از برلین تا بناب

خاطرات یک پزشک

" الماس "

 

به نام حضرت دوست که هرچه داریم از اوست

 

صحبت حکام ظلمت شب یلدا است نور زخورشید خواه بو که برآید

بردرارباب بی مروت دنیا    چند نشینی که خواجه کی بدر آید

ترک گدایی مکن که گنج بیابی  از نظر رهروی که گذر آید

صالح وطالع متاع خویش نمودند تا که قبول افتد وچه در نظر آید

بلبل عاشق تو عمر خواه که آخر  باغ شود سبز وسرخ گل به برآید

غفلت حافظ در این سراچه عجب نیست  هر که به میخانه رفت بی خبرآید

 

سلام و درود بر عزیزان همراه وهمدل وهمحفلی مان.امشب شب یلداست.آخرین شب پائیز و درازترین و تاریکترین شب در طول سال را در کنار هم دور کرسی با خوردن تنقلات و نقل داستان و خواندن شعر از حافظ و مولوی و فردوسی تا پاسی از شب بیدار می مانیم تا اندوه غیبت خورشید و تاریکی و سردی امشب را با حضورتان گرمی بخشیم و به امید روشنائی و فردائی خوش وشاد وهمراه باتندرستی سپری کنیم.

در این شب چله منهم به ادامه خاطراتم از " هواپیما " خانوم، ادامه میدم. خیلی از دوستان عزیز جان از شنیدن این نام غیر متعارف تعجب کرده بودند. بله در این روستاهای اطراف ما،حالا بنا بدلایلی که بین خودشون وجود داره،اسامی خاصی بسته به سنت و اعتقاد شان روی فرزندانشان میذارن. نام "هواپیما" شاید علتش این بوده که ایشون در هواپیما بدنیا آمده،نمیدانم هرگز ازشون هم نپرسیدم،حدس میزنم که چنین بوده، ویا مرسوم است وقتی درخانواده ای پشت سرهم دختر بدنیا آمد،اسم آخرین دختر را "قیز بسدی"، یا "امانده بسدی" ( یعنی دختر بسه) میذارن که شاید فرزند بعدی پسر باشه. و یا دختری که بدنیا میاد حالا خوش یمن بوده و یا آرزو می کنند،که خوش یمن یاشد، اسمش را " خوشقدم" میذارن.و یا مدتی بچه دار نمی شدن،حالا خداوند بهشون دختری داده،اسمشو میذارن " التفات" و یا فرزندانشان درهمان اوان نوزادی تلف می شده ،و حالا این نوزاد را " قالاسان " یعنی "بمانی، نمیری" میذارن ،که شاید بماند .و یا اسمهای زیبای دیگری که به زبان ترکی جایگاه خاص خود را دارند مثل: جیران (آهو)، مارال (زیبا) کهلیک(فکرکنم یعنی کبک)، اولدوز(ستاره) ،مه پاره (تکه ای ازماه)،کبوتر، فیندیق (فندق)،ترلان یا طرلان، آدی گوزل (اسم قشنگ)، آدی شیرین ( اسمش شیرین)، باغدا گل (گل در باغچه) آیدین (مبارک) ،و الخ.... خیلی اسمهای زیبای دیگر که حالا در ذهنم نیست.

ولی جوانهای امروزی حتی در روستا ها دیگه از این نوع اسم ها کمتر میذارن و بیشتر رو آوردن به اسمهای آریائی و یا فرنگی مثل: آرین، آیدا، ماندانا، آتنا،درسا، فری سا ،مهدیس، و....  واز این قبیل اسامی.خب از مبحث اسمولوژی بگذریم و بپردازیم به نقل خاطرۀ امشب مان.

همانطور که هفتۀ گذشته خدمت تون عرض شد، برای " هواپیما خانوم،بمدت یکماه دارو تجویز کردم. بعد از یکماه دوباره با همسرش "مشهدی الماس" اومدن مطبم. پس از سلام و احوالپرسی هواپیما خانوم یک جورابی که خود بافته بود به رسم تشکر وقدردانی برام هدیه آورده بود. جوراب ازاون جورابهای کلفت پشمی بود ،که نمی شد با اون کفش پوشید،بیشتر بدرد،خونه می خورد که درزمستون خوب گرم نگه میداشت. منم کلی ازش تشکر کردم،که راضی بزحمتش نبودم.که هواپیما گفت:

آقای دکتر خیلی خوب شدم،به تمام اهالی ده مان گفتم و آدرس دادم از فردا هرچی چلاق و ملاقه می خوان بیان پیشت. برات دفعه دیگه شیر و ماست میارم. خدا پدر  و مادرت را بیامرزه که بهت شیر هلال داده و گذاشتن که در این صنعت درس بخونی.وو.. کلی دعا کردن. الماس شوهرش هم ساکت نشسته بود و گوش می داد، و گاهی سرشو بطرف هواپیما خم می کرد و می گفت : کمتر حرف بزن زن ! دکتر مریض داره وقت دکتر و دیگرون را نگیر.ولی هواپیما محل نمی ذاشت مرتب شیرین حرف میزد. و آخرش گفت: این صاحب من ( یعنی شوهرش) یه چشمش مصنوعیه. ولی همانطور که میبینی چشم مصنوعی اش آبی رنگه در حالیکه چشم دیگرش قهوه ایست .شما که خونت تبریزه و هر روز  میری و میائی براش یه چشم همرنگ با چشمش بگیرو بیار.پولش هرچی باشه میدم.

گفتم: خواهرم! منکه دکتر چشم نیستم،واز طرفی چشم مصنوعی رو که نمیشه همینطور از بازار خرید و آورد و عوض کرد. باید برید همون بیمارستانی که چشمش را تخلیه و عمل کرده اند،آنها درست می کنن. وشاید این چشم مصنوعی را هم موقتی گذاشته بودند ، تا کاسه چشم شکل بگیره تا چشم مورد نظر را تعبیه کنن.

ولی هواپیماخانوم اصرار داشت که تو میتونی اینکارو بکنی. ولی ما دست وپا نداریم که بریم تبریز و جائی رو نمی شناسیم. ولی تو میتونی، همه تورو می شناسن. و بهت میدن. و از اینکه نتونسته بودم خواسته اش را برآورده کنم. مدتی بامن قهر بود و دیگه پیشم نمیو مد. ولی بعد از چند سال که ظاهرا پی برده بود، که من در حقش کوتاهی نکرده ام، دوباره باهام آشتی کرد و برای ادامه درمان بمن مراجعه می کرد. باز مدتی نبود ،تا اینکه پارسال دیدم روی کول یک مرد قوی هیکل، خانومی را که چادری دورش پیچیده بودن با کمک چند نفر دیگر به مطبم آورده و روی تخت معاینه درازش کردند.وفتی چادرش را کنار زدند تا معاینه اش کنم، دیدم این بیمار همان هواپیماست. بسیار پیر و شکسته و کمرش خمیده شده بود،ودیگر چشمانش آن برق و شادی همیشگی را نداشت، ولی باز همانطور شیرین ولی نالان حرف میزد. و گفت: می بینی دکتر ! می بینی سید جان ! بچه روزی افتاده ام ! از وقتی الماس رفت،کمرم شکست. درحالیکه اشک روی گونه های سفید و چروکیده اش سرازیر شده بود ادامه داد که ،الماس همیشه قبل از اذان بلند می شد. و منو بیدار می کرد، ولی اون شب بلند نشد، آفتاب دراومد، گفتم الماس جان بالام دور (بلند شو)،ولی جوابی نداد. اومدم تکونش بدم که دیدم بدنش سرد و خشک شده.آخ خدایا چرا منو زنده نگهداشتی . دکتر یه آمپول بزن تا منم برم پیشش.....

الهی !

هرشادی که بی توست،اندوه  آن است .

هر منزل که نه در  راه توست ،زندان است .

هر دل که نه طلب توست ، ویران است .

یک نفس با تو ، بدو گیتی ، ارزان است .

یک دیدار از آن تو ، بصد هزار جان ، رایگان است .

                                    (خواجه عبدالله انصاری)

تا هفتۀ دیگر و با خاطره ای دیگر بدرود.

  
نویسنده : نبضگیر ; ساعت ٤:۱۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳٠ آذر ۱۳٩٠
تگ ها :