از برلین تا بناب

خاطرات یک پزشک

ریا

سلام عزیزانم!

امیدوارم که با تعریف کردن خاطرات کسل کننده ام ،زیاد وقت گرانبهایتان را نگرفته باشم.رودرواسی نکنید،اگروقت امتحاناته،بقیه خاطرات بمونه برای بعد از امتحانات!!؟؟

 

فخرالسادات:با این اوضاع کی حوصله داره درس بخونه!! تعریف کنید بابا جون.

سوگلی:درسمونو خوندیم،نگرون نباشید.از خاطرات قم بگید.

 

یه،دو سالی هم درقم زندگی کردیم،سال40-42 بود.همان سالی که آیت الله بروجردی فوت کردند.من ایشون را از نزدیک دیده بودم ودر نماز جماعتشون در مسجد اعظم،که معروف به مسجد آیت الله بروجردی بود شرکت می کردم.یه روحانی بسیار نورانی بودند.ایشون هم با درشکه می آمد مسجد.تشیع جنازه و مراسم هفت وچهلمشان خوب یادمه،خیلی شلوغ بود،غوغایی بود،از تمام کشورهای اسلامی برای مجلس چهلم آمده بودند،واز هر کشور یه نماینده ای بالای منبر میرفت وسخنرانی می کرد.از ایران هم مرحوم فلسفی سخنرانی کرد.من متاسفانه در تمام این سالها فقط یک بار تمام مراجع و علمای بزرگ را یکجا در کنار هم نشسته دیدم،اونهم همین مجلس چهلم بود.

از آنجاییکه به معارف اسلامی علاقه داشتم،هر وقت فرصتی بهم دست می داد،به درس مراجع در مدرسه فیضیه سرکی می کشیدم.ولی طبیعتا چیزی نمی فهمیدم،فقط محو تماشا می شدم.وروزهای اعیاد دینی به منازل مراجع که جلوس می کردند میرفتم. از آنجاییکه چند بار همراه آق بابام برای دیدار مراجع رفته بودم ومیدانستند که من نوۀ آن مجتهد هستم،مورد لطف خود قرار میدادند.منم از شما پنهون نباشه کلی کیف می کردم.همانطور که قبلا هم گفتم ،پدر مادرم از مجتهدین بزرگ تهران وازسادات حسینی بودندو پدرپدرم نیز از مجتهدین بنام آن زمان بودند که شاگردانی چون علامۀ امینی(صاحب القدیر)،آیت الله میرزا محمد خیابانی،سید حسین قاضی طباطبایی،ووووو....راپرورش داده بودند.ودر جریان انقلاب مشروطیت توسط رضا خان بار ها مورد تعرض قرار گرفته وتبعید شده بودند. طبق استخراج نسب شناس بزرگ قرن آیت الله مرعشی نجفی ، ایشان رامنسوب به امام موسی بن جعفر(ع) میدانستند.ولی متاسفانه من ایشان راندیم،چون قبل ازتولد من فوت کرده بودند و در جوار حضرت علی(ع) درنجف مدفون شدند.وآق بابام پدرمادرم نیز درقسمت پای حرم حضرت معصومه (س) آرمیده اند. خلاصه به خاطر اینکه نوۀ این  عزیزان بودم، مورد محبت بزرگان قرار می گرفتم(گیرم پدرتو بود فاضل،از فضل پدر تورا چه حاصل!!!) حاصلش همین الکی خوش بودن بود.  یک بار در یکی از همین اعیاد بود که اتفاق جالبی افتاد،که هیچوقت یادم نمیره.اگر خسته نشدید،اینو هم بگم،بقیه خاطرات بمونه برای هفتۀ دیگه.

بله داشتم می گفتم که در یکی ازهمین اعیاد طبق معمول به نوبت میرفتم منازل علما و مجتهیدین.مردم هم فوج فوج از طلبه ها واصناف وو..وارد وخارج منازل می شدند.در بین این جمع یک سرهنگی هم با لباس نظامیش که بعدا فهمیدم رییس ساواک قم است،به حضور مراجع میرسید وعرض ادب می کرد.ودرهر منزل مرجعی که به او چای و نقلی تعارف می شد،می گفت روزه هستم،متشکرم .

اطرافیان مرجع می گفتند که انشا الله روزۀ مستحبی است ،آقا اجازه می فرمایند،

افطار کنید.قبول باشد انشاالله.!! جناب سرهنگ هم با اجازه با خرمایی افطار میکردند

بدین ترتیب ما هم که دنبالش میرفتیم،دیدیم که جناب سرهنگ در یک روز در هر منزلی چند بار روزه گرفتند و افطار کردند

روی و ریا را مکن آیین خویش      

 هرچه فساد است ز روی وریاست

شوخ تن و جامه چه شویی همی

 این دل آلوده به کارت گواست

پای تو همواره براه کج است        

دست تو هر شام و سحر بر دعاست

 

حکایت فلک شدنم بمونه تا چهارشنبه شب آینده ، شب بخیر

  
نویسنده : نبضگیر ; ساعت ۸:٤٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۳ دی ۱۳۸۸
تگ ها :