از برلین تا بناب

خاطرات یک پزشک

" غافل از احوال دل "

به نام حضرت دوست که هرچه داریم از اوست

 

روزها فکر من این است و همه شب سخنم
که چرا غافل از احوال دل خویشتنم؟

از کجا آمده ام؟ آمدنم بهر چه بود؟
به کجا می روم آخر ننمایی وطنم

مانده ام سخت عجب کز چه سبب ساخت مرا
یا چه بوده است مراد وی از این ساختنم

جان که از عالم علویست یقین میدانم

رخت خود باز برآنم که همانجا فکنم


مرغ باغ ملکوتم نیم از عالم خاک
چند روزی قفسی ساخته ام از بدنم

ای خوش آن روز که پرواز کنم تا بر دوست
به هوای سر کویش پر و بالی بزنم

(مولانا)

سلامی دگر بار بر عزیزان و همراهان محفل خاطره گوئی چهارشنبه شب هایمان

دوستانی که از آغاز این محفل، ما را همراهی کرده اند ،بیاد دارند،که مدت کوتاهی در خوابگاه یکی از دانشجویان به نام "حبیب " میهمان بودم. و مرا در آماده کردن امتحان زبان آلمانی در کالج هامبورگ،خیلی کمک می کرد.یه روز از روزا که مشغول درس خوندم بودم .

دوستم حبیب گفت:هیچ میدونی این سر و صدائی که از طبقۀ بالائی میاد،برای چیه؟

گفتم: خب این بزن و بکوب،و این دلخوشی هاهمیشه هستش،حالا به بهانۀ تولد،یا جشن فارغ التحصیلی و یا هرچیز دیگری ..

حبیب گفت : بله به خاطر جشن تولده.

گفتم : خب این که تعجب نداره !

حبیب گفت : جالب بودن و جای تعجب اش اینجاست که ، این دختر دانشجو ی آلمانی که حالا 25 مین سالگرد زندگی اش را جشن گرفته و با دوستانش شادی و رقص و پایکوبی و به قول تو بزن بکوب راه انداخته و دلخوشی میکنه، درست یک ماه پیش رگ دستشو بقصد خودکشی زده بود،که نجاتش دادند.

بی ثباتی روحی و نداشتن هدف و یا بی انگیزه بودن در زندگی ، و سرگردان بودن ،نتیجه اش این میشه که ، یه روزی از دنیا  بقدری خسته میشه که میخواد دیگه دست از دنیا بکشه و گاهی آنقدر به دنیا و آینده اش امیدوار میشه که 25 مین بهار زندگی اش را جشن میگیره و تمام دوستانش را نیز در این شادی می خواد سهیم کنه.

احتمالا خیلی از ما ها هم گرفتار این نوسانات روحی شده ایم،اشک ها و لبخند ها،دلتنگی ها و شکستها و موفقیت ها، امیدها و نا امیدی ها و.......

و بلاخره نداشتن هدف در زندگی، و غافل از احوال دل خویشتن بودن و... ما را بسوی دنیای پوچ و عبس سوق خواهد داد .

 فشار های زندگی،سرخوردگیها،شکستها چه مادی،چه اجتماعی و چه روحی و عاطفی وو... موجب میشه افسرده بشیم ،دچار بحرانهای روحی گردیم و در نهایت دست از جان بشوئیم.

ولی اگر چون حضرت مولانا به دنیا با جهان بینی عرفانی نگاه کنیم،

خواهیم گفت:

مرغ باغ ملکوتم نیم از عالم خاک   چند روزی قفسی ساخته اند از بدنم.

تو مپندار که من شعر بخود می گویم  تا که هشیارم و بیدار یکی دم نزنم

شمس تبریز اگر روی بمن ننمایی   والله این قالب مردار بهم درشکنم

 

الهی !

در ذات خود متحیرم تا چه رسد در ذات تو

  
نویسنده : نبضگیر ; ساعت ۱۱:۳٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٥ آذر ۱۳٩۱
تگ ها :