از برلین تا بناب

خاطرات یک پزشک

"کعبۀ دل "

 

به نام حضرت دوست که جلا دهنده دلها اوست

 

ای قومِ به حج رفته کجایید، کجایید    معشوق همین جاست بیایید، بیایید

معشوق تو همسایه و دیوار به دیوار    در بادیه سرگشته، شما در چه هوایید؟!

گر صورت بی صورت معشوق ببینید    هم خواجه و هم خانه و هم کعبه شمایید

ده بار از آن راه بدان خانه برفتید    یک بار از این خانه برین بام برآیید

آن خانه لطیف است، نشانهاش بگفتید    از خواجه آن خانه نشانی بنمایید

(دیوان شمس)

سلام بر عزیزان جانم و همراهان همدل و همرازم. درست بین عیدین قربان و غدیر قرار گرفته ایم. هردو عید بر همگی عزیزان مبارک باد. امید است که فقط در خانه نمانیم ،بلکه صاحب خانه را که شایسته دیدن است نیز زیارت کنیم. و در قربانگاه، نفس اماره خود را قربانی کنیم.که اگر چنین کنیم. هر روز مان عید خواهد بود.

همانطور که در هفته گذشته عرض شد، پس از ورود به بناب ابتدا در هلال احمر و بعد از ظهر روزهای فرد هم در روستای قره چپق مشغول طبابت شدم. وباز دوست جانبازم  "مجید" پیشنهاد داد،بهتر است که با بیمارستان هم قرادادی ببندم،تا اهالی منطقه منو بیشتر بشناسند،تا هر زمان پروانه مطب را گرفتم،و خواستم مطب دائر کنم. مردم شناخت کافی ازم داشته باشن و به مطبم رجوع کنند.ماشالله ایشون یک کارشناس و مدیر برنامه ی خوبی برام بودند، که فی سبیل الله ،راهنمائیم می کردند.من هم اطاعت امر کردم . رفتم بیمارستان بناب که قرار دا د ببندم. برای قرارداد ،یه سری مدارک لازم بود از جمله عدم سوء پیشینه و سابقه کار وو.. که همۀ آنها را تهیه کردم.

ناگفته نماند که برای همین قرداد ساعتی باید میرفتم تبریز مرکز بهداشت برای مصاحبه،با یه دعوت نامه ای که برام رسید در ساعت مقرر رفتم برای مصاحبه. خودمو آمده کرده بودم برای یک مصاحبه تخصصی پزشکی. و احتمال می دادم شاید بیشتر راجع به بیماری های بومی در آذربایجان سئولاتی بشه . که اتفاقا پیش بینی کرده و اطلاعاتی نیز بدست آورده بودم که ممکنست چه بیماریهائی در این منطقه باشد .مثل،بیماریهای مشترک دامی و انسانی و بیماریهای فصلی وو.... که من شاید تا به امروز در تهران ویا در آلمان با آن برخورد نکرده باشم. نامه ام را به منشی نشان دادم که آمده ام برای مصاحبه.خانم منشی پس از جواب سلامم با احترام خاصی فرمودند: بفرمائید بنشینید، تا حاج آقا تشریف بیارن. عرض کردم : حاج آقا؟؟!! من برای مصاحبه پزشکی آمده ام ولی... ایشون حرف منو قطع کرد و فرمودند : بله نامه ی شما را خواندم بفرمائید بنشینید،ایشون تشریف میارن.پیش خودم گفتم خب چه اشکالی داره . یک پزشک رئیس شبکه هم میتونه حاجی باشه! مگه خود من مکه نرفتم و حاجی نیستم.؟ حالا بمن نمیگن حاجی دلیل نمیشه که به ایشون حاجی نگن !خب انتظارم زیاد بطول نیانجامید،که دیدم جوانی با یه دمپائی پلاستیکی و پیراهن روی شلوار انداخته  ویه تسبیح سبز رنگ  در دست ،وارد شدند. خانم منشی به احترامشان برخواستند ومنهم تبعیت کرده عرض ارادت نمودم. و خانم منشی با سر اشاره کردند که میتوانید داخل اطاق ایشان بشید.

پس از سلام واحوالپرسی،در حالیکه داشتند پرونده منو مطالعه می کردند. سئوال کردند که: چرا از سپاه استعفا داده و تهران را ترک کرده ورفته اید بناب ؟ لهجه تان که بنابی نیست و نباید اهل بناب یا این طرفا باشید.

عرض شد: فکر کردم شاید دراین منطقه بیشتر مثمر ثمر باشم.فرمودند: یعنی علتش همین بود؟ عرض کردم : بله ، همین.

فرمودند: منطق و دلیل قرآن در اثبات روز قیامت چیست؟

عرض کردم: بسم الله الرحمن الرحیم. لااقسم بیوم القیمه و لا اقسم بالنفس اللوامه،ابحسب الانسان الن تجمع عظامه....

فرمودند: بیشتر توضیح دهید.

عرض کردم: برای توضیح بیشتر می توانید شبهای جمعه به جلسات تفسیر فرآن این حقیر تشریف بیارید.( البته اینجا خالی بستم من جلسه تفسیر قرآن در بناب نداشتم،ولی نمیدونم چطور ذهنم رفت به جلسات تفسیر قرآن مان در برلین آلمان.ودر عالم خیال به آنجا دعوت کرده بودم).با گفتن جملۀ فوق،بلند شدم و خداحافظی کردم که برم.

حاج آقا فرمودند: کجا؟ مصاحبه ما تموم نشده!

عرض کردم: فکر کردم برای مصاحبه تخصصی پزشکی دعوت شده ام،ولی انگار اشتباهی رخ داده.

حاج آقا فرمودند: مگربرای استخدام نیومدی؟

عرض کردم: نه ! ببخشید منصرف شدم .خداحافظ .

الهی !

اگر " کعبه گِل" محفل طواف خلایق است، "کعبه دل" مطاف الطاف خالق است.

اگر آن "مقصد زوّار" است ، این " مهبط انوار"

و اگر آنجا "خانه " است ، و اینجا "خداوند خانه" .

تاهفتۀ دگر و با حکایتی دگر خدای کعبه یار و نگهدارتان باد.

  
نویسنده : نبضگیر ; ساعت ۳:۳۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۸ آبان ۱۳٩٠
تگ ها :