از برلین تا بناب

خاطرات یک پزشک

" قره چپق "

 

به نام حضرت دوست که هر چه داریم از اوست

 

شب صبحت غنیمت دان که بعدازروزگار ما   بسی گردش کندگردون بسی لیل ونهارآرد

بهارعمرخواه ای دل وگرنه این چمن هرسال  چونسرین صدگل آردبارو چو بلبل هزار آرد 

سلام بر عزیزان جانم و همراهان همدل و همرازم.

امشب مصادف است با یکصدمین هفتۀ محفل خاطره گوئی مان و اندک اندک به پایان رسیدن خاطره ها درسومین سالگرد حضورم در دنیای مجازی .و از طرفی امروز مصادف است با  60 و یکمین سالگرد تولدم در دنیای حقیقی. که عزیزانم منو شرمنده کردند،و جشن کوچکی در کلبه محقرم برایم تدارکی دیدند.که از این بابت از عزیزان جانم متشکرم.

خب همینطور که مشغول خوردن تنقلات و شیرینی و چای هستید،منهم از امروز خاطراتم را از بناب شروع می کنم.( البته وقتی محفل و  وجشن مان مجازیست،تنقلات وشیرینی هم مجازی خواهد بود. خندهانشاالله هروقت اینطرفا تشریف آوردید،با کباب بناب "واقعی "پذیرائی خواهید شد.لبخند)

بله ! عرض کردم که برای دوازدهمین بار ،بار  و بندیلم را جمع کرده و این بار بسوی بناب هجرت کردم. پروانه مطبی که در تهران داشتم ،فقط برای طبابت در تهران بود. با اون پروانه نمی شد در شهر دیگری مطب زد،لذا تا بتونم از شبکه بهداشت ودرمان آذربایجان شرقی پروانه مطب برای بناب بگیرم ، با هلال احمر بناب قرار داد ساعتی بستم .که براشون کار کنم. و هلال احمر بناب هم بزرگواری کرد و یه اطاقک کوچکی جهت اسکان موفت در همان ساختمان هلال احمر دراختیارم گذاشت. و شدم در واقع پزشک مقیم در هلال احمر.هفته ای سه روز هم بعد از ظهرها با پیشنهاد همون دوست جانبازم. میرفتم به روستائی به نام " قره چپق " . در قره چپق یه جوانی یه مغازه ای داشت ، که هنوز ساختش به اتمام نرسیده بود و چسبیده به حیاط خونشون بود و به جای درب یه پرده از جلوش آویزان کرده بودند.این مغازه را جارو پارو کرده و با چند تا تخته و چوب و وسایل ساده تخت ومیز درست کرده بود تا کمی شبیه مطب بشه. و اصرار داشت که همینجا مریض هارو ویزیت کنم. و می گفت من دوره بهیاری دیدم در کار تزریقات و پانسمان می تونم کمک تون کنم. روستانیان همیطور که عصرها از سرکار برمی گشتند،و می دیدند که دکتری اومده، دردشون تازه می شد، میو مدند جلوی مثلا مطبم ،سینۀ دیوار به صف می نشستند، و چپقی چاق می کردند و یا سیگاری می کشیدند،تا نوبت شون برسه . وهروقت پرده کنار می رفت سرکی می کشیدند. که ببینن این دکتر آلمانی چه شکلیه. چون منشی ام " یعنی همین آقا "بایرام"  صاحب مغازه و یا بعبارتی صاحب مطب ،تبلیغ کرده بود که از شهر براتون یه دکتر آوردم که تازه از آلمان اومده. و بندۀ خدا ها فکر می کردن که آلمانی هستم.منم هرچند ریشه و اصل ونسب و اجدادم تبریزی هستند. ولی زیاد متوجه زبان ترکی اینها نمی شدم. و گاهی لازم می شد ،که این "مشهدی بایرام " برام ترجمه کنه. این اولین تجربۀ من بود که با بیماران دردمند و زجر کشیدۀ و سخت کوش روستائی در محل زندگی شان روبرو می شدم . و صداقت، سادگی،و برخوردشان برام خیلی جالب بود. و خیلی زود باهام پسر خاله می شدند، وبرای تشکر وقدر دانی تخم مرغ، ماست ،شیر،گردو و.... می آوردند.

انشالله در هفته های آینده حکایتهای شیرینی از این مردم دوست داشتنی و دردمند براتون تعریف خواهم کرد. تا هفته دیگر با حکایتی دیگر بدرود.

الهی ! مرا با کسانی که با تو همنشین اند همنشین فرما !

 

  
نویسنده : نبضگیر ; ساعت ٤:۳٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۱ آبان ۱۳٩٠
تگ ها :