از برلین تا بناب

خاطرات یک پزشک

"از خدا صدا نمی رسد "

 

به نام حضرت دوست که هر چه داریم ازاوست

 

 

دوست عزیزی از محفل خاطره گویی چهارشنبه شب هایمان بدون نام بردن از اسم شریف شان، در آخرین خاطره ام " چشم برزخ بین" ، سئوال نمودند که : " چرا دیگه نمی نویسید؟ "

 

از شما چه پنهون مدتیست شدیدا دلم گرفته، و قلم یارای نوشتن را ندارد ،و حافظه ام خاطره ای دلنشینی را بیاد نمی آورد، و این پرسش شما منو به یاد دوران جوانی ام انداخت ، هروقت دلم می گرفت سروده ی " از خدا صدا نمی رسد " از فریدون مشیری را زمزمه می کردم.

هرچند دلم نمی خواد موج منفی ایجاد کنم. ولی این بار به خاطر دل شکسته ام منو ببخشید:

حالا اگه دوست دارید به این شعر فریدون مشیری به یاد دوران خاطرات تلخ جوانیم گوش دهید:

 

از خدا صدا نمی رسد


ای ستاره‌ها که از جهان دور
چشم‌تان به چشم بی‌فروغ ماست
نامی از زمین و از بشر شنیده‌اید؟
در میان آبی زلال آسمان
موج دود و خون و آتشی ندیده‌اید؟

این غبار محنتی که در دل فضاست
این دیار وحشتی که در فضا رهاست
این سرای ظلمتی که آشیان ماست در بی‌تباهی شماست!

گوش‌تان اگر به ناله‌ی من آشناست،
از سفینه‌ای که می‌رود به سوی ماه،
از مسافری که می‌رسد ز گرد راه،
از زمین فتنه‌گر حذر کنید!
پای این بشر اگر به آسمان رسد
روزگارتان چو روزگار ما سیاه‌ست

ای ستاره‌ای که پیش دیده‌ی منی
باورت نمی‌شود که در زمین،
هرکجا، به هرکه می‌رسی،
خنجری میان مشت خود نهفته است!
پشت هر شکوفه‌ی تبسمی،
خار جانگزای حیله‌ای شکفته است!

آن که می‌زند صلای مهر،
جز به فکر غارت دل تو نیست!
گر چراغ روشنی به راه تست!
چشم گرگ جاودان گرسنه‌ای است!

ای ستاره، ما سلام‌مان بهانه است
عشق‌مان دروغ جاودانه است!
در زمین، زبان حق بریده‌اند،
حق، زبان تازیانه است!
وان که با تو صادقانه درد دل کند
های های گریه‌ی شبانه است!

ای ستاره باورت نمی‌شود:
در میان باغ بی‌ترانه‌ی زمین،
ساقه‌های سبز آشتی شکسته است
لاله‌های سرخ دوستی فسرده است
غنچه‌های نورس امید
لب به خنده وانکرده مرده است
پرچم بلند سرو راستی
سر به خاک غم سپرده است!

 

 

 


ای ستاره، باورت نمی‌شود:
آن سپیده‌دم که با صفا و ناز
در فضای بیکرانه می‌دمید
دیگر از زمین رمیده است
این سپیده‌ها سپیده نیست
رنگ چهره‌ی زمین پریده است!

آن شقایق شفق که می‌شکفت
عصرها میان موج نور
دامن از زمین کشیده است
سرخی و کبودی افق
دود و آتش به آسمان رسیده است!
قلب مردم به خاک و خون تپیده است!

ابرهای روشنی که چون حریر،
بستر عروس ماه بود،
پنبه‌های داغ‌های کهنه است!

ای ستاره، ای ستاره‌ی غریب
از بشر مگوی و از زمین مپرس.
زیر نعره‌ی گلوله‌های آتشین
از صفای گونه‌های آتشین مپرس
زیر سیلی شکنجه‌های دردناک
از زوال چهره‌های نازنین مپرس
پیش چشم کودکان بی‌پناه
از نگاه مادران شرمگین مپرس
در جهنمی که از جهان جداست
در جهنمی که پیش دیده‌ی خداست
از لهیب کوره‌ها و کوه نعش‌ها
از غریو زنده‌ها میان شعله‌ها
بیش ازین مپرس.
بیش ازین مپرس!

ای ستاره، ای ستاره‌ی غریب!
ما اگر ز خاطر خدا نرفته‌ایم
پس چرا به داد ما نمی‌رسد؟
ما صدای گریه‌مان به آسمان رسید
از خدا چرا صدا نمی‌رسد؟
بگذریم ازین ترانه‌های درد
بگذریم ازین فسانه‌های تلخ
بگذر از من ای ستاره، شب گذشت،
قصه‌ی سیاه مردم زمین
بسته راه خواب ناز تو،
می‌گریزد از فغان سرد من،
گوش از ترانه بی‌نیاز تو!

ای که دست من به دامنت نمی‌رسد
اشک من به دامن تو می‌چکد.

با نسیم دلکش سحر
چشم خسته‌ی تو بسته می‌شود
بی‌تو، در حصار این شب سیاه
عقده‌های گریه‌ی شبانه‌ام
در گلو شکسته می‌شود.
شب‌بخیر

یا سامع الاصوات ! اسمع صوتی

تا درودی دیگر بدرود

  
نویسنده : نبضگیر ; ساعت ٤:٢٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳٩۳
تگ ها :