از برلین تا بناب

خاطرات یک پزشک

پنج سال عقب هستی

به نام حضرت دوست که هر چه داریم از اوست

از باغ می‌برند چراغانی‌ات کنند   تا کاج جشن‌های زمستانی‌ات کنند  

پوشانده‌اند “صبح” تو را “ابرهای تار“   تنها به این بهانه که بارانی‌ات کنند  

یوسف به این رها شدن از چاه دل مبند    این بار می‌برند که زندانی‌ات کنند  

ای گل گمان مبر به شب جشن می‌روی    شاید به خاک مرده‌ای ارزانی‌ات کنند  

یک نقطه بیش فرق “رحیم” و “رجیم” نیست    از نقطه‌ای بترس که شیطانی‌ات کنند  

آب طلب نکرده همیشه مراد نیست    گاهی بهانه است که قربانی‌ات کنند
( فاضل نظری)

سلام بر عزیان جانم و همرهان همدل وهمرام.

هفتۀ گذشته طبق روال همیشگی دوستان عزیز جان نظرات جالب و حکیمانه ای در مورد داستان بی سرو سامانی دوست آلمانیم " کلاوز " داده بودند. بین نظرات ،دوست فاضلم جناب کاو سی شعر زیبائی از " فاضل نظری" در وصف اوضاع "گیتی" نوشته بودند،که بسیار زیبا بود.با اجازتون این سروده ی زیبا را در آغاز حکایتمان آوردم،تا دوستانی که فرصت نکرده بودند،تمام نظرات هم محفلی شان را بخوانند،اینجا فرصتی باشد تا از این شعر زیبا لذت برند. آری:

" آب طلب نکرده همیشه مراد نیست / گاهی بهانه است که قربانی ات کنند."

 و گیتی قربانی شد. وبعد ها شنیدم که روزگار خوشی ندید. در هرحال بگذریم از آن داستان بی وسر وسامانی.......

خب هفتۀ گذشته عرض کردم،پس از اقامت دوروزه نزد کلاوز در لوبک ، با قطار رفتم برمن .آکادمی نویرال تراپی برام یک اطاق کوچک یک نفره در هتلی نزدیک "مرکز درد درمانی بیمارستان صلیب سرخ برمن" محل برگزاری کورسهای نویرال تراپی  رزرو کرده بود. که پیاده فقط پنج دقیقه راه بود.از راه آهن تا هتل سوار "شتراسن بان" یا همان قطار برقی درون شهری شدم .هوا شدیدا مه بود. چشم چشم رو نمی دید.خلاصه پس از جابجائی در هتل پیاده رفتم ،بیمارستان. طبق معمول  یکساعت زودتر ازهمه جهت شناسائی محل و سالن سمینارها،اونجا بودم.هنوز هیچکسی نبود.نیم ساعت بعد ،دیدم آقای وارسته ای حدود پنجاه ساله،که بیشتر شکل وشمایل شرقی ها را داشت، آمد و با زدن عدد رمز روی صفحۀ الکترونیکی کنار در،درب سالن باز شد .جلو رفتم به زبان آلمانی صبح بخیری گفتم و پرسیدم:محل برگزاری کورسهای نویرال تراپی اینجاست؟ با لبخند جواب سلامم و دادند،گفتند: بله،شما آقای دکتر..؟ شرکت کننده هستید؟ از کجا تشریف میارید؟ عرض کردم: بله ! من سید...  هستم ،از ایران آمدم . وهمین امروز صبح رسیدم برمن. ایشان در حالی که چشماشون برق می زد. دست شان را برای دست دادن جلو آوردند وبه زبان فارسی با لهجه ترکی گفتند: خیلی خوش آمدید. من پروفسور  صحتی متخصص بیهوشی و رئیس این بیمارستان صلیب سرخ هستم. ودر حالیکه تند تند و باسلیقه اسلایدها را آماده می کردند،از من مرتب راجع به ایران و تبریز زادگاهش پرس جو میکردند. واز اینکه به خاطر این سمینارها و داشتن میهمانان سخنران  (از جمله پروفسور سمیعی متخصص جراح معز و اعصاب )و اساتیدی که بنا بود درسهای تئوری و عملی را بدهند،نمی تواند در منزل شخصی خود پذیرائی کند،عذر خواهی میکرد.این استاد بزرگ با تمام مقام علمی اش ،منو شرمندۀ محبت ،صمیمیت و اخلاق شان نمودند.

صبحها دروس تئوری بود،که یکبار هم پرفسور سمیعی راجع به سردرد های میگرنی و غیر میگرنی درس دادند،و بعد ازظهرها هم کلاسهای عملی بود،که روی بیماران بستری و سر پائی انجام می شد.خلاصه پس از پنج سال دگر بار در محیط آموزشی آلمان قرار گرفتم. و این برام بسیار لذت بخش بود.

پس از دیدن این کورسها یک ماه درمرکز درد درمانی شهر ماینس که در نزدیکی فرانکفورت است،زیر نظر پروفسور "گِربرزهاگن" و یک ماه هم در برلین بیمارستان ویرشو تحت نظر پروفسور "هارتمورت هاگمایستر "بعنوان پزشک میهمان کار کردم.

پس از گذشت پنج سال دگر بار دوستان قدیمی خودمو می دیدم،ولی خیلی ها رفته بودند،دوست داشتم در یه عصر جمعه که همه دوستان در جلسه فرهنگی شرکت می کردند،همه را باهم ببینم. ولی دیگه از جلسه ای خبر نبود.بعضی از همدوره ای هایم،به ایران برگشته بودند،بعضی هم داشتن دورۀ تخصص شان را می دیدند،بعضی ها هم ازدواج کرده بودند.یک حالت روحی خاصی پیدا کرده بودم. از طرفی خوشحال بودم که دوستان قدیمی را دارم می بینم، از طرفی امکان پیدا کرده بودم بعد از اون همه زحمت ودوندگی ،این دورۀ نویرال تراپی را ببینم، وامکان کار در بیمارستانهای آلمان برام،خیلی هیجان داشت و هر روز یه مطلب نوئی را یاد می گرفتم، ولی از طرفی ناراحت بودم که همۀ اینا موقتی است و شمارش معکوس برگشت شروع شده بود . یه بار رفتم بیمارستان "اسکار هلنه هایم". همان بیمارستانی که داشتم تخصص ارتوپدی را می دیدم،که بنا بدلایلی مجبور شدم نیمه کار ه بگذارم وبر گردم ایران.همان بیمارستانی که خاطرۀ  " یک روز فراموش نشدنی " را در تاریخ  هفتم اردیبهشت همین امسال براتون نقل کردم ، یادتون که هست ؟ هنوز آن استاد پروفسور چیلش که بعنوان کادوی تولدم ،مجوز دیدن تخصص را بهم داده بود،ریاست بخش ارتوپدی را بعهده داشت. رفتم پیشش. منو هنوز به یاد داشت. از دیدنم خیلی خوشحال شد.از وضع وحال و کارم در ایران کلی سئوال کرد. وخیلی متاسف شد که نموندم تا تخصصم را به پایان برسونم. با کلی خجالت ازشون پرسیدم که میتونم دوباره پیشش کار کنم و تخصصم را ادامه بدم! که جواب دادند: از آن روز پنج ساله که می گذره. وشما پنج سال عقب هستی، و در این مدت هم که در ایران  بوده ای ،بعنوان ارتوپد کار نکرده ای. متاسفم که دیگه امکان نداره.

در اینجا یاد خاطره ای افتادم. اوائل انقلاب بود یک از دوستان ایرانی که استاد اینفورماتیک در دانشگاه هانوفر آلمان بود،تصمیم می گیره همراه امام (ه) بره ایران و در دانشگاههای ایران تدریس کنه،که میخوره به دوسال تعطیلی دانشگاهها.وقتی می بیند که کار مفیدی نیست که انجام دهد،بر میگرددآلمان تا در همان دانشگاه قبلی خود تدریس کنه.که دانشگاه سئوال می کنه در این دوسال کجا تدریس  و چه کارهائی می کردید؟ چه پروژه های داشتید؟ که ایشون جواب میده، هیچکار،دانشگاهها تعظیل بوده. وکاری انجام ندادیم.که جواب می شنوه: جناب پروفسور ، درسته که شما استاد دانشگاه ما بودید وتحقیقات زیاد وجالبی داشتید،ولی طبق گفته خودتان دوسال کاری نکرده اید و در نتیجه دوسال از علم عقب هستید. ولی شما می توانید بعنوان دستیار مدتی پیش ما کار کنید هروقت خودتان را به سطح اساتید رساندید،باعث افتخار ماست که دوباره درخدمتتان باشیم.

الهی

اگر مردم لذت علم را بدانند،کجا اهل علم را سر آسوده و وقت فراغ خواهد بود

تا هفته دیگر وبا نقل حکایتی دیگر در مورد تلاش برای پذیرش تخصص، شما را به خدا می سپارم.

  
نویسنده : نبضگیر ; ساعت ٦:٢٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۳ شهریور ۱۳٩٠
تگ ها :