از برلین تا بناب

خاطرات یک پزشک

سر نهان

سو گلی: بابا هفتۀ پیش گفتید که، ترفند خواندن آیه سجده واجب را از علامۀ کی؟

 فخرالسادات: علامۀ امینی.

دل آرام: نه جانم،علامۀ مجلسی بود.

سوگلی: حالا!  هرکی،اون جریانش چی بود؟ ترفندش چی بود؟

 

معروف است که مرحوم علامۀ مجلسی دارای نبوغ زیادی بود،بقول امروزیا آی کیو ش بالا بود،جهشی، درس خونده، و در سن جوانی به درجۀ اجتهاد رسیده بودند.خب درسته که در سن کودکی و نوجوانی مدارج علمی بالایی داشتند، ولی درهر حال بچه بود ودلشون بازی کردن می خواست.یه روز از روزها در کوچه جلوی خونشون با بچه های همسن و سالشون بازی می کرد،که پدرشان که خودازعلمای بزرگ بود،

یدفه سر می رسند،و از دیدن پسرشان در جمع بچه های کوچه در حال بازی،

خشمگین شده وبرای تنبیه کردن دنبالش میکنند .علامه وقتی می بینه که اوضاع خیته،زود یکی از آیات سجدۀ واجب را می خونه.پدرش مجبور میشه فوری به سجده بیفتند وعلامه که بسن تکلیف هنوز نرسیده بود و واجب نبود که سجده کنه،پا بفرار

میذاره.پدرش هم از زیرکی بموقع پسرش خوشش میاد واز تنبیه او صرفنظر می کنند. من هم این داستان را تازه از استادم شنیده بودم،و ایشان یعنی استادم از تعریف کردن این حکایت ،نظرشون این بود که ! فرزندم تو در سن کودکی همچون کودکان هم سن وسالت باید بازی هم بکنی و این نیاز طبیعی توست. من نمی گم درس حوزوی نخون ولی خودتو خسته نکن و به بازی هم برس .خلاصه این حکایت در ذهنم بود ودیدم این دادگاه کذایی جاشه و زود خرجش کردم ولی با این تفاوت که فرار نکردم و خود را تسلیم چوبۀ فلک کردم.چون خود را محق می دونستم.

سالهای 41-42 اوضاع نا آرام بود، که شرح مختصر آن رزوهارا به مناسبت تاسوعا وعاشورا قبلا براتون تعریف کردم.تابستون همان سال در همان اوضاع شلوغ پلوغی

دوباره اسبابکشی کردیم تهران.این بار در یکی از کوچه های بازارچه شیخ هادی خونه

گرفتیم.که بعدا آن بازارچۀ قدیمی را خراب وعریض ترش کردند و اسمشوگذاشتند

خیابان ابوسعید که یه طرفش به منیریه یه طرفش هم به بوذرجمهری میخوره.ولی با این وجود به همان مدرسۀ قبلیم"جعفری اسلامی" و خونۀ آق بابا اینا نسبتا نزدیک بود.وتا گرفتن دیپلمم در همین مدرسه درسمو ادامه دادم.ودر کنار درس به فعالیتهای مثلا سیاسی درحد بچه دبیرستانی ادامه میدادم ودرجلسات متفرقه علنی وغیر علنی مسجد هدایت،حسینیۀ ارشاد،ووو..ودر دروس تفاسیر قرآن وسخنرانیهای مختلف از جمله آیت الله طالقانی،مطهری ودکتر شریعتی شرکت می کردم،که غالبا با دستگیر کردن آن بزرگواران و با هجوم آوردن و بستن مساجد و حسینیۀ ارشاد،در برنامه ها وقفه ای می شد،بعد روی می آوردیم به جلسات و کلاسهای زیرزمینی.

همانطور که درشروع حکایتمان گفتم،غیر از علاقه ای که به نبضگیری یا به عبارتی به طبابت داشتم،از دروس الهیات نیز خوشم می اومد.

یه روز از روزها از آق بابام خواستم که منو بفرسته به نجف تا درس حوزوی بخونم.فکر کردم که از پیشنهادم خوشحال میشه،چون غالبا اکثر پدرها دوست دارند،که اولادشون و نواده هاشون همان شغلشان را دنبال کنند،حالا چه روحانی باشه یا هر صنفی دیگه.ولی با تعجب دیدم، پدر بزرگم مخالفت کرد و گفت : نه پسرم صلاح نیست،بهتره که دنبال علم الابدان بری.از پیامبر(ص) روایت است که مردم را به دو علم بیشتر ترغیب می کردند،"یکی علم الادیان و دیگری علم الابدان " ادیان به تعبیر امروزیها یعنی الهیات وعلم الابدان یعنی همان پزشکی.علت مخالفتشان را پرسیدم.آن مرحوم منو پیچوند وسر در نیاوردم.ولی حرف آخرشون این شدکه :پسرم ! در کنار علوم جدیدیه به مطالعات آزاد در علوم الهیات،فلسفه وعرفان ادامه بده ولی از طریق دین ارتزاق نکن !

من اون موقع بگی نگی ازشون دلخور شدم،که چرا مخالفت کردند،ولی حالا می فهمم که آن پیرفرزانه گویا از سّر نهان آگاه بود و امروز را می دید،که چه بر سر روحانیت خواهد آمد............

 

 مرا سرّی است اندر دل اگر گویم زبان سوزد

وگر پنهان کنم دانم که مغز استخوان سوزد

 

شب بخیر،عزیزانم.

 

از تناقص های دل،پشتم شکست

بر سرم جانیا بیا میمال دست

سایه خود از سر من برمدار

بی قرارم بی قرارم بی قرار

 

فخر السادات : امشب بابا واقعا بی قراره.همینطور در حال خواندن شعر  بی قرار بی قرار رفت بخوابه....شب بخیر بچه ها تا هفتۀ دیگه پای صحبت و خاطرات بابا.

  
نویسنده : نبضگیر ; ساعت ٩:۱٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٤ بهمن ۱۳۸۸
تگ ها :