از برلین تا بناب

خاطرات یک پزشک

" کریسمس "

 

به نام حضرت دوست که هرچه داریم از اوست

 

چون به سخن نوبت عیسی رسید     عیب رها کرد و به معنی رسید

 عیب کسان را منگر و احسان خویش     دیده فرو بر به گریبان خویش

میلاد سراسر نور پیامبر بزرگ الهی، پیام آور صلح و دوستی و نوید بخش سلامت روح و اندیشه، حضرت عیسی علیه السلام ـ همو که لحظه ای در رسالت فراگیر خود در نجاتِ بشرِ گرفتار در گردابِ خود پرستی ها سستی ننمود و از آرمان خداپرستی دفاع کرد و میراثی مقدس و جاودانه در تاریخ بشر بنیاد نهاد ـ بر همه موحّدان و حق پرستان گیتی مبارک باد.

هروقت شب کریسمس میشه ، یاد خاطراتم در شب کریسمس در لویک با خانوادۀ کلاوز می افتم. بد نیست خاطره یه یاد ماندنی ام رایک بار دیگر مرور کنیم. البته در اینجا دو قسمت از خاطره ام را خلاصه کرده و براتون تعریف میکنم.

 

از قطار پیاده شدم.میزبانانم را تا حالا ندیده و نمی شناختم و نمی تونستم آنها را شناسائی کنم. ولی آنها یک عکس از طرف مؤسسه میهمانان خارجی با کلیه مشخصاتم را داشتند.منتظربودم که از طرف آنها شناسائی بشم.با قدم های آهسته و نگران به طرف سالن ایستگاه قدم بر می داشتم ، که ناگهان دیدم.یک مرد بلوند نسبتا بلند قد با یه دختر بچۀ حدودا 6 ساله و یک پسر بچه شاید 9 ساله در طرفینش بالای پله ها ایستاده اند وقتی صدا زدند :

Hallo Seyed ! Wir sind Hier

 "هلو سید !  ویر زیند هیر." یعنی : هلو سید ! ما اینجا هستیم

مطمئن شدم که خودشون هستند.بچه ها شادی کنان بسویم دویدند،انگارعمو یا دائی شان را پس از مدتها می بینند.مرد بلوند 38 ساله با چهره بشاش و خندان بسویم آمد،و خود و بچه هاشو معرفی کرد.من " کلاز" ، پسرم" آکسل" و دخترم " تانیا" و خانومم " بریگیتا " در منزله و منتظر شماست.

پس از معارفه سوار ماشینشون شدم و راه افتادیم.خونه شون در حاشیه شهر در یک منطقۀ ویلائی به نام " نین دورف" نزدیک جنگل بود. تا برسیم خونه در طول راه کلاوز مرتب حرف می زد. و برام تعریف می کرد که:

 وقتی فهمیدم مهمانم یک دانشجو از ایران است،فوری رفتم کتابخانه مرکزی شهر و چند کتاب راجع به تاریخ ،فرهنگ وموقیت جغرافیائی ایران گرفتم و مطالعه کردم،تا فرهنگ و تاریخ کشورتان را بهتر بشناسم. و حالا کلی سئوال دارم که در طول اقامت تان از شما خواهم پرسید.رسیدیم خونه شون وبانوی میزبان با کمال خوشروئی خیر مقدم گفت.در طبقه بالا که اطاق بچه ها و اطاق خوابشان بود،اطاق آکسل پسرشان را برای من آماده کرده بودند و آکسل به اطاق خواهرش تانیا موقتا نقل مکان کرده بود.منو به اطاقم راهنمائی کردند.حمام،سرویس بهداشتی و هرچه لازم بود بهم نشون دادند.و برگیت گفت: هرچه لازم داشتی بگوئید و راحت باشید و اینجا را مثل خونه خودتان بدانید.

در بدو ورود احساس غریبی داشتم.تا کنون در یک جمع وخانوادۀ آلمانی نبودم.نمیدونستم چی بگم،چکار کنم،می ترسیدم حرکتی انجام بدم که خوشایند آنها نباشه.زبان هم آنچنان مسلط نبودم که همه چیز را بفهمم ویا منظورم را دقیق بفهمانم.ولی برخورد صمیمی و دوستانه آنها باعث شد خیلی زود آن حس غریب برطرف بشه.پس از گذشت یک روز کلاز گفت:دیگه با هم " دووتچسن " کنیم. یعنی همدیگر را تو خطاب کنیم.در آلمان وقتی با هم صمیمی میشن،همدیگر را تو خطاب می کنند.چون معتقدنداستفاده ازتو صمیمت را نشان می دهد.

همان روز اول رفتیم بازار و از فروشگاه هائی که متعلق به عربها یا ترکها بود گوشت و مرغ ذبح اسلامی خرید و تمام آن مدت که من میهمانشان بودم گوشت خوک و مشروبات الکلی نخوردند.تمام جاهای دیدنی لوبک را در این ده روز نشان دادند.

وشب میلاد حضرت مسیح می خواستند که کلیسا بروند.

با احتیاط ازشون پرسیدم که:

 منهم میتونم در مراسم دعا در کلیسا شرکت کنم؟که جواب دادند:بله صد البته.شب میلاد مسیح در کلیسای بزرگ شهر که مملو از جمعیت بود،رفتیم.کشیش سخنرانی و موعظه می کرد و بین صحبت ها ارگ بزرگ، موسیقی مخصوص دعا را می نواخت و تمام جمعیت با نظم خاصی باهم دعا می خواندند.که من چیز زیادی نمی فهمیدم. من هم در دلم می خواندم "وسلام علیه یوم ولد و... السلام علیک یا عیسی روح الله....السلام علیک یا عیسی بن مریم....."

هرچه بود،فکر کنم حرف دل من مسلمان شیعه وحرف دل آن مسیحیان معتقد تقریبا یکی بود.منتهی هر کدام با روش و منش خاص خودشان.آنها آن شرح صدر را داشتند که مرا در مراسم بزرگ رسمی شان با طیب خاطر شرکت دهند،ولی نمی دانم چرا ما آنهارابه مساجد و اماکن مقدس خود راه نمی دهیم، ونجس و... میدانیم و غیر از خود کسی راقبول نداریم وفقط خود را بهشتی می دانیم،وبهشت را دربست از حالا پیش خرید کرده ایم!!!! 

تا پاسی از نیمه شب ،شب میلاد حضرت عیسی بن مریم(ع) در کلیسای بزرگ شهر با میزبانانم دعا خواندیم،صف به صف،  دوش به دوش،من مسلمان هم، همردیف آنها در جمع آنها. همه عیسی مسیح را می خواندیم،هر که با ظن خود شد یار او،دمساز او. خدای را بندگانند، که ایشان معشوقند و محبوبند ،و حق تعالی طالب ایشان است  و هر چه وظیفه عاشقان است،او برای ایشان می کند.

حال خوبی بهم دست داده بود،پس از راز ونیاز بر گشتیم خونه.

زیردرخت تزئین شده کریسمس،کادوهایی که باصطلاح " واین آختس مان" یا همان پاپا نوئل آورده بود چیده بودند.

مادر بزرگ یکی یکی کادوها را بر می داشت و اسم کسی که روی کادو نوشته شده بود،می خوند وبه صاحبش می داد،و یک کادوهم به اسم من بود.همه با شادی خاصی باز کردند،برای من هم پاپا نوئل یک شال گردن ابریشم یشمی رنگ هدیه کرده بود.

منم متاسفانه هیچ فکر اینجارو نکرده بودم که باید کادوئی بدم،شب قبلش یک عکس سیاه قلم از آکسل و تانیا کشیده بودم،اونوکادوش کرده گذاشته بودم زیردرخت کاج .بادیدن عکسها بچه ها کلی ذوق کردند.وکلاز آنها را بعدا قاب کرد و به دیوار زد،که هنوزم که هنوزه، به دیوارنصبه                     

در طول این ده روز تعطیلات کریسمس،با همه فامیلها و دوستانشان آشنا شدم.به خانه آنها جهت عید دیدنی میرفتیم،و آنها هم می آمدند.و در هر فرصتی از اوضاع ایران وسیاست و حکومت شاه می پرسید،و بحث می کردیم.وقتی 22 بهمن 57 انقلاب پیروز شد،کلاز اولین نفری بود که به من تلفن زد و تبریک گفت. خلاصه این سفر باعث شد،که دوستان بسیار خوب  آلمانی پیدا کنم، که پس از گذشت بیش از 36  سال هنوز دوستیمان پابرجاست و مرتب در ارتباط هستیم و پس از مراجعتم به ایران دو بار به آلمان سفر کرده ام که هر دوبار باز میهمانشان بودم و این باعث شد که با فرهنگ و زندگی آنها از نزدیک آشنا بشم، وفرهنگ ایران و ایرانی را به آنان نیزمعرفی کنم.

خلاصه ده روز تعطیلات کریسمس خیلی زود تمام شد وساعت برگشت فرا رسید.و در این مدت بقدری به هم انس گرفته بودیم،که موقع خداحافظی برگیت بانوی مهربان میزبان، به آرامی اشک بر گونه هایش جاری شد.و بچه ها دستمو محکم گرفته بودند که نرو.کلاز به بچه ها می گفت : سید بازم میا د پیشمون،ما هم میریم برلین پیشش. با سوت قطار ،از هم جدا شدیم،ودستها به امید دیدار مجدد تکان می خوردند.

الهی !

این همه شادی از بهرۀ ماست .

چون تو مولی کراست؟

. چون تو دوست کجاست ؟

                           (خواجه عبدالله انصاری)

  
نویسنده : نبضگیر ; ساعت ۱٠:۱٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٦ دی ۱۳٩۱
تگ ها :