از برلین تا بناب

خاطرات یک پزشک

" دخل مطب "

 

به نام حضرت دوست که رحمان و رحیم اوست

 

ماه رمضان شد می و میخانه بَر اُفتاد

عشق و طرب و باده بوقت سحَر اُفتاد

افطار بمی کرد بَرم پیر خرابات   گفتم که تو را روزه به برگ و ثمر اُفتاد

با باده وضو گیر که در مذهب رندان

در حضرت حق این عملت بار ور اُفتاد

29 شعبان 1407

(روح الله موسوی الخمینی)

 

سلام و دورد بر همرهان صاحبدل محفل چهارشنبه شبهایم.

حلول ماه مبارک رمضان بر شما عزیزان جان مبارک باد . به یاد مطلبی از دکتر شریعتی در مورد ماه رمضان افتادم.

مرحوم شریعتی می گفت : "به نظر من این ماه همه ما را از روزمرگی دور می کنه،حتی کسانی که روزه دار نیستن و مجبورن یواشکی غذا بخورن. این ماه اگر چه سختی های روزه داری را ایجاد می کنه ولی در دل ها صداقت خاصی حکم فرما می شه.احساس می کنم خدا به ما نزدیک تره  و لبخند زنان دعای منو هم مستجاب می کنه. نمی دونم شاید این حس از کودکی با من رشد کرده ولی من دوست دارم این حس با من باشه.

خدایا اگر صدای منو می شنوی و قصد داری لبخند زنان دعای منو هم مستجاب کنی، لطفا ذهن پویا ، دلی آرام و جسمی سلامت را به ما عطا کن و آرزوی صبر و آزادی دارم برای همه انسانهایی که بهای اندیشیدن را می پردازند. "

خب با اجازتون می خوام این هفته یه اتفاقی که همین سه هفته پیش برام در مطبم رخ داد ، بعنوان جدیدترین خاطره براتون نقل کنم.

اواخر ساعات ویزت بود و مریضی نداشتم.منشی اجازه گرفت که به داروخانه ی پائین مطب سری بزنه و فورا برگرده.رفت و دقایقی بعد برگشت. طبق روال هر روزه،قبل از تعطیل کردن مطب،آمد مبالغی که در صندوق دخل بود تحویل بده،که دیدم با صورتی افرخته و لرزان گفت:

آقای دکتر ! دخل خالیست. آیا شما پول ها را برداشته اید؟

گفتم مگه سابقه داره که من از صندوق پول بردارم ! ( البته صندوق که میگم یعنی کشوی میز منشی،نه گاو صندوق) مگه کشو را قفل نکرده ، رفتی؟

گفت : نه قفلش خرابه . پس دخل ما ن را زده اند. با یک حالت ترسان پرسید پس چکار کنم؟

گفتم : حالا نترس خانوم ! برو اطاق کنترل، ببین آیادوربین مدار بسته چیزی ثبت کرده یا نه ! رفت و منهم پشت سرش رفتم. دیدیم بله ،یک پسر بچه حدود 14 یا 15 ساله وارد اطاق انتظار شد و دید که کسی نیست رفت پشت میز منشی و کشو را کشید و حسابی هرچه بود سریع جارو کرد و برد.نگهبان گفت :این پسرک را می شناسم. در همسایگی ما زندگی میکنه. پدرش معتاده و مادرش کارگره و برای مردم کار میکنه نگهبان با منشی سریع رفتند سراغش و او را در یک کلوپ بازیهای کامپیوتری مشغول بازی یافتند. و با یک بازجوئی کوتاه اعتراف کرد و چون فیلمش هم بود دیگه نتونسته بود حاشا کنه.در نتیجه پولهای برداشتی را البته با کسر پولهائی که در کلوپ خرج کرده بود پس داد .او را آوردند مطب پیشم ، به او گفتم:

حالا با تو چکار کنم؟  با گریه و التماس دست به دامن شده بود که تو را به خدا منو تحویل کلانتری ندید. تازه از ندامتگاه ، کانون آزاد شده ام( کانون جائی که بچه های خلافکارکم سن وسال را نگهداری میکنن )

 در یک لحظه تمام صحنه های ژان والژان در بینوایان ویکتور هوگو در ذهنم مجسم شد. و به یاد مطالب ارزنده ی مسیحا برزگر در کتاب " رقص زندگی" افتادم که چندی پیش قسمت هائی از آنرا برایتان باز خوانی کرده بودم. وبا اجازه باز قسمتی از آنرا که بی ربط با این خاطره نیست براتون می خونم

" .......اورا گرفتند و به سه سال زندان محکومش کردند.او جوان بود و ساده. او رابه سلولی انداختند که در آن چهار نفر از قاچاقچیان و جانیانِ خطرناک زندانی بودند. در آن سلول هزاران بلا به سرِ او آوردند و دستِ آخر هیولائی را تحویلِ جامعه دادند.

جامعه نیز شانِ گمشدۀ اورا به او باز نگرداند.همه جا او را مجرم و خطرناک تلقی کردند.او سابقه دار بود و کسی به او کار نمی داد.هیچکس به او پناه نمی داد.آنگاه جامعه او را،همچون گربه ای در گوشه ای بن بست، گیر انداخت و وادارش کرد پنجول بکشد و دست به جنایتی بزرگ بزند.....

هیچ کس ذاتا حقیر نیست. هیچ کس ذاتا متعالی نیست. ما همه پاره های یک کل ایم.اگر کسی خطایی کند،همۀ ما در انجام آن خطا،سهیم هستیم. شکستِ بشریت،شکستِ همۀ ماست.پیروزی بشریت،پیروزی همه ی ماست .

اگر در جامعه ی بشری کسی روشن شود، رایحه ی آن روشنایی را همگان استشمام خواهند کرد. ........."

 

الهی ! به حق این ماه مبارک ، فقر اقتصادی ، فقر فرهنگی ، فقر اخلاقی فقر بینشی ، فقر قضائی ، فقر مدیریتی و سیاسی را از جامعه ی ما ریشه کن فرما  !

خب برای اینکه شما را در اولین روز ماه مبارک خسته نکنم ،اتفاق دیگری را که هفته پیش باز در مطبم رخ داد هفته ی آینده براتون نقل خواهم کرد. تا محفلی دیگر و با درودی دیگر بدرود. 

  
نویسنده : نبضگیر ; ساعت ۱٠:٢٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٩ تیر ۱۳٩٢
تگ ها :