از برلین تا بناب

خاطرات یک پزشک

از عاشورای خرداد 42 تا عاشورای 88

چند روز ایام تعطیلی تاسوعا وعاشورای حسینی (ع) را تصمیم گرفتم،جهت زیارت وسوگواری وهمینطور زیارت پدر،مادروتمام ارحامی که کالبدشان اسیر خاک است ، به قم بروم.عزیزانم مانع شدند،که به خاطر هفتم حضرت آیت الله منتظری ،جاده قم شلوغه وامنیت نیست،بهتره نری! ادب حکم می کرد،که حرف کوچکترهارو گوش کرد.وبجای قم ،تاسوعا و عاشورا را رفتم،به همان محله های قدیمی که در دوران کودکی در مراسم سوگواری حسین(ع) شرکت می کردم.خیابان خیام، آستانۀ مقدس حضرت سیدناصرالدین،بازار،مسجد آذربایجانیها در بازار،پامنار،چهارراه گلوبندک،خیابان بوذرجمهری وو...  . ودر ذهنم دفتر خاطرات تاسوعا وعاشورای سال 42 راورق میزدم.

پس از رحلت آیت الله بروجردی،شاه شروع کرد با مطرح کردن مصوبۀ انجمنهای ایالتی و ولایتی توسط دکتر امینی و بعد علم نخست وزیران وقت،زمینه سازی انقلاب سفید 6بهمن 41 را پایه ریزی کند. امام خمینی(ره)که آن زمان بیشتر به حاج آقا روح الله در بین مردم شناخته می شد.در واقع از آن زمان مبارزۀ علنی خود را علیه شاه شروع کرد.امام خمینی با دعوت مراجع وعلمای آن زمان به جلسات مشورتی در منزل فرزند آبت الله حایری،یا آیت الله گلپایگانی،بیانیه وتلگراف هایی به شاه ونخست وزیر میزدندو مخالفت خود ومراجع عظام را به برنامه های شاه اعلام می کردند.من آن زمان 12و13 ساله بودم، واز مضامین تلگراف ها و بیانیه ها سر در نمی آوردم.ولی با رفت آمد روحانیون مطرح آن زمان و نمایندگان امام وسایر مراجع به منزل پدر بزرگم که خود یکی از مجتهیدین به نام در تهران بود،متوجه بعضی از مسایل می شدم.در واقع ازآن زمان به بعد قورمه سبزی در مغز کوچکم بار گذاشته شد.که گهگداری بوش در میاد. آنچه برام در سن 13 سالگی ملموس بود، همان مراسم عزاداری بود که در همان محله هایی که اطراف خونمون بود،که براتون اسم بردم شرکت می کردم.پس از جریان حملۀ نیروهای دولتی به فیضیه در قم،نوحه ها در مراسم عزاداری هیـأتها وسینه زنیها رنگ وبوی سیاسی بخودگرفت.اونچه هنوز مقداریش یادمه،در نوحه ها می خوندیم، این بود:

 قم گشته کربلا    فیضیه قتله گاهست   خون جگر علماست  وا ویلا  وا ویلا......

 یا اینکه: خمینی خمینی خدا نگهدار تو    بمیرد بمیرد دشمن خونخوار تو  .....

 امام خمینی در پی یک نشستی با مراجع و علمای بزرگ قم و تهران پیشنهاد دادند که در منابر از جنایتهای شاه و اسراییل صحبت و مردم را از دیکتاتوری رژیم وفساد آن اگاه سازند.ساواک هم طی بیانیه ای از وعاظ خواسته بود که : 1-در منابر علیه شاه سخن نگویند.2- علیه اسراییل مطلبی گفته نشود.3-مرتب به مردم گفته نشود اسلام در خطر است وحرمت ماه محرم را نگهدارند.ولی در منابر وعاظ معروف وانقلابی راجع به مسایل روز صحبت می کردند. من اکثرا به مسجد آذربایجانیها در بازار می رفتم و به سخنان محمد تقی فلسفی گوش می دادم.ودر اوج سخنرانی ایشان ماموران ساواک ولباس شخصی ها بلند گو را قطع می کردند.ومراسم را بهم می زدند ومردم هم از پشت بام مسجد وقتی برق را قطع کرده و تاریک شد،از تاریکی اسفاده کرده،اعلامیه های امام خمینی را داخل مسجد پخش می کردند.عصر عاشورا 13 خرداد امام هم در فیضیه صحبت کرده بودند،قم هم شلوغ بود ومن از خبرهایی که به بیرونی خونۀ پدر بزرگم می رسید،جسته گریخته چیزهای می شنیدموناگهان دیدم که اوضاع انگار خیلی خرابه،مرتب شاگردان و اطرفیان پدربزرگم چپ و راست میرند ومیان و مدام بابا بزرگم تلفنی با چهرۀ بر افروخته  صحبت می کنه.بالاخره فهمیدم که سحرگاه 15 خرداد42 امام را دستگیر و در یک سلول انفرادیدر یه پادگان نظامی زندانی کرده اند.با وجود اینکه اون زمان مثل حالا اس ام اس،اینترنت،سایتهای خبری نبود(ما حتی رادیو و تلوزیون هم نداشتیم)،مع الوصف خبرهاخیلی سریع منتشر می شد.وهمان روز دستگیری امام یعنی 15 خرداد بلافاصله مردم درقم ،تهران ،ورامین ،مشهد ، شیراز و سایر شهر های بزرگ به خیابانها ریختند.و همینطور روزهای بعد،که در نتیجه هزاران نفر کشته،زخمی،و دستگیر شدند.با شلوغ شدن اوضاع،دیگه بمن اجازه نمی دادند بیرون برم.در نتیجه من وپسرودخترخاله هام زیر زمین خونۀ آق بابا یعنی همان پدر بزرگمان را با کشیدن پارچۀ سیاه وبیدق،وبا خرت وپرتهایی که در زیر زمین بود،منبرو حسینیه درست می کردیم،ومن عبا وعمامه سیاه کهنه وپارۀ آق بابا را بر تن و برسر می گذاشتم و میرفتم بر منبر وتمام صحبتهاییکه مرحوم فلسفی در منابر گفته بود،حفظ کرده بودم،تحویل میدادم.بعد توی حیاط دورحوض دستۀ سینه زنی راه مینداختیم.دختر ها هم می رفتند ، دم مامان بزرگ را می دیدند و نان قندی و چای می گرفتند، وپس از اتمام سینه زنی، به ما چای و نان قندیمی دادند. مثلااحسان میدادند، گاهی هم پسر ها شیطنت می کردند،ونان قندی ها را کش رفته و جیغ دختر هارا در می آوردند،دختر ها هم فوری به مامان بزرگ چغولی می کردند و در نهایت پسر ها تحریم می شدند و مراسم فردایمان چای و نان قندی داده نمی شد،ولی از آنجاییکه من جایگاه خاصی نزد مامان بزرگ داشتم،وساطت کرده و باگرفتن تضمین از پسرها دوباره بساط نان قندی و چای وشربت برقرار می شد.

یه روز مامورین ساواک برای گشتن وپیدا کردن اعلامیه های امام،به خونه آق بابا اینا ریختن وهمه جا رو گشتن وحتی به حسینیۀ ما بچه ها نیز رحم نکرده وتمام بساط منبرو محراب مارا به هم ریختن.

حال 46 سال از آن روزها می گذره، این بود گوشه ای از خاطرات عاشورای 42 که درذهن پسربچۀ 13 ساله نقش بسته بود  و امروزعاشورای 88  که خودتان شاهد وناظر آن هستید ودیگر نیازی به باز گویی من نیست که چه دیدم و چه شنیدم.!!!!!

 

اللهم اجعل محیای محیا محمدا و ال محمد و مماتی ممات محمدا و ال محمد.

 

فرازی از زیارت عاشورا. التماس دعا

  
نویسنده : نبضگیر ; ساعت ٩:٠٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٩ دی ۱۳۸۸
تگ ها :