از برلین تا بناب

خاطرات یک پزشک

" در ادامه ی سفر "

 

به نام حضرت دوست که هرچه داریم از اوست

 

مرغ دل پر میزند تا زین قفس بیرون شود

جان بجان آمد توانش تا دمی مجنون شود

کس نداند حال این پروانه دل سوخته   در برشمع وجود دوست آخر چون شود

رهروان بستند باروبر شدنداز این دیار   باز مانده در خم این کوچه دل پر خون شود

سلام بر عزیزان جان و دوستان همدل و همراهم. اکثر دوستان شدیدا مشغول درس خوندن هستند،تا خود را آماده ی امتحانات کنند. منم سعی میکنم امشب کمتر وقت عزیز تان را بگیرم و تا آنجا که ممکنه خلاصه تر به ادامه سفر بپردازم.

همانطور که هفتۀ پیش عرض شد،آقای سلیمانی ،ما " میهمان ناخوانده اش" را صبح زود بسوی مشهد بدرقه کرد.

شهرهای زیبای گیلان و مازندران سر سبز رامرتب پشت سر می گذاشتیم،و هرکجا خسته می شدیم،کنار دریا استراحت کوتاهی کرده و چای و میوه ای می خوردیم، تا اینکه اذان ظهر رسیدیم به بابلسر. جاتون خالی ناهار در یه رستورانی یه ماهی سفید بزرگی خوردیم،که هنوز که هنوزه طعم خوشمزه اش زیر زبونمه.خیلی خوب سرخ کرده بودند.کلی ولخرجی کرده بودیم. یادمه کل ناهارمان شد 5هزارتومن. سال 74 -75 پنج هزارتومن خیلی پول بود.خلاصه طبق برنامه تنظیم شده،نزدیک غروب رسیدیم به گرگان مرکز استان گلستان.یه مخابرات پیدا کردم و به دوست دوران تحصیلی ام در آلمان که حالا استاندار استان گلستان بود زنگ زدم که ما رسیدیم.اگه یادتون باشه،دو هفته قبل براتون نقل کردم، هماهنگ کرده بودیم ،که داریم میائیم و یه شب گرگان استراحت میکنیم و بعد میریم مشهد. دوستم هم خوشحال قول داده بود که مارو میبره ناهارخوران و می گردونه . ولی وقتی زنگ زدم. گفتند که آقای استاندار تشریف ندارن،رفته اند شیراز. خب تکلیف مان مشخص شد.دیگه اینجا همسایه ای در کار نبود که مزاحم شان بشیم.خوشبختانه اطاق خالی در یک هتل نسبتا خوب و تمیز پیدا کردیم و پس از یک شب استراحت،باز صبح زود بعد از اذان صبح روانه مشهد شدیم.و خدا را شکر به سلامتی ، غروب 29 اسفند آخرین ساعات آخرین روز سال رسیدیم به مشهد مقدس. بچه ها میگفتن دیگه سراغ دوست جانبازتان نرید. به اندازه کافی کنف شده ایم،درسته که نزدیکه ساعت تحویله ولی انشالله بلاخره یه اطاقی در هتلی پیدا میکنیم، حالا نزدیک حرم نشد ،یه خورده دورتر ،حتما پیدا میشه.ولی من گفتم: حالا اومدیم این بار برخلاف دو مورد قبلی دوست جانبازمان آقا کریم قولش قول بود و اگر برامون در هتل آپارتمان شان اطاق رزرو کرده باشن و ما نریم،اخلاقا زشته. واین بار ما بد قولی کرده ایم. مسئله ای نیست،یه سری بهشون میزنیم،اگه بود، فبها، اگه نشد،دنبال هتل دیگه ای میگردیم.

خب قول داده بودم که امشب زیاد وقتتون رو نگیرم، نقل بقیه ماجرا باشه برای هفتۀ آینده.

الهی !

چه زیباست ایام دوستان با تو!

چه نیکوست معاملت ایشان، در آرزوی دیدار تو  !             

( خواجه عبدالله انصاری)

تا هفتۀ دیگر با ادامه حکایت سفرمان بدرود.

  
نویسنده : نبضگیر ; ساعت ٤:٤٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۱ دی ۱۳٩٠
تگ ها :