از برلین تا بناب

خاطرات یک پزشک

" ماهیگیری "

به نام حضرت دوست که هرچه داریم از اوست

 

در این زمانه رفیقی که خالی از خللست   صراحی می ناب و سفینۀ غزلست

جریده رو که گذرگاه عافیت تنگست   پیاله گیر که عمر عزیز بی بدلست

نه من زبی عملی در جهان ملولم و بس   ملالست علما هم زعمل بی عملست

هیچ دور نخواهند یافت هشیارش   چنین که حافظ مامست باده ازلست

 

سلام بر عزیزان جان و همراهان همدل و همراهم.

رحلت خورشید غروب ناپذیر آسمان نبوت و شهادت جانسوز و جگر سوز امامان همام، امام حسن مجتبی و امام رضا (ع) را خدمت شما تسلیت عرض میکنم.

هفتۀ گذشته خدمتتون عرض شد،که پس از چهار پنج روز اقامت و زیارت در مشهد که جاتون خالی خیلی هم خوش گذشت، از همون راهی که اومده بودیم برگشتیم. هوا هم بهاری شده بود و بعضی از درختان جنگل گلستان شکوفه زده و گلهای زرد مینو دشت هم ازهر بینده ای دلبری میکرد. دختران و پسران ترکمنی با لباسهای رنگارنگ سوار براسب در مزارع، زیبائی خاصی داشت،یه جا نگهداشتیم تا ازشون اجازه گرفته و عکسی بگیریم. در کنار اینهمه زیبائیهادر مسیر راه که دقیقا یادم نیست کجا بود،فکر کنم یه روستائی در نزدیکی های جنگل "دلند" بود که درست در محل ورودی جاده روستا به جاده اصلی، یه جنازه ای پیچیده به چادر روی زمین درازکش قرار داشت و درست از کنار این جنازه، عروس ودامادی دست در دست یکدیگر با جماعتی از همراه هانشان با دایره و تمبک می گذشتند. صحنه ی عجیبی بود،یک تابلوی زنده از پایان زندگی مشترک یکی و آغاز زندگی مشترک دیگری، جلوی چشمانمان خود نمائی میکرد. یک تابلوئی ازاشکها و لبخندها......این صحنۀ ناراحت کننده تا مدتی در طول راه افکار ما رو در موردفلسفۀ زندگی بخودش مشغول کرده بود تا انکه رسیدیم به رودسر.

اگه یادتون باشه،هفتۀ گذشته عرض کردم که وقتی با حمید دوستم تلفنی صحبت کردم،گفت: "یه روز قبل از اینکه برسید به رودسر منم میام ،که باهم باشیم و دوروزی بیشتر بمانید تا بریم دریا ماهیگیری و در کنار ساحل ماهی کباب کنیم .  لااقل تا حدی جبران بدقولی ام بشه و از شرمندگی دربیام." وقتی رسیدیم ویلا دیدیم، همه جای محله را آذین بندی کرده اند و جشن و مراسم عروسی برقراره.در ویلا را زدیم ولی کسی نبود. آقای سلیمانی همسایۀ دوست ویلا دارمان ،این بار مثل دفعه پیش نه در لباس کار از بین شالیزار ،بلکه با لباس نو و اطو کرده ،آمد به استقبال مان و گفت: "خوش آمدید،زیارت تان قبول باشه.خوب موقعی آمدید، مراسم عروسی داریم. ماشین را پارک کنید تشریف بیارید تو." عرض کردم: دفعه پیش خیلی مزاحمتان شدیم و شرمندۀ محبتهایتان گشتیم. از مشهد با حمیدخان صحبت کردم و بنا شد ایشون یه روز زودتر از ما بیاد و باهم باشیم . ولی ظاهرا نیستند و کسی جواب نمیده.

آقای سلیمانی گفتند: "هنوزکه نیامدند،خب اگه گفته میاد،لابد میاد، حالا تا بیاد ،شما پیاده بشید و برید منزل برادر خانومم،که در همین همسایگی ماست،تاخستگی تون در بیاد،حمید خان هم انشاالله میرسه."

ولی نشون به اون نشون که بازم حمید خان دوست نازنینم مثل دفعه قبل مارو سرکار گذاشت.چون آقای سلیمانی اینا مراسم عروسی داشتند،دیگه نمی شد مزاحم شان بشیم،لذا تصمیم گرفتیم بریم داخل شهرتا یه هتلی یا اطاقی در ویلائی برای یه شب پیدا کنیم. ولی باز نگذاشتند که بریم . و گفتند: "درسته که خونه ما بخاطر عروسی شلوغ پلوغه ،حالا یه امشب را خانه برادرخانومم بد بگذرونید.یه شب که هزار شب نمیشه. "

دلم می خواست زمین دهن باز میکرد و منو می بلعید و اینهمه خجلت زده نمی شدم.از خجالت نمیدونم شام عروسی اصلا چی خوردیم، به هرحال مقداری زعفران ، هل، زرشک ،آلو ، مهر وتسبیح و جانماز برسم سوغاتی به خانواده ی آقای سلیمانی دادیم، و به امید اینکه هروقت تبریز تشریف آوردند،در خدمتشان باشیم،صبح زود روز بعد ازشون خداحافظی کرده و به بسوی تبریز حرکت کردیم.    

تا هفتۀ دگر وبا نقل ادامه سفر خدا یار و نگهدارتان باد

الهی

رسولست چه نیکو فرمود که: کورچشم سر،از مشاهده خلق محروم است و کورچشم دل،از رؤیت حق .

الهی مرا چشم سر بینا داده ای،چشم دل بینا نیز ده تا  خلق بین حق بین شود !

  
نویسنده : نبضگیر ; ساعت ٩:۱٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٥ بهمن ۱۳٩٠
تگ ها :