از برلین تا بناب

خاطرات یک پزشک

" تو جیرانم را ندیدی؟ "

به نام حضرت دوست که رحمان ورحیم اوست

 

 

از کنارش گذشتـــم... گفتم: در این خرابه به دنبال چیستی!؟

مات نگاهم کرد و گفت: این خرابه خانه ی من است! از شـــرم فرو ریختـــم...

ناگاه گفت: تو جیرانم را ندیدی!؟ دخترم را ... دلبندم کنار خودم بود، تشنه بود،

آب میخواست...

گفتمش خودت بردار... کاش نگفته بودم ، کاش نگفته بودم ، کنار خودم بود...

 

 

 

زمین نلرز، خانه های ما سست است.

زمین نلرز، خانه های ما کاه گلیست.

زمین نلرز، کودک من در کنج دیوار پر از خالی پهلوی عروسکش خوابیده است.

زمین نلرز، فردا می خواهم برای عروسی خواهرم کله قند بخرم.

زمین نلرز، هنوز به بی بی نگفته ام که چقدر دوستش دارم.

زمین نلرز، دستهایم هنوز میل به کار دارند.

 

 

      یکشنبه ، روز عید فطر، هنگام نماز فطر، در کنار چادرهای مصیبت دیدگان زلزله آذربایحان بودم. عمق فاجعه غیر قابل توصیف است.با گذشت بیش از یکهفته،هنوز آوارها پابرجاست،تمام هستی شان زیر تلی از خشت وگل مدفون است،وسایل ساده زندگی روستائی شان،سرمایه کارشان ،پنیر و کره ی تولیدیشان زیر آوار فاسد و از بین رفته،مزارع شان با فرو ریختن چاه های آب شان در اثر تشنگی سوخته،با چهرهای سوخته از آفتاب، و دیدگانی بهت زده، وبا دلهای ماتم زده در غم عزیزان ازدست رفته ، تا متوجه شدند پزشک هستم، دورم جمع شدند.و من با اندک داروئی که همراهم بود ،عاجز از التیام دردهای این دردمندان بودم.درمان دردهای طاقت فرسایشان،بیش از توانم بود. ومن شرمنده ، و سرافکنده،در مقابل این زنان وکودکان بی پناه ،سر بزیر داشتم،تا بغض و عجز وناتوانی خود را پنهان کنم...

... می گویند،این بلاها در اثر ندادن " ذکات" کوخ نشینان است !!!!!!

مگر کاخ نشینان تمام و کمال خمس خود را پرداخت کرده اند،که کا خ و برج ها یشان پابرجاست؟؟!!  چه می دانم!؟ شاید حق الزحمه رسیده است !!

در هر روستائی از روستاهای ورزقان که ویلائی شیک و با اصول مهندسی ( به جای اصول مهندسی بخوانید خمس و ذکات داده) ساخته شده بود،پا برجابود،ولی درکنار همان ویلای شیک ، خانه های روستائی با خشت وگلی، فرو ریخته بودند، و بر درب شان بصورت نامرئی نوشته شده بود،ذکات نداده اند، لابد حقشان  بود!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

هرچه به ساعات نیمروز نزدیک می شدیم، کمکهای مردمی با خودروهای شخصی خود می رسیدند،ولی چون توزیع کمک های مردمی ،برنامه ریزه شده نبود،به یکی بیشتر می رسید،و دیگری محروم می ماند.

چشمان کم بینایم سعادت دیدن نیروهای امداد رسانی دولتی را نداشت. ولی استغفرالله !!! چرا هنگام خروج از آخرین روستا ی ورزقان در سه راهی تبریز ، اهر، ورزقان . نیروهای انتظامی جلوی خودروی مرا گرفتند،فرمودند: صندوق عقب را بزن بالا. عرض کردم: پزشک هستم .اینم کارت نظام پزشکی و شناسائی ام.ولی باز تکرار کردند که : صندوق را باز کن. گفتم : چشم.پرسیدند: داخل این کارتون چیه؟ عرض کردم مقداری مختصر داروست.بعد فرمودند: برو حاجی.

نمیدونم شاید داشتند کنترل میکردند،تا مبادا بعنوان کمک ،کمک های مردمی سرقت نشود. درهرحال خدا عمرشون بده ،بلاخره، باید فکر امنیت هم بود.

در مسیر هریس و اهر تصادف شدیدی شده بود که چند خودرو بهم خورده و ظاهرا 5 یا 6 نفر هم فوت کرده بودند. و جاده بسته شده بود. مجبور شدیم که دور زده و به تبریز برگردیم. در تبریز هنوز با گذشت 8 روز از اولین لرزه ،از ترس پس لرزه ها باز عده ای شبهارا بیرون در پارکها و کنار خیابانها در چادر بسر میبرند.ماهم که درحدود 200 کیلومتری از مرکز زلزله  زندگی میکنیم،تقریبا روزی یکبار لرزیده ایم.وگاهی هم تصور می کنیم داریم می لرزیم. ولی وقتی به سایت مرکز لرزه نگاری مراجعه میکنیم. می بینم نه خواب نبوده واقعا پس لرزه بوده.

 

الهی !

همه به تن غریبند و من بجان و دل غریبم .

همه در سفر غریبند ومن در حضر غریبم.

هر بیماری را شفا از طبیب ،

ومن بیمار از طبیبم

(خواجه عبدالله انصاری )

  
نویسنده : نبضگیر ; ساعت ۱٠:٥٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱ شهریور ۱۳٩۱
تگ ها :