از برلین تا بناب

خاطرات یک پزشک

نوستالژی

 

به نام حضرت دوست ،که هرچه داریم از اوست


از زندگانیم گله دارد جوانیم   شرمنده جوانی از این زندگانیم

گوش زمین به ناله من نیست آشنا   من طایر شکسته پر آسمانیم

 

چندی پیش گذرم افتاد به کرج،شهری که حدود ده سالی، نوجوانی و جوانی ام را اونجا گذرونده بودم. حدود سالهای بین 36 الی 1346 بود.

عزیزانی که خاطراتم را ،در این محفل چهارشنبه شبها ،از ابتدا دنبال کرده اند، باید بیاد داشته باشند،که دی ماه 88 بود که خاطراتی (بعنوان درشکه) از دوران زندگی در کرج را براتون تعریف کرده بودم.

حالا بعد گذشت 48 سال ،دگر بار گذرم به کرج افتاد. کرج کاملا برام بیگانه بود. انگار برای اولین بار این شهرو می دیدم. هیچ جارو نمی شناختم. اون موقع کرج ، یه میدون کوچیک و چهار خیابون اصلی داشت.خیابون شرقی میدان ،به طرف تهران می رفت ،که به خیابون تهران معروف بود،خیابون غربی میدون ،معروف به خیابون قزوین بود،که به قزوین می رفت،که یه مدتی در همین خیابون ساکن بودیم. خیابون شمالی چالوس نام داشت که می رفت به چالوس.و بلاخره خیابون جنوبی میدون مرکزی شهر به خیابون کشاورزی معروف بود که به دانشکده کشاورزی منتهی می شد.

 در ورودی کرج ( جاده قدیم کرج ،اونموقع اتوبان نبود)،یه پل قدیمی بود. درست بعد پل ،به سمت راست یه خیابون باریک خاکی بود که می خورد به محله ای به نام "حصار". که بیشتر سالهای اقامتم رادر کرج در این محله کوچیک گذرونده بودم،هم اون اول جاده سمت چپ کنار رودخونه پر آب کرج، دبستان و دبیرستان فارابی بود،که اونجا درس خونده بودم. رفتم داخل محله. غیر از دو سه تا خونه قدیمی همه خونه ها عوض شده بودن،از حمام عمومی خزینه دار سر خونم ،خبری نبود.خونه مون که باغ بزرگی بود و آخر باغ به رودخونه ی کرج می رسید،یادش بخیر،همیشه سرتاسر تابستون مثل ماهی توی رودخونه شنا می کردم،حالا این خونه تبدیل به یه مدرسه شده .چنار بزرگ جلوی خونمون که قطرش حدود 2متری می شد، در اثر آتش سوزی سوخته و توش خالی شده بود. بعدها یه بنده ی خدایی ،داخل تنه درخت کفاشی باز کرده بود. از اون چنار هم خبری نبود،با وجود اینکه سوحته بود. ولی باز سر سبز بود و میدون کوچلوی اطرافشو ،حسابی سایه می داخت و اهالی محل و ریش سفیدای  محله ،زیر سایه اش می شستند و باهم در مورد همه چیز بحث میکردن.

دیگه نه از اون درخت چنار قدیمی که نمیدونم عمرش چقدر بود خبری بود و نه از ریش سفیدای محله.هرچه به چپ و راست  محله نگاه می کردم هیچ نشانی وآشنایی از دوران نوجوانی و جوانیم را پیدا نکردم.

جوانی که منو می دید،که هاج و واج اینور اونور سرک می کشم و انگاردنبال گمشده ای هستم،ازم پرسید:

" حاجی ! دنبال کسی هستید؟ دنبال آدرس شخصی می گردید؟"

جواب دادم :"آره جانم، دنبال جوانیم، دنبال رد پائی از جوانیم  می گردم."

از زندگانیم گله دارد جوانیم  شرمنده جوانی از این زندگانیم

گوش زمین به ناله من نیست آشنا  من طایر شکسته پر آسمانیم

جوانک یه نگاهی چون عاقل بر سفیه ،به من نظری کرد و به سرعت راه خود گرفت ورفت.

هرچند هیچ اثری از دوسنان دوران نوجوانی و جوانیم را پیدا نکردم،ولی در عوض ،مدتیست در دنیای مجازی ، بادوستان فرهیخته و صاحب نظر و اندیشمند از اهالی کرج و سایر نقاط آشنا شده ام ، که از نظرات و تحلیلهای نکته سنج شان حذی می برم وافر.

الهی

شکرت که دوستانی فهیم در دنیای مجازی به من عطا کردی.

تا درودی دیگر بدرود.

  
نویسنده : نبضگیر ; ساعت ۸:٢۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢ اردیبهشت ۱۳٩٤
تگ ها :