از برلین تا بناب

خاطرات یک پزشک

" بازنشستگی "

به نام حضرت دوست که هرچه داریم از اوست

ایکه پنجاه ورفت درخوابی   مگر این پنج روزه دریابی

ملک الموت را به حیله و زور   نتوانی که دست برتابی

سعدیا راستی زخلق مجوی   چون تودر نفس خود نمی یابی

سلام بر سروران عزیز جانم و همراهان همدل و همرازم. اعیاد بزرگ ماه ربیع ، ماه بهارماهان ،برهمه شما بزرگواران ، مبارک باد.

یه روز از روزا ،یکی از دوستان و همکاران عزیزم،که در بیمۀ تامین اجتماعی شاغل بود،مرا راهنمائی و توصیه کردکه: "دکتر جان ! یخورده به فکر خودت باش ! حالا جوان هستی و میتونی مرتب و هر روز  این مسیر تبریز به بناب و بالعکس را درگرمای تابستون و در سرما و برف بارون زمستون رانندگی کنی . ولی خدای ناکرده زبونم لال خب کاره، ممکنه پیش بیاد،تصادفی بشه و از کار افتاده بشی،بیمه که نیستی وکسی هم نیست که حمایتت کنه،یا اصلا تصادف هم نه، خب پیری و از کار افتادگی که در پیش هست ! چون حقوق بگیر نیستی و حقوق باز نشستگی نداری، ممکنه به زحمت بیوفتی،از اونجائی که تورو می شناسم، فقط در حد مایحتاج زندگیت کار میکنی. و سوداگر نیستی که پول انباشته کنی تا با آن در رفاه کامل برای تمام عمرت زندگی کنی. پس بیا خودت را بیمه کن. که لااقل در سن بازنشستگی ،حقوق باز نشستگی بگیری  تا زیاد در فشار نباشی ."

به شوخی و با خنده گفتم: تا حالا در جاده ها نوشته های پشت کامیونها را خونده ای؟  که می نویسند" بیمه ابوالفضل " ! منم بیمه حضرت ابوالفضل هستم. دوستم خندید و گفت: درسته ! ما همه بیمۀ حضرت ابوالفضل هستیم. ولی بد نیست یه بیمه تکمیلی هم داشته باشیم.تو ماهانه یه پولی میدی،انگار داری پس انداز میکنی و در سن باز نشستگی باز پس میگیری. منتهی برای اینکه،حقوق بازنشستگی ات تا حدودی دندانگیر باشه ،بهتره که به حساب بیمه ،حق بیمه را دوبرابر حق بیمه کارگری واریز کنی ،تا دو برابر هم حقوق بازنشستگی بگیری." خلاصه اونقدر این دوست و همکار عزیز در گوشم خوند،تا منم خام شدم .

بالاخره آبان 1389 به سن بازنشستگی یعنی 60سالگی رسیدم. با یه کلاه شاپو و با یه عصای چوبی خراطی شده و قدی خمیده ، رفتم تا اولین حقوق بازنشستگی رو بگیرم.خنده(شوخی کردم،باور نکنید،نه قدم خمیده است،نه عصا بدستم و نه کلاه شاپوئی بر سر دارم،اما ناگفته نماند که کلاه سرم رفته !! ناراحت) . بله ! داشتم می گفتم که رفتم بانک ، تا اوّلین حقوق بازنشستگی ام را بگیرم، با کمال تعجب دیدم. حقوقم همان حقوق کارگری است.وقتی اعتراض کردم که چرا اینطور؟!! کلی بند و تبصره و نر ماده  برام ردیف کردند. گفتم :خب مومن ! شما که اینهمه به این مواد قانونی اشراف دارید  و میدانستید که بمن تعلق نمیگیره،پس چرا پیشنهاد پرداخت دوبرابر حق بیمه را بمن دادید؟؟!!باز جوابهائی دادند که سر درنیاوردم.گفتم :پس پولهای اضافی راکه بصندوق بیمه ریختم بمن برگردانید. گفتند:پدرآمرزیده! پولی که بصندوق دولت بره ؟؟ دیگه !! بر نمیگرده. والله! چی بگم؟ حالا هی میگید نباید اینجا رو با اروپا و کافران و مفسدان مقایسه کرد. ولی یادتون هست یه بار در خاطراتم از بیمه آلمان براتون تعریف میکردم،که چطور اشتباهی مدتی ازم دوبرابر بیمه گرفته بودند و من نیز خبر نداشتم،ولی وقتی خودشون به این اشتباهشان پی بردند،با عذر خواهی تمام پول هائی که حدود 1000 مارک می شد برگردوندند!

عزیزانی که این حکایتم را نشینیده اند ، و دوست دارن بخونن میتونند به آرشیو ( عناوین مطالب وبلاگ) به تاریخ چهارشنبه 8تیر 90 بعنوان " حق دادنیست یا گرفتنی؟ " مراجعه کنند. تا ببیند فرق از کجاست تا بکجا!!! خلاصه دیدم به جائی راه نمی برم. تصمیم گرفتم مثل خیلی از افرادی که دستشون بجائی بند نیست از روی ناچاری نامۀ سر بسته و سرگشاده می نویسند، منهم یه نامه ای بنویسم. که اگه حوصله اش را دارید و خسته نشدید،براتون بخونم . چون دیگه نمی خوام به هفته آینده حواله کنم. نه !! بذارید ببینم ! خود نامه ام حیلی طولانیست. خسته میشید،پس بمونه برای هفتۀ آینده. میخواستم این هفته نقل خاطرات را تموم کنم ولی نشد.چشمک

الهی !

با ددان بتوان به سر بردن، با دونان چه باید کرد ؟

  
نویسنده : نبضگیر ; ساعت ٢:۳۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٩ بهمن ۱۳٩٠
تگ ها :