از برلین تا بناب

خاطرات یک پزشک

اولین دادگاه

به به عجب کرسی گرمیه !توی این هوای برفی، کرسی حسابی می چسبه.خب !کسی مونده که هنوز از امتحاناتش مونده باشه؟انشاالله همه قبول گردیه!ظاهرا مثل اینکه فرهنگ بیلقونی جای برره ای رو گرفته،اکثرا از رفوزه گردیه،یا خراب گردیه صحبت میشه.

خب هفتۀ پیش تا کجا تعریف کردم؟ بله به توصیه آقای خسروی بنا شد از خودم دفاع کنم. جونم بهتون بگه،در واقع این اولین دادگاهم بود که اجرا می شد.بدون وکیل ودر مقابل دانش آموزان.در سن 12 سالگی.با وجود سن کم،آنهم در حضور مدیر وناظمی که هیکلی داشت به چه بزرگی،که شاید من یک سوم قدش بودم با عینک دودیش ویه چوب گیلاس که همیشه دستش بود ومرتب برای ترساندن بچه ها مرتب بالا پایین می برد ،نمیدونم خدا بمن چه قدرتی داد،که بدون ترس وبا شجاعت خاصی با صدای بلند شروع کردم از خود دفاع کردن.

چی گفتم ،دقیقا یادم نیست،ولی انچه در ذهنم باقی مونده،خلاصه اش این بود:

من از آقا معلم تعلیمات دینی که در اینجا حضور دارند. یاد گرفته ام که" امام جماعت نماز" دارای شرایطی است.آقای خسروی(معلم دینی) من از شما می پرسم، این امام جماعت نا بالغ ما، کدام یک از شرایط لازمه را دارد؟!!! امام جماعتی که هر روز عصرها در کوچه با بچه های ناباب "قاب بازی" (یک نوع قمار) می کند،آیا می شود پشتش نماز خواند؟؟؟؟ حتی برای تمرین وآموزش ما بچه های هنوز بسن تکلیف نرسیده.!!!!!!! انصاف بدهید،آیا شما اگر جای من بودید، حاضر می شدید ،نماز خواندن در محلی مقدس در جوار حضرت معصومه(س)،جایی که فرشتگان در حال رفت و آمد هستند،درپشت عارفی چون علامه طباطبایی،که وقتی اقامه نماز می کند،دیگر خود را در حال و هوای دنیای مادی نمی بیند،نماز نخوانید و از کسب فیوضات آن جو روحانی خود را محروم کنید و بیایید در پشت این فلان.فلان ش... استغفرالله...نماز بگذارید؟؟!!!!!

آیا راه تشویق کردن بچه ها برای نماز خواندن وتعلیم نماز جماعت،جاسوسی کردن،تجسس کردن،تنبیه و شلاق وفلک کردن است؟؟؟!!!!

 ناظم بر افروخته پرسید: از کجا بدانیم که تو نماز را در حرم می خوانی؟

 با عصبانیت جواب دادم که:این خود تجسس است. مگرمن برای شما نماز می خوانم!

 معلم دینی چشم غره ای بمن کرد که دیگه زیاد تند نرو.بعد سرشو خم کرد بطرف ناظم وآهسته بهش گفت:

راست میگه،من خبر دارم، طفلکی هر روز صبح بعد از نماز صبح قبل از طلوع آفتاب میره مدرسۀ فیضیه و درس حوزوی می خونه،بعد میاد مدرسه.

 ناظم مکثی کرد و چپ چپ بهم یه نگاهی کرد و گفت:

اگر راست میگی بیا قرآن امروز را بخوان.ببینم بلدی!!

منهم بدون معطلی از ترفندی که علامۀ مجلسی در کودکی بکار برده بود ومن به تازگی از استادم شنیده بودم،شروع کردم  از حفظ یکی از آیات سجدۀ واجب را با صدای بلند قرایت کردن.آقای خسروی معلم قرآن فهمید، تا اومد بگه این آیه را نخون ، دیگه دیر شده بود. و من تا آخر آیه خوندم،ومعلم ها ومدیر و ناظم و دیگرانی که بزرگتر بودند، به سجده افتادند تا ذکر سجدۀ واجب را بخوانند،ولی من مثل علامۀ مجلسی پا به فرار نگذاشتم،بلکه خیلی فرز کفش و جورابمو در آوردم و پامو لای چوب فلک گذاشتم.وقتی همه سر از سجده برداشتند،با صدای بلند که بیشتر مثل جیغ بود گفتم:

بیایید فلکم کنید!!  مثل منصور حلاج که بخاطر عقیده اش بر سر دار رفت ، منهم دست از اعتقادم بر نمی دارم . بیایید فلکم کنید!! تا درسی شود برای بچه ها ،که از نماز فرار نکنند...

سرتونو درد نیارم،خلاصه جو مدرسه رو بد جوری با این دفاعیه ام بهم ریختم.

آقای خسروی اومد فلک رو از پام باز کرد و گفت بس کن دیگه،خیلی تند رفتی برو سر کلاس.بین بچه ها در حیاط، سرو صدا شده بود ومعلم ها با هم  صحبت می کردند.ویه هم همه ای شد بود،که نگو ونپرس.چی می گفتن نمی تونستم تشخیص بدم.و چیزی یادم نیست.خلاصه نتیجۀ دادگاهم این شد که، تا مدتی نماز جماعت در مدرسه تعطیل شد تا اینکه یه طلبه ای را پیدا کردند که امام جماعت مدرسه بشه.

الهی! از نماز و روزه ام توبه کردم،به حق اهل نماز و روزه ات،توبۀمن نا اهل را بپذیر !

  
نویسنده : نبضگیر ; ساعت ٧:٤۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٧ بهمن ۱۳۸۸
تگ ها :