از برلین تا بناب

خاطرات یک پزشک

" مهاجرت "

به نام حضرت دوست که هرچه داریم از اوست

سالها دل طلب جام جم از ما می کرد    وآنچه خود داشت ز بیگانه تمنا می کرد

بیدلی در همه احوال خدا با او بود    او نمی دیدش و از دور خدایا می کرد

سلام بر عزیزان جان و یاران همدل و همراهم.   امروز 20 مهر روز بزرگداشت حافظ است. حافظ ترانه خوان عشق، پیر مراد بود و در پی یار.دنیا را به ارزانی نخرید و حرمت دوست را پاس داشت،که هرچه داشت از دوست بود.

از یمن دعای شب و  ورد سحری بود    هر گنج سعادت که خدا داد به حافظ

به برکت و اعجاز عشق، ایمان داشت و همیشه از عشق می سرائید و می دانست که کلامش کیمیا خواهد شد.

"درازل پرتو حسنت ز تجلی دم زد  عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد "

خب ، همانطور که هفتۀ گذشته خدمتتون عرض کردم،بلاخره موفق شدم از دانشگاه امام حسین(ع) با عنایت و موافقت آقای محسن رضائی استعفاء بدم. تصمیم گرفته بودم که کلا زادگاهم تهران راترک کرده و به یک شهرکوچک یا روستائی دور برم و دور از هیا هوی پایتخت  در گوشه ای از این سرزمین به امردرمان روستائیان دردمند بپردازم.حالا مونده بودم ،کچا برم؟! تا اینکه یه روزی یکی از مجروحین و جانبازان جنگ که اون قدیمابه آلمان برای درمان آمده بود،و در بیمارستان " اشتگلیتس برلین "با هاش آشنا شده بودم،به من زنگی زد و گفت که:کجائی؟ چند وفت پیش برای ادامه درمان رفته بودم برلین،نبودی ،سراغت را گرفتم،گفتند که برگشته ای ایران.می خوام ببینمت.قراری گذاشتیم و از گذشته ها صحبت کردیم. و کلی منو خجالت دادو تعریف که:" اگر تو  و سایر دوستان ایرانی نبودید. من در غربت دق می کردم.و روزهائی که از بیمارستان مرخصی ام را می گرفتی و می بردی گردش و در خونه ات برام غذای ایرانی درست می کردی،و.. "  از خاطرات آن زمان تعریف کرد. تا اینکه پرسید: خب بگو ببینم که چکار می کنی؟ کجا هستی؟من هم شمه ای کوتاه از وضعم را براش نفل کردم و گفتم که : فعلا بیکار هستم. و دلم می خواد برم به یه گوشۀ  دور و آرام و به کار طبابت به پردازم.

گفت: خب بیا به شهر ما.چند سالیه که ولایت ما شهرستان شده و حالا دیگه  فرمانداری داریم. از روستائی و بخشی در اومده.پزشک کم داره یه بیمارستان و چند درمانگاه کوجکی هم داره. و باز تازگیها دانشگاه آزاد هم افتتاح شده. اگه بخواهی به تدریس ادامه بدی، موقعیت خوبی داره. می تونی رئیس بیمارستان اونجا بشی، و بهش سرو سامانی بدی.وو....

خندیدم و گفتم: اخوی ! من دارم از رئیس و رئیس بازی فرار می کنم. می خوام فقط طبابت کنم. واگر امکان تدریس باشه،تدریس کنم. والسلام. دوست جانبازمان گفت: چرا ترش می کنی سید جان. خب رئیس نشو ولی سرور ما باش و بیا به این ملت خدمت کن.گفتم باشه روش فکر می کنم. شاید اومدم.گفت : دیگه نشد! شاید اومدم یعنی چه؟ من رفتم مقدمات اومدنت را به چینم.و آدرس و تلفن اش را داد و رفت.

با چند تن از دوستان واقوام مشوورت کردم.اکثر دوستان و همکاران مخالف بودند و می گفتند: تو چرا خلاف مسیر حرکت میکنی؟ مردم برای پیشرفت و ترقی از  روستا به شهر ستان و از شهرستان به شهر و تهران میان و به اینور و انور می زنن تا راهی اروپا و آمریکا بشن.تا ادامه تحصیل بدن و ترقی کنن. ولی تو برعکس از برلین آلمان مرکز اروپا اومدی تهران و حالا تهران مرکز ایران و تمام امکانات موجود برای ترقی را ول کرده می خواهی بری به روستا؟؟؟!!!!!!! یعنی پایان پیشرفت و درجا زدن و حتی پس رفت !!!! ولی من تصمیم را گرفته بودم. چون واقعا در این مدت از آنچه بر من رفت شدیدا کلافه شده بودم. لذا پایتخت و پای تخت نشینان را ترک و به  بناب مهاجرت کردم. وبدین ترتیب خاطراتمان از برلین به بناب می رسد.اگر عمری باقی بود از هفته آینده از بناب و خاطراتش براتون نقل خواهم کرد. پس تا هفتۀ دیگر با خاطره ای دیگر بدرود.

الهی

ساعد علویم ده تا ابراهیم سان بت نفس را بشکنم، ونفسم را نفس رحمانی گردان تا عیسی آسا در دمم !

  
نویسنده : نبضگیر ; ساعت ٤:۱٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٠ مهر ۱۳٩٠
تگ ها :