از برلین تا بناب

خاطرات یک پزشک

دوستان شرح پریشانی من گوش کنید

به نام حضرت دوست که رحمان و رحیم اوست

دوستان شرح پریشانی من گوش کنید  داستان غم پنهانی من گوش کنید

قصه بی سر و سامانی من گوش کنید   گفت و گوی من و حیرانی من گوش کنید

شرح این آتش جان سوز نگفتن تا کی؟

سوختم سوختم این راز نهفتن تا کی؟

 

سلام بر عزیزان جانم و همراهان همدل و همراهم.

عزیزانی که هفتۀ گذشته مرا در این سفر همراهی کردند،بیاد دارند،که عرض شد وقتی دوست قدیمی خود  "کلاوز” را پس از پنج سال به دیدارش رفتم ،دیدم آن کلاوز قبلی شاد و بشاش نیست. بنا شد بعد استراحت کوتاهی و پس از صرف صبحانه پای درد دلش بنشینم.

بلاخره کلاوز  به حرف اومد و "قصه بی سر وسانی خود "را چنین نقل کرد:       

همین تابستان گذشته (1992) بود که " برگیتا " یا همان گیتی همسرم با دوست خانوادگیمان خانم "کاترینا" تصمیم گرفتند ،با این کشتی های تفریحی که مثل تایتانیک ،بمدت دو سه هفته ای میرن روی دریا وسط اقیانوسها یه دوری میزنن وبعد برمیگردند،یک سفر دریائی را انجام بدن .هرچند اینگونه سفرها در قد وقواره منه کارمند فرهنگی ومعلم نبود،مع الوصف از آنجائیکه خیلی دوستش داشتم موافقت کردم که بره، وآرزو بدل نمونه .ولی دیگه بودجه ام نمیرسید که منهم همراهی اش کنم.خلاصه هرچه اندوخته داشتم ،دادم تا "گیتی " را با این کشتی تایتانیک گونه راهی سفر دریائی تفریحی بکنم.بعد پایان سفر با بچه هارفتم بندر "تراوه موندۀ لوبک" به استقبالش.سفر بهش خیلی خوش گذشته بود. وحسابی هم برونزه وزیبا شده بود.با گذشت ایام میدیدم که این گیتی دیگه آن گیتی سابق من نیست، روابط روز به روزسرد و سرتر می شد.بهانه گیری می کرد.بعد کلی صحبت چرا اینطور شده ای؟ مشکل چیه؟ این سفر بجای اینکه تورا سرحال کرده باشه،چرا نتیجه عکس داده؟و.... بلاخره گیتی به حرف اومد وگفت:

راستشو بخواهی ، من در این سفر در مجلس رقصی که روی عرشۀ کشتی برگذار شده بود ،با یک مرد تاجر انگلیسی آشنا شدم و بهمدیگه دل بستیم. و دلم با اوست.هی میخواستم بهت بگم ولی برام سخت بود.من دیگه نمیتونم باهات زندگی کنم.

 هرچه من وبچه ها باهاش صحبت کردیم،که چرا زندگی به این خوبی مان را بعد سالیان سال زندگی مشترک که بدون تنش هم بود ،بهم میزنی؟ فایده ای نداشت که نداشت.سرانجام از من جدا شد و رفت لندن پیش آن تاجر انگلیسی. ومن وبچه ها رو تنها گذاشت. "آکسل "پسرم حالاداره دوران سربازیشو در صلیب سرخ می گذرونه . و "تانیا " دخترم  در هامبورگ داره یه دورۀ مددکاری اجتماعی را می بینه. و پروندۀ طلاق هم داره سیر اداری خودشو طی می کنه.

داستانش که به اینجا رسید یاد شعر وحشی بافقی افتادم. براش ترجمه کردم.:

روزگاری من و او ساکن کویی بودیم   ساکن کوی بت عربده جویی بودیم

عقل و دین باخته دیوانه رویی بودیم   بسته سلسله سلسله مویی بودیم

کس در آن سلسله غیر از من و دل بند نبود

یک گرفتار از این جمله که هستند نبود

نرگس غمزه زنش اینهمه بیمار نداشت   سنبل پر شکنش هیچ گرفتار نداشت

اینهمه مشتری و گرمی بازار نداشت    یوسفی بود ولی هیچ خریدار نداشت

اول آنکس که خریدار شدش من بودم

باعث گرمی بازار شدش من بودم

 

......................

.............

 

قهوۀ تلخ و سرد شده ام را سر کشیدم ، وباهم رفتیم به باغچه اش که کلی سبزیجات و حبوبات کاشته بود.مقداری سبزی کندیم و بعد رفتیم شهر از مغازۀ ترکها گوشت حلال یا همون ذبح اسلامی و لیمو امانی خریدیم، تا بیاد اون دوران دانشجوئی که در لوبک مهندسی مکانیک می خوندم براش قیمه پلو بپزم.تا کمی حال  و هوایش عوض بشه.هرچند فایده ای نداشت . چون تمام این خاطرات حضور " گیتی " را نیز تداعی می کرد. وبیادش می افتادیم.

هرچند در آلمان و یا کلا در کشور های اروپائی اینگونه روابط تقریبا عادی شده، یعنی مردان وزنان مدتی باهم زندگی می کنند،حال رسما ازدواجی هم کرده باشند ویا ازدواج نکرده باشند،یه روز می بینی یکی از زوجها از یکی دیگه خوشش میاد و ازهم جدا میشن وبا دیگری زندگی جدیدی را شروع می کنن. ولی از "گیتی" یا برگیتا بعید بود،که انطور بچه هاشو و کلاوز رو به خاطر آن تاجر انگلیسی ترک کنه ،وقتی کلاوز این داستان بی سر وسامانی خودشو برام تعریف کرد، واقعا شوکه شده بودم. وماتم برده بود نمیدونستم چی بگم وچطور دلداریش بدم.آنها یک زوج خوشبختی بودند و مثل یه فرشته بودند، ولی ....

دو روزی با کلاوز باهم داخل شهر گشتی زده و از گذشته ها صحبتی کردیم و  بعد روانه برمن شدم تا کورسهای نویرال تراپی را ببینم.

خب تا هفته دیگر با شرح حکایت دیگر بدرود.

الهی

راز دل را نهفتن دشوار است و گفتن دشوار تر .

پ.ن. :چون به اسکنر دسترسی نداشتم تا عکسهای مربوط به نویرال تراپی را در ادامه مطلب بذارم،لذا دیر تر از هر هفته انتشار دادم بابت این دیر کرد عذر میخوام.


این هفته سعی می کنم چند نمونه دیگر از درمان به روش نویرال تراپی همراه با عکس را براتون شرح بدم.

سر درد و میگرن

بیمارانی که از سر درد رنج می برند،در صورتیکه علت سر دردشان از ناحیۀ تومور مغزی،سیفلیس و بیماریهای سینوسی نباشد،میتوان از این طریق درمان نمود.

در میگرن غیر از نقاط نشان داده شده در تصویر می توان در محل خروج عصب اوکسیپیتالیس مایور و چند قطره هم در پارا ونا کوبیتال نیز تزریق کرد.

بیماریهای اوتوگنیک

در بیماریهای حاد ومزمن اوتیت مدیا(غیر از Cholesteatom)

بیماریهای روماتیسمی

رماتیسم مفصلی

 

کمر درد

آرترید و آرتروز

آرتروز مفصل زانو

آنژین صدری

آسم برونشیال

گواتر

 

 

 

  
نویسنده : نبضگیر ; ساعت ۱٠:٥۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٦ شهریور ۱۳٩٠
تگ ها :