از برلین تا بناب

خاطرات یک پزشک

درشکه

خب پس از وقفه ایکه بخاطر درگذشت عالم نستوه و  فقیه حقوق بشر آیت الله منتظری و ایام تاسوعا وعاشورای حسینی بوجود آمد،  برگردیم به سال حدود1340 در کرج.

در محلۀ ویلایی که زندگی می کردیم،مدرسه نبود.مجبور بودم فاصلۀ طولانی بین خونه تا مرکز کرج  را با پای پیاده برم.چند کیلومتر می شد!!یادم نیست،ولی بیش از یک ساعتی طول می کشید.تا برسم مدرسه .اونموقع مثل حالا سرویس نبود که بیاد دم در خونتون وکلی هم منتظربمونه تا شازده پسر یا شازده خانوم کفش کلاه وشالشو ببنده و بره سوار سرویس بشه،وتازه غر بزنه که چرا منو اول سوار وآخر از همه پیاده می کنه و یا چرا.چرا.....!!!!!!تاکسی هم نبود،درشکه بود اونم وسعمون نمی رسید که سوار شیم تازه ما بچه ها اجازه نداشتیم که تنهایی سوار درشکه بشیم.فقط اگر جای دوری با خانواده می خواستیم بریم سوار درشکه می شدیم.بابا مامان اینا سوار صندلی بزرگی می شدندکه یه طاقی مثل چتر مانند داشت،که جمع و باز می شد،ما بچه ها هم یه صندلی کوچک که مثل نیمکت تخته ای پشت آقای درشکه چی و رو به صندلی بابا مامان اینا بود می نشستیم.درشکه سواری!! آآآآآآآ آخ عجب کیفی داشت،صدای سم اسبها،مخصوصا اگر دو اسبه بود،با صدای بهم خوردن زنگوله هایی که از گردن اسبها آویزون بود،یه موزیک مخصوص زیبایی داشت،که بنظرم از موسیقی هایی "تکنو" که ازدستگاه پخش ماشینهای کلاس بالای امروزی با صدای بلند " اوبس،اوبس...دوبس،دوبس...." وبا تکان دادن سر و گردن جو ونها همراهه،خیلی قشنگتر بود،بخصوص که ما احتیاج نداشتیم که سر وگردن تکون بدیم،خود درشکه تمام بدن مونو اوتوماتیک بصورت ریتمیک تکون می داد.راستشو بخواهید،هنوزم که هنوزه دلم خیلی هوای درشکه کرده! درشکه سواری مزش بیش از ماشین های مدل بالای امروزیه.بعضی از بچه مدرسه ها در راه مدرسه،یواشکی سوار رکاب پشت درشکه می شدندومجانی درشکه سواری می کردند،وقتی درشکه چی متوجه می شد، با شلاغش بطور برگدون،می زد بر سر بچه ها.این کار،کار بچه های شیطون بود،ما ها اجازه نداشتیم از این کار های بد بد بکنیم.!!!!!!تو محله مون چند نفری بودند که ماشین داشتند،توی جادۀ خاکی محله گاز میدادند ومیرفتند وگرد خاکش هم سهم ما پیاده هابود.بعضی ها هم دوچرخه داشتند.اونایی که آشنا بودند،وقتی از کنارم رد می شدند،سلامی می کردم (وبدون اینکه برای سوارکردن ترک دوچرخه اشون تعارفی کرده باشن).می گفتم:نه !نه!! خواهش می کنم ،مزاحم نمی شم،شما بفرمایید!!  و این جمله رو اونقدر با خجالت ویواش می گفتم ،که طرف اصلا حرفمو نمی شنید.یا شایدام اصلا تو دلم می گفتم!!!!!!!. خلاصه اون آشنا هم رکاب زنان رد می شد و می رفت.و باز همچنان با یه دست کتابو دفترامو که با یه کش مخصوص کلفت بصورت ضریدری می بستم که از دستم سر نخوره و بیوفته وبا یه دست هم قابلمۀ غذامو با خود می کشیدمو وبراهم ادامه میدادم.چون راه طولانی بود،ناهارو مدرسه می خوردم.زمان ما در مدرسه ها هم صبحها کلاس داشتیم(از ساعت 8 الی 12) هم بعداز ظهرها(از ساعت2 الی4)،ناها رو می خوردم بعدش هم تکالیفمو همونجاانجام می دادم، تا خونه فرصت داشته باشم، که از خواهرم مواظبت کنم.سه ماه تعطیلی تابستونا،در بقالی یکی از دوستان مرحوم پدرم کار می کردم، ماهی ده تومنی کاسب بودم.ولی کلا از کار کردن در مغازه یا بازار خوشم نمی اومد.اصلا شم اقتصادی نداشتم.همیشه در موضوع کلیشه ای وتکراری انشا ء " علم بهتر است یا ثروت" باورم بر بهتر بودن علم بود و داداشم به بهتر بودن ثروت اعتقاد داشت .و سرانجام او "بیزینس من " شد ودر اونور آب در کار خودش الحمدالله موفقه، ولی من دنبال علم رفتم وگاهی هم چون سرم یا مغزم کمی بوی قورمه سبزی می داد ،اونهم از نوع خام وجا نیوفتاده اش،واسۀ اینه که "خسرالدنیا و الاخره " شدم.

چند سالی درکرج اینچنین گذشت،تا اینکه بابا وسایل خونمون و خودمونو ریخت توی یه وانت وبرد قم.حال در قم چه گذشت بمونه تا شبی دیگر.

  
نویسنده : نبضگیر ; ساعت ۸:٥٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٦ دی ۱۳۸۸
تگ ها :