از برلین تا بناب

خاطرات یک پزشک

" مهمان نا خوانده "

 

به نام حضرت دوست که آرامش دلها از اوست

 

در هجر تو کار بی نظامست مرا   شیرین همه تلخ و پخته خامست مرا

در عالم اگر هزار کامست مرا   بی نام تو سر بسر حرامست مرا

(خواجه عبدالله انصاری)

سلام بر عزیزان جان و همراهان همدل و همرازم.امیدوارم که حال همگی خوب باشه،و برای عزیزانی که خود را آماده امتحانات می کنند، آرزوی موفقیت را دارم.در ضمن سال نو میلادی را به تمام پیروان حضرت عیسی روح الله و پیروان تمام ادیان الهی تبریک میگم. و آرزومندم سالی بدون جنگ و خونریزی،بدون کشت وکشتار،بدون زندان و شکنجه،بدون بلایای طبیعی داشته باشیم. و لی ایکاش می شد، یه روز ، فقط یه روز انسانها بدون تفکرات شیطانی با صلح و دوستی و صفا وصمیمیت با هم زندگی میکردند!!!!! خب از آرمان گرائی بگذریم و به ادامه داستان سفر به بارگاه امام همام علی ابن موسی الرضا (ع) از مسیر نوار شمالی کشور بپردازیم.

هفتۀ گذشته عرض شدکه ،بعد از حدود دوازده سیزده ساعت رانندگی طولانی نزدیک غروب آفتاب رسیدیم به رودسر،طبق نقشه از خروجی مورد نظر وارد کمر بندی رودسر شدیم و به طرف آدرس ویلای دوستم "حمید" رفتیم. ولی هرچه از خیابانهای فرعی و از بین شالیزار ها طبق نقشه ای که دوستم کشیده بود،میرفتیم ،آدرس را پیدا نمی کردیم. در یه محله ای مقابل یه قصابی نگهداشتم،تا از اهالی محل آدرس را بپرسم.از یک آقایی حدود 35 ساله که گوشت خریده و می خواست بطرف منزلش بره،آدرس ویلا و همسایه اش آقای سلیمانی را پرسیده و آدرس کروکی ویلا را نشانش دادم. با لهجه ی شیرین گیلکی گفت: “ای آقا ! این نقشه گیج میزنه.من آقای سلیمانی را می شناسم ولی صاحب ویلا را نه  ! اینجوری بگم ! شما نمیتانی آدرس را پیدا کنی.هوا هم داره تاریک میشه ،توی شالیزارها گم میشی.اگه ماشین تان جاداره،منم سوار کنید تا راه را نشون بدم.”منم از خدا خواسته،گفتم: بله خوشحال میشم،بله سوار شید باهم بریم.بعد از گذشت خیابانهای باریک وتاریک بین مزارع و شالیزارها بلاخره رسیدیم به ادرس مورد نظر.پیاده شدیم. و آقای سلیمانی هم با لباس کار و بیلی در دست و با چکمه های بلند از درون شالیزارش بیرون آمده و راهی خانه اش بود.بعد از سلام و احوالپرسی ، خودم را معرفی و جریان را گفتیم که دنبال آدرس حمید خان هستیم و امشب رامی خواهیم در ویلا بخوابیم و انشاالله فردا صبح زود راهی مشهد خواهیم شد.ولی هرچه کلید ویلا را گشتیم،موفق به پیدا کردنش نشدیم.اونموقع هم تلفن همراه وجود نداشت ، یا اگر بود،فقط از ما بهتران داشتند.مخابرات هم اون نزدیکی هانبود که به حمید خان زنگ بزنیم و ادرس دقیق کلید را بپرسیم.خلاصه نا امید تصمیم گرفتیم که به داخل شهر برگردیم .،تا یه هتلی،  ویلائی یا یه اطاق خالی پیدا کنیم.ولی هم همسایه دوستمان آقای سلیمانی و هم آن آقای راهنمایمان که اسمش یادم نیست شدیدا مخالفت کردندو گفتند: “ اوووه مگه میذاریم برید!!! حالا ویلای حمید خان نشد،مگه ما مُردیم. میهمان حمید خان میهمان ماهم هست. میهمان حبیب خداست !  “آقای راهنمایمان که گوشت خرید کرده اش بر دستش سنگینی کرده و ایندست واون دست میکرد.گفت: "بولای علی اگه بذارم برید. اگه می دونستم شما زوُار امام رضا هستید،اصلا شما رو یه راست میبردم خانه ی خودمان. اصلا شما رو اینجا نمی آوردم.والا گناه داره ،زوُاره امام را رها کرد ورفت. " خلاصه بین این دوبزرگوار دعوا بود،که کدامشان ما را به خانۀ خود برده ،تا ثوابی برند.در نهایت آقای سلیمانی موفق شد،که از ما "مهمانان ناخوانده" میزبانی کند.

"یکی مهمان ناخوانده،

ز هر درگاه رانده، سخت وامانده

رسیده نیمه شب از راه، تن خسته، غبارآلود ….

...................................  "

 بچه ها هم که خسته راه طولانی بودند با چشم و ابرو  اشاره میکردند،که "بابا ! زیاد تعارف نکن. امشب را اینجا بمونیم." و منم خسته تر از آنها ،چون تا حالا اینهمه طولانی رانندگی نکرده بودم. دیگه تسلیم شدیم و اثاث واثاثیه لازمه را از صندق عقب پایین آوردند. ومن از آقای سلیمانی خواستم ،تا اهل بیت در خانه جابجا می شن، من این دوست بزرگوار را به خانۀ شان برسانم. که خرید هم کرده اند. وبارشان سنگین است.آقای سلیمانی هم همراهم شد،تا موقع برگشتن ،راه را گم نکنم.

بعد از اینکه راهنمای مهربان را رسانده و برگشتیم. دیدم بانوی خانه سه سوته برامون شام ،"ماهی و باقلا پلو "پخته، سیر ترشی هم کنارش دلبری میکرد.( وای همین که دارم اسمشو میبرم،دهنم آب افتاد) خلاصه یه سفره ی باصفائی برامون پهن کردند.بعد شام هم با میوه های محصول خودشان پرتقال و لیمو .. پذیرائی شدیم.در طول تمام شب آقای سلیمانی همچین شیرین از همه جا وهمه چیز برام تعریف می کرد،انگار دوست قدیمی اش را پس از سالیان سال دوری ،دیده. و با هیجان خاصی از زلزله رودبار تعریف می کرد،که چگونه دیوار ضخیم 70 سانتی خونه اینور و اونور میرفت .بلاخره آخر شب در اطاق مخصوص میهمانان لحاف و تشک با ملافه های تمیز برامون انداختن،تا بخوابیم. قبل از اذان صبح برامون صبحانه ی مفصل تدارک دیده ، وبا پاشیدن آب پشت سرمان ،مارا بسوی مشهد بدرقه کردند.

این ، باز چندمین باره که خدا را فراموش کرده ودل به بندۀ خدا می بستم، و در برویم بسته میشد،ولی همینکه متنبه می شدم،خدا در رحمتش را برویم باز میکرد و میگفت: اگر تو منو فراموش میکنی و لی من تورو فراموش نکردم و در راه و بی ر اه تورو تنها نمیذارم.خدائیش چند درصد؟ انسانهائی مثل آقای سلیمانی و یا آن همشهری اش پیدا میشن ؟ تا درخونۀ شون رو به روی کسی که نمی شناسند،باز کرده و آنچنان پذیرائی کنند؟؟!!

اگه یادتون باشه در خاطره ای که به نام (شبی در هتل بندر هامبورگ) براتون تعریف کردم ،شبیه به این مورد در غربت ولایت برام اتفاق افتاد،که آنجا هم عنایت خدا شامل حالم شد.اگر فرصت کردید،به آرشیو عناوین مطالب رجوع کرده و این پست را شبی در هتل بندر هامبورگ :: چهارشنبه ٢۵ فروردین ۱۳۸٩ و » ای یک دله صد دله یک دله کن :: چهارشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۸٩ اگر تا حالا نخوندید حتما بخونید.

الهی !

موجود نفسهای جوانمردانی !  حاضر دلهای ذاکرانی  !

از نزدیک نشانت می دهند و برتر از انی

وز  دورت می پندارند و نزدیکتر  ازانی  !

گفتم صنما ! مگر که جانان منی  !  اکنون که همی نگه کنم جان منی !

(خواجه عبدالله انصاری)

تا هفتۀ آینده با نقل ادامۀ سفرمان، خدا یار و نگهدارتان باد.

  
نویسنده : نبضگیر ; ساعت ٤:٠۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٤ دی ۱۳٩٠
تگ ها :