلمان شرقی در مسیر مان گفت: این مشکل باطری داره ،باطریش شارژ نمیشه. بهتره شما باطری هایتان را عوض کنید. تا به مقصد برلین برسید . این رفیق باید باطری اش را  در برلین عوض کنه.

همین کار را کردیم. این دوست قدیمی دوران مدرسه ای ما بخاطر امرار معاش می رفت هامبورگ و یه ماشین قراضه می خرید و بعد از تعمیر و گرفتن معاینه فنی در برلین می فروخت.

خلاصه در طول راه بحث سیاسی و ایده ئولوژیک سمینار به سمت خاطره گوئی دوستان از این نوع دیدار های دوستان قدیمی برگشت ، تا اینکه رسیدیم برلین.

 

الهی

به فضلت سینه ی بی کینه ام ده ، و به جودت شرح صدرم عطا فرما .

 

 

  
نویسنده : نبضگیر ; ساعت ٧:٢٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۱ آذر ۱۳٩٢
تگ ها :