از برلین تا بناب

خاطرات یک پزشک

" اصول دین "

 

به نام حضرت دوست که هرچه داریم ازاوست

 

بروید،ای رفیقان،بکشید یار ما را    به من آورید یک دم ، صنم گریز پا را

به ترانه های شیرین،به بهانه های رنگین    بکشید سوی خانه، مه خوب خوش لقارا

وگر او به وعده گویدکه " دم دگر بیایم"    همه وعده مکر باشد،بفریبد او شما را

(دیوان شمس تبریزی)

سلام بر عزیزان جان و همراهان همدل مهربانم.از تمام عزیزانی که در طول هفته گذشته با نظرات دلگرم کننده ی خود،این حقیر را مورد عنایت قرار داده بودند متشکرم

خب بدون مقدمه ادامه حکایت پس از مصاحبه در تبریز را نقل می کنیم در هلال احمر بناب مشغول ویزیت بیماران بودم که دوست جانبازم " مجید " اومد و پرسید: خب چه خبر سید جان؟ رفتی مصاحبه؟ نتیجه چی شد؟ منم جریان را براش تعریف کردم که به جای مصاحبه تخصصی پزشکی،ازم اصول دین پرسیدند . منم بلند شدم و اومدم. آقا مجید گفت:

"ای بابا باز تُرش چردی سیِّد جان ! خب اینجا آلمان نیست که ازت انواع پُروتز را بپرسن ، اینجا ایرونه دیجه ،باید اصول و دین ات را بلد باشی. بلند شو بریم بیمارستان تا با رئیس بیمارستان صحبت کنیم. رئیس قوم و خویش منه،بیخود میکنن،تورو رد کنن،مگه شهر هرته. " گفتم : مجید جان اولا فعلا مریض دارم،در ثانی منکه نمی خوام استخدام بشم،من اومدم اینجا آزادانه خدمت کنم،دیگه نمی خوام در استخدام هیچ ارگان دولتی و یا غیر دولتی باشم. گفت باشه ،حالا مریض هاتو ببین فردا صبح اول وقت میام دنبالت تا بریم بیمارستان.

فردا صبح زود دیدم آقا مجید با نان لواش داغ محلی و خامه و دوشاب اومد،گفت: " سید جان کتری آب را بذار و یه چای درست کن،صبحانه را بزنیم تو رگ وبریم بیمارستان." گفتم : صبحانه را می خوریم،ولی بی خیال بیمارستان شو. من نمی خوام بیمارستان کار کنم. گفت : حالا برام ناز نکن! زود باش بساط چائی را جور کن.  جاتون خالی صبحانه با نان لواش محلی تنوری و خامۀ و دوشاب طبیعی ،خیلی چسبید. ودیگه نتونستم حرفشو زمین بندازم،باهم رفتیم بیمارستان.پس از سلام و احوالپرسی با رئیس جوان بیمارستان،مجید آقا منو به ایشون معرفی کرد و کلی گلایه که این چه وضعیه! من این دکتر را می شناسم،در آلمان از جون و دل به من ونه تنها من بلکه به تمام جانبازان کمک کرده. تحصیل کرده آلمانه،حالا اومده دین شو به ایران به هموطن هایش ادا کنه، ومن با کلی منت وخواهش از تهران کشوندم و آوردمش اینجا تا به این منطقه محروم کمک کنه،حالا شما ها اینجا ازش اصول و دین می پرسید !! این دکتر و اینجوریشو نبین ها !! این دکتر سیُد یه پا حجت الاسلامه،  من وقتی به آلمان برای درمان پای لنگم رفته بودم،خودم شاهد بودم که به دانشجویان درس تفسیر قرآن و نهج البلاغه میداد،حالا شما خجالت نمی کشید ازش اصول دین می پرسید؟ راستی سید جان بیا اینجا هم یه انجمن اسلامی پزشکان راه بنداز وبه این دکترها هم درس اخلاق بده، تا بدونن که پزشک نباید فقط پنی سیلین بنویسه ،بلکه اخلاق هم باید داشته باشه و با مریضها مثل اون دکترها و پرستاران آلمانی مهربون باشه.بشرطی که منم در جلسات شرکت کنم ها!!

گفتم: مجید جان زیاد شلوغ اش نکن. اولا من معلم اخلاق و یا مفسر قرآن نیستم. در ضمن من چنین جسارتی نمیتونم بکنم ،همکاران پزشک من خدا را شکر همه از کمالات والائی برخور دارند؛ و از طرفی شنیده ام اینجا خود یک حوزۀ علمیه و معلمین اخلاق برجسته ای داره و در راس همۀ آنهامعلم اخلاق آیت اله بنابی رئیس حوزه، هستند،درجائیکه آب باشه،تیمّم باطله. در ضمن من تصمیم  ندارم در جائی استخدام شوم،هروقت پروانه مطبم آماده شد،انشالله در خدمت مردم این منطقه خواهم بود.

رئیس بیمارستان فرمودند: شما ببخشید سوء تفاهمی پیش آمده، مشکلی نیست، قدم شما رو چشم. ما شدیدا نیاز به پزشک داریم. نگران مصاحبه گزینشی نباشید. برای اینکه شهروندهای بناب و مردم روستاهای اطراف با شما آشنائی پیدا کنند،بهتر است مدتی در اورژانس بیمارستان مشغول کار بشید، بعدا هروقت تمایل داشتید مطبی هم بزنید. من خودم در امر پیدا کردن مطب در یک محل مناسب کمک تون می کنم.

الهی !

تو آنی که از احاطت اوهام بیرونی ! واز ادراک عقول مصونی.

کارسازهر مفتون، و فرح رسان هر محزونی.

تو لالۀ سرخ و لوء لوء مکنونی،من مجنونم ، تو لیلی مجنونی!

تو مشتریان با بضاعت داری، با مشتریان بی بضاعت چونی؟

(خواجه عبدالله انصاری، "تفسیر الروم ")

  
نویسنده : نبضگیر ; ساعت ٤:٤٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢ آذر ۱۳٩٠
تگ ها :